شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۱ ۱۳:۵۸
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
هر دم از حجرت، هجرت می کنم
باز از سجعت ، رجعت می کنم
در نبودت ترک این تن می کنم
لب گشایی بر تن عودت می کنم
همین!!!
مرتضی میگه:
هر دم از حجرت، هجرت می کنم
باز از سجعت ، رجعت می کنم
در نبودت ترک این تن می کنم
لب گشایی بر تن عودت می کنم
همین!!!

شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۱ ۲۳:۴۹
تغییر مزاج همان تحول درونیست که با دریافت حقیقتی در شخص رخ میدهد و چنان در جان و دل نفوذ میکند که بقول مولانا مزاج تغییر میابد.مولانا میگوید حتی در کسی که مزاج گل خوارگی دارد و درونش پر است از زشتی و تیرگی میتواند با دریافت درونی حقیقت،زشتی درون رفع و نور حقیقت روح و جانش را روشن کند:
شرط تبدیل مزاج آمد بدان
کز مزاج بد بود مرگ بدان
چون مزاج آدمی گلخوار شد
زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد
چون مزاج زشت او تبدیل یافت
رفت زشتی از رخش چون شمع تافت
و باز مولانا در حکایت توبه نصوح اشاره میکند که همانند شیری که از پستان بیرون میاید و دیگر بر نمیگردد یعنی کسی که حقیقت را یافته و از بند من رها شده باشد هرگز دیگر به جای اول برنمیگردد و نمیشود که برگردد در غیر اینصورت آن تحول و دریافت حقیقت حقه ای از ذهن بیش نبوده!
و اما اینکه عنوان نوشته هجرت است:
شخصی که دچار تحول درونی و شناخت شده هر جای دنیا که باشد و در هر محیط و شرایطی هم که قرار بگیرد همان است و محال است به شرایط تیره و تار درونی برگردد و گل خواره شود.
شرط تبدیل مزاج آمد بدان
کز مزاج بد بود مرگ بدان
چون مزاج آدمی گلخوار شد
زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد
چون مزاج زشت او تبدیل یافت
رفت زشتی از رخش چون شمع تافت
و باز مولانا در حکایت توبه نصوح اشاره میکند که همانند شیری که از پستان بیرون میاید و دیگر بر نمیگردد یعنی کسی که حقیقت را یافته و از بند من رها شده باشد هرگز دیگر به جای اول برنمیگردد و نمیشود که برگردد در غیر اینصورت آن تحول و دریافت حقیقت حقه ای از ذهن بیش نبوده!
و اما اینکه عنوان نوشته هجرت است:
شخصی که دچار تحول درونی و شناخت شده هر جای دنیا که باشد و در هر محیط و شرایطی هم که قرار بگیرد همان است و محال است به شرایط تیره و تار درونی برگردد و گل خواره شود.
یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۱ ۱:۲۵
خود تو جان جهانی،
گر نهانی و عیانی،
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی
که خود آن نقطه عشقی
تو اسرار نهانی
همه جا تو
نه یک جای ،
نه یک پای،
همهای
با همهای
همهمهای
تو سکوتی
تو خود باغ بهشتی.
تو به خود آمده از فلسفهی چون و چرایی،
به تو سوگند که این راز شنیدی و
نترسیدی و بیدار شدی،
در همه افلاک بزرگی،
نه که جزئی ،
نه چون آب در اندام سبوئی،
خود اوئی،
بهخود آی
تا بدرخانهی متروک هرکس ننشینی
و به جز روشنی شعشعهی پرتو خود
هیچ نبینی
و گل وصل بچینی.......!
گر نهانی و عیانی،
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی
که خود آن نقطه عشقی
تو اسرار نهانی
همه جا تو
نه یک جای ،
نه یک پای،
همهای
با همهای
همهمهای
تو سکوتی
تو خود باغ بهشتی.
تو به خود آمده از فلسفهی چون و چرایی،
به تو سوگند که این راز شنیدی و
نترسیدی و بیدار شدی،
در همه افلاک بزرگی،
نه که جزئی ،
نه چون آب در اندام سبوئی،
خود اوئی،
بهخود آی
تا بدرخانهی متروک هرکس ننشینی
و به جز روشنی شعشعهی پرتو خود
هیچ نبینی
و گل وصل بچینی.......!
یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۱ ۱۰:۵۲
هجرت از شهر ودیار خیالی که برای خود ساختهای و در آن زندگی میکنی به شهر و دیاری که به آن تعلق داری و حقیقتا اهل آنجا هستی..... قولی چنین معروف است : معرفت حاصل سیر تو به توست....یعنی سفری از خودت به خودت....یا بازگشت به خودت.....به حقیقت....و چون حقیقت با مجاز و توهم، هیچ وجه مشترک و همخوانیئی ندارد، هر آدرسی هم که این من ِ خیالی و توهمی به تو بدهد آدرس درستی نیست....حتی اگر مثل فلسفه درسترین آدرس باشد...
بهترین آدرس با رجوع به خود به دست خواهد آمد.....چون او یک زمانی در آن آدرس ِ درست بوده و در حافظهاش هر چند کمرنگ، نقشی از آنجا باقیست....خوب حالا از کجا معلوم اگر به آنجا رفت دوباره گول نخورد و به این وادی نادانی بازنگردد؟!....یعنی چنان برود همانند شیری که از پستان خارج شده و دوباره امکان ندارد به پستان بازگردد؟!
شرط تبدیل مزاج آمد بدان....کز مزاج بد بود مرگ بدان
بهترین آدرس با رجوع به خود به دست خواهد آمد.....چون او یک زمانی در آن آدرس ِ درست بوده و در حافظهاش هر چند کمرنگ، نقشی از آنجا باقیست....خوب حالا از کجا معلوم اگر به آنجا رفت دوباره گول نخورد و به این وادی نادانی بازنگردد؟!....یعنی چنان برود همانند شیری که از پستان خارج شده و دوباره امکان ندارد به پستان بازگردد؟!
شرط تبدیل مزاج آمد بدان....کز مزاج بد بود مرگ بدان
یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۱ ۱۱:۱۰
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گويدم كه انا اليه راجعون
گويدم كه انا اليه راجعون
یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۱ ۱۴:۱۵
سلام
این یک واقعیت است تا زمانیکه انسان از آب سیاه چاه ذهن می نوشد نه می داند که زرد روئی اش ازآب کثیف این چاه است و نه از لطف چشمه های زلال دشت و صحرای حقیقت درون خبر دارد و آنکه با خودشناسی به این حقایق پی برده و رنج آگاهانه می کشد مادامیکه بین افکار و کیفیت ورای افکار در رفت و آمد است یعنی مزاج روح و روانش تبدیل نشده است درد و رنج اش خیلی بیشتر از زمانیست که ناآگاه بود و دلیلش این است که از یکطرف می ترسد برنفس بمیرد و از "خود" هجرت کند و از طرف دیگر نمی تواند خودش را فریب دهد مگر آنکه توبه نصوحانه کند و برای گرفتن شادی و لذت دوباره به تصاویر ذهنی پناه نبرد ، تا از این درد و رنج خلاص شود .و آنکه تبر برداشت و ریشه "خود" را کند و از نفس و حیله هایش رست و ذوق آزادی را چشید دیگر به "خود" باز نمی گردد.
این یک واقعیت است تا زمانیکه انسان از آب سیاه چاه ذهن می نوشد نه می داند که زرد روئی اش ازآب کثیف این چاه است و نه از لطف چشمه های زلال دشت و صحرای حقیقت درون خبر دارد و آنکه با خودشناسی به این حقایق پی برده و رنج آگاهانه می کشد مادامیکه بین افکار و کیفیت ورای افکار در رفت و آمد است یعنی مزاج روح و روانش تبدیل نشده است درد و رنج اش خیلی بیشتر از زمانیست که ناآگاه بود و دلیلش این است که از یکطرف می ترسد برنفس بمیرد و از "خود" هجرت کند و از طرف دیگر نمی تواند خودش را فریب دهد مگر آنکه توبه نصوحانه کند و برای گرفتن شادی و لذت دوباره به تصاویر ذهنی پناه نبرد ، تا از این درد و رنج خلاص شود .و آنکه تبر برداشت و ریشه "خود" را کند و از نفس و حیله هایش رست و ذوق آزادی را چشید دیگر به "خود" باز نمی گردد.
یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۱ ۱۴:۴۳
ای وای!!
یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۱ ۱۵:۱۰
تعبیر دیگری نیز میشود از عنوان هجرت کرد و آن ،هجرت از همان گل خوارگی و اسیر ذهن و منیت بودن بسوی حقیقت و روشنایی است.
چه هجرت شیرینی!
چه هجرت شیرینی!
دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۱ ۱۹:۴۲
هجرت میتواند گذر از کودکی به جوانی، به پیری و به مرگ باشد. حرکتی است در بعد.
نظر شما