شاداب
پنجشنبه ۹ تیر ۱۳۹۰ ۱۵:۴۷
سلام پانویس عزیز ، کارتان ارزشمند است،صدای ضبط شده به نوعی یک تاریخ گویاست.حکایتها گر چه تلخند اما ابوالقاسم پیرمرادیان، شیرین و گیرا تعریف می کند،صدایش پر از گرمی ، تجربه و البته شوخ طبعی است. با چشمان خیس به صدا گوش دادم گویی صاحب صدا را سالهاست که می شناسم.
روحش شاد.
ایمان
پنجشنبه ۹ تیر ۱۳۹۰ ۲۰:۴
خدا رحمتشون کنه..از این فایل مشخصه بسیار خوش صحبت  و خوش تعریف بودند.
شهره
پنجشنبه ۹ تیر ۱۳۹۰ ۲۲:۳۲
خدا او را بیامرزد که برای شما سا ده  گی و عشق را به ارث گذاشت.دو آیتمی که هر کس شانس داشتنش را ندارد..
حسین
جمعه ۱۰ تیر ۱۳۹۰ ۲۰:۵۵
قدیمیها چه روزگار سختی گذروندند, خاطراتشون پر از درس زندگیه. خداوند رفتگان از آنها را بیامرزد و ماندگانشان را حفظ کند.
آدم غیرمهم
شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۰ ۹:۱۳
خدایش بیامرزد
تو بچگی خونه ما با همه شلوغیش یه جورائی آرامش داشت مادر با اون نگاه یکسانش کانون " عشق" بود و پدر " رئیس " و" مدیر" مسئول تهیه " آذوقه "و خواهرم .......
حالا
در سطح جامعه چه جور "نظامی " میتونه عدالت رو اجرا کنه؟
آیا باید یه پدر و مادر رو در راس جامعه داشت یا در درون هر فرد؟
آیا اگه هزینه حل مسئله اتم صرف حل مسئله نان میشد ..... آیا اصلا" این مسئلست ....
بی تا
شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۰ ۹:۴۵
صدایی از جنس آشنا
دلنشین های امروز از تلخی های دیروز
جمله عالم فانی و باقیست یار . . .
شهبانو
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۰ ۷:۳۷
گاهی آدمها را انگار نمی شود نوشت،باید بنشینی آرام آرام حفظشان کنی تا یک روز از بر بخوانی شان،روزی که دورند،برای همیشه دورند،آنوقت است که کم کم نوشتنت می آید از ترس فراموش کردنشان.
دلبر
پنجشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۰ ۱۶:۷
دست شما درد نکنه؛
لطفا بقیه فایل ها یی که با پدربزرگتان ضبط کرده اید هم بگذارید روی سایت؛ ممنون
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد