شفیع زاده
پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ ۱۱:۵۷
جز تشکر و ممنون از قبول زحمت برای فرستادن ایمیل و ارزوی سلامتی و موفقیعت را دارم
شوکوفیل
پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ ۱۵:۱۸
من ره نمی‌برم مگر آن جا که کوی دوست

من سر نمی‌نهم مگر آن جا که پای یار

گفتی هوای باغ در ایام گل خوشست

ما را به در نمی‌رود از سر هوای یار

بستان بی مشاهده دیدن مجاهدست

ور صد درخت گل بنشانی به جای یار

ای باد اگر به گلشن روحانیان روی

یار قدیم را برسانی دعای یار

ما را از درد عشق تو با کس حدیث نیست

هم پیش یار گفته شود ماجرای یار

هر کس میان جمعی و سعدی و گوشه‌ای

بیگانه باشد از همه خلق آشنای یار
tabkom
پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ ۱۶:۲۳
با تشکر از خانم پری سیمای گرامی برای شرح و تفسیر غزل......
ساناز م.
جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۱ ۹:۷
تشکر از پری سیمای نازنین
تازه وارد
جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۱ ۲۰:۴۹
سلام
اگه ممکنه این غزل را هم مفصل تر شرح و تفسیر کنید
مولوی
دیوان شمس
غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۰۹۵
داد جاروبی به دستم آن نگار
گفت کز دریا برانگیزان غبار
باز آن جاروب را ز آتش بسوخت
گفت کز آتش تو جاروبی برآر
کردم از حیرت سجودی پیش او
گفت بی‌ساجد سجودی خوش بیار
آه بی‌ساجد سجودی چون بود
گفت بی‌چون باشد و بی‌خارخار
گردنک را پیش کردم گفتمش
ساجدی را سر ببر از ذوالفقار
تیغ تا او بیش زد سر بیش شد
تا برست از گردنم سر صد هزار
من چراغ و هر سرم همچون فتیل
هر طرف اندر گرفته از شرار
شمع‌ها می‌ورشد از سرهای من
شرق تا مغرب گرفته از قطار
شرق و مغرب چیست اندر لامکان
گلخنی تاریک و حمامی به کار
ای مزاجت سرد کو تاسه دلت
اندر این گرمابه تا کی این قرار
برشو از گرمابه و گلخن مرو
جامه کن دربنگر آن نقش و نگار
تا ببینی نقش‌های دلربا
تا ببینی رنگ‌های لاله زار
چون بدیدی سوی روزن درنگر
کان نگار از عکس روزن شد نگار
شش جهت حمام و روزن لامکان
بر سر روزن جمال شهریار
خاک و آب از عکس او رنگین شده
جان بباریده به ترک و زنگبار
روز رفت و قصه‌ام کوته نشد
ای شب و روز از حدیثش شرمسار
شاه شمس الدین تبریزی مرا
مست می‌دارد خمار اندر خمار
ممنون

---
این غزل در جلسات آنلاین شرح مثنوی قبلاً شرح شده است. به آنجا مراجعه کنید.
مهناز
چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۱ ۱۴:۹
احساس می کردم دارم احوالات درونم رو می خونم ...
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد