morteza.deyanatdar
پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۱ ۱۴:۲۳
خدا کند که نیایی؛
چرا که،
بقول سعدی علیه الرحمة:

شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

و براستی هم او حق مطلب را به طور اتم و اکمل بجا آورده است.
یلدا
چهارشنبه ۶ دی ۱۳۹۱ ۱۹:۰
کاملا صحیح است.ما آدمیزادها! در هر کجا و در هر موقعیتی که هستیم نا راضی و نا خشنودیم و در حال طلب و خواستن.کما اینکه شاید  همین موقعیت کنونی که داریم آرزوی فردای ما باشد.
دائم میخواهیم و میطلبیم و زندگی را بکام خود تلخ میسازیم و در رویا و آرزوی خواستنها لذت زندگی کنونی را بخود کوفت میکنیم. این یک واقعیت است که مادام در پی منیت هستیم در هر موقعیت ایده آلی نیز باشیم همدیگر را می آزاریم و حاضر نیستیم از "من" دست برداریم .به طرق مختلف.
حال من انسان اسیر"من" چه فرقی میکند متاهل باشم یا مجرد؟! به هر حال از درک زیبایی کنونی محرومم و ترجیح میدهم بجای روبرو شدن با واقعیت تلخ در رویا و خیال شیرین بمانم و لذت کذایی ببرم.البته چه واقعیت تلخی که تلخی آن زاییده فکر و ذهن و مقایسه است! درونت جز بهشت و شادی چیزی نیست و تمام سختیها و تلخیها و غیره ،ذهنی ست.ما خود دنیا و زندگی را به کام تلخ و زهر مار میکنیم. واقعیت اگر درک شود تلخ که نیست ،شیرین هم هست!
شوکوفیل
چهارشنبه ۶ دی ۱۳۹۱ ۱۹:۱۳
ای ساربان آهسته رو کارام جانم می‌رود وان دل که با خود داشتم با دل‌ستانم می‌رود
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود
او می‌رود دامن‌کشان من زهر تنهایی چشان دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود
با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود
بازآی و بر چشمم نشین ای دل‌ستان نازنین کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود
شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود
امین
چهارشنبه ۶ دی ۱۳۹۱ ۱۹:۲۴
سلام

متاسفانه انسان درخت زندگی، خوشبختی  را در بیرون با فلسفه و دانش جستجو میکند.

دور می‌بینی سراب و می‌دوی
عاشق آن بینش خود می‌شوی

آنچ حقست اقرب از حبل الورید
تو فکنده تیر فکرت را بعید
ای کمان و تیرها بر ساخته
صید نزدیک و تو دور انداخته
هرکه دوراندازتر او دورتر
وز چنین گنجست او مهجورتر
فلسفی خود را از اندیشه بکشت
گو بدو کوراست سوی گنج پشت
گو بدو چندانک افزون می‌دود
از مراد دل جداتر می‌شود

ممنون
tabkom
چهارشنبه ۶ دی ۱۳۹۱ ۲۰:۵۸
این داستان ازدواج شاید مثل گرداب است......یا این سیاه‌چاله‌های فضائی......اگر هم ترا پایین نکشیده و به باغ فرحبخش تأهل پرتاب نکرده، رهایت هم نکرده....... به قول اصطلاحات علمای قدیمی در بحث‌های فلسفی، این گرداب ترا به گرد دایره‌ای، وادار به حرکت جواله مانند و دوار می‌کند (مثل‌آتشگردان!)....و همینطور دور و  ور خودش نگاه می‌دارد، تا در اولین فرصتی  که غافل شوی ترا بقاپد، به قول شاعر گرامی پروین اعتصامی،

گفت با جوجه مرغکی هشیار
که ز پهلوی من مرو به کنار

گربه را بین که دم علم کرده
گوش ها تیز و پشت خم کرده

چشم خود تا به هم زنی بردت
تا کُله چرخ داده ای خوردت

بله، تا کُله چرخ دهی خوردَت......یعنی این گرداب منتظر است که ترا به درون بکشد و به سیاره‌ی متأهلین پرتاب کند.....
اما گذشته از شوخی، می‌گویند انسان تا امور دنیوی خود را سروسامان نداده، بعید است که درب عالم معنا بر روی او باز شود....و زن در امور دنیوی برای مرد، مثل زمین است و مرد برای زن در امور دنیوی مثل آسمان است......حالا تصور کنید آدمی اسباب زندگی خود را می‌خواهد مرتب کند اما زمین ندارد که آنها را بچیند تا به دنبال بقیه وظائف خود برود.....یا زن آسمانی ندارد که در آن شاهد طلوع و غروب خورشید باشد.......
یاد درس "کاردستی" دوران دبیرستان افتادم......و سفارشات و دستوراتی که دبیر مربوطه به ما میداد و از ما می‌خواست درست کنیم و به کلاس بیاوریم....کاردستی‌هایی از قبیل مجسمه‌های گچی و قالبهای شمعی از دست و صورت و اشیاء....یا گل‌های مصنوعی کار ِ‌دست....و منی که در این زمینه‌ها حسابی جفت پوچ بودم، از این کلاس تا کلاس بعدی دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید و کوچکترین احتمال کمکی از جانب دیگران برایم در حد اعلان نبوت بود و هر دست هنرمند و کارسازی، بشارت نعمت.....

ادامه دارد......
tabkom
چهارشنبه ۶ دی ۱۳۹۱ ۲۰:۵۹
ادامه.....

دوستی داشتم، (داشتم و رهایش کردم چون "گوش نمی‌داد" و دائم حرف می‌زد، اگر هم سکوت می‌کرد تا تو حرف بزنی یا داشت نفس تازه می‌کرد یا فکر می‌کرد و جملات را در ذهن‌اش آماده می‌کرد که چه جوابی به تو بدهد)...ازدواج نکرده بود و چنان هم جانماز آب می‌کشید که من ِ ساده فکر می کردم تا این سن رسیده و هیچ گونه فتوحاتی نداشته.....تا البته مرا از نگرانی درآورد و یکبار از کرامات و رشادات خودش تعریف کرد و من هم خوشحال شدم که خوب شد اگر یک وقت از دار دنیا برود، اقلا ناکام نمرده (حالا چرا می‌گویند جوان ناکام!، باید فهمید)......و البته ادعا می کرد که بعد از آن دوران، یکروز جمع کرد و گذاشت کنار و در قبال تمایل و تمنای همآوردان هم، دیگر هیچ عکس‌العملی بروز نمی‌داد و به قول خودش(البته از روی تذکره‌الاولیاء تقلب کرده بود) زن برایش حکم دیوار را پیدا کرده بود.....داستان شکر‌آب شدن بین من و او هم از سربند همین زن و دیوار شروع شد......که من روزی مچ‌اش را گرفتم که او داشت از خانم همسایه تعریف می‌کرد که چقدر او را مثل برادر می‌داند و از چشم پاکی او مطمئن است و با شلوار چسبان به راحتی پیش او رفت و آمد می‌کند.....و من گفتم، مرد مومن مگر دیوار هم شلوار می‌پوشد!؟......که چنان به او برخورد که رفت و رفت و هنوز هم دارد می‌رود......
مسلم است که زندگی چه با ازدواج و چه در مجرد بودن قابل گذران است و کسی درنمی‌ماند.....اما باید مراقب بود، پیشداوری‌هایی که کم‌کم چنان محکم شده باشند که حکم وحی منزل را پیدا کرده باشند، می‌تواند ما را از درک خیلی از لطافت‌ها محروم کند......چرا که معلوم نیست دانش من از پروانه‌ای که فقط یکروز عمر می‌کند چقدر بیشتر باشد......

خلاصه، دنباله‌ی شعر :

جوجه گفتا که مادرم ترسوست
به خیالش که گربه هم لولوست!

گربه حیوان خوش خط وخالیست
فکر آزارجوجه هرگز نیست

مخصوصا اگر گربه تربیت شده و شکم سیر باشه.....اصلا به فکر آزار جوجه هم نیست...چه برسه بخواد اونو بخوره!؟......
چهارشنبه ۶ دی ۱۳۹۱ ۲۱:۳۱
سلام
واقع بینی هنر نیست بلکه بهتر است در این مدت محدود عمر با خوشبینی هر چند غیر واقع زندگی کنیم.
تجربه شخصی ام از ازدواج این است که از اول هم نمی خواستم به هدف خیلی بزرگی برسم فقط می دانستم بخشی از رشد و کمال فردی من به احتمال زیاد در ازدواج نهفته است و بعد از ازدواج واقعا در جهاتی رشد کردم که در تجرد رشد آن جهات انسانی امکان پذیر نبود. وگرنه تمام سایر چیزها همچنان فردی باقی می ماند و ربطی به تجرد و تاهل ندارد. مشکل اینجاست که بعضی ها اهداف غیرواقعی برای ازدواج در سر می پرورانند و هر کاری که در تجرد هم می توانسته اند انجام دهند را موکول کرده اند به بعد ازدواج و نتیجه این می شود که بطور طبیعی به خواسته هایشان نمی رسند و فکر می کنند ازدواجشان مشکل داشته و مورد اشتباه بوده است.
بعضی ها عادت دارند همیشه از زندگی تاراضی باشند خواه مجرد باشند خواه متاهل خواه مطلقه. تا یاد نگیریم با خودمان و هستی یکرنگ و هماهنگ باشیم هیچ کدام از این ها رفع مشکل نمی کنند.
سان شان
پنجشنبه ۷ دی ۱۳۹۱ ۱۱:۲۵
سلام
واقعا همینطور است ، تا زمانی که انسان گرفتار هویت فکری است ازدواج و طلاق و تجرد برایش سر و ته یک کرباسند. چند روز پیش که با  دوستانم بودم یکی از آنها رو کرد به دیگری "که فرزندی ندارد"   و گفت : تو راحتتر از من (یعنی خودش ) زندگی می کنی و بعد رو کرد بمن که :  تو هم راحتتر و آسوده تر از ما دونفر زندگی می کنی و من گفتم اصلا اینطور نیست تا زمانیکه ذهن انسان به وظیفه اصلی خودش نپردازد و وارد حوزه های روانی و معنوی که هیچ ربطی به او ندارد بشود ،مجرد و متاهل ، فرزند و بی فرزندی حالیش نیست  چون دوام و بقای "خود" به اشکال تراشی و ننه من غریبم در آوردن است و تحت هر شرایطی پدر آدم را در می آورد ، مشکلات وافعی جامعه هم بجز قشر خاص اقلیتی ،برای همه وجود دارد بنابراین وجود همسر و فرزند در کنار آدم برای بهم ریختن آرامش و آسایش انسان بهانه ای بیش نیست بلکه عامل اصلی همان هویت فکریست و همسرفقط نفش کاتالیزوری بیشتری را در جهت تقویت و به ظهور رساندن هویت فکری بازی می کند. شاید به این دلیل باشد  که همانطور که انسان تا زمانیکه در فطرتش نباشد آرام و قرار نخواهد داشت ومسلم است که جای فطرت  و تجربه آن، در ذهن نمی تواند باشد  در مورد همسر نیز (البته نمی دانم این احساس درست است یا نه اما همیشه اینطور حس کرده ام) شاید عقل کل روی زمین چنین نیازی را در وجود انسانها قرار داده تا تجربه و درک ملموسی باشد برای تجربه  فطرت و زیستن در حقیقت و همیشه تصورم این بوده که نیاز به همسر بخشی از نیاز فطری انسان است و جایگاهی جز در فطرت انسان ندارد ورابطه انسان با همسرش عین رابطه انسان با اصالت درونش است ، یعنی یک رابطه واقعی و خردمندانه ، نه توهمی و ذهنی.
سان شان
پنجشنبه ۷ دی ۱۳۹۱ ۱۱:۲۶
ادامه
اما چون ما انسانها او را هم در ذهن جای داده وبرای جبران ضعف ها و کمبود های روانی و کسب ارزش های  اجتماعی ، توقعات توهمی و اعتباری از وی داریم هیچوقت نمی توانیم در صلح و ارامش در کنار هم زندگی کنیم و همانطور که هیچ چیز نمی تواند جای فطرت را برای انسان بگیرد جای همسر را هم هیچ چیز نمی تواند پر کند الا خود حقیقت. یعنی اینقدر بنظرم رابطه رن و مرد زیبا و با معنی است که فقط با حقیقت قابل مقایسه است و نه چیز دیگر و این رابطه باید زمینه را فراهم کند برای درک و تجربه حقیقت نه اینکه از اوج به حضیض اش در آورد. حال نمی دانم نفسم از جای گرم در می آید و یا نتیجه "خواب و خیالات شیرین" است  چون واقعا تا وقتی انسان بدرجه مطمئنه ای از آگاهی نرسیده نمی ارزد دست بکاری بزند که همان "آرامش نسبی" را هم که دارد از آدم بگیرد. درغیر اینصورت فقط بدرد ادامه حیات هویت فکری در نسل های بعدی  می خورد ، طفلک بچه های معصوم.
مصطفي جمشيد
پنجشنبه ۷ دی ۱۳۹۱ ۱۹:۰

دیدار
پنجشنبه ۷ دی ۱۳۹۱ ۲۳:۱۰
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را ، پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را ، در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را ، با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن ، دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم ، شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی !
...
جمعه ۸ دی ۱۳۹۱ ۱۵:۱۹
بعد از مدتهای مدیدی که در دوران ازدواج به سر میبرم، تفاوت چندانی را با دوران مجردی ام احساس نکرده ام، مگر مسئولیت ها که در عین سخت بودن بسیار شیرین هم هستند.
ازدواج کنید
ازدواج خوب است
ناصر
جمعه ۸ دی ۱۳۹۱ ۱۵:۴۰
حق با شماست آقای پانویس.تا وقتی خود هست ازدواج و تجرد تفاوتی ندارد.انسان در نارضایتی مداوم است.
تشکر.
ن
جمعه ۸ دی ۱۳۹۱ ۱۶:۸
س
جمعه ۸ دی ۱۳۹۱ ۱۷:۱۸
متاسفانه اکثر مردهای ایرانی بخاطر فرهنگ مردسالاری زندگی مشترک خوبی با همسرانشان ندارند...
ازدواج برای من جز اسارت چیزی نداشته است و کاری نمی توانم بکنم... باید سوخت و ساخت...
مرسی
دیدار
شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۱ ۱۸:۴۹
جاده‌ ی شمال

یک کلبه ی جنگلی‌

یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی

کمی‌ هیزم

کمی‌ آتش

مه‌ِ جنگلی‌

کمی‌ تاریکی‌ِ محض

کمی‌ مستی

کمی‌ مهتاب


و بوی یار

و بوی یار

و بوی یار
خواهانم
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد