morteza.deyanatdar
پنجشنبه ۷ دی ۱۳۹۱ ۱۴:۵۳
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

گفته ام این نکته را جای دگر
لیـکن آمد لازم اینجا ای پسر

از بس که طلب نمودمت من ز خدا
دیگر رمقی نمانده از من بخدا
هر وقت که گفتمت بیا خانۀ ما
گفتی که بیایمت ترا من به غدا
فردا بشد و نیامدی خانۀ ما
باز عشوه نمودی و بسی ناز و ادا
هر کس که نداند چه بود قصۀ ما
گوید که تو شاهی و منم بر تو گدا
تا در ره تو قدم نمودم شب و روز
از اصل خودم شدم در این راه جدا
اکنون به خودم بگویم ای جان که بجو<===
در خود همه آنچه را بخواهی ز خدا<===
ساکت بشو مرتضی دگر هیچ مگو
تا این خمشی شود به تو جمله هدا

همین!!!
سان شان
یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۱ ۹:۵۰
سلام
یکی از معجزات خودشناسی همین مشاهده و یا دیدن تمایلات و رفتارهای خودجوش و غیر وابسته به نظرات دیگران و شباهت عجیبی که بین این تمایلات در آدم بزرگسال و کودکان است، میباشد ، بی آنکه انسان از بروز آنها احساس شرم کند آدم می بیند چطور مثلا همان لذتی را که در کودکی از خوردن وآشامیدن میبرد، همان شادیی که از آمدن مهمان به خانه به او دست میداد بی آنکه خوب و بدش کند ، بی آنکه مقید به ظواهر و قضاوت باشد، لحظه هایش را با اینها سر می کند و خیلی  لذت میبرد و وقتی هم این سرگرمیها تمام شد ، واقعا برایش تمام شده و دیگر با دید حسرت و افسوس به گذشته نمی نگرد. تازه کمی هم از کودکان جلوتر افتاده و آن اینکه از تنهائی هم همانقدر که با دوستان و خانواده است خیلی لذت میبرد اما با این تفاوت که کودکان خوشبخت هنوز زائده ای بنام من توهمی را تحمیل شده بر روح و روانشان ندارند ، والی درون ندارند که مدام چماق قضاوت را بر سرشان بکوبد اما در آدم بزرگ  اگر که غفلت کند این "خود"،  بیکار ننشسته و تحت هر شرایطی می خواهد دخالت و قضاوت کند و حال آدم را بگیرد. که از این بابت خوشابحال کودکان و بدا بحالشان وقتی که آدم بزرگ میشوند.
تقی
یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۱ ۱۱:۷
دوست عریر
بلا شک اینکه فطرت آدمی چیست در بحث شما تاثیر میگذارد.
فی المثل اگر کسی مدعی باشد که همین چیزی که شما آنرا هویت فکری میدانید بخشی از فطرت آدمیست که بنا به ضرورت بایستی در آدمی تشکیل شود ...کلیت مباحث شما بلا موضوع میشود..........در ضمن حتما میدانید که وابستگی .تسلیم به حرف بزرگترها.رقابت .حسادت در کودکان و جود دارد و جزو فطرت آنهاست پس بازگشت به کودکی چندان هم مطلوب نیت و گذشته از همه اینها اگر دستاوردهای دانش بشری را هم قبول داشته باشید فرض شما چندان مقبول نیست .....مولانا هم چنین نظری ندارد
.........شاد باشید
امین
یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۱ ۱۶:۵۰
بیایید بیایید به میدان خرابات
مترسید مترسید ز عریان خرابات
همه مست درآیید در این قصر بیایید
که سلطان سلاطین شود مهمان خرابات

با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل
کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست

فرهاد
یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۱ ۱۷:۳۹
المسرعة الي قيل الباطل ...
یلدا
یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۱ ۲۳:۳۹
با سلام
کسی که عنادورزی دارد هرچه بشنود فرقی ندارد بازمیگوید مخالفم!!(یاد کارتونی از زمان کودکی افتادم). آخر آدم حسابی تو اول بخواه که از منیت رها شوی بعد خودت ببین به چه میرسی چکار داری که دیگری فطرت و ذاتش چیست!
گفته های دینی که دائم از وجود ذات و فطرت پاک و یکسان آدمی که از ذات الهی ست را قبول نداری.گفته های عرفا را هم که پذیرا نیستی . لااقل اول علت درد و رنجهایت را بشناس بعد به درون خودت مراجعه کن و بنگر بدون زواید فکری و به اصطلاح شخصیتی چگونه آدمی هستی؟ با دور ریختن این زوائد باز شری در تو میماند؟ باز در پی آزار کسی هستی؟
تو اگر بفرض خودت شر هم باشی تمام اعمال و رفتارت از روی اجبار و ساختگی ست و بر طبق اصل و فطرتت نیست و مطمئنا ملامت خودت را بدنبال دارد و رنجت!! البته این گفته برای کسیت که گمان دارد اصل و فطرتش بر شر است ولی صحیح نیست چون همین فرد اگر عمیق شود و به درون بنگرد براحتی در میابد که شرارتش جز منبا فکری و "منیت"چیزی نیست. مگر میشود آدمیزاد در پی حصول و حفظ منیت و اعتبارات جامعه نباشد و تفکر زائد نداشته باشد و باز در پی رنجش و شر رساندن به دیگری باشد؟!
اگر من وتو دقت کنیم میبینیم که اصل رفتارهای ما که موجب شرارت است از ناتوانی ست! ناتوانی در قبال نیازهای کاذبی که برای خود می آفرینیم!
در بدو پیدایش حیات این نیازها ارگانیسمی بوده ولی با رشد عقل و هوش!!! بشر،اغلب این نیازها کاذب بوده و لاجرم آدمیزاد عادت کرده که نیاز بتراشد و در پی رفع ناتوانی و نیاز ساختگی، شر باشد!!
فیلم بسیار جالبی بود. مسلما اکثر ما در کودکان اطراف چنین صحنه هائی دیده ایم و شنیده ایم(البته اگر بخواهیم نگاه کنیم و چیزی دریابیم!).کاش ذات و فطرت به سبب نداشتن همان نیازهای کاذب شخصیتی پاک و مبرا میماند.
در اخر پانویس جان موافقم! منهم این افراد لجباز را حواله میکنم به مولانا و اشعار ویژه اش نوششان باد! واقعا که شانس آوردند!!!
سان شان
دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۱ ۸:۵۱
سلام

اگرهم گفته باشند که به عالم کودکی باز گردید ،به این معناست که وقتی من توهمی از گرده جان و روان انسان برداشته میشود حالات و رفتارهای انسان کیفیت و رنگ و بوی  حالات دوران کودکی را بخود می گیرد چرا که هر دو از فطرت درون ناشی شده است با این تفاوت که رفتارهای فطری کودک ناهشیارانه است اما در آدم بزرگ از روی آگاهی و هشیاری است ، تعمق و گسترش آگاهی او را به این شکل درآورده است و خودش هم از این امر آگاه است ، یعنی می داند مثلا چرا درونش شاد و آرام است و بخوبی تفاوت افکار و احساس و رفتار های ناشی از هویت فکری و یا نشات گرفته از ذهن بدون تصورات  و یا فطرت را مشاهده می کند اما کودک بطور ناهشیارانه شاد و سبک است و خودش هم از چرائی این امر آگاه نیست. در واقع چشمه حالات فطری  کودکی که در بزرگسالی بر اثر هویت فکری کور شده بود بر اثر آگاهی سر باز می کند. بله درست است در کودک  وابستگی  به بزرگترها .رقابت وحسادت و حس مالکیت و غیره وجود دارد اما این رفتار ها و خصلتها هم بطور ناآگاهانه درجهت حفظ و بقای ارگانیسم در کودک انجام میگیرد و منشاء فکری و هویتی ندارد ، اگر کودک حس مالکیت را بطور ناهشیارانه نداشته باشد خیلی راحت مثلا هر جا که رسید لباسهایش را می کند می اندازد جلوی دیگران، وابستگی کودک به بزرگترها به لحاظ احساس عدم امنیت است اگر به لحاظ ایمنی وابسته بزرگترها نباشد و از جانش نترسد خیلی راحت خود را در معرض انواع خطرها قرار می دهد. همینطور حسادت و رقابت و غیره همه در جهت بقای ارگانیسم است و نه کودک خودش را بخاطر این رفتار ها ملامت می کند ، و نه آدم بزرگ از این رفتارهای کودک تعجب می کند و او را به خاطر این رفتار ها ملامت می کند چرا که آدم بزرگ می داند هیچ فکر هویتی پشت این افکار نخوابیده و کودک هم نه فکری برای آن رفتارها داشته و نه فکری برای ملامت کردن خودش بخاطر آن رفتارها دارد. و در ضمن آدم بزرگ  هم نسبت به جان و مال و زندگی خود احساس مالکیت دارد و درست هم هست ، اگر اینطور نباشد که فوری نصیب جانوران دو پا و چهار پا میشود و خودشناسی هم برای حفظ و رشد و مراقبت از این جان عزیز است ، خودشناسی می گوید از هیچ چیزهویت و اعتبار نگیر ، روح و روانت را با این ارزشها و اعتباریات  توهمی و من درآوردی آزار نده ، یعنی همان کاری که کودک می کند.
تقی
دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۱ ۱۰:۱۸
سلام
جبر های بیولوژیک حاکم بر کودکان در بزرگسالان به خودی خود زایل نمیشود .
برای از کار انداختن این جبرها و مسلط شدن بر آنها بایستی جد و جهد کرد.
و بر خواهشهای مهار گسیخته تن و جسم لگام زد
جان گشاید سوی بالا بالها.......................تن زده اندر زمین چنگالها
خامشی خواهندگی به تعبیر بودا نیازمند ریاضت است.
tabkom
دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۱ ۱۴:۱۰
با سلام

کودکانی که در ویدیو به عروسک‌ها و کارکترهای کمک کننده و مثبت، جلب و جذب می‌شوند، مشخص است که فارغ از هر گونه محاسبه‌ی نفعی برای خودشان، به این انگیزه در وجودشان پاسخ مثبت می‌دهند....همین جاذبه و انگیزه‌ی ذاتی و دست‌نخورده و سالم، در دوران بزرگسالی می‌تواند تحت تأثیر جاذبه‌های جلب منفعت و مصلحت، به کلی تغییر زاویه بدهد و عامل منفی را کارکتری جذاب و مثبت بنمایاند.....چیزی که به وفور در جوامع انسانی دیده می‌شود.....می‌توان گفت ما نه تنها بر چهره‌ی خود و فطرت خود نقاب می‌زنیم بلکه سعی در پرده کشیدن بر روی حقیقت و و نادیده گرفتن و عبور از آنچه درست و حقیقی‌ست، هم داریم....چیزی مثل همان کفر و کافری...که پوشاندن حقیقت است....

ممنون
دیدار
سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۱ ۱۹:۱۳
سلام و خسته نباشی
آقای پانویس مسافرت هستند؟
سئولات در ایمیل ها بی پاسخ مانده

---
خیر، مسافرت نیستند. اینجا هستند برای رتق و فتق مشکلات عدیده خلایق!
سئوالی از شما با ایمیل نداشته ام دوست عزیز.
بهروز
سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۱ ۲۱:۲۲
قسمتی از کتاب پرسش ناممکن (کریشنا مورتی)
Violence, as one can see in oneself, is part of our animal
inheritance. A great part of us is animal, and without understanding
the structure of ourselves as whole human beings, merely trying to
solve violence by itself only leads to further violenceI think this
must be clearly understood by each of us
عقیم دشت بی حاصل!
چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۱ ۰:۲۶
سلام. آقای پانویس یک سوال داشتم.در حقیقت یک مشکل داشتم. البته ببخشید ربطی به این پست نداره.
در ازدواج در جامعه ی ما (من در ایران هستم) باید با کسی ازدواج کنی که خانواده، ملت، حضرت عباس (به قول خودتون)، قرآن و خدا همه راضی باشند بعد خودت هم ای! یعنی مثلا من دکترم خانواده ام تحت فشارم میذارن که زن دکتر بگیرم! میگن عروسمون هم دکتر باشه واااااای چقدر خوبه!!! یه زن خانواده دار که آدم بتونه سرشو تو جامعه بلند کنه! خلاصه این چیزها اینقدر تو ذهن ما پیچیده که خودمون هم (حداقل من!) بهشون باور داریم.یعنی به زبان پانویسی من به جای اینکه زن بگیرم باید یک هویت بگیرم! این خیلی من رو آزار میده و واقعا نمیدونم تصمیم درست چیه. یا درستتر بگم نمیدنم چطوری خودم رو از این هویت رها کنم. اگه یه زنی هم بگیرم که خودم دلم میخواد ولی مثلا چون پدر مادرم از خونواده اش خوششون نیاد، و به همون دلیلی که والدین خوششان نمی اید شاید از چشم من هم بیافتد!!! و یا اگر نیفتد از طرف پدر مادرم در آینده دچار تخاصم میشم! و اصلا خوشایند نیست. نمیخوام رابطه ام با پدر مادرم به هم بخوره و نمیدونم برم تو کدوم طویله(اون داستان طویله ای که تعریف کردین!) که نه سیخ بسوزه نه کباب!!
عقیم دشت بی حاصل دلم وای!
نسیم دره ی باطل دلم وای!
خراب خسته ی از پا نشسته
......
(از حسین منزوی)

---
سلام. اول اینکه اگر مطلبی غیرمرتبط با یادداشت دارید لطفا بوسیله ایمیل و یا صفحه تماس مطرح کنید.
در مورد سئوال شما، پاسخ روشن است. شما هم خرما را می خواهید هم خدا را.
دیدار
دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۱ ۲۳:۳
پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست

حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست

يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست

من در فضای خلوت تو خيمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست

تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بيا

با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد