morteza deyanatdar
شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۰ ۱۴:۵۹
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضي ميگه:

جناب پانویس در رابطه با عنوان پست شما بجای اینکه دسته دسته قفل نشانمان بدهید یک دسته کلید آنهم برای گشایش ابواب برایمان بیاورید چنانچه در گذشته درهای زیادی توسط ید و بیضای جنابتان گشوده شده است.

یک دسته کلید است به زیر بغل عشق
از بهر گشاییدن ابواب رسیده

همین!!!
tabkom
شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۰ ۱۶:۱۰
ضمن سلام

اول که در باب زنگ زدگی قفل‌ها : آنچنان که بنده رصد نموده و به لحاظ درگیری شغلی که در این ارتباط دارم، شک نکنید که پای برادر ارشد  "  چین  " ،  به استرالیا هم باز شده !!!........................

و بعد، دست شما درد نکند ، اینجوری شما باعث میشوید دوستانی که در اینجا رفت و آمد و احیانا پیگیری دارند بیشتر با دنیای شما آشنا شده و جان کلام شما را مؤثرتر دریافت کنند، ..............................

با توجه به قدمت چنین آدابی در جهان و آنطور که شما نشان دادید فرا زمان و مکان بودن آن ، به نظر من قفل زدن و دخیل بستن، کاری نمادین است، و با این ترتیب،..... با این دخیل بستن و قفل زدن،..... یک " نقطه عطفِ "  زمانی و مکانی ایجاد میشود،...... یک جور بیان و قرار پیوند و فراخوانی انرژی‌ها برای تداوم آن،........ البته در جهت سیاه هم از آن استفاده میشود !!............در هر حال بدون تاثیر نیست ، یکجور تمرکز و زوم کردن روی خواسته‌ای مخصوص است........................البته شرایط و آداب و طرفین آماده و خاص خودش را هم میطلبد..............الان بیشتر یک پوسته و شکل ظاهری از آن نمایش داده میشود.......................

یک بسته کلید است به زیر بغل عشق
از بهر گشاییدن " اقفال "  رسید‌ست.

یعنی تبلیغ  " طلاق "  ؟!!!
مسعود
یکشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۰ ۱۳:۶
اینم نسخه فرانسوی ش:
http://photo.lejdd.fr/media/images/societe/insolite/cadenas-sur-le-pont-de-l-archeveche/5510223-1-fre-FR/Cadenas-sur-le-Pont-de-l-Archeveche_pics_809.jpg
hldv
یکشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۰ ۱۵:۲۷
این فیلم را که میدیدم اواسطش مادرم هم آمدند و تا پایان با هم تماشا کردیم .
آخرش پرسیدند : " اینجا کجاست منم برای ازدواج خواهرت یک قفل برم بزنم !!؟ "
tabkom
یکشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۰ ۱۷:۹
در عکس علاوه بر قفل‌ها ، از این بست کمربندی‌های ( دستبند اسراییلی ) پلاستیکی هم به چشم میخورد، فکر میکنم اینها بدون مراسم ازدواج با هم عهد و پیمان بسته‌اند (  و حتما هم استحکام زیادی لازم نداشته که صرفه جویی کرده‌اند ).............و اگر ایران بود من ظن و گمانم  فقط میرفت به این حاج آقاهای صیغه باز  !!!

---

یحتمل در مرحلهء نامزدی بوده‌اند!
سان شان
یکشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۰ ۱۷:۴۰
چند روزي دركنار دريا گذشت روزهاي كنكور بود و سكوت وخلوت ساحل وغوغاي امواج  طوفاني . از همهمه و جبغ و ويغ ما آدمها خبري نبود دخترك شادي  بود در كنارم كه در ساحل قدم ميزد گاه با پاهاي كوچولويش مي دويد ، ساعت ها با شن بازي ميكرد و با صدف روي شن ها مينوشت و پاك ميكرد، اما يكدم از دريا چشم بر نميداشت نمي دانم چه ديده بود كه تا دور دستها خيره مي شد، نگاهش را در عمق دريا غرق ميكرد،  خود كوچولويش را به امواج مي كوبيد و قهقهه سر ميداد و من فقط نگاهش ميكردم و غرق لذت بودم هنگام برگشت ميترسيدم اورا از دست بدهم ، نگران بودم با من نيايد و دست خالي برگردم  آمد خوب هم آمد اما خوب نمي ماند  نمي دانم به كجا دخيل ببندم كه فرار نكند
يك نفر
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۰ ۷:۳۸
وقتي مولانا گفته يك دسته كليد است ...
حتما هست شك نكن پانويس!
يكنفر
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۰ ۷:۴۲
وقتي مولانا گفته يك دسته كليد است ...
حتما هست شك نكن پانويس!
tabkom
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۰ ۹:۲۶
سلام

به سان شان عزیز،

دست شما درد نکند، خیلی زیبا و پویا بود!!
چقدر توجه به این چیزها لازم است !!
tabkom
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۰ ۱۰:۴
سلام دوباره،

این هم سر صبحی از باب شمالی جنّت رسید ، گفتم با دوستان عزیز شی‌ر ( بر وزن ایر ) کنم :

همتای لب لعل تو یک جام شراب است
گَه شکّر سرخ است و گهی لعل مذاب است !!

آن شهد و شکر پاره که من دوش گزیدم ،........  ( با فتحه بر روی حرف " گ " )
فتوای خودم بود و همین عین صواب است .

البته بنده حقیر دیشب دراز به دراز تا صبح افتاده بودم، وهیچ اطلاعی از ماوقع ندارم .

دروغ چرا .........تا قبر...آ...آ...آ...آ  !!!
سان شان
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۰ ۱۳:۲۳
سلام تبكم عزيز ممنون
morteza deyanatdar
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۰ ۱۴:۵۹
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضي ميگه:

جناب تبکم عزیز
جسارتا جوابیه جهت آن رباعی بسیار زیبا و شیوا:

فتوا دهی و گویی که آن عین صواب است
فتوای تو همراه دف و چنگ و رباب است
اندر دل من غلغله می و جلاب است
فتوا ندهم هر چه رسد عین ثواب است

اگر ضعیف است ببخشید

همین!!!
tabkom
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۰ ۱۶:۵
سلام

از توجه سان‌ شان عزیز ممنون.

خدمت آقا مرتضای گل هم ضمن سلام و ابراز ارادت :

بله قربان، درستش همینه که شما فرمودید،........ هر چه رسد عین ثواب است .
بی تا
سه شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۰ ۹:۳۷
پیشترها کلید شهرهای بزرگ را سمبلیک به مهمان افتخاری تقدیم می کردند
این روزها که کلید جزء جدانشدنی زندگی است مهمان افتخاری کجاست ....
یک دسته کلید است به زیر بغل عشق . . .
آرزومند خواب
چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۰ ۲:۱۷
واقعا این جمله وصف حال بنده است؛ کسایی که خوب خودشناسی رو انجام بدن و عمل بکنند؛ چه بسا که شب ها موقع خواب؛ شادمانی بزرگی را تجربه کنند؛ ولی وای به حال انسان اسیر پندار... خوابش جهنم است... و پر از درگیری...
اما انسانی که تو فطرتشه؛ خواب هاش پر از دلبران سیمین بره؛ اگه دقت کرده باشیم بعضی وقت ها(فقط بعضی وقت ها ؛ چون من درست به خودشناسی عمل نمیکنم)؛ آره داشتم این رو میگفتم:
بعضی وقت ها وقتی از خواب پا میشیم؛ سکوت عجیب و حال خاصی داریم؛ انگار دوست نداریم حرف بزنیم؛ و انگار درونمون پر از خنده و حالت عجیبیه؛ امیدوارم از امروز به بعد؛ به حرف های خودشناسی عمل کنیم؛ چون این هدیه های حقیقت ارزشمندند؛ البته خود حقیقت ارزشمند تره و ما باید طالب حقیقت و محو پندار ها باشیم؛ ولی خوب هرکس طالب حقیقت شد؛ هدیه های حقیقت خود به خود به خوابش می آد...
خلاصه:
آنکه چشید ذوق آن حور بهشت را
نگیرد دوستی پندار بازان زشت را
آنکه یک دم لطف حق را می بدید او
تا عمر دارد کی می هلد جای کشت را؟
البته؛ بعضی وقت ها آدم میتونه بیدار باشه؛ ولی خواب باشه...
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد