morteza.deyanatdar
جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۱ ۱۹:۱۲
مولوی که میگه:
چو همه خانۀ دل را بگرفت آتش بالا
بـود اظـهار زبانه بـه از اظـهار زبـانی

اونوقت یکی نیست به این مولانا مولوی(رضی الله عنه)بگوید تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی بره؟!
سان شان
دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ۱۲:۵۹
سلام
بله واقعا همینطور است ، انسان باید هر لحظه در حال مشاهده ذهن باشد که چگونه به افکار و تصاویر میل می کند. چون در کیفیت سکوت که باشد چیزی وجود ندارد تا مراقبش باشد، نه مشاهده کننده ای هست و نه مشاهده شونده ، فقط مشاهده است . چون : آن را که خبر شد خبری باز نیامد.
یلدا
دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ۱۶:۱۵
کله و تاج سرم را پی سیلی تو باید           که مرا تاج توئی و جز تو جمله گرانی
این زرق و برق "من" که مانند تاجی و کلاهی بر سر گذاشته و به آن مینازیم باید به یکباره بدستی سیلی ندای حقیقت درون سپرد چنان که از سر فرو افتد .همان تاج و کلاهی که ما از منیت هامان ساخته و بر سر گذاشته و خود نمایی میکنیم!
زیور و تاج واقعی ما همان حقیقت درون و ذات فطری ماست که زیبایی بدنبال دارد و سایر جز سنگینی بر جسم و روح و جان نیست. به مثابه یک کلاه و تاج نمادین است که فقط سنگینی آن بر سر  میباشد.
چو همه خانه دل را بگرفت آتش بالا         بود اظهار زبانه به از اظهار زبانی
دریافت حقیقت و وصل به مانند آتشی ماورایی(چون زمینی و ذهنی نمیباشد!)وقتی به تار و پود هستی کذائیت آتش زد و خانه دروغینی که برای خود ساخته ای ویران ساخت ،خود در تو نمودار و پیدایش میابد و بگذار شعله این آتش و زبانه خود گویای همه چیز باشد و نمودار که این بس والاتر است از وقتی که حالاتت به زبان و گفت میاید.
انسانی که در وصل و حقیقت جای میگیرد اصلا نمیتواند خود اشعاری کند چون در همان زمان خود اشعای در وصل و حقیقت نیست!!
و چه بسیار میبینیم این خود اشعاریها را که فقط در پی گرفتن مریدها (مثلا) میباشند تا باز منیت خودشان را تغذیه کنند.
از پری سیمای عزیز ممنون بخاطر شرح زیبا
شوکوفیل
دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ۲۲:۵۴
آقا مرتضی
این بندگان خدا اگه همین چهار کلمه را  هم نمیگفتند که دیگر هیچی!!!
پس در این صورت ما پیامبری نیز نداشتیم!!
تازه:!!!
میگوید بهتر است نه اینکه نباشد.اگر همین زبانهای ،زبانه ها نبود شاید من و شما هم کاری با خودشناسی نداشتیم.!!
morteza.deyanatdar
سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۱ ۷:۲
سلام به شوکوفیل عزیز و بقیه دوستان

بله دقیقاَ همینطور است؛
مولانا در جایی می گوید:

"دلم کف کرد کین نقش سخن شد"

یعنی این همه فقط کفی از دریای بی کران درونش می باشد.
سان شان
سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۱ ۸:۳۴
سلام

آنچه که از شرح و توضیحات آقای پانویس عزیز در ارتباط با "قسام زمان" بنظرم رسید این است که شاید اشاره به این موضوع می کند که ما یک زمان ذهنی داریم که مستمر است و انسان را در ذهن به گذشته و آینده وصل می کند اما درعالم واقعیت زمانی وجود ندارد بلکه حرکت است و همه چیز لحظه به لحظه در حال نو شدن و از بین رفتن و در عین حال تحت سلطه حقیقت، وترس مولوی از این است که این لحظه ملاقات ، که خارج از زمان ذهنی صورت می گیرد دریک چشم بهم زدن بگذرد و دیگر آن ملاقات ویا آن تجربه  تکرار نشود. پس از معشوق که قسمت کننده زمان است میخواهد این حال و زمان وصل و ماندن در کیفیت وصل را زود از بین نبرد و طولانی ترش کند. چون انسان در ذهن که باشد میتواند زمان را به اختیار خود تا سالها قبل و بعد در ذهن کش بدهد و از تصاویر ذهنی لذت ببرد هرچند که کاذب است  ،اما در خارج از زمان ذهنی همه چیز از جمله اختیار فرد در اختیار و سیطره حقیقت است
علیرضا
چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۱ ۱۹:۳۰
زمانی وجود ندارد ما برای رتق وفتق امور یک زمان خلق کرده ایم که اموراتمان را انجام دهیم ولی بدلیل جهل زمان قراردادی را واقعی تصور میکنیم بعبارتی به یک عدد گذشته وبه یک عدد آینده را می سازیم اگر بفهمیم که زمان واقعی اصلا وجود ندارد وآن فقط مثل اطلاعات کامپیوتر فقط یک بیت یا بایت است آنوقت از اسارت خود ساخته آزاد می شویم.  . شاید بهتر است به زمان عدد اطلاق کنیم که معنی گذشته وآینده را ندهد
ن
پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۱ ۱۵:۴۳
هرگاه یک نگاه به بیگانه می کنی
خون مرا دوباره به پیمانه می‌کنی

ای آنکه دست بر سر من می‌کشی! بگو
فردا دوباره موی که را شانه می‌کنی؟

گفتی به من نصیحت دیوانگان مکن!
باشد، ولی نصیحت دیوانه می‌کنی
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد