شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۱ ۱۴:۴۴
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
هر که اندیشۀ او خیامیست
عاقبت عاقبتش بد نامیست
ما که از ننگ نترسیم چه باک
جان ما زنده به یک دو جامیست
همین!!!
مرتضی میگه:
هر که اندیشۀ او خیامیست
عاقبت عاقبتش بد نامیست
ما که از ننگ نترسیم چه باک
جان ما زنده به یک دو جامیست
همین!!!

پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۱ ۲۰:۴۰
پانویس جان تحلیلت درباره خیام بسیار زیبا و خواندنی بود .
همانطور که اشاره کردید خیام نماینده و نمونه کامل یک شاعر و اندیشمند فلسفی است . در بین شاعران ایرانی که اکثرا عارف مسلک هستند انصافا خیام به عنوان یک شاعر فلسفی و عقل اندیش بسیار خودنمایی می کند و برای همین خیام خودش را در دل اکثر فیلسوفان و متفکران دنیا جا کرده است .
به عنوان کسی که اول دنیای خیام را تجربه کرده و بعد به دنیای مولانا و حافظ رسیده باید عرض کنم که وجود ایشان و شعرهای شک گونه و زمینی اش برای شروع بسیار لازم است . باید ابتدا عقل را تجربه کرد تا پوچی این دنیای خیالی ( همانگونه که خیام نیز تجربه کرده بود ) برای انسان مشخص شود .. بنده مدتها از تاثر اشعار خیام ( و همچنین صادق هدایت - کامو - سارتر و ... ) پوچگرای مادی شده بودم . با این تجربه وقتی به دنیای مولانا پا گذاشتم نوع دیگری از پوچگرایی را تجربه کردم که پوچگرایی عرفانی بود . البته بین این دو پوچگرایی تفاوت از زمین تا آسمان است . اما اگر آن تجربه نبود شاید پوچگرایی عرفانی را خوب درک نمی کردم ...
همانطور که اشاره کردید خیام نماینده و نمونه کامل یک شاعر و اندیشمند فلسفی است . در بین شاعران ایرانی که اکثرا عارف مسلک هستند انصافا خیام به عنوان یک شاعر فلسفی و عقل اندیش بسیار خودنمایی می کند و برای همین خیام خودش را در دل اکثر فیلسوفان و متفکران دنیا جا کرده است .
به عنوان کسی که اول دنیای خیام را تجربه کرده و بعد به دنیای مولانا و حافظ رسیده باید عرض کنم که وجود ایشان و شعرهای شک گونه و زمینی اش برای شروع بسیار لازم است . باید ابتدا عقل را تجربه کرد تا پوچی این دنیای خیالی ( همانگونه که خیام نیز تجربه کرده بود ) برای انسان مشخص شود .. بنده مدتها از تاثر اشعار خیام ( و همچنین صادق هدایت - کامو - سارتر و ... ) پوچگرای مادی شده بودم . با این تجربه وقتی به دنیای مولانا پا گذاشتم نوع دیگری از پوچگرایی را تجربه کردم که پوچگرایی عرفانی بود . البته بین این دو پوچگرایی تفاوت از زمین تا آسمان است . اما اگر آن تجربه نبود شاید پوچگرایی عرفانی را خوب درک نمی کردم ...
جمعه ۲۴ آذر ۱۳۹۱ ۱۱:۳۹
شراب حقیقت را تنهایی باید خورد....چون خُم و خُمخانهی هر کس جداست!
نوشات باد!!
نوشات باد!!
جمعه ۲۴ آذر ۱۳۹۱ ۱۳:۸
ممنون.
برایم جالب است که همه از تنهایی می نالند و شما از آن خرسند هستید...
برایم جالب است که همه از تنهایی می نالند و شما از آن خرسند هستید...
جمعه ۲۴ آذر ۱۳۹۱ ۱۵:۵۵
این بنده خدا هم تقصیری نداشته اولا اینکه زبان بیان همه مثل هم نیست بعدش هم اینکه چون این شوهر عمه ما (خیام)مثلا ریاضی دان و منجم و غیره که میگن بوده زیاد هم حرفای عرفانی زدنش خوب نبوده.
ما به خیلی از اشعار بر میخوریم که در نگاه اول و ظاهر همش بقول شما بشکن و بالا بنداز است.(که صد البته بدم نیستا!)ولی با تفاسیر و شرحهایی که میکنیم و میشود کم کم (شاید)میفهمیم طرف چه میگوید!
همین آقا مولانا (!)طفلکی در دیوان ها و نوشته هایش آنقدر نالیده تا این چند مثقالی هم مثلا فهمیدیم .
حالا از اونجایی که عمه ام دیشب به خوابم آمد تا از حیثیت شوهرش (خیام)دفاع کنم شرح و تفسیری برای این رباعیش میگذارم و امیدوارم اینبار راضی و خوشنود به خوابم بیایند!!!!
گویند بهشت با حور خوشست من میگویم که آب انگور خوش ست
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
اینکه دایم هر کاری را به امید بدست آوردن چیزی در آینده انجام میدهی ،بهتر است در زمان خود بمانی و از شراب بیکران زندگیت بنوشی و در دم باشی.این که هم اکنون در دست داری حیات و زندگی در لحظه توست.بقیه همه وعده وعید است.آنچه نقد داری همین دم و لحظاتی است که به امید داشتن آینده ای نا معلوم از دست میدهی.
هر آنچه که تو از آینده میشنوی چه از دیگران باشند چه ذهن خودت و چه ....فقط در حد شنیدن و تصور زیبا میباشد و تو از چگونگی و ماهیت آن خبری نداری!
ثوابش مال آقا مولانا که یادمان داد چطور از همه مطالب برداشت عرفانی کنیم!!!

خلاصه شک خیام بینوا اول شرط دریافت هر حقیقتی بوده!
حالا از شک در آمده یا نه گردن خودش.شاید هم بدبخت همون مرحله هی در جا زده است و ول کرد و رفت سراغ فرمول انتگرال و ستاره داوود!!!
جمعه ۲۴ آذر ۱۳۹۱ ۲۲:۳
میر من خوش میروی کاندر سر و پا میرمت خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت
گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست خوش تقاضا میکنی پیش تقاضا میرمت
عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاست گو که بخرامد که پیش سروبالا میرمت
آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای او گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت
گفته لعل لبم هم درد بخشد هم دوا گاه پیش درد و گه پیش مداوا میرمت
خوش خرامان میروی چشم بد از روی تو دور دارم اندر سر خیال آن که در پا میرمت
گر چه جای حافظ اندر خلوت وصل تو نیست ای همه جای تو خوش پیش همه جا میرمت
گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست خوش تقاضا میکنی پیش تقاضا میرمت
عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاست گو که بخرامد که پیش سروبالا میرمت
آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای او گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت
گفته لعل لبم هم درد بخشد هم دوا گاه پیش درد و گه پیش مداوا میرمت
خوش خرامان میروی چشم بد از روی تو دور دارم اندر سر خیال آن که در پا میرمت
گر چه جای حافظ اندر خلوت وصل تو نیست ای همه جای تو خوش پیش همه جا میرمت
جمعه ۲۴ آذر ۱۳۹۱ ۲۲:۱۸
سلام
مولانا در مثنوی معنوی میگوید:
تا دمی از هوشیاری وارهند..........ننگ بنگ و خمر برخود مینهند
شراب خیامی برای فراموشی درد بودن است
آنجا که میگوید...........رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین..........نه حق نه حقیقت نه.........سکوت را بیان نمیکند ...سکوت ذهن آدمی را به ساحتی ورای زمان هدایت میکند و آدمی را با حقیقت مواجه میکند
اما رند خیام زیراب حقیقت را هم میزند..........نه حق نه حقیقت...
علی کجاس تو باغچه
چی میچینه؟
آلوچه
آلوچه باغ بالا
جریت داری؟
بسم الله
مولانا در مثنوی معنوی میگوید:
تا دمی از هوشیاری وارهند..........ننگ بنگ و خمر برخود مینهند
شراب خیامی برای فراموشی درد بودن است
آنجا که میگوید...........رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین..........نه حق نه حقیقت نه.........سکوت را بیان نمیکند ...سکوت ذهن آدمی را به ساحتی ورای زمان هدایت میکند و آدمی را با حقیقت مواجه میکند
اما رند خیام زیراب حقیقت را هم میزند..........نه حق نه حقیقت...
علی کجاس تو باغچه
چی میچینه؟
آلوچه
آلوچه باغ بالا
جریت داری؟
بسم الله
شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۱ ۱۱:۳۹
سلام
خیلی زیبا بود ، دست و پنجه و حنجره همگی درد نکند. خیلی خوب است انسان به لحاظ روحی روانی از کسی شادی و خوشبختی نخواهد و به خودش متکی باشد ، در اینصورت چائی خوردن و خیامی خواندن در کنار هم بسیار لذتبخش است.
خیلی زیبا بود ، دست و پنجه و حنجره همگی درد نکند. خیلی خوب است انسان به لحاظ روحی روانی از کسی شادی و خوشبختی نخواهد و به خودش متکی باشد ، در اینصورت چائی خوردن و خیامی خواندن در کنار هم بسیار لذتبخش است.
شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۱ ۱۱:۵۴
خیلی زیبا بود. مرسی.

شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۱ ۱۷:۵۰
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان.....
ضمن تشکر از شعرها و موسیقی و توضیحات.....
بعضی از این دوبیتیها را من از خیام نشنیده و نخوانده بودم....اما اتفاقا همین نشنیدهها به جای خود شنیدنی و جالب بودند....
موسیقی جنوب ایران تا حدودی متأثر از موسیقی نواحی خاصی از آفریقاست....بخصوص ساز کوبهای که استفاده میکنند و همینطور خواندن و رقصیدن به طور جمعی و همراه همدیگر....و این احتمالا مربوط به مهاجرت آفریقاییهایی میشود که در برههای از تاریخ به جنوب ایران مهاجرت کردهاند.....
ضمن تشکر از شعرها و موسیقی و توضیحات.....
بعضی از این دوبیتیها را من از خیام نشنیده و نخوانده بودم....اما اتفاقا همین نشنیدهها به جای خود شنیدنی و جالب بودند....
موسیقی جنوب ایران تا حدودی متأثر از موسیقی نواحی خاصی از آفریقاست....بخصوص ساز کوبهای که استفاده میکنند و همینطور خواندن و رقصیدن به طور جمعی و همراه همدیگر....و این احتمالا مربوط به مهاجرت آفریقاییهایی میشود که در برههای از تاریخ به جنوب ایران مهاجرت کردهاند.....
چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۱ ۱:۳۱
آقای پانویس یواش! چی داری میگی و می بری و میدوزی؟ کی گفته آواز دهل شنیدن از دور خوش است ربطی به بهشت نداره؟ منظورش اینه اینکه بهمون گفتن بهشت فلان جوره، هیچ ضمانتی نیست واقعا اونجوری باشه پس من اون وعده های بهشت رو تو همین زمین استفاده می کنم! اگه رباعی های دیگه شم بخونین همین منظور رو میگیرین. حیف که شما نوروساینس نمی دونین وگرنه قدر فکر رو می دونستین! دریا برای شنا کردنه، زندگی برای زندگی کردنه، عقل هم برای فکر کردنه. شما دارین در رو به روی بزرگترین و عظیم ترین وجود دنیا می بندین. تصور کنین چقدر پیچیدگی و زمان و امکانات می خواد که از یک سری اتم موجود زنده (به اصطلاح ما انسان ها موجود زنده!) به وجود بیاد اون هم موجود زنده ای که میتونه فکر کنه. تازه شما فکر میکنین دارین فکر نمیکنین! وگرنه همین عرفان هم یه جور فکره. و میدونین فکر چیه؟ یک جریان عصبی که حاصل برهمکنش چندتا ماده ی شیمیایی و عصبه که بر اساس پاداش، خاطره، مجاورت عصب ها و ... شکل میگیره و ارگانیسم شما ازش اگاه میشه. یعنی کلا همین آگاه شدن یه جریان عصبیه. یعنی شما یک مجموعه جریان عصبی هستین که براساس یکسری قوانین در یک ارگانیسم پیچیده شکل میگیره. حالا هیچ دلیلی دارین که بگین جریان عصبی شما درسته مال یکی دیگه غلط؟ شما چه آگاهی از ساختار ارگانیسم دیگه دارین که در موردش قضوات میکنین؟ ....(ادامه دارد...)
چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۱ ۲:۱۸
(...ادامه) شما نمی تونین خارج از قوانین فیزیکی حاکم بر دنیا فکر کنین یا خارج از این قوانین آگاه باشین.چرا؟ چون جریان عصبی افکار شما بر اساس این قوانین تکامل پیدا کرده. تکامل منظورم تکامل داروینیه ها! اصولا خیلی ساده لوحانه اس که تمام موجودیتون حاصل فکر و عقل باشه و خیال کنین دارین تعقل نمیکنین(ببخشید ها!)! عرفان شما هم قطعا یک نوع تعقله که مثل ماده ی مخدره. میگه نرو! همین جا بمون. رسیدن به واقعیت رو نمی تونین اسمش رو بذارین پوچی. مطمئن باشین اگه همین الان خدا رو کشف میکردن، رصد میکردن یا هرجور شده وجودش کامل اثبات میشد، به خیلی ها همین حس دست میداد. حس پوچی ناشی از اینکه(خوب بعدش چی؟!). این فکر (جریان عصبیه) که حاصلش میشه اصطلاحا پوچی. این فکر رو اگه تو بهشتم اعمال کنی میگه: خوب حالا یه مدت تو بهشت با حوری ها خوش گذشت، بعدش چی؟! باز پوچی!! یک عارف سالک اگه تو آب و آتیش ببرنش تو خودشه و حال خودش رو میبره! فرقی به حالش نمیکنه. حالا شما تصور کنین تو بیش از 13 میلیارد سال که از عمر جهان خودمون میگذره (از بیگ بنگ)، چقدر احتمال کمی داشته که سیاره ای مثل زمین سرهم بشه. چقدر احتمالش کمه تو این شرایط بیومولکول های اولیه شکل بگیرن و چقدر احتمالش کمه این بیومولکول ها ارگانیسم تشکیل بدن و چقدر احتمالش کمه این میکروارگانیسم ها طی 3 میلیارد سال تکامل پیدا کنن و پستانداران ازشون دربیاد و چقدر احتمالش کمه یک پستاندار تکامل پیدا کنه به نام هومینیس هومینیس/شاید هم نئاندرتالیس! (همون انسان خودمون!)که خودآگاهی داره (البته دلفین هم خودآگاهی داره ها! فقط محیط آب اجازه ی پیشرفت بیشتر رو بهش نداده.فکر نکنین فقط خودتون باهوشین!!) و چقدر احتمالش کمه از بین اون همه انسان پدر مادر شما با هم ازدواج کنن و چقدر احتمالش کمه از 30 میلیون اسپرم پدرتون یکیش با یکی از چندهزار تخمک مادرتون لقاح پیدا کنن (البته ببخشید، بی ادبی نباشه اما این اتفاق میفته) و شما بوجود بیاین. حالا با این همه احتمال دست تو دست هم گذاشتن و شما هستین چرا نباید قدر همه چیزو بدونین؟ من وقتی به کل اینها فکر میکنم از شدت لذت مو به تنم یسخ میشه! چرا به جاش مثل عارف سر آستینمون بکنیم؟ بوی بدنمون خفمون میکنه ها!! واسه اینکه قدر خودتون و دنیا رو بدونین باید اول اون ها رو بشناسین. بد میگم آقا؟
چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۱ ۲:۲۱
...حالا خیام همین ها رو میگه به زبون ساده. (من هم سعی کردم با زبون ساده بگم.اگه جاهاییش تخصصی شد ببخشین) این همه زیبایی و پیچیدگی اینقدر لذت بخشه که هیچ وقت سیر نمیشین. به این میگن زندگی در حال عزیز من. جناب پانویس تحقیر افکار آدم بزرگی مثل خیام به معنی شجاعت و آزاد بودن شما از بند هویت خیام بزرگ! نیست. من یک چیز شما رو خیلی می پسندم اون هم درک شما از هویت فکریه. یعنی همین که این رو با تفکر و تعقل کَشف کردین نشانه ی استفاده از فکر شماس.پس نگین عقل وسیله ی مناسبی برای درک این نیست!تعقل خیلی باارزشه.
پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ ۸:۱۷
besiar ziba bood. as sohbat shoma lezzat mibaram.




پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ ۲۰:۴۲
آتئیست عزیز
نوشته هایت جالب بود ولی احتمالا تو معنای عرفان را نمیدانی!! خیلی از صحبتهایت واقعی و حقیقی اند ولی چرا اینقدر برداشتهایت از صحبتها و نوشته های پانویس سطحی ست؟
نمیدانم تازه واردی یا نه؟یا شاید هم به گونه ای دل پر و دل چرکین ولی بهتر این است که برای فهم صحبتهای کسی به یک دو نوشته اکتفا نکرد! و بر اساس تعقل و برداشت خود به اصطلاح خودت ،نبرید و ندوخت!
که گفته که عرفان با استفاده بهینه از زندگی منافات دارد؟ از کجا اینقدر به این مطالب و برداشتهای سطحی دست پیدا کردی؟!
اتفاقا عرفان و خود شناسی بهترین راه استفاده از دنیا و نعمتهایش است چون تو منیتی نداری که دیگر زندگی را به کامت تلخ کند!
عرفان عین تعقل است نه ضد آن!
تو معنای تعقل را با تفکر زاید که زاییده یک هویت کذایی و فکری است اشتباه گرفته ای.
من مطمئنم هیچ مطالعه و شاید هم علاقه ای به بررسی عرفان و خودشناسی نداری پس نظری هم در مورد عرفان نده لطفا!!
ولی برایم جالب است که بدانم تو و امثال تو در اینگونه سایتها برای چه پرسه میزنید؟؟!!
یا گم شده ای در درون داری که بدنبال آنی ولی با لجاجت میخواهی سرکوبش کنی و یا از اینکه دانسته هایت را در جایی به رخ بکشی لذت می بری و یا...
به هر حال هر کدام از ما در رشته ای بسبب شغل یا هر چیز دیگر مهارتهایی کسب کرده ایم که هیچکدام مسلما آنطور که باید به بهتر زیستن روح و روان ما نمی اید.
و از این روست که گرد آمده ایم با دانشها و آموخته های گوناگون.و در اینگونه بحثها هیچ ازهمه آموخته ها و دانشهای بشری کار ساز نیست جز اینکه بخود آییم و چاره درد و رنج زندگی را در یابیم چون در فطرت و اصل حیات فقط زندگیست و بهره بردن آن.
نگو که در آرامش کافی و لذت کافی از دنیا بسر میبری که خود از خشمت پیداست!!
بوی کبر و بوی حرص و بوی آز
در سخن گفتن بیاید چون پیاز!!!
نوشته هایت جالب بود ولی احتمالا تو معنای عرفان را نمیدانی!! خیلی از صحبتهایت واقعی و حقیقی اند ولی چرا اینقدر برداشتهایت از صحبتها و نوشته های پانویس سطحی ست؟
نمیدانم تازه واردی یا نه؟یا شاید هم به گونه ای دل پر و دل چرکین ولی بهتر این است که برای فهم صحبتهای کسی به یک دو نوشته اکتفا نکرد! و بر اساس تعقل و برداشت خود به اصطلاح خودت ،نبرید و ندوخت!
که گفته که عرفان با استفاده بهینه از زندگی منافات دارد؟ از کجا اینقدر به این مطالب و برداشتهای سطحی دست پیدا کردی؟!
اتفاقا عرفان و خود شناسی بهترین راه استفاده از دنیا و نعمتهایش است چون تو منیتی نداری که دیگر زندگی را به کامت تلخ کند!
عرفان عین تعقل است نه ضد آن!
تو معنای تعقل را با تفکر زاید که زاییده یک هویت کذایی و فکری است اشتباه گرفته ای.
من مطمئنم هیچ مطالعه و شاید هم علاقه ای به بررسی عرفان و خودشناسی نداری پس نظری هم در مورد عرفان نده لطفا!!
ولی برایم جالب است که بدانم تو و امثال تو در اینگونه سایتها برای چه پرسه میزنید؟؟!!
یا گم شده ای در درون داری که بدنبال آنی ولی با لجاجت میخواهی سرکوبش کنی و یا از اینکه دانسته هایت را در جایی به رخ بکشی لذت می بری و یا...
به هر حال هر کدام از ما در رشته ای بسبب شغل یا هر چیز دیگر مهارتهایی کسب کرده ایم که هیچکدام مسلما آنطور که باید به بهتر زیستن روح و روان ما نمی اید.
و از این روست که گرد آمده ایم با دانشها و آموخته های گوناگون.و در اینگونه بحثها هیچ ازهمه آموخته ها و دانشهای بشری کار ساز نیست جز اینکه بخود آییم و چاره درد و رنج زندگی را در یابیم چون در فطرت و اصل حیات فقط زندگیست و بهره بردن آن.
نگو که در آرامش کافی و لذت کافی از دنیا بسر میبری که خود از خشمت پیداست!!
بوی کبر و بوی حرص و بوی آز
در سخن گفتن بیاید چون پیاز!!!
نظر شما