یلدا
۲۰؍۹؍۱۳۹۱ ۱۶:۴۷
وجود آدمی همان باغ سر سبز و زیبایی ست که ما انسانها هر خواسته و نیتی را به مانند حیوانی در آن می پرورانیم و انها را از باغ سر سبز وجود تغذیه میکنیم ولی این تغذیه کم کم سبزی و طراوت ما را بدلیل تغذیه همان حیوانها میخشکاند و از بین میبرد.
زین بدن اندر عذابی ای بشر                    مرغ روحت بسته با جنسی دگر
این همه رنجها و ملامت ها که میکشیم همگی به همین دلیل است که نیرو و کششی حقیقی و ذاتی دایم به ما گوشزد میکند که ای آدمی این منیتها و امیال با تو سازگار نبوده و نیست و تو مرغ روحت که شوق پرواز و وصل به حقیقت دارد را با حیواناتی که در آن پرورانده ای اسیر کرده ای.این وجودت  را که پر از حیوان(منیت) کرده ای از جنس روحت که همان پرنده ای با شوق پرواز بسوی حقیقت و نور است نمیباشد.
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
tabkom
۲۰؍۹؍۱۳۹۱ ۱۷:۴۹
نکته هم اینجاست که آنها چنان در آن باغ  جا خوش کرده و تکیه بر بالش زر داده‌اند که شیپور صوراسرافیل هم آنان را بیدار نمی‌کند و متوجه دامی  که در آن هستند نمی‌شوند.....خود ِ پی بردن به وخامت اوضاع می‌تواند قدمی لازم و موثر باشد و حداقل نیت حرکت و طلب بهبودی را در دل ایجاد کند......
می‌گویند در مراسم حج و روزی که عیدقربان است حاجی‌ها در شب قبل از عید، سنگهایی را که باید با آن شیاطین سه‌گانه را رمی کنند یا با سنگ بزنند، می‌جویند و می‌یابند  و همراه خود برمی‌دارند و صبح سحر با اولین تیغه‌های شعاع آفتاب، به سمت جایی که باید مراسم رمی جمرات را به جا بیاورند، حرکت می‌کنند و جالب اینجاست که با آغاز دمیدن خورشید و حرکت حاجی‌ها به طرف میدان رزم، بدون توجه به نتیجه‌ای که حاصل خواهد شد(شکست خوردن یا شکست دادن)، اعلام عید و جشن و شادی می‌شود....یعنی نتیجه مهم نیست....نیت و در ادامه، شروع حرکت است که اهمیت دارد.......
۲۰؍۹؍۱۳۹۱ ۱۸:۳۱
اصل کار رها کردن زندگی و افکار دہگران است، بقیه خود بخود جا میافتد
morteza.deyanatdar
۲۱؍۹؍۱۳۹۱ ۶:۵۳
سلام
ممنون از جناب تبکم و باغشون.🌹
tabkom
۲۱؍۹؍۱۳۹۱ ۱۱:۶
ای جونم آقا مرتضی! برای شماست قربان.....
سان شان
۲۱؍۹؍۱۳۹۱ ۱۴:۱۱
سلام

نگارا مردگان از جان چه دانند
کلاغان قدر تابستان چه دانند
بر بیگانگان تا چند باشی
بیا جان قدر تو ایشان چه دانند
بپوشان قد خوبت را از ایشان
که کوران سرو در بستان چه دانند
خرامان جانب میدان خویش آ
مباش آن جا خران میدان چه دانند
بزن چوگان خود را بر در ما
که خامان لطف آن چوگان چه دانند
بهل ویرانه بر جغدان منکر
که جغدان شهر آبادان چه دانند
چه دانند ملک دل را تن پرستان
گدایان طبع سلطانان چه دانند
یکی مشتی از این بی‌دست و بی‌پا
حدیث رستم دستان چه دانند

غزل 680 دیوان شمس- گنجور
مریم
۲۲؍۹؍۱۳۹۱ ۱۹:۴۷
سلام به دوستان

خیلی وقته اینجا نظر نذاشتم این پادکست رو دیدم داغ دلم تازه شد!!کاش فقط نیش وکنایه میزدن...حال من یکی رو که خیلی گرفتن...بذارید چیزی نگم که الانه اشکم بریزه!!ولی ارزشش رو داره که اینجورمشکلات رو تحمل کنم و مطمئنم اگه ثابت قدمی ادم براشون روشن شه دیگه دست از تقلا میکشن...
دیدار
۶؍۱۰؍۱۳۹۱ ۲۱:۵۹
من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سروديم نم نم : تو را دوست دارم

نه خطي! نه خالي! نه خواب و خيالي

من اي حس مبهم تو را دوست دارم
نظر شما
😊
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد