جمعه ۱۷ تیر ۱۳۹۰ ۲۱:۳۸
با سلام
ای جان پیش از جانها، وی کان پیش از کانها
ای " آن " پیش از آنها، ای "آن " من ای " آن " من !
از غزل 1776 دیوان شمس
" آن " در ادبیات فارسی به معنی زیبایی غیرقابل توصیف و هرچیز بینهایت و کنایه از ذات وجود باریتعالی .
در شعر حافظ :
بندهی طلعت آن باش که آنی دارد
ممنون
ای جان پیش از جانها، وی کان پیش از کانها
ای " آن " پیش از آنها، ای "آن " من ای " آن " من !
از غزل 1776 دیوان شمس
" آن " در ادبیات فارسی به معنی زیبایی غیرقابل توصیف و هرچیز بینهایت و کنایه از ذات وجود باریتعالی .
در شعر حافظ :
بندهی طلعت آن باش که آنی دارد
ممنون
شنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۰ ۱۳:۴۷
يكدست جام باده و يك دست زلف يار ...
خدانصيب كنه انشالله!
خدانصيب كنه انشالله!
یکشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۰ ۰:۳۶
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
این هم زبان حال بنده از زبان انوری
ای مردمان بگویید آرام جان من کو
راحتفزای هرکس محنترسان من کو
نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس
گه گه به ناز گویم سرو روان من کو
در بوستان شادی هرکس به چیدن گل
آن گل که نشکفیدست در بوستان من کو
جانان من سفر کرد با او برفت جانم
باز آمدن از ایشان پیداست آن من کو
هرچند در کمینه نامه همی نیرزم
در نامهٔ بزرگان زو داستان من کو
هرکس به خان و مانی دارند مهربانی
من مهربان ندارم نامهربان من کو
باز از زبان حافظ می گویم
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
این که میگویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
و در خاتمه این هم بداهه ای از حقیر
آنی زآن یارم غافل نبوده ام من
یارم به آن آنش بس نازها فروشد
و جناب پانویس
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
بقول مولوی
مجملش گفتم نکردم زان بیان
ور نه هم افهام سوزد هم زبان
همین!!!
مرتضی میگه:
این هم زبان حال بنده از زبان انوری
ای مردمان بگویید آرام جان من کو
راحتفزای هرکس محنترسان من کو
نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس
گه گه به ناز گویم سرو روان من کو
در بوستان شادی هرکس به چیدن گل
آن گل که نشکفیدست در بوستان من کو
جانان من سفر کرد با او برفت جانم
باز آمدن از ایشان پیداست آن من کو
هرچند در کمینه نامه همی نیرزم
در نامهٔ بزرگان زو داستان من کو
هرکس به خان و مانی دارند مهربانی
من مهربان ندارم نامهربان من کو
باز از زبان حافظ می گویم
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
این که میگویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
و در خاتمه این هم بداهه ای از حقیر
آنی زآن یارم غافل نبوده ام من
یارم به آن آنش بس نازها فروشد
و جناب پانویس
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
بقول مولوی
مجملش گفتم نکردم زان بیان
ور نه هم افهام سوزد هم زبان
همین!!!
یکشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۰ ۹:۷
" عهد نامه "
پیوند گیاه دلم از قند و نباته
شیرهش همه پروردهی انگور لَباته
علمش همگی حاصل پیوند نگاهَت
دیناش همه پالوده و پویای صَفاته ( با فتحه بر روی صاد )
ممنون
---
قشنگ بود!
پیوند گیاه دلم از قند و نباته
شیرهش همه پروردهی انگور لَباته
علمش همگی حاصل پیوند نگاهَت
دیناش همه پالوده و پویای صَفاته ( با فتحه بر روی صاد )
ممنون
---
قشنگ بود!
یکشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۰ ۹:۲۶
امانت را برآسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم از پذيرفتنش سرباز زدند و هراسيدند و انسان بار آن بر دوش گرفت همانا او ستمكار و نادان است.
نمي دانم آدم سيب پاك خورده به اختيار امانت را پذيرفت ويا بر وي تحميل شد اما در يك چيز شك ندارم كه رنج و سختي همزاد هميشگي آدميزاد است(ولقد خلقنا الانسان في كبد. همانا انسان را در رنج و سختي آفريديم.) آدمي تا زمانيكه خودش را نشناخته و به آگاهي نرسيده گرفتار درد و رنج حاصل ازجهل و ناداني و هويتي است وقتي هم از هويت فكري رها مي شود و به سكوت ذهن مي رسد و طعم رهائي و بي هويتي را مي چشد بلائي از جنس ديگر بر وي نازل ميشود . مي گويند خاستگاه رنج خواستن است اما ماهيت سكوت ذهن به گونه اي است كه نخواستن را ناممكن ميسازد در موضع هويت فكري خواستن و نخواستن هر دو در جهت حفظ هويت فكري است وبا هر انگيزه اي كه باشد بظاهر درست يا غلط ، به اراده مي توان نخواست ، مي توان خويشتن داري كرد ميتوان پس از ساعتها كوهنوردي در زير آفتاب سوزان براي خودنمائي هم كه شده قمقمه آب خود را در اوج تشنگي به همنورد سپرد اما در حالت بي هويتي نمي توان نخواست نمي توان آب را به نقطه جوش رساند و گفت نجوش. در اين حالت هم بالاجبار ميخواهي و هم باختيار نمي دهندت. خون دل بايد خورد تا براي يك آن هم كه شده با كيفيت زيباي سكوت ماند
پس چاره اي جز خواستن نيست مگر خواسته شب و روزمان اين نيست
" اياك نعبد و اياك نستعين - فقط تو را مي پرستيم و فقط از تو كمك مي خواهيم"
نمي دانم آدم سيب پاك خورده به اختيار امانت را پذيرفت ويا بر وي تحميل شد اما در يك چيز شك ندارم كه رنج و سختي همزاد هميشگي آدميزاد است(ولقد خلقنا الانسان في كبد. همانا انسان را در رنج و سختي آفريديم.) آدمي تا زمانيكه خودش را نشناخته و به آگاهي نرسيده گرفتار درد و رنج حاصل ازجهل و ناداني و هويتي است وقتي هم از هويت فكري رها مي شود و به سكوت ذهن مي رسد و طعم رهائي و بي هويتي را مي چشد بلائي از جنس ديگر بر وي نازل ميشود . مي گويند خاستگاه رنج خواستن است اما ماهيت سكوت ذهن به گونه اي است كه نخواستن را ناممكن ميسازد در موضع هويت فكري خواستن و نخواستن هر دو در جهت حفظ هويت فكري است وبا هر انگيزه اي كه باشد بظاهر درست يا غلط ، به اراده مي توان نخواست ، مي توان خويشتن داري كرد ميتوان پس از ساعتها كوهنوردي در زير آفتاب سوزان براي خودنمائي هم كه شده قمقمه آب خود را در اوج تشنگي به همنورد سپرد اما در حالت بي هويتي نمي توان نخواست نمي توان آب را به نقطه جوش رساند و گفت نجوش. در اين حالت هم بالاجبار ميخواهي و هم باختيار نمي دهندت. خون دل بايد خورد تا براي يك آن هم كه شده با كيفيت زيباي سكوت ماند
پس چاره اي جز خواستن نيست مگر خواسته شب و روزمان اين نيست
" اياك نعبد و اياك نستعين - فقط تو را مي پرستيم و فقط از تو كمك مي خواهيم"
یکشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۰ ۱۲:۲۸
دومی :
" دین "
ز دین هر چه بگویی از کم و بیش،
نشانی، دادهای از ظاهر خویش !
که دین در عالم ظاهر نباشد،
اگر باشد، خوش و طاهر نباشد !
ممنون
" دین "
ز دین هر چه بگویی از کم و بیش،
نشانی، دادهای از ظاهر خویش !
که دین در عالم ظاهر نباشد،
اگر باشد، خوش و طاهر نباشد !
ممنون
دوشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۰ ۸:۲۹
سلام خدمت همه دوستان
ایه لقد خلقنا الا نسان فی کبد اینطور که معنی شده مهر تاییدیه که خدا به پیشانی انسان زده که ما تو را اینگونه افریدیم هر چه تلاش کنی و دست و پا بزنی همینه که همینه راه برگشت هم نداره.
اما کمی که دقیقتر بشیم و به عمق مطلب بریم می بینیم که کلمه کبد بجز رنج معنای دیگری هم داره و ان میان دو چیز بودنه .
یعنی خداوند انسان را میان دو چیز افرید .ما هم از جسم افریده شدیم هم از روح . یعنی امیخته ای از هم این و هم ان که مدام با هم در تضادند و تولید درد می کنند .یکی در موضع خواستن و شدنه در نتیجه تنش و اضطراب ودرد و دیگری در موضع بودن و سکوت و در نتیجه ارامش واقعی.
جنگ و تضاد بین این دو پدیده (درد) منجر به افرینش انسان به معنای واقعی انسان بودن نه موجود دو پا خواهد شد. و این مسئولیتی است که به عهده ما گذاشته شده .
ایه لقد خلقنا الا نسان فی کبد اینطور که معنی شده مهر تاییدیه که خدا به پیشانی انسان زده که ما تو را اینگونه افریدیم هر چه تلاش کنی و دست و پا بزنی همینه که همینه راه برگشت هم نداره.
اما کمی که دقیقتر بشیم و به عمق مطلب بریم می بینیم که کلمه کبد بجز رنج معنای دیگری هم داره و ان میان دو چیز بودنه .
یعنی خداوند انسان را میان دو چیز افرید .ما هم از جسم افریده شدیم هم از روح . یعنی امیخته ای از هم این و هم ان که مدام با هم در تضادند و تولید درد می کنند .یکی در موضع خواستن و شدنه در نتیجه تنش و اضطراب ودرد و دیگری در موضع بودن و سکوت و در نتیجه ارامش واقعی.
جنگ و تضاد بین این دو پدیده (درد) منجر به افرینش انسان به معنای واقعی انسان بودن نه موجود دو پا خواهد شد. و این مسئولیتی است که به عهده ما گذاشته شده .
نظر شما