پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱ ۸:۱۱
lol true!
پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱ ۸:۳۲
متاسفانه شاملو کم حرف بی ربط نزده است
پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱ ۱۲:۲۷
خیلی شعرهای خوب هست که مثل جوکهای خوبه.....فقط یک آن یا چند ساعت یا چند روز ما رو سرگرم میکنه و شاید هر وقت دوباره به اون بربخوریم با خودمون بگوییم، این همونه هااا.....یعنی مثل یک ماهی از اقیانوس اندیشه هستند......اگر نگه داریشون یک عمر محدودی دارند اگر هم بخوریشون که خوب خورده شدهاند و تموم میشن......اما یک شعرهایی هم هست مثل مروارید......باید به اعماق شیرجه یزنی و اونهارو شکار کنی.....و از صدف دربیاری و بعد میتونی یک عمر به عنوان یک گردنبند زیبا یا نگین یک انگشتر از آنها استفاده کنی......
پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱ ۱۴:۱۸
گوش ما لا اقل ایرانیها به شنیدن این مزخرفات آشناست!
شعرای ایران سنگ تمام گذاشته اند ماشاء الله!
واقعا که
هنر نزد ایرانیان ست و بس!!
خودمان را اذیت نکنیم!! فقط انرا پذیرا باشیم که میفهمیم و قبول داریم.
شعرای ایران سنگ تمام گذاشته اند ماشاء الله!
واقعا که
هنر نزد ایرانیان ست و بس!!
خودمان را اذیت نکنیم!! فقط انرا پذیرا باشیم که میفهمیم و قبول داریم.
پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱ ۱۴:۲۹
سلام
ای عجوزه ی دغل
همچو خشخاشی همه خواب آوری
همچو خمری عقل و دانش را بری
چارمیخت کردهام هین راست گو
راست را دانم تو حیلتها مجو
من ز سرکه مینجویم شکری
مر مخنث را نگیرم لشکری
من ز سرگین مینجویم بوی مشک
من در آب جو نجویم خشت خشک
گفت بسیار آن بلیس از مکر و غدر
میر ازو نشنید کرد استیز و صبر
ممنون

ای عجوزه ی دغل
همچو خشخاشی همه خواب آوری
همچو خمری عقل و دانش را بری
چارمیخت کردهام هین راست گو
راست را دانم تو حیلتها مجو
من ز سرکه مینجویم شکری
مر مخنث را نگیرم لشکری
من ز سرگین مینجویم بوی مشک
من در آب جو نجویم خشت خشک
گفت بسیار آن بلیس از مکر و غدر
میر ازو نشنید کرد استیز و صبر
ممنون

پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱ ۱۴:۴۸
سلام
انسان یک قلب واقعی دارد که وظیفه اش خون رسانی به رگهای ارگانیسم است و یک ذهن دارد که وقتی درست کار نمی کند دارای هزاران نیاز ذهنی است باهزاران قلب یا دل ذهنی . اما ذات وفطرت وی که تار و پودش از عشق است و با نیازغریبه، در هر شرایطی خوش است
باز به بط گفت که صحرا خوشست
گفت شبت خوش که مرا جا خوشست
انسان یک قلب واقعی دارد که وظیفه اش خون رسانی به رگهای ارگانیسم است و یک ذهن دارد که وقتی درست کار نمی کند دارای هزاران نیاز ذهنی است باهزاران قلب یا دل ذهنی . اما ذات وفطرت وی که تار و پودش از عشق است و با نیازغریبه، در هر شرایطی خوش است
باز به بط گفت که صحرا خوشست
گفت شبت خوش که مرا جا خوشست
پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱ ۱۴:۵۱
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان من است
پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱ ۱۵:۲۸
مزخرفی دیگر:!
بوسه های تو گنجشگکان پر گویای باغند
و تنت رازیست جاودانه که در خلوتی عظیم
با من اش در میان میگذارد تن تو
آهنگیست و تن من کلمه ای که در آن مینشیند
تا نغمه ای در وجود آید
سرودی که تداوم را می تپد!!
بوسه های تو گنجشگکان پر گویای باغند
و تنت رازیست جاودانه که در خلوتی عظیم
با من اش در میان میگذارد تن تو
آهنگیست و تن من کلمه ای که در آن مینشیند
تا نغمه ای در وجود آید
سرودی که تداوم را می تپد!!
پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱ ۱۶:۲۸
برای زیستن به چیزی نیاز نخواهی داشت ... چون هستند کسانی که بی هیچ زنده اند ...
بی هیچ عقلی .. بی هیچ عشقی .. بی هیچ قلبی ...
بی هیچ عقلی .. بی هیچ عشقی .. بی هیچ قلبی ...
جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۱ ۹:۶
سلام
برای زیستن دوقلب لازم است
قلبی که دوست بدارد>قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند>قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید>فلبی که جواب بگیرد
قلبی برای من>قلبی برای انسانی که من میخواهم تاانسان رادرکنارخودحس کنم
یک روح هر چه زیبا تر است و هر چه دارا تر به آشنا نیازمند تر است عارفان ما گفته اندعشق و حسن با هم در ازل پیمان بسته اندحتی خداوند نیز دوست دارد شناخته شود ...مولانا این روایت قدسی را در مثنوی بر جسته میکند و بارها بکار میبرد و آنرا فلسفه آفرینش میداند که:
کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف لکی خلقت الخلق
گنجی پنهان بودم دوست داشتم شناخته شوم پس خلقت را بنیاد نهادم
آشنایی نیاز انسانی است .تنها در این حالت است که خویشتن ناب و صمیمی ما ندای آشنایی را از دوست میشنود.
البته در ک این معنا برای ذهنیت هپروتی "پریشان"غیر قابل فهم است
برای زیستن دوقلب لازم است
قلبی که دوست بدارد>قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند>قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید>فلبی که جواب بگیرد
قلبی برای من>قلبی برای انسانی که من میخواهم تاانسان رادرکنارخودحس کنم
یک روح هر چه زیبا تر است و هر چه دارا تر به آشنا نیازمند تر است عارفان ما گفته اندعشق و حسن با هم در ازل پیمان بسته اندحتی خداوند نیز دوست دارد شناخته شود ...مولانا این روایت قدسی را در مثنوی بر جسته میکند و بارها بکار میبرد و آنرا فلسفه آفرینش میداند که:
کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف لکی خلقت الخلق
گنجی پنهان بودم دوست داشتم شناخته شوم پس خلقت را بنیاد نهادم
آشنایی نیاز انسانی است .تنها در این حالت است که خویشتن ناب و صمیمی ما ندای آشنایی را از دوست میشنود.
البته در ک این معنا برای ذهنیت هپروتی "پریشان"غیر قابل فهم است
جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۱ ۱۰:۳
پانویس الاق... تو رو چه به اینکه حرف شاملو رو بفهمی. احمق...
---
دوست عزیز، الاغ بگمانم با غین باشد. لطفاً اصول توهین و نفرت ورزی را رعایت فرمائید.
---
دوست عزیز، الاغ بگمانم با غین باشد. لطفاً اصول توهین و نفرت ورزی را رعایت فرمائید.
جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۱ ۱۱:۲۶
حالا که از روی "کلمهها و ترکیبهای تازه" از هر کدام صد بار نوشتید این را هم به آنها اضافه کنید و ایضاَ از روی این دویست مرتبه بنویسد
دری وری: هذیان . چرند و پرند. سخن بیهوده . لاطائل .
همین!
دری وری: هذیان . چرند و پرند. سخن بیهوده . لاطائل .
همین!
جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۱ ۲۱:۲
..............
چون خدا خواهد که پرده کس درد
میلش اندر طعنه پاکان برد
چون خدا خواهد که پرده کس درد
میلش اندر طعنه پاکان برد
شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۱ ۴:۵۵
sooooo trueeeee!!!
mersiii



mersiii



شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۱ ۸:۳۳
عجبا!!!
شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۱ ۱۰:۸
دیدار عزیز
یکبار دیگر شعری را که یادداشت کرده ای بخوان
انسانگرایی شاملو از جنس انسانگراییهای هپروتی نیست
انسان شاملو گوشت وپوست و استخوان دارد در کوچه بازارها میلولد ...تمشیت میکند..دوست میدارد...وبا رنج آدمیان بیگانه نیست........عشق میورزد..نور میخورد
در روایت اسلامی آمده است که:مومن خوابش خوراکش و هماغوشیش عبادت است
ودر این پاره شعر شاملو درکی انسانی و زیبا از هماغوشی عاشقانه را به تصویر میکشد و چه زیبا
بقول فروغ:
مرا به زوزه دراز توحش در عضو جنسی حیوان چکار؟
مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گلها میدانید؟؟
شاد و رستگار باشی
یکبار دیگر شعری را که یادداشت کرده ای بخوان
انسانگرایی شاملو از جنس انسانگراییهای هپروتی نیست
انسان شاملو گوشت وپوست و استخوان دارد در کوچه بازارها میلولد ...تمشیت میکند..دوست میدارد...وبا رنج آدمیان بیگانه نیست........عشق میورزد..نور میخورد
در روایت اسلامی آمده است که:مومن خوابش خوراکش و هماغوشیش عبادت است
ودر این پاره شعر شاملو درکی انسانی و زیبا از هماغوشی عاشقانه را به تصویر میکشد و چه زیبا
بقول فروغ:
مرا به زوزه دراز توحش در عضو جنسی حیوان چکار؟
مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گلها میدانید؟؟
شاد و رستگار باشی
شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۱ ۱۰:۱۱
با سلام.....
باید مراقب بود، یک وقت من از چیزی خوشم میآد و با حال و هوائی که دارم همآهنگه......بعد با خود فکر میکنم این آخر هر آن چیزی است که از لحاظ خوبی و لطف و زیبائی در عالم وجود داره....بر این مبنا قضاوت کردن میتونه خیلی محدودیت آور باشه.....و انسان را از درک موارد دیگر محروم کنه.....اصلا خاصیت نو دیدن و نو بودن یکیاش همینه که بر یک پایه نباید موند.....و دگم اندیشی برای خودش میتونه آفت خطرناکی باشه.....یک مثلی هست که میگوید : "از هر باغ گلی بچین و برو".....هوسرانها از این مثال شاید اینطور برداشت کنند که برای خودشان میتوانند مجوز هوسرانی بگیرند، اما من فکر میکنم اشاره به این دارد که همیشه به دنبال آنچه از معنا میتواند به تازگی برایت پیش آید و رخ بنماید، باش.....
بعد هم چه اصراری است که اگر من از هرچه خوشم آمد، از همهی عالم و آدم توقع کنم که آنرا بخواهند و بپسندند.....اگر خیلی دوستش داری خوب نگذار کسی خبر بشه....همهاش مال خودت.....بعدش هم هر چیز خوب نیاز به تبلیغ ندارد....مشک آن است که خود ببوید.....اصلا داستان لیلی و مجنون به این خاطر معروف شده که لیلی چندان زیبایی نداشته.....همه عالم هم جمع شدند که این را به مجنون بگویند و خلاصه چنین معروف شد.....حقیقتش اگر لیلی خوشگل بود همون اول کاری، سر مجنون رو زیر آب میکردن و لیلی را صاحب میشدند......
بعد اینکه هر وقت تیر میاندازی مواظب باش که حتما به هدف بخوره و الا میدانیچه خواهد شد؟....این لطیفه را از عبید زاکانی اینجا بیاورم که آشتی کنیم و بخندیم :
قزوینی با کمان بیتیر به جنگ میرفت، که تیر از جانب دشمن آید بردارد.......گفتند شاید نیاید؟!......گفت آنوقت جنگ نباشد!!.....
ممنون
باید مراقب بود، یک وقت من از چیزی خوشم میآد و با حال و هوائی که دارم همآهنگه......بعد با خود فکر میکنم این آخر هر آن چیزی است که از لحاظ خوبی و لطف و زیبائی در عالم وجود داره....بر این مبنا قضاوت کردن میتونه خیلی محدودیت آور باشه.....و انسان را از درک موارد دیگر محروم کنه.....اصلا خاصیت نو دیدن و نو بودن یکیاش همینه که بر یک پایه نباید موند.....و دگم اندیشی برای خودش میتونه آفت خطرناکی باشه.....یک مثلی هست که میگوید : "از هر باغ گلی بچین و برو".....هوسرانها از این مثال شاید اینطور برداشت کنند که برای خودشان میتوانند مجوز هوسرانی بگیرند، اما من فکر میکنم اشاره به این دارد که همیشه به دنبال آنچه از معنا میتواند به تازگی برایت پیش آید و رخ بنماید، باش.....
بعد هم چه اصراری است که اگر من از هرچه خوشم آمد، از همهی عالم و آدم توقع کنم که آنرا بخواهند و بپسندند.....اگر خیلی دوستش داری خوب نگذار کسی خبر بشه....همهاش مال خودت.....بعدش هم هر چیز خوب نیاز به تبلیغ ندارد....مشک آن است که خود ببوید.....اصلا داستان لیلی و مجنون به این خاطر معروف شده که لیلی چندان زیبایی نداشته.....همه عالم هم جمع شدند که این را به مجنون بگویند و خلاصه چنین معروف شد.....حقیقتش اگر لیلی خوشگل بود همون اول کاری، سر مجنون رو زیر آب میکردن و لیلی را صاحب میشدند......
بعد اینکه هر وقت تیر میاندازی مواظب باش که حتما به هدف بخوره و الا میدانیچه خواهد شد؟....این لطیفه را از عبید زاکانی اینجا بیاورم که آشتی کنیم و بخندیم :
قزوینی با کمان بیتیر به جنگ میرفت، که تیر از جانب دشمن آید بردارد.......گفتند شاید نیاید؟!......گفت آنوقت جنگ نباشد!!.....
ممنون
شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۱ ۱۰:۲۵
شاملو برای خیلی ها یک بت است. بهمین خاطر خیلیها وقتی بت محبوبشان شکسته میشود دردشان میآید!
جالب است که چرا کسانیکه با حرف حساب دشمنی میکنند همیشه وبلاگ شما را میخوانند و پیگیر مطالبتان هستند! پانویس جان، بنظر شما چرا اینکار را میکنند؟ بنظر من بدلیل استمرار و روشن نگاه داشتن آتش خشم و حسادت درونشان!
جالب است که چرا کسانیکه با حرف حساب دشمنی میکنند همیشه وبلاگ شما را میخوانند و پیگیر مطالبتان هستند! پانویس جان، بنظر شما چرا اینکار را میکنند؟ بنظر من بدلیل استمرار و روشن نگاه داشتن آتش خشم و حسادت درونشان!
شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۱ ۱۱:۷
آفرین محمد.
دل قوی دارید آقای پانویس عزیز. برای شکستن بت های فرهنگی ای مانند شاملو باید صبور بود. مطمئنا امثال بی نشان که شما را هپروتی می خوانند و سنگ شاملو به سینه می کوبند کم نیستند.
دل قوی دارید آقای پانویس عزیز. برای شکستن بت های فرهنگی ای مانند شاملو باید صبور بود. مطمئنا امثال بی نشان که شما را هپروتی می خوانند و سنگ شاملو به سینه می کوبند کم نیستند.
شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۱ ۱۳:۲۹
عشق و دوست داشتن زمینی و بین زن مرد یک شیرینی و زیبایی دارد و یک تجربه است از تجربه های زندگی ولی اگر بخواهیم این دوست داشتنها را لازمه حیات و زندگی و لذت بردن بدانیم اشتباه بزرگی است ...چون هم در تجربه شخصی و هم در جامعه میبینیم که این عشقها عملا شده بلای زندگی و شادی .یک سری به دادگاه های خانواده بزنید ...
من با عشق فراوان ازدواج کردم ولی مشکلات زیادی در زندگی پیش آمد .چون من همش منتظر بودم که طرف مقابل بفهمد چقدر دوستش دارم و او هم من را همانقدر دوست بدارد .یعنی قلبی که دوست بدار و دوستش بدارند!!باید بگویم همین شده بود بلای زندگی ما ...وقتی آگاه شدم به این درد مزمن زندگی ام بسیار بهتر شده ..
من با عشق فراوان ازدواج کردم ولی مشکلات زیادی در زندگی پیش آمد .چون من همش منتظر بودم که طرف مقابل بفهمد چقدر دوستش دارم و او هم من را همانقدر دوست بدارد .یعنی قلبی که دوست بدار و دوستش بدارند!!باید بگویم همین شده بود بلای زندگی ما ...وقتی آگاه شدم به این درد مزمن زندگی ام بسیار بهتر شده ..
شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۱ ۱۴:۴۴
گفت هر مردي که باشد بد گمان نشنود او راست را با صد نشان
هر دروني که خيالانديش شد چون دليل آري خيالش بيش شد
چون سخن در وي رود علت شود تيغ غازي دزد را آلت شود
پس جواب او سکوتست و سکون هست با ابله سخن گفتن جنون
تو ز من با حق چه نالي اي سليم تو بنال از شر آن نفس ليم
تو خوري حلوا ترا دنبل شود تب بگيرد طبع تو مختل شود
هر دروني که خيالانديش شد چون دليل آري خيالش بيش شد
چون سخن در وي رود علت شود تيغ غازي دزد را آلت شود
پس جواب او سکوتست و سکون هست با ابله سخن گفتن جنون
تو ز من با حق چه نالي اي سليم تو بنال از شر آن نفس ليم
تو خوري حلوا ترا دنبل شود تب بگيرد طبع تو مختل شود
شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۱ ۱۷:۳۹
انگار برای شکستن یه بت همیشه نیاز به یه بت دیگه هست( آقای پانویس مراقب باش!!!)
خود شاملو هم هیچوقت نخواسته بت بشه حالا اگه شده نقص از هویت فکری ماست، نه اون بدبخت...
خوشبختانه با این ابزار خوبی هم که داریم( هویت فکری)، مزخرف دیدن اصلا کار سختی نیست!!!
مزخرف موندن کار سختیه....
مرسی
خود شاملو هم هیچوقت نخواسته بت بشه حالا اگه شده نقص از هویت فکری ماست، نه اون بدبخت...
خوشبختانه با این ابزار خوبی هم که داریم( هویت فکری)، مزخرف دیدن اصلا کار سختی نیست!!!
مزخرف موندن کار سختیه....
مرسی
شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۱ ۱۸:۵۲
آقاي پانويس عزيز چقدر خوبه از تمامي دوستان بخواهيد تجربه هاي عملي زندگي خودشون رو با توجه به مطلبي كه ميزاريد بيان كنند چون بسيار جذاب و دلنشين و تاثيرگذار خواهد بود
مثل مطلب رها جان كه تجربه عملي زندگي خودشون رو نوشته بودند سپاس رها
مثل مطلب رها جان كه تجربه عملي زندگي خودشون رو نوشته بودند سپاس رها
دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۱ ۱۲:۲۶
سلام به هم دوستان
پست جالب وشجاعانه ای بود. حمله به یک (به قول دوستان) بت فرهنگی!!
اما از نظر من جالب تر از خود پست، کامنت ها ومخصوصا نظرات طرفداران جناب شاملو است. اگر چه این ادبیاتِ توهین و حمله به یک عقیده متفاوت، این روزها تبدیل به زبان رسمی خیلی از مردم جامعه ما شده و زیاد با چنین برخوردهایی مواجه می شویم اما هنوز برای من عادی نشده و تعجب آور است. شاید هم منطقی پشت این برخوردها هست که من نمیفهمم. بهرحال یک سوال دارم از دوستانی که این پست برخلاف نظرشان بوده:
فرض کنیم حکمت عمیقی پشت این سخن شاملو هست که آقای پانویس و همفکرانشون از درک آن عاجزند، شما که عمق مفهوم این سخن را درک کرده ای چرا شرح ساده و قابل فهمی بر این جمله نمی نویسی؟ (مثل کاری که پانویس در مورد اشعار مولانا می کند.) و در عوض با نسبت دادن القاب گوناگون می خواهی ثابت کنی نظر پانویس اشتباه است؟
منطق این استنتاج چیست که اگر آقای پانویس الاغ (یا همان الاق) باشند نتیجه می گیریم که سخنان شاملو بسیار پر معناست!!!!!!!!!!!!!!
یا مثلا اگر پانویس هپروتی است یعنی شاملو هپروتی نیست؟ ظرفیت عالم هپروت محدود است و فقط یک نفر در آن جای می گیرد؟
اگر منطقی پشت این روش برخورد دوستان هست لطفا بفرمایند تا ما هم روشن شویم. شاید یاد بگیریم برای پست بعدی این وبلاگ نظراتی حاوی القاب روشنگر بنویسیم
پست جالب وشجاعانه ای بود. حمله به یک (به قول دوستان) بت فرهنگی!!
اما از نظر من جالب تر از خود پست، کامنت ها ومخصوصا نظرات طرفداران جناب شاملو است. اگر چه این ادبیاتِ توهین و حمله به یک عقیده متفاوت، این روزها تبدیل به زبان رسمی خیلی از مردم جامعه ما شده و زیاد با چنین برخوردهایی مواجه می شویم اما هنوز برای من عادی نشده و تعجب آور است. شاید هم منطقی پشت این برخوردها هست که من نمیفهمم. بهرحال یک سوال دارم از دوستانی که این پست برخلاف نظرشان بوده:
فرض کنیم حکمت عمیقی پشت این سخن شاملو هست که آقای پانویس و همفکرانشون از درک آن عاجزند، شما که عمق مفهوم این سخن را درک کرده ای چرا شرح ساده و قابل فهمی بر این جمله نمی نویسی؟ (مثل کاری که پانویس در مورد اشعار مولانا می کند.) و در عوض با نسبت دادن القاب گوناگون می خواهی ثابت کنی نظر پانویس اشتباه است؟
منطق این استنتاج چیست که اگر آقای پانویس الاغ (یا همان الاق) باشند نتیجه می گیریم که سخنان شاملو بسیار پر معناست!!!!!!!!!!!!!!
یا مثلا اگر پانویس هپروتی است یعنی شاملو هپروتی نیست؟ ظرفیت عالم هپروت محدود است و فقط یک نفر در آن جای می گیرد؟
اگر منطقی پشت این روش برخورد دوستان هست لطفا بفرمایند تا ما هم روشن شویم. شاید یاد بگیریم برای پست بعدی این وبلاگ نظراتی حاوی القاب روشنگر بنویسیم
سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۱ ۸:۳۵
ساحل آرام
آقای پانویس قطعه کوتاهی لز یک شعر شاملو را نوشته اند و بعد بی هیچ تحلیلی آنرا مزخرف خوانده و سپس با چند لفظ معادل به شعر شاملو تاخته اند .
آیا شما در این یادداشت آقای پانویس هیچ تحلیل منطقی دیده ا ید ؟
آیا در این یادداشت جز توهین و حمله به یک عقیده مخالف چیزی وجود دارد؟
اما من در یادداشت خودم تلاش کرده ام تا فهم خودم را از این شعر به طور مختصر توضیح دهم ودلایل هپروتی بودن نگاه مقابل را روشن کنم.
والبته به هیچ رو اهانتی که در یکی از یادداشتها به ایشان شده است قابل توجیه نیست.
شاد و رستگار باشید
---
شما همان آقایی هستید که با نام "بی نشان" در جلسات آنلاین شرح مثنوی در پالتاک هم حضور داشتید؟!
آقای پانویس قطعه کوتاهی لز یک شعر شاملو را نوشته اند و بعد بی هیچ تحلیلی آنرا مزخرف خوانده و سپس با چند لفظ معادل به شعر شاملو تاخته اند .
آیا شما در این یادداشت آقای پانویس هیچ تحلیل منطقی دیده ا ید ؟
آیا در این یادداشت جز توهین و حمله به یک عقیده مخالف چیزی وجود دارد؟
اما من در یادداشت خودم تلاش کرده ام تا فهم خودم را از این شعر به طور مختصر توضیح دهم ودلایل هپروتی بودن نگاه مقابل را روشن کنم.
والبته به هیچ رو اهانتی که در یکی از یادداشتها به ایشان شده است قابل توجیه نیست.
شاد و رستگار باشید
---
شما همان آقایی هستید که با نام "بی نشان" در جلسات آنلاین شرح مثنوی در پالتاک هم حضور داشتید؟!
سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۱ ۲۳:۵۴
بی نشان شما در نظرتان آقای پانویس را هپروتی خوانده اید.پس چطور می گویید "اهانتی که در یکی از یادداشتها به ایشان شده است قابل توجیه نیست." ؟!
تعصب و عصبیت در کلام شما مشهود است. متاسفانه.
تعصب و عصبیت در کلام شما مشهود است. متاسفانه.
چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۱ ۶:۲۶
بکار بردن اصطلاح "بت فرهنگی" درباره ی شاملو بسیار جالب و بجاست. و تنها این شاملو نیست که بت شده. بسیاری از اشخاص و آیین ها امروزه بت شده اند.
بنظر من نشان دادن خطاهای این بت ها و شکستن آنها کار خوبی است.
تجربه عملی زندگی من برایم روشن نموده که انسان هیچ نیاز مبرم به دیگری ندارد. من با همسرم زندگی می کردیم و بعلت عدم تفاهم و مشکلاتی که بود جدا شدیم.
بعد از جدایی دیگر احساس نیاز مبرم به ازدواج ندارم. فهمیده ام آنچه با عنوان "عشق" عرضه می شد دروغی بیش نیست.
من به تجربه دریافته ام که اینطور نیست که بقول شاملو برای زیستن دو قلب نیاز باشد. من با یک قلب بخوبی زندگی می کنم و مشکلی ندارم. البته بقول آقای پانویس باید قلب سالم باشد! هیچ انسانی نیست که اگر همسر نداشته باشد زندگی نتواند بکند. این اغراق آقای شاملو است برای زیبا جلوه دادن شعرش! و بنظرم به همین دلیل است که آقای پانویس آن را "مزخرف" نامیده است.
مرسی.
بنظر من نشان دادن خطاهای این بت ها و شکستن آنها کار خوبی است.
تجربه عملی زندگی من برایم روشن نموده که انسان هیچ نیاز مبرم به دیگری ندارد. من با همسرم زندگی می کردیم و بعلت عدم تفاهم و مشکلاتی که بود جدا شدیم.
بعد از جدایی دیگر احساس نیاز مبرم به ازدواج ندارم. فهمیده ام آنچه با عنوان "عشق" عرضه می شد دروغی بیش نیست.
من به تجربه دریافته ام که اینطور نیست که بقول شاملو برای زیستن دو قلب نیاز باشد. من با یک قلب بخوبی زندگی می کنم و مشکلی ندارم. البته بقول آقای پانویس باید قلب سالم باشد! هیچ انسانی نیست که اگر همسر نداشته باشد زندگی نتواند بکند. این اغراق آقای شاملو است برای زیبا جلوه دادن شعرش! و بنظرم به همین دلیل است که آقای پانویس آن را "مزخرف" نامیده است.
مرسی.
چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۱ ۱۳:۸
ممکن است که خیلی اوقات به صرفه نباشد که در جنگ و چالش حقایقی بر آدم آشکار شود.....شاید هم روشن شدن حقیقت به دعوا و سر شکستناش بیارزد...خیلی باید دلات قرص باشد که برای روشن شدن حقیقتی چالش به راه بیاندازی.....بنده خدا حضرت محمد چقدر سنگ و فحش و خورد و چقدر شکمبهی گوسفند از بام بر سرش انداختند.....برای همین به او گفتهاند خاتمالانبیاء، خدا به او خیر بدهد....برای همین حضرت عیسی از دَم چنگ احمق و نادان فرار میکرد چون خیالش راحت بود که یک خاتمالنبیینی خواهد آمد که جورش را بکشد.....اما حضرت محمد چگونه میخواست شانه خالی کند؟!.....
البته عزیزان کلمهها و ترکیبات تازه را دوباره بخوانید....مزخرف حرف بد و فحش و توهین نیست.....دروغیست که شبیه راست آراسته شده باشد.....البته خود گویندهاش هم ممکن است بر اثر نادانی نداند که این کار را کرده....
البته عزیزان کلمهها و ترکیبات تازه را دوباره بخوانید....مزخرف حرف بد و فحش و توهین نیست.....دروغیست که شبیه راست آراسته شده باشد.....البته خود گویندهاش هم ممکن است بر اثر نادانی نداند که این کار را کرده....
چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۱ ۱۴:۱۴
به بی نشان
یک نکته ای که باید در نظر داشته باشید اینست که آقای پانویس این پست را در وبلاگشان نوشته اند که موضوع و خط مشخصی دارد. همانطور که خودشان هم بارها تاکید کرده اند ایشان حرف های اصلیشان را در جلسات شرح مثنوی می گویند و مطالب وبلاگ بیشتر حالت اشاره و مصداق مطالب گفته شده را دارد. بنابراین کسی که مطالب ایشان را پیگیر بوده می تواند منظور پست های هر چند خلاصه ای که در وبلاگ مطرح می شود را متوجه شود و مثلا درک کند که منظور از مزخرف بودن فلان جمله چیست و از چه دیدگاهی این مسئله گفته شده است.
و اما موضوع دیگر: من که هرچه این پست را می خوانم اثری از حمله و تاخت و تاز نمی بینم!! و همانطور که جناب تبکم هم گفتند هیچیک از واژه هایی که نوشته شده توهین و دشنام نیست. در ضمن خطاب به فردی هم نیست. یک اظهار نظر است نسبت به یک جمله. همین!. حالا شما توهین و تاختن و اینها را از کجای مطلب استنباط کرده اید به نظرم بر میگردد به نحوه نگرش متعصبانه نسبت به موضوع. وقتی آدم خودش را با شخص یا یک مکتب فکری آیدنتیفای می کند هرگونه خدشه وارد شدن به کوچکترین موضوع مرتبط با آن را به شکل حمله ای به خود ذهنی اش می بیند و ....
شاد و رها باشید
یک نکته ای که باید در نظر داشته باشید اینست که آقای پانویس این پست را در وبلاگشان نوشته اند که موضوع و خط مشخصی دارد. همانطور که خودشان هم بارها تاکید کرده اند ایشان حرف های اصلیشان را در جلسات شرح مثنوی می گویند و مطالب وبلاگ بیشتر حالت اشاره و مصداق مطالب گفته شده را دارد. بنابراین کسی که مطالب ایشان را پیگیر بوده می تواند منظور پست های هر چند خلاصه ای که در وبلاگ مطرح می شود را متوجه شود و مثلا درک کند که منظور از مزخرف بودن فلان جمله چیست و از چه دیدگاهی این مسئله گفته شده است.
و اما موضوع دیگر: من که هرچه این پست را می خوانم اثری از حمله و تاخت و تاز نمی بینم!! و همانطور که جناب تبکم هم گفتند هیچیک از واژه هایی که نوشته شده توهین و دشنام نیست. در ضمن خطاب به فردی هم نیست. یک اظهار نظر است نسبت به یک جمله. همین!. حالا شما توهین و تاختن و اینها را از کجای مطلب استنباط کرده اید به نظرم بر میگردد به نحوه نگرش متعصبانه نسبت به موضوع. وقتی آدم خودش را با شخص یا یک مکتب فکری آیدنتیفای می کند هرگونه خدشه وارد شدن به کوچکترین موضوع مرتبط با آن را به شکل حمله ای به خود ذهنی اش می بیند و ....
شاد و رها باشید
پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ ۱:۸
اگر این یادداشت "تاختن" به شاملو است، چرا بعضی ها از "تاختن" به مثلا حافظ اینطور عصبی نمی شوند؟
آقای پانویس بارها در نوشته هایشان حافظ را به چالش کشیده است.
هم هویت پنداری کردن در عرفان مردود است.
ضمنا من هیچ توهینی در این یادداشت نمی بینم!
سخت گیری و تعصب خامی است
تا جنینی کار خون آشامی است
آقای پانویس بارها در نوشته هایشان حافظ را به چالش کشیده است.
هم هویت پنداری کردن در عرفان مردود است.
ضمنا من هیچ توهینی در این یادداشت نمی بینم!
سخت گیری و تعصب خامی است
تا جنینی کار خون آشامی است
پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ ۱۰:۳۳
خداونداا مــرا از همه فضائلــی که به کار مردم نیاید محروم ساز..
و به جهالت وحشــی معارف لطیفـی مبتلا نکن که در جذبه احساس هـای بلند و اوج معراج هـای ماوراء..
برق گرسنگی را در عمق چشمی و خط کبود تازیانه را بر پشتی نتوانم دید..
............
نیاز به دوست داشتن نیاز به دوست داشته شدن- قهر و آشتی -پا به پای شادمانیهای مردم پای کوبیدن -در غم انسان نشستن -گاهگاهی زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته قصه های در هم غم را ز نم نم های بارانها شنیدن-نیاز پاک و بی آلایش دلی به دوست داشته شدن.......معنای زیستن چیزی جز همین امیال ساده و پاک انسانی نیست .
سهراب سپهری در شعر بلند(صدای پای آب )آرام آرام از زمین اوج میگیرد ودر فضایی اساطیری نغمه عشقی افلا طونی سر میدهد
اما همین شاعر در شعر بعدیش (مسافر)در همان ابتدای شعر.:
از غروب -نگاه منتظر-حجم وقت-خیابان غربت-هجوم خالی اطراف-ترنم موزون حزن
سخن میگوید تا آنجا که مینالد:
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش_ و بی خیال نشستن _و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف _زیر شیر مجاور
پیداست که آن عشق افلاطونی امیال ساده و پاک انساتی را به ورطه زوال کشیده است............
با کمال احترام به همه دوستان
و به جهالت وحشــی معارف لطیفـی مبتلا نکن که در جذبه احساس هـای بلند و اوج معراج هـای ماوراء..
برق گرسنگی را در عمق چشمی و خط کبود تازیانه را بر پشتی نتوانم دید..
............
نیاز به دوست داشتن نیاز به دوست داشته شدن- قهر و آشتی -پا به پای شادمانیهای مردم پای کوبیدن -در غم انسان نشستن -گاهگاهی زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته قصه های در هم غم را ز نم نم های بارانها شنیدن-نیاز پاک و بی آلایش دلی به دوست داشته شدن.......معنای زیستن چیزی جز همین امیال ساده و پاک انسانی نیست .
سهراب سپهری در شعر بلند(صدای پای آب )آرام آرام از زمین اوج میگیرد ودر فضایی اساطیری نغمه عشقی افلا طونی سر میدهد
اما همین شاعر در شعر بعدیش (مسافر)در همان ابتدای شعر.:
از غروب -نگاه منتظر-حجم وقت-خیابان غربت-هجوم خالی اطراف-ترنم موزون حزن
سخن میگوید تا آنجا که مینالد:
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش_ و بی خیال نشستن _و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف _زیر شیر مجاور
پیداست که آن عشق افلاطونی امیال ساده و پاک انساتی را به ورطه زوال کشیده است............
با کمال احترام به همه دوستان
جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۱ ۸:۳۷
سلام
خودشناسی اگر نه با ذهن ،که با جان و دل درک شود چیزی جز زیستن با امیال ساده و صادق وپاک انسانی ، در شفقت و یکتائی بودن با همه کس و همه چیز، منهای نیاز های بزک شده هویت فکری و خواسته های پنداری و دروغین عارض شده بر ذهن انسان نیست. و هر سخنی اگر از اصالت و جوهر حقیقی برخوردار باشد نه با تایید کسی چاق و چله می شود و نه با عدم تایید لاغر
خودشناسی اگر نه با ذهن ،که با جان و دل درک شود چیزی جز زیستن با امیال ساده و صادق وپاک انسانی ، در شفقت و یکتائی بودن با همه کس و همه چیز، منهای نیاز های بزک شده هویت فکری و خواسته های پنداری و دروغین عارض شده بر ذهن انسان نیست. و هر سخنی اگر از اصالت و جوهر حقیقی برخوردار باشد نه با تایید کسی چاق و چله می شود و نه با عدم تایید لاغر
جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۱ ۲۱:۵۱
سلام
آیا معیاری و جوددارد که نشان دهد چه چیزی برخواسته از امیال ساده و پاک انسانیست و چه چیزی بر خواسته از خواهشهای نفسانی و تلقینات اجتماعی؟؟
مثلا بسیاری از تفکرات عرفانی گوشتخواری را نشان خشونت ورزی و دوری آدمی از فطرت انسانی میدانند.مثل کریشنا مورتی
اما عارفانی دیگر گوشتخوار بوده اند وبرایش منعی قایل نشده ا ند مثل مولانا
ممکن است چنین قضاوت کنیم که کریشنا مورتی بزرگ شده سرزمین هند است و تحت تاثیر باورهای مذهبی آن دیار گوشتخواری را بر خلاف فطرت میداند ...و مولانا تربیت شده محیط اسلامی که در آن گوشتخواری منع نشده است.. در این صورت آنها تحت تاثیر تلقینات گذشتگانند.
میتوان مثالهای بسیار زیادی آورد که متفکرین عرفانی نظرگاه های متفاوتی ابراز کرده اند و در عین حال مدعی بوده اند که نظریاتشان مبتنی بر شهود عرفانی و بر خواسته از فطرت نیالوده آدمیست.
شاید نتیجه گیری به این سادگیها نباشد........بنابراین هر امری که با آموخته های عرفانیمان سازگار نیست را نمیتوانیم براحتی و با احاله آن به کلمه فطرت تمام شده فرض کنیم.
طر ح این مباحث به امید رهنمود دوستان در روشن شدن بیشتر مساله است.
شاد و رستگار باشید
آیا معیاری و جوددارد که نشان دهد چه چیزی برخواسته از امیال ساده و پاک انسانیست و چه چیزی بر خواسته از خواهشهای نفسانی و تلقینات اجتماعی؟؟
مثلا بسیاری از تفکرات عرفانی گوشتخواری را نشان خشونت ورزی و دوری آدمی از فطرت انسانی میدانند.مثل کریشنا مورتی
اما عارفانی دیگر گوشتخوار بوده اند وبرایش منعی قایل نشده ا ند مثل مولانا
ممکن است چنین قضاوت کنیم که کریشنا مورتی بزرگ شده سرزمین هند است و تحت تاثیر باورهای مذهبی آن دیار گوشتخواری را بر خلاف فطرت میداند ...و مولانا تربیت شده محیط اسلامی که در آن گوشتخواری منع نشده است.. در این صورت آنها تحت تاثیر تلقینات گذشتگانند.
میتوان مثالهای بسیار زیادی آورد که متفکرین عرفانی نظرگاه های متفاوتی ابراز کرده اند و در عین حال مدعی بوده اند که نظریاتشان مبتنی بر شهود عرفانی و بر خواسته از فطرت نیالوده آدمیست.
شاید نتیجه گیری به این سادگیها نباشد........بنابراین هر امری که با آموخته های عرفانیمان سازگار نیست را نمیتوانیم براحتی و با احاله آن به کلمه فطرت تمام شده فرض کنیم.
طر ح این مباحث به امید رهنمود دوستان در روشن شدن بیشتر مساله است.
شاد و رستگار باشید
شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱ ۶:۱۴
اینجانب مکررا دوستان عزیز و گرامی را از وجود ترول ها مطلع کرده ام. بنظر من کسی که به دیگری توهین می کند و حرف و دلیل بی حساب و بی ربط می آورد چیزی جز یک ترول نیست.
ترول ها با طرح بحث های متفرقه می خواهند بحث را از موضوع اصلی خارج کنند.
و وقتی شما برای ایشان دلیل محکم و عقل پسند می آورید اینها موضوعات دیگری و سوالهای دیگری مطرح می کنند و طفره می روند! بجای پذیرفتن حقیقت.
در مورد ترول می توانید بیشتر بخوانید. شخصیتهای برخاسته از دنیای وب هستند. عبارت "ترول چیست" را در گوگل سرچ کنید.
ترول ها با طرح بحث های متفرقه می خواهند بحث را از موضوع اصلی خارج کنند.
و وقتی شما برای ایشان دلیل محکم و عقل پسند می آورید اینها موضوعات دیگری و سوالهای دیگری مطرح می کنند و طفره می روند! بجای پذیرفتن حقیقت.
در مورد ترول می توانید بیشتر بخوانید. شخصیتهای برخاسته از دنیای وب هستند. عبارت "ترول چیست" را در گوگل سرچ کنید.
شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱ ۱۳:۳۷
با سلام خدمت محمد آقا و بینشان عزیز....
به نظر میرسد تا وقتی که عفت کلام جریحهدار نشده، طرح سوال و پرسش و ابراز نظر منعی نداشته باشد؟.....البته بینشان عزیز میتوانند سوالاتی که احیانا مربوط با موضوع پست نباشد را در قسمتی از سایت آقای پانویس که به گفت و شنید و ابراز نظر دوستان اختصاص یافته ارسال کنند تا دیگران اگر پاسخ یا نظری داشتند در میان بگذارند.....
ممنون
ممنون
به نظر میرسد تا وقتی که عفت کلام جریحهدار نشده، طرح سوال و پرسش و ابراز نظر منعی نداشته باشد؟.....البته بینشان عزیز میتوانند سوالاتی که احیانا مربوط با موضوع پست نباشد را در قسمتی از سایت آقای پانویس که به گفت و شنید و ابراز نظر دوستان اختصاص یافته ارسال کنند تا دیگران اگر پاسخ یا نظری داشتند در میان بگذارند.....
ممنون
ممنون
شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱ ۱۴:۴۱
به نظر من محمد آقا درست می گویند. بی نشان خودش به آقای پانویس توهین کرد و وقتی دلایل دیگران را شنید بجای عذرخواهی و دادن جواب منطقی موضوع دیگری پیش کشید. و اکنون موضوع را از بحث اصلی یادداشت آقای پانویس می خواهد به فطرت بکشاند!!
این چه دلیلی جز فرار از موضوع دارد؟
معرفی ترول جالب بود محمد آقا. ممنون.
این چه دلیلی جز فرار از موضوع دارد؟
معرفی ترول جالب بود محمد آقا. ممنون.
شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱ ۱۶:۵۵
سلام
چنانچه در بیان اینجانب نسبت به آقای پانویس اهانتی بوده است ار ایشان و دوستان عذر خواهی میکنم
شاد و رستگار باشید
چنانچه در بیان اینجانب نسبت به آقای پانویس اهانتی بوده است ار ایشان و دوستان عذر خواهی میکنم
شاد و رستگار باشید
سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۱ ۱۴:۵۵
بی نشان نوشته اید: عارفان ما گفته اندعشق و حسن با هم در ازل پیمان بسته اند...
وقتی شما ترکیب یا اصطلاح "عارفان ما" را بکار می برید، واضح است که متاسفانه هیچ از درسهای خودشناسی بهره نبرده اید.
وقتی شما ترکیب یا اصطلاح "عارفان ما" را بکار می برید، واضح است که متاسفانه هیچ از درسهای خودشناسی بهره نبرده اید.
نظر شما