tabkom
پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ ۱۳:۱۲
همیشه با خود می‌گویم، اگر انسانها  گرفتار من و نفس نباشیم، بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواست و بی آرزو و سالم زندگی می‌کنیم.....آن زمان از بین بی‌خواستی ما یک خواست ِ همگانی سربرمی‌آورد......یعنی آفرینش مهلت پیدا می‌کند اجزای مورد نظر خود را با استفاده از انسانهای آزاد و رها، در تابلوی حیات معنوی بچیند و چیزی معنادار و زنده بیافریند؛ اما این شکلی که ما به راه خود می‌رویم، به هستی مهلت نمی‌دهیم کارش را بکند و به نتیجه برساند......یعنی دم دست او نمی‌آییم...سرپیچی می‌کنیم....ساز خود را می‌زنیم.....از انبار طبیعت و آفرینش هیزم برمی‌داریم و می‌رویم تنهایی یک گوشه آتش خود را روشن می‌کنیم......بعد دیگ اصلی که قرار بوده همه هیزم‌ها زیر آن روشن شود فعلا هیزم کم می‌آورد و آن آتشی که باید، زیر آن نمی‌سوزد  تا آش ِ همه پخته شود......بعد من این وسط یک معجونی را پخته نپخته و شور یا بی‌نمک به اسم دست‌پخت خود بار کرده و اینچنین همه‌ی وقت خود را روی آن هدر می‌دهم.....تازه آن هم آخرش به درد ِ خورد و خوراک خودم هم نمی‌خورد.....بعد گرسنه و درمانده،  دنبال یک فست‌فودی می‌گردم  بلکه قاروقور شکم خود را تسکین دهم......
تا کی شود که به این درک برسیم که باید همه سعی کنیم هیزم‌ها را زیر دیگ اصلی بگذاریم.....و گرد آن جمع شویم و هرکس به فراخور حال و توان، قسمتی از کار را به عهده بگیرد و این اجاق را مدام روشن و برپا نگه داریم و از نور و گرما و غذایی که فراهم می‌شود، به شکلی نامتناهی استفاده کنیم.....

ادامه دارد.....
tabkom
پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ ۱۳:۱۴
ادامه.....

از دل ِ وحدت و یگانگی با اصولی که با حیات و هستی همراه است، آرامش و سلامت بیرون می‌آید چون همه در یک مسیر قرار می‌گیرند.....و برای این وحدت باید نوع بشر به بیهودگی ِ ترس پی ببرد یا آن را چاره کند.....ترسی که از نابرابری  حاصل می‌شود و و این دو عامل به تقویت همدیگر کمک می‌کنند......
شاید ترس و نگرانی که الان بر دنیا حاکم است از دوران مثلا مغول هم بیشتر باشد.....آن زمان وسائل ارتباط جمعی وجود نداشت.....و نهایتا دو سه روز مانده لشکر مغولها به شهر و دیاری که در آن زندگی میکنی برسد متوجه داستان می‌شدی و سه روز بعد هم مرده بودی.....یعنی فقط سه روز نگرانی می‌کشیدی.....اما الان دنیا شده یک کف دست......از فاصله شش هزار کیلومتری در هر کجا می‌توانند موشکی را صاف روی ملاج آدم تنظیم کنند.....پیدا کنید آرامش و آسایش را.....
دوستی می‌گفت در امریکا و اروپا همیشه یک قشر و طبقه‌ی خاصی که با اعانات دولتی و غذای صدقه‌ای زندگی می‌کنند را نگه می‌دارند تا کسانی که یک شغل نیم‌بندی دارند و یک تعطیلات آخر هفته ی بخور نمیر، هوس شیطنت و حرف اضافه به سرشان نزند.....جل الخالق!!
سعیدی
پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ ۱۳:۵۵
ایهام "مدام توحید" را احتمالا آگاهانه بکار برده اید. اگر اینطور است مرحبا!
morteza.deyanatdar
پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ ۱۴:۳۳
با سلام و عرض ادب و احترام

شیخ محمود شبستری-- گلشن راز

خراباتی شدن از خود رهایی است
خودی کفر است ور خود پارسایی است
نشانی داده‌اندت از خرابات   
که «التوحید اسقاط الاضافات»  <======
خرابات از جهان بی‌مثالی است
مقام عاشقان لاابالی است
خرابات آشیان مرغ جان است
خرابات آستان لامکان است
خراباتی خراب اندر خراب است
که در صحرای او عالم سراب است
خراباتی است بی حد و نهایت
نه آغازش کسی دیده نه غایت
اگر صد سال در وی می‌شتابی
نه کس را و نه خود را بازیابی
گروهی اندر او بی پا و بی سر
همه نه مؤمن و نه نیز کافر
شراب بیخودی در سر گرفته
به ترک جمله خیر و شر گرفته
شرابی خورده هر یک بی‌لب و کام
فراغت یافته از ننگ و از نام
حدیث و ماجرای شطح و طامات
خیال خلوت و نور کرامات
به بوی دردیی از دست داده
ز ذوق نیستی مست اوفتاده
عصا و رکوه و تسبیح و مسواک
گرو کرده به دردی جمله را پاک
میان آب و گل افتان و خیزان
به جای اشک خون از دیده ریزان
گهی از سرخوشی در عالم ناز
شده چون شاطران گردن افراز
گهی از روسیاهی رو به دیوار
گهی از سرخ‌رویی بر سر دار
گهی اندر سماع از شوق جانان
شده بی پا و سر چون چرخ گردان
به هر نغمه که از مطرب شنیده
بدو وجدی از آن عالم رسیده
سماع جان نه آخر صوت و حرف است
که در هر پرده‌ای سری شگرف است
ز سر بیرون کشیده دلق ده تو
مجرد گشته از هر رنگ و هر بو
فرو شسته بدان صاف مروق
همه رنگ سیاه و سبز و ازرق
یکی پیمانه خورده از می صاف
شده زان صوفی صافی ز اوصاف
به مژگان خاک مزبل پاک رفته
ز هر چ آن دیده از صد یک نگفته
گرفته دامن رندان خمار
ز شیخی و مریدی گشته بیزار
چه شیخی و مریدی این چه قید است
چه جای زهد و تقوی این چه شید است
اگر روی تو باشد در که و مه
بت و زنار و ترسایی تو را به

مریم
پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ ۱۵:۶
موضوع عرفان اسلامي « توحيد » است و در عرفان دو بحث مد نظر است:

1- توحيد چيست؟

2- موحد كيست؟

اين دو سؤال از مباحث بسيار عميق و وزين قرآني و اسلامي است. آنچه مهم است اينه كه بفهميم توحيد چيست؟‌

تا برامون روشن بشه كه موحد كيست؟

جناب شبستري در گلشن راز در تعريف توحيد مي فرمايند:

نشاني داده اند اهل خرابات

كه التوحيد اسقاط الاضافات

توحيد، انداختن و ساقط نمودن اضافات است. توضيح اينكه :‌ همه ما وجودي و اصاف و كمالاتي داريم؛

موحد كسيست كه آن اضافه را اسقاط و حذف كنه.

اما كسي كه به حقيقت توحيد نرسيده است آن اضافه را اثبات ميكند و مي گويد « وجود من »، « مال من »، « علم من » و...

اين اضافه به من، شرك و منافي با توحيد است.

جناب قشيري در « الرسالة الفشيريه » مي فرمايد:‌« التوحيد اسقاط اليائات لا تقول لي و بي و الي »،

يعني توحيد، حذف « يائات » است. نگو براي من و به من و به سوي من.

نردبان خلق اين ما و مني است

عاقبت زين نردبان افتادني است

هركه بالاتر رود ابله تر است

كاستخوان او بتر خواهد شكست

اين مطلب در ادامه به شكل روشنتر توضيح داده ميشه.....

منبع:
شرح مراتب توحيد، سيد يوسف آملي، ص 10.
مریم
پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ ۱۵:۶
توحيد اين است كه انسان اضافه به خود را حذف كند و اگه وجودي هست، به خدا نسبت دهد. اگه عملي هست، به خدا نسبت دهد.

اگه مالي هست، به خدا نسبت دهد. اگه قدرتي هست، به خدا نسبت دهد و... بگويد: همه چيز از آن خداست.

جناب مولانا در مثنوي تعريفي از توحيد ارائه داده و مي فرمايد:

چيست توحيد خدا آموختن؟

خويشتن را پيش واحد سوختن

اين بيت از نظر معني بسيار بلند است. اگه انسان « من » را از بين ببره و بسوزونه، به حقيقت توحيد ميرسه.

آن كه مي گويد: من، او خام است نه پخته، اين شخص موحد نيست. اگه موحد بود من را ساقط مي كرد.

چون خام است من را مطرح مي كند، و حق را ساقط مي كند.

اما آنكه به حقيقت توحيد دست يافته است و اسقاط اضافات كرده است به جائي ميرسد كه جناب فروغ بسطامي مي فرمايد:‌

مردان خدا پرده پندار دريدند

يعني همه جا غير خدا هيچ نديدند

قرآن كريم مي فرمايد:‌ تمام عالم آينه است؛ آسمان آينه است؛ زمين آينه است؛ دريا آينه است؛ باد آينه است.

همه و همه آينه اند و فقط خدا را نشان مي دهند.

مشكل ما اينه كه ضعيف هستيم و در خود آينه ها غرق ميشويم و نمي توانيم خدا را در آينه ها تماشا كنيم.
مریم
پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ ۱۵:۸
متاسفانه درست میفرمایید.بما توحید را یاد نداده اند.من خودم را می گویم تجربه از وحدت ندارم.
کاش بیشتر در اینباره بنویسید. در اینترنت هست ولی زبان شیوای شما چیز دیگریست.
یلدا
پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ ۱۷:۴۶
این بحث بسیار عمیق و تامل برانگیز است
به نظر میاید پایه و فونداسیون همه ادیان بر درک یگانگی است و اینکه این یگانگی به چه صورت بیان شده و به چه صورت در شناخت آن تحریف شده خود بحث ها دارد.
و درک یگانگی خود مستلزم شناخت خود است .اینکه روایت است که هر کس خود را شناخت لاجرم خدای را نیز خواهد شناخت و غیره همگی بیانگر این مطلبند که قدم اول در درک یگانگی و وحدانیت همان خود شناسی ست.
چیزی که در ادیان بسیار کم رنگ شده و به مرور حتی میتوان گفت فراموش شده همین مسئله خودشناسی است .حال چرا خود شناسی؟؟
هدف از آفرینش و جهان هستی در مقوله عقل و ذهن نمی گنجد ولی آنچه که عیان است من و تو آمده ایم تا زندگی کنیم.یک زندگی خالی از رنج و ...
ولی مادام که اسیر "خود" و "من" هستیم این امکان را دریغ میداریم!
وقتی که انسان عمیقا درک کند خودی که اینهمه بحث بر شناختش است موجود نیست و هر چه هست همان یگانگی مطلق است درد و رنج پایان میپذیرد. ما انسانها عادت کرده ایم که خوب حرف بزنیم .حرفهایی که بوی تازگی بدهد . حرفهایی که با سخنان بقیه فرق کند.حرفها و سخنانی که حیرت دیگران را بر انگیزد و چه بسا اغلب خود از درک سخنانی که میگوییم عاجزیم! چرا؟ چون همین حیرت بر انگیختنها و به به و چه چه گفتنها "منیت" را تغذیه میکند. و این مطلب در ادیان و ترویج آنها بسیار نمودار است.
من که به اصطلاح دین اسلام را پذیرا شده ام (چه ارثا و چه تحقیقا!) روزانه بارها و بارها در صحبتهایم ،در نمازم و غیره سخن از یگانگی و نبود ""هیچ"" جز ذات لا یزال را به زبان میاورم ولی چه فایده که صوتی بیش نمی باشد و ...
با کمی دقت میبینیم که اغلب در همین مراحل در جا میزنیم و چیزی نیز بیشتر طلب نمیکنیم و طلب نمیشود!
یعنی بجای پرداخت و درک اصل و فونداسیون به حاشیه ها می پردازیم.
خود شناسی و درک "هیچ" اصل است . در عرفان هم همینطور. اصل همین است.من آدمیزاد برای درک حقیقت باید "خود" کذایی را بشناسم. وقتی که آگاهانه به آن درک رسیدیم یگانگی و حقیقت نمودار می شود.اینکه خودی نیست! همه هیچ است همان درک توحید است
البته باز گو میکنم که صحبت و بحث در این موارد بسیار است و آسان!!!! کو مرد عمل؟!!
اسیر جامعه و زندگی کذایی بودن ،دست و پایمان را به غل و زنجیر کشانده و پر پرواز را بریده!! ولی آگاه بودن حتی در این قفس  تنفس بهتر را میسر میسازد!
شوکوفیل
پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ ۲۱:۲
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد
سان شان
جمعه ۱ دی ۱۳۹۱ ۱۳:۳۷
سلام
افکار، رفتار و اعمال آدمی اگر نشات گرفته از فطرت انسان باشد عاری از هر گونه حس درد و رنج و هیجانهای منفی در ذهن انسان بوده و همراه با حس شادی و آرامش عمیق  درون است. ، اما رفتارهای ناشی از هویت فکری هر چقدر هم که بظاهر زیبا و خوشایند باشد ، هر چقدر هم انگیزه رفتارهائی که انسان دارد بر وی پوشیده باشد ،حس رنج و احساس ناخوشایند حاصل از آن بر ذهن پوشیده نمی ماند مگراینکه بر اثر ناآگاهی دلیل این گرفتگی روان را به امور بیرونی نسبت دهد و متوجه نباشد که عامل همه این ناشادیها کارکرد نادرست ذهن است.و فقط در کیفیت ورای فکر و ذهن و در کیفیت سکوت هست که انسان بدرستی تشخیص میدهد آنچیزهائی که می گوید و خلق می کند و انجام میدهد ناشی از نفس بوده ویا از فطرتش برخاسته است.
امین
جمعه ۱ دی ۱۳۹۱ ۱۴:۵۵
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم من که روم خانه به خانه

میثم
جمعه ۱ دی ۱۳۹۱ ۱۹:۱۵
دین هر پیامبری، حقایقی است که بر او وحی شده، حال اگه اون حقایق به ما وحی نشود ما از امت اون پیامبر نیستیم.
اما در مورد ساده بودن، باید گفت، خود کتاب قرآن کتاب بسیار ساده ای است که هر کس ( چه بچه چه پیر و ...) با توجه به مقام خود از آن حظی می برد. عاری از کلمات فلسفی است و حتی ظاهر آنرا که نگاه می کنی و میخونی از علم و یاد گرفتن و نکته ای عرفانی گفتن در اون خبری نیست، بلکه علم در باطن آن است، ظاهر آن پند و اندرز و برحذر داشتن و ترساندن است. و این کاملا درست است، چرا که اگه من کتابی رو به قصد "یاد گرفتن علم" بخونم، همون حرص یاد گرفتن حجاب من میشه، و به گفته شیخ محمود:
« در این هر چیز کان نز باب فقر است * همه اسباب استدراج و مکر است   "گلشن راز"»
یعنی هر چیزی، غیر از نیستی، مایه فریب خوردن تو می شود.    
کشف قوانین عالم هستی ساده است و هر بیشتر فکر کنی از دیدن آن محرومتر می شوی.
خربطی ناگاه از خرخانه‌ای * سر برون آورد چون طعانه‌ای
کین سخن پستست یعنی مثنوی * قصه پیغامبرست و پی‌روی
نیست ذکر بحث و اسرار بلند* که دوانند اولیا آن سو سمند
از مقامات تبتل تا فنا * پایه پایه تا ملاقات خدا
شرح و حد هر مقام و منزلی * که بپر زو بر پرد صاحب‌دلی
چون کتاب الله بیامد هم بر آن * این چنین طعنه زدند آن کافران
که اساطیرست و افسانهٔ نژند * نیست تعمیقی و تحقیقی بلند
کودکان خرد فهمش می‌کنند * نیست جز امر پسند و ناپسند
...   "مثنوی"
میثم
جمعه ۱ دی ۱۳۹۱ ۱۹:۲۵
آقای ملا هادی سبزواری شرحی بر "نی" مولانا نوشته، اینکه "نی" چیست، که ظاهرا پیچیده است (البته من نخوندم) بعضی از آدم های نادون میگن که مولانا خودش اینا رو در مورد "نی" می دونسته. در صورتی که مولانا هزاران برابر بیشتر می دونسته. بزرگان، ساده صحبت می کنن.
بلبل
جمعه ۱ دی ۱۳۹۱ ۲۳:۲۷
بله جدی است چون راه حل آسان نیست. اگر مساله اینطور است، حالا که مکانیزم روشن است، چرا هنوز تحول این چنین سخت میباشد؟ چرا نفس این چنین جذاب و خود این چنین مظلوم مینماید ؟
ن
شنبه ۲ دی ۱۳۹۱ ۱۵:۵۳
ای لب تو قبله‌ی زنبورهای سومنات
خنده‌ات اعجاز شهناز است در کرد بیات

مطلع یک مثنویِ هفت مَن، زیبایی‌ات
ابروانت، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلات

من انار و حافظ آوردم، تو هم چایی بریز
آی می‌چسبد شب یلدا هل و چایی نبات
tabkom
شنبه ۲ دی ۱۳۹۱ ۱۹:۲۴
احسنت بر شاعر!

بله می‌چسبد.....
با اجازه:

یادی هم از کُرسی و پُشتی و گرمای لحاف،
آی می‌چسبد شب یلدا دو بوس از اون لبات!

ممنون
ش-محمدی
شنبه ۲ دی ۱۳۹۱ ۲۲:۲۷
سلام
اگر یاد بگیریم که در جهت پاکی حرکت کنیم ناپاکی را نخواهیم دید زیرا هم جنسش نیستیم ....اگر یه درک رسیده باشیم  که مواد مخدر درد ما را دوا نمی کند نیازی نیست که ستاد مبارزه با مواد مخدر راه بیاندازیم..
سالک
چهارشنبه ۶ دی ۱۳۹۱ ۱۲:۱۶
سلام
باید با تمامی قوا و از ته حلقوم فریاد کشید: «یا أَیهَا الْمُدَّثِّرُ - قُمْ فَأَنْذِرْ -
وَرَبَّکَ فَکَبِّرْ - وَثِیابَکَ فَطَهِّرْ - وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ – ای به جامه خویش فرو پیچیده برخیز
و بترسان، پروردگارت را بزرگ شمار، جام هات را تطهیر کن، و بلیه ها را دوری
گزین – آیات 1 آلی 5 – سوره المدثر. »
باید از این منیت های پیچ در پیچ و تو در تویی را که بر گرد آن خورشید مشعشع حلق
زد هاند، و آن را درون خود فرو پیچیده اند گسست، و خود را از میان آنان هجرت داد،زد هاند، و آن را درون خود فرو پیچیده اند گسست، و خود را از میان آنان هجرت داد،
به دورشان ریخت و خود را از این همه پلیدی و ناپاکی
تطهیر نمود، پاک ساخت!
آری! ای کسی که سودای آن داری تا خود راستینت را بیابی و به خویشتن پاکت رجعت
نمایی! برخیز! منیت های دروغینت را به دور بریز! و به میران قبل از آنکه بمیری.
«موتوا قبل ان تموتوا.
دیدار
جمعه ۸ دی ۱۳۹۱ ۲۲:۴۶
آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار

از دست رفت صبرم، ای ناقه! پای بردار

ای ساربان، ! خدا را؛ پیوسته متصل ساز

ایوار را به شبگیر، شبگیر را به ایوار

در کیش عشقبازان، راحت روا نباشد

ای دیده! اشک می‌ریز، ای سینه! باش افگار

هر سنگ و خار این راه، سنجاب دان و قاقم

راه زیارت است این، نه راه گشت بازار

با زائران محرم، شرط است آنکه باشد

غسل زیارت ما، از اشک چشم خونبار

ما عاشقان مستیم، سر را ز پا ندانیم

این نکته‌ها بگیرید، بر مردمان هشیار

در راه عشق اگر سر، بر جای پا نهادیم

بر ما مگیر نکته، ما را ز دست مگذار

در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی

در کار ما بهائی کرد استخاره صد بار
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد