morteza.deyanatdar
یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۱ ۱۳:۲۴
با سلام
رفتم سراغ گنجور و دیوان حافظ را منظور کردم و گفتم به مناسبت این پست هم که شده یه فالی از حافظ بگیرم این دو بیتی آمد:

من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم
یک همدم باوفا ندیدم جز درد
یک مونس نامرد ندارم جز غم

خلاصه به جای اینکه "فالم" را بگیره "حالم" را گرفت؛ خُب چی میشه کرد بعضی وقتا هم اینجوری میشه!

البته شب یلدا هم نزدیکه و بازارحافظ هم داغ!

امین
سه شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۱ ۱:۴۷
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
سان شان
سه شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۱ ۸:۲۸
سلام

ابتدا به خودم توصیه می کنم که درس های خودشناسی را با چشم و گوش بازتر گوش دهم و مراقب باشم تا قبل از اینکه از حول حلوا خوردن به دیگ روسیاهی بیفتم ببینم آن "حوری سرشت" علاوه بر بیماری شب چی چی ، به چه بیماریهای دیگری مبتلاست . صد البته که این بیماریها درعین کشنده بودن از خواص درمانی بسیار بالائی هم برخوردارند .
tabkom
سه شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۱ ۱۲:۳۸
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد
که چون شکنج ورق‌های غنچه تو بر توست

نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس
بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست

مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان را
که باد غالیه سا گشت و خاک عنبربوست

نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است
فدای قد تو هر سَروبُن که بر لب جوست

(رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت)
(چرا که حال نکو در قفای فال نکوست)

نه این زمان دل حافظ در آتش هوس است
که داغدار ازل همچو لاله خودروست
ساناز م.
سه شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۱ ۱۳:۵۹
یادش بخیر...
سه شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۱ ۲۰:۲۳
میخوام این روز ها یک سفر بروم هند و امروز فال گرفتم که میگه

کمینگه است و تو خوش تیز میروی، حافظ!
مکن! که گرد بر آید ز شه ره عدمت

شما چی میگید حالا، برم یا نه؟
یلدا
سه شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۱ ۲۱:۱۵
خیلی جالب بود
حتما اگر شاگرد به استادش مراجعه میکرد و میگفت این چه زنی بوده که از من تقاضای خرید باغ و بستان با نهرها میکند باز میگفت بله اشاره شده بود یا اگر میگفت به چه خوب فالی بوده که همسرم دارایی و مال و منال و باغ و بستانها از پدرش به ارث میبرد باز میگفت بله حضرت اشاره کرده بودند!
در مطلبی که نوشته شده چند نکته قابل تامل است اول همان مسئله اتوریته گرایی و کسب اجازه به اصطلاح  از استاد است
دوم مردد بودن درتصمیم گیریها و انجام کارها که چون از دل و درون بر نمی خیزند با پناه بردن به دیگران و رای و نظر دیگران کاری را به انجام میرسانند تا اگر مسئله ای پیش آمد شانه خالی کنند و بر گردن دیگری بیاندازند!
سوم اعتقاد به خرافات و خرافه پرستی که به اشکال مختلف گریبان گیر ماست
و دیگر که مهمتر است همان دید و برداشت ذهنی هر شخص است .تعبیری که خود ذهن می کند و در خیالش تاییدیه میگیرد یا بر عکس.
اصولا هر فکر و اندیشه ای در ذهن باشد به طرق متفاوتی در کردار و رفتار و یادگیری و حتی کتاب خواندن بروز میکند چه دیوان شعر باشد چه نوشته دیگر!
گذشته از همه این واقعیتها حضرت می فرماید:
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زده ام فالی و فریاد رسی می آید!!!
شوکوفیل
سه شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۱ ۲۱:۵۵
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم
آتئیست
چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۱ ۲:۲۷
عارفان، کاین جلوه بر محراب و منبر میکنید!
چون به خلوت می روید آن کار دیگر میکنید!/؟
no comment!
فال گير
پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ ۱:۲۵
سلام دانه انار
احتمالا گرد و خاك كردي و يواشكي ميخواهي در بروي!!
من نميگما حافظ ميگه ميخواهي تيز و بز و يواشكي در
بروي!!!!
از من ميشنوي گرد و خاكت رو اول جمع كن كه پشيمون
نشي!!!!
nazi
پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ ۸:۱۶
khili khili tanz bood. tashakkor.
پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ ۸:۵۱
به فالگیر
چشم
دیدار
چهارشنبه ۶ دی ۱۳۹۱ ۱۶:۴۱
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را  ، پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را  ، در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را  ،  با اشک هایم می چشید         

من عاشق چشمت شدم  ،  نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن ، دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم  ، شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی !
Ali
یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۱ ۱۷:۴۲
ما همش فال حافظ میگیریم نگو حافظ خودش فال قهوه میگرفته!!!
نشون به او نشون که میگه : ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ...
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد