۱۰؍۱۰؍۱۳۹۱ ۷:۴۷
سلام
وقتی مطالب خودشناسی را بصورت دانش در انبار حافظه جمع می کنم و تجربه شخصی نمی کنم ، این آگاهی را درونی نمی کنم و به آن عمق نمی بخشم ، هیچ اتفاقی در روح و روان آدم نمی افتد ،همچنان گرفتار توهمات و خیالات می شوم، ذهن عرصه تاخت و تاز افکار میشود، از قضاوت دیگران ترس دارم، خودم را ملامت می کنم ، از خودم یک تصویر ذهنی می سازم و انتظار دارم دیگران هم فقط آن تصویر شخصیتی را ببیند ، مدام خودم را استخوان می بینم که سگها دنبالم هستند، و شب و روز غصه میخورم و به خودم سرکوفت می زنم چرا این رفتار را کردی ، چرا آن حرف را زدی ، بیچاره خودت را خوار کردی.خلاصه اش کنم بقول مولانای عزیز نیم عمرم در پریشانی میرود و نیم دیگر در پشیمانی.
وقتی مطالب خودشناسی را بصورت دانش در انبار حافظه جمع می کنم و تجربه شخصی نمی کنم ، این آگاهی را درونی نمی کنم و به آن عمق نمی بخشم ، هیچ اتفاقی در روح و روان آدم نمی افتد ،همچنان گرفتار توهمات و خیالات می شوم، ذهن عرصه تاخت و تاز افکار میشود، از قضاوت دیگران ترس دارم، خودم را ملامت می کنم ، از خودم یک تصویر ذهنی می سازم و انتظار دارم دیگران هم فقط آن تصویر شخصیتی را ببیند ، مدام خودم را استخوان می بینم که سگها دنبالم هستند، و شب و روز غصه میخورم و به خودم سرکوفت می زنم چرا این رفتار را کردی ، چرا آن حرف را زدی ، بیچاره خودت را خوار کردی.خلاصه اش کنم بقول مولانای عزیز نیم عمرم در پریشانی میرود و نیم دیگر در پشیمانی.
۱۰؍۱۰؍۱۳۹۱ ۲۱:۵۴
اصل خود شناسی برای ما طلاب خودشناسی! باید بر نیندیشیدن و تلمبار نکردن دانسته ها و دانشهای مختلف برای رهائی و شناخت باشد.
البته در ابتدای کار مسلم است که من طلبه! علت رنجها و ناکامی ها و .. خود را بشناسم و بدانم که در راه خودشناسی قرار گرفتنم برای چیست که بهتر است آن را کسب آگاهی بنامم نه دانش . در این زمینه هر چه بر آگاهیم افزوده شود رهائیم آسان تر است.
دانش و علم و تفکر در زمینه های مادی و دنیوی و ارگانیسمی لازم و مفید است که اغلب افراد که عادت به مخالفت و عناد ورزی با هر مطلبی دارند اصل نیندیشیدن را در خودشناسی با مطلب ذکر شده یکی میکنند ولی این دانشها و دانسته ها در اصل رهائی هیچ بکار نمی آیند.مسئله من انسان همان تفکر و دانش زائدیست که باعث ایجاد "خود" شده است و بس.
در این راه هر چه سبکتر و خالی و تهی از دانسته و تجربه باشیم ،مفید تر است.
اگر من نوعی با دانسته جلو بروم نا خواسته فکر و ذهنم را نیز بسبب همان دانسته با خودم در این راه برده ام یعنی باز از فکر و ذهنم استفاده میکنم.همان خون به خون شستن است.من نوعی باید با آگاهی به این درک برسم که هر چه هست همه هیچ است و این یعنی احتما یعنی لا و در این صورت است که خود بخود در مشاهده مستقیم ان شااله ! قرار میگیرم.یعنی بدون واقف شدن این مشاهده صورت میپذیرد.پس اصل بر آگاهی یافتن بر احتما ست.
خود مراقبه ها نیز کمک می کند به اینکه چطور حتی در لحظات کوتاه بشود بدون تفکر در مشاهده قرار بگیریم ولی به رهائی نمی انجامد چون شخص با دانسته و دانش مراقبه میکندکه البته تمرین و لم مفیدی ست.
احتما ها مر دواها را سر است
هضم دارو علت نو دیگر است
البته در ابتدای کار مسلم است که من طلبه! علت رنجها و ناکامی ها و .. خود را بشناسم و بدانم که در راه خودشناسی قرار گرفتنم برای چیست که بهتر است آن را کسب آگاهی بنامم نه دانش . در این زمینه هر چه بر آگاهیم افزوده شود رهائیم آسان تر است.
دانش و علم و تفکر در زمینه های مادی و دنیوی و ارگانیسمی لازم و مفید است که اغلب افراد که عادت به مخالفت و عناد ورزی با هر مطلبی دارند اصل نیندیشیدن را در خودشناسی با مطلب ذکر شده یکی میکنند ولی این دانشها و دانسته ها در اصل رهائی هیچ بکار نمی آیند.مسئله من انسان همان تفکر و دانش زائدیست که باعث ایجاد "خود" شده است و بس.
در این راه هر چه سبکتر و خالی و تهی از دانسته و تجربه باشیم ،مفید تر است.
اگر من نوعی با دانسته جلو بروم نا خواسته فکر و ذهنم را نیز بسبب همان دانسته با خودم در این راه برده ام یعنی باز از فکر و ذهنم استفاده میکنم.همان خون به خون شستن است.من نوعی باید با آگاهی به این درک برسم که هر چه هست همه هیچ است و این یعنی احتما یعنی لا و در این صورت است که خود بخود در مشاهده مستقیم ان شااله ! قرار میگیرم.یعنی بدون واقف شدن این مشاهده صورت میپذیرد.پس اصل بر آگاهی یافتن بر احتما ست.
خود مراقبه ها نیز کمک می کند به اینکه چطور حتی در لحظات کوتاه بشود بدون تفکر در مشاهده قرار بگیریم ولی به رهائی نمی انجامد چون شخص با دانسته و دانش مراقبه میکندکه البته تمرین و لم مفیدی ست.
احتما ها مر دواها را سر است
هضم دارو علت نو دیگر است
۱۰؍۱۰؍۱۳۹۱ ۲۳:۵۰
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی
وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ میشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
من بی دل و دستارم در خانه خمّارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه!
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی
وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ میشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
من بی دل و دستارم در خانه خمّارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه!
۱۳؍۱۰؍۱۳۹۱ ۹:۴۵
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان
باید اسماش را بگذاریم دانش بیدانشی.....اگر میشد راهی برای مقایسه پیدا میکردیم حتما کار آسانتر میشد......ذهن آدمی ابزاری جز فهمیدن از راه مقایسه ندارد....شاید برای همین است که یافتههایش متکی به اصل نیست.....متغیری را با متغیری دیگر مقابل هم قرار میدهد و از جمع و تفریق تفاوتها با یکدیگر مفاهیمی استخراج میکند و به آنها نام دانش میدهد.....و بعد میخواهد با این موش برود با دم شیر بازی کند....
بیدانشی مثل رفتن به کره ماهه....وقتی فشار جاذبهی زمین از روی جسم و بدنات برداشته میشه و چنان سبک می شوی که برای حرکت و زندگی نیازی به صرف اینهمه انرژی نداری.....
ممنون
باید اسماش را بگذاریم دانش بیدانشی.....اگر میشد راهی برای مقایسه پیدا میکردیم حتما کار آسانتر میشد......ذهن آدمی ابزاری جز فهمیدن از راه مقایسه ندارد....شاید برای همین است که یافتههایش متکی به اصل نیست.....متغیری را با متغیری دیگر مقابل هم قرار میدهد و از جمع و تفریق تفاوتها با یکدیگر مفاهیمی استخراج میکند و به آنها نام دانش میدهد.....و بعد میخواهد با این موش برود با دم شیر بازی کند....
بیدانشی مثل رفتن به کره ماهه....وقتی فشار جاذبهی زمین از روی جسم و بدنات برداشته میشه و چنان سبک می شوی که برای حرکت و زندگی نیازی به صرف اینهمه انرژی نداری.....
ممنون
نظر شما