فرهاد
یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۱ ۱۱:۳۹
نه به این شوری شور ، ولی به نظر بنده نیاز است که انسان همیشه در پی وضعیت بهتر باشد که با تلاش به دست بیاید نه فقط گریه و زاری و بهانه گیری . البته این تضادی با زندگی معنوی و عرفانی ندارد ...

عرفان و معنویت که فقط در خرابه نیست میتوان در پنت هاوسی در اسپانیا هم عرفان و معنویت را به دست آورد .
فاطمه
یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۱ ۱۳:۴۵
فوق العاده زيبا بود
ممنون
امین
یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۱ ۱۳:۴۶
با سلام و تشکر.
آره دیگه، این عجوزه را هر کارش بکنی بازهم میگه:
تو کلاهت کو؟

tabkom
یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۱ ۱۵:۲۴
ضمن تشکر از آقا مرتضی......

"علی بونه گیر"

بله در حقیقت علی‌ئی در کار نیست....یعنی طاقچه‌ای در کارنیست که آینه و شمعدان را بشود رویش گذاشت.......بنابراین برآوردن حاجات او هیچوقت به نتیجه نمی‌رسد و پایانی ندارد....چون کسی نیست که می‌خواهد، همین خواستن تنها "هست" که هست......بنابراین چیزهایی می‌خواهد که حتی‌الامکان برآورده نشدنی باشد.....و ضمن اینکه خواسته‌های او را سعی می‌کنی برآورده کنی...به تدریج مهارت پیدا می‌کنی و متوجه می‌شوی، علی چه باید بخواهد که نتوانی برآورده کنی!.....چون او نیست که انتخاب می‌کند خود من هستم که برای او انتخاب می‌کنم.....مثل یک سازمان جاسوسی که بر علیه یک سازمان جاسوسی خارجی کار می‌کند، اما رئیس ِ آن، از طرف همان سازمان جاسوسی خارجی که قرار است با آن مبارزه شود انتخاب می‌شود....
س
یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۱ ۱۷:۹
وای چه جالب!!
بگوری برره
دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۱ ۱:۳۰
شعرتون خوب بید.ولی یه کم وزنش مشکل داشته بید. همین الان از خودم شعر در وکنم که یاد ووویگولینزج.
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین داد
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست
آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد
در کف غصه دوران دل بگور خون شد
از فراق رخت ای پانویس الدین ای داد!
ساناز م.
دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۱ ۶:۵
زیبا بود آقای دیانتدار.
تشکر.
گلبرگ
دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۱ ۱۵:۵۸
در هياهوي زندگي دريافتم:
چه دويدنهايي كه فقط پاهايم را از من گرفت*درحالي كه گويي ايستاده بودم!
چه غصه هايي كه فقط سپيدي گيسم را حاصل شد در حالي كه قصه اي كودكانه بيش نبود!
دريافتم: كسي هست كه اگر بخواهد ميشود و اگر نه نميشود به همين سادگي...
كاش نه ميدويدم و نه غصه ميخوردم به جايش فقط او را نگه ميداشتم....
او خودش بجايم ميدويد و غصه ميخورد.
یلدا
دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۱ ۲۳:۱۴
با سلام
انسان هویت فکری در هر مکان و هر شرایطی هم باشد باز برای خود مسئله ساخته و بهانه میگیرد.اصلا کار هویت فکری همین ست که نگذارد آدمیزاد نفس راحت بکشد. دائم طلب تازه میتراشد و بهانه جدید تا حیاتی کذائی و دروغین به حامل بدهد.
هر بهانه و علتی که به اصطلاح حل گردد باز مسئله جدیدی میسازد و شخص را در بند و گرفتار و نا راضی میسازد.

هر خیالی را خیالی می‌خورد

فکر آن فکر دگر را می‌چرد
سان شان
سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۱ ۷:۲۶
سلام

نقد حال ما را چه زیبا نوشتند آقای دیانتدار، دل و دست ایشان درد نکند.
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد