یلدا
شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱ ۲۱:۷
و در ادامه مطلب باید گفت بخاطر همین خیالبافی ها و تصویرات خلق شده فکر و ذهن است که آخر و عاقبت خیلی از روابط تیره و تار میشود.
شخصی ارتباطی برقرار میکند و به هر نوعی بر اساس نیازها و ایده ال های خود تصاویر میبافد و میبیند و بعد از قرار گرفتن با اصل ماجرا میبیند ای دل غافل چه شد؟!
البته این نوع ارتباطات حتی در روابط نزدیک اشخاص هم دیده میشود چه برسد به ارتباطات مجازی و اینترنتی و غیره که جای خود دارد و درصد توهم بیشتر و رنگی تر!
اصولا من انسان انقدر به فکر و ذهنم و تجربیاتم مینازم که تا سر خودم به سنگ نخورد (اکثرا) محال است منطقم کار کند!
و جالب که اینهمه درصد اشتباهات حدس و گمان و ذهن و تصویرات را میبینیم و باز به این عجوزه اعتماد می کنیم.
از نظر علمی ذهن و حواس ما در خیلی از موارد موقع برخورد با واقعیت از تجربه استفاده می کند. به بیان خودمانی آنچه را که میخواهد می بیند.چه منفی چه مثبت!
از اینگونه مطالب برای کسانی که میخواهند بدانند توسط اینترنت در دسترس است.
در مورد مطالب و نوشته ها و غیره هم همینطور. اکثر ما آنی برداشت میکنیم که میخواهیم. به بیانی آن مطلبی برداشت میکنیم که پاسخ گوی نیازهای ما باشد!
کسی را میشناسم که کتاب تفکر زائد مصفا را چندین بار خوانده و وقتی در رفتارهایش دقت کرده ام دیدم فقط آن قسمتی برایش اجرا شده که مربوط بوده به راحتی در روابط ....
بدون اینکه از قبل و بعد این نوشته ها چیزی برداشت کرده باشد نیاز و توجیه خود بر رفتار بیمار گونه اش را یافته!!(البته طبق منطق خودش!)
یا حتی اشخاصی را میشناسم که بدون درک و فهم از کنه مطالب کریشنا مورتی با خواندن کتابهایش فقط چون میخواهند آنجور زندگی کنند که نیازهای کاذبشان امر میکنند دم از بی قیدی و لامذهبی و غیره میزنند.
دیروز در جایی حضور داشتم که یک فیلم علمی به اسم زمان پخش کردند. بسیار جالب بود . یکی از مطالب جالبش این بود که ذهن انسان بخاطر اینکه بتواند زمان را  تند یا کند بکند تصاویر و خاطره های مختلفی میسازد!
یعنی وقتی میخواهد مطلبی را سریع رد کند و یا بر عکس زمان داشتن تصویر را طولانی نگه دارد در هر یک میتواند حس خاصی به مغز بدهد!
و جالب این بود که سلولهای بیچاره مغزمان به امر ذهن ،حرکت(یا همان زمان) تصاویر سازی را کنترل و تند و کند میکردند.!
یلدا
شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱ ۲۱:۱۴
ادامه:
بیچاره سلولهای مغز و عصبی که با آن همه توانائی و قدرت در خدمت ذهن عجوزه ما هستند!
اینجاست که میگویند چقدر ذهن اتلاف انژی میکنیم و در زیانکاری هستیم.
والعصر
ان الانسان لفی خسر...
یادم آمد که در دوره نوجوانی نامه ای دریافت کردم با این مقدمه(که البته آن زمان برایم توهینی بزرگ بود!):
عشق عینک سبزی را ماند که بر چشم گاوی زنند تا هر کاهی را یونجه بیند(یعنی من کاه و یونجه بودم و طرف گاو!)
بهتر است بگویم: هویت فکری عینک سبزی را ماند که بر چشم میزنیم تا هر کاهی را سرسبز و دل انگیز ببینیم.
شوکوفیل
شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱ ۲۲:۱
مهندسی خانه ای در دل برانداز (ورانداز) کرد و خیال بست که عرضش چندین باشد و طولش چندین باشد و صُفّه اش چندین و صحنش چندین . این را خیال نگویند، که آن حقیقت از این خیال می زاید و فرع این خیال است. آری، اگر غیر مهندس در دل چنین صورت به خیال آورد و تصور کند، آن را خیال گویند؛ و عرفا مردم چنین کس را، که بنا نیست و علم آن ندارد، گویندش که تو را خیال است.
فیه ما فیه
دیدار
شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱ ۲۲:۳۵
سلام
پانویس جان آدمی وقتی مطلبی رو عنوان میکند یا قبولش دارد یا میخواهد نظراتی را بسنجد. مطالب از گوشه و کنار و دوستان کم به شما نمیرسد!
پس وقتی مطلبی را عنوان میکنید از دو حالت فوق خارج نیست.شما نظری گفتید از آن خدابیامرز که خود روانش از فیلمها و نوشته هایش معلوم بود! خب بندگان خدا هم نظراتی دادند.
اگر نظرات سوزن گونه نبود چرا واکنش نشان دادید؟! پس نکند سوزنی هم بوده بر شما؟!
ناراحت نشوید. اصولا ما انتظار داریم هر حرفی میزنیم همانی برداشت شود که منظورمان بوده و صد البته بسیاری از حرفها و سخنان در پس همین نوشته هاست و طرف نیز درست برداشت میکند ولی میگوئیم خیر شما بر اساس ذهن خودت برداشت کرده ای!!!
نه فقط زنان بلکه هر جنس و حتی هر جانوری وقتی در موقعیت عشق و حس که اکثرا  منتهی به رفتارهای جنسی ست میشود رفتار و خلق و خوی جنون وار پیدا میکند و بعد میشود عاقلان عقل!
شما حتما رفتارها و حرکات عجیب و غریب در حیوانات را نیز مشاهده کرده اید. حال چه برسد به ما انسانهای اسیر ذهن و خیال!
تکامل به اصطلاح عقلی بشر این اجازه را نمیدهد که یکراست برود سر اصل مطلب و چون اسیر اجتماع و دین و غیره بودن است برای حفظ رابطه (مثلا) دست به رفتار و کارهای جنون وار میزند. چون این مغز مثلا پیشرفته آدمی اجازه خیلی چیزها را به انسان نمیدهد و می پندارد در رابطه هم دلی و هم فکری و خیلی چیزهای دیگر نیز مهم است. و جالب این است که دیده میشود واقعا هم در ارتباط با سایر غیر از سوژه مورد نظرش نیست و نمیتواند باشد!
گاهی این مطالب خیلی مشغولم میکند که چرا انسان نیز نمی تواند مانند حیوانات از احساس گذشته و فقط انتهای رابطه برایش مطرح باشد؟!
کاش این ساخت انسان اینقدر پیچیده و معما گونه نبود !
morteza.deyanatdar
شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱ ۲۲:۳۶
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

ای به صندوق تن و جان خو شده
ای که خویت چون خر و یابو شده
بند کاه و بند جو و هم علف
می کشندت تا شود عمرت تلف
تا تو در بند صور بندی شوی
دائماَ در بند افکارت رویی
جملۀ افکار تو بس واهی است
چارۀ آزادیت آگاهی است
چون شدی آگه تو بر اوضاع خود
در زمان صندوق ذهنت محو شد
وارهی از بند افکار ای عمو
آنچنان فکری که بر تو شد عدو
نه از آن فکری که آگاهت نمود
صندوقت بشکست و چون شاهت نمود
صندوق وهم و خیالات و صور
گر شکستی واقعاَ داری هنر
ای خوش آن فکری که آگاهت کند
نه چنان فکری که در چاهت کند
این سخن پایان ندارد ای فتی
پس سخن در کش کنون ای مرتضی

همین!!!
ساناز م.
یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱ ۰:۱۷
دقیقا همینطور است. و متاسفانه همینطور است!
در روابط ما اسیر خیالات و توهم می شویم.
و اگر کسی بما بگوید، بهمان برمی خورد. چون فکر می کنیم اینطور نیست و خیالات ما واقعیت است. چرا که دوست داریم آنها واقعیت باشند!!
..
یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱ ۵:۳۴
سلام

لطفا طریقه دانلود از سایت یوتیوب را یکی بگوید که نیاز حیاتی دارم
خیر ببینی
حمیده
یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱ ۶:۴۷
بَه ّبَه و چَه چَه!
خوشتان آمد ؟


---
کم است! لطفاً بیشترش کنید!
یک نامتعادلِ روحی
یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱ ۷:۵۸
بیشتر مردمان دنیا یا عصبی اند یا دیوانه. آنهایی هم که عصبی و دیوانه نیستند... احمقند!

چارلز بوکفسکی رحمه الله علیه

(کمی ممکن است جمله ی این حضرت را پسا پیش نقل کرده باشم. مراتب شرمساری و عدم تعادلِ روحی خود را اعلام می دارم. امید که این بنده را به معتدل بودن خویش! ببخشایید)
سان شان
یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱ ۸:۵۱
سلام

بقول مولانا وقتی جنگ و صلحمان از خیال و توهم است طبیعی است که در روابط عاطفی هم اینگونه باشیم. این تمرین تعادل خیلی جالب است یک تمرین دیگر هم  تفریحا انجام میدهم و آن اینکه یک مسیری را که مطمئن هستم هیچ خطری ندارد با چشمان بسته می روم چند ثانیه نگذشته حس می کنم دیواری بزرگ در برابرم است و دیگر قادر به ادامه راه نیستم که مجبورمی شوم چشمانم را باز کنم که این را هم با تمرین میشود زمانش را طولانی تر کرد. از بچگی گرفتار ترس شدید از تاریکی بودم تقریبا در 13 -14 سالگی بود که یک نفر بمن گفت کسی که نماز می خواند از هیچ چیز نمی ترسد به غرور نوجوانیم برخورد!! و باخودم عهد بستم که این مشکل را حل کنم  به عمد شبها به مکانهای تاریک خانه میرفتم اولش خیلی سخت بود اما تحمل می کردم و آنقدر آنجا می ماندم تا آن توهم از بین برود که بمرور زمان واقعا درمان شد تا اینکه در بزرگسالی متوجه شدم که ترس از ارتفاع هم دارم اما تسلیمش نشدم و کوه ها را می رفتم هر چند که عبور از پرتگاهها برایم مثل یک کابوس بود و حتما باید یکی کمک می کرد اما جالب اینجاست وقتی به شب و تاریکی برمی خوردیم چون دیگر متوجه ارتفاع نبودم براحتی و بی هیچ نیازی به کمک دیگران راه می رفتم و البته هنوز این ترس و توهم از ارتفاع را دارم منتهی برایم اهمیت ندارد وگرنه شاید بشود با تمرین آن را هم از بین برد. خوب درمان توهمات ذهنی در مسائل روحی روانی نیز تمرین و تجربه خودشناسی است و اعتراف می کنم تجربه  این یکی طاقت سوزن خوردن می خواهد.
tabkom
یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱ ۱۰:۱۲
گر نداری طاقت سوزن زدن،
تو به این وبلاگ اصلا سر نزن

سوزن‌اش تیز است و ریز و خوش تراش (نه دلخراش)
کرده با سوزن زدن اسرار فاش

درد آن پیدا و پنهان دود آن
گرد آن پیدا و پنهان سود آن

گر دوا بر درد خود جویی بیا
بهره‌ور شو زین چراغ پُر ضیاء*

قصه‌ها گوید ترا از خشک و تر
تا رها گردی برآیی زین بطر*

قصه‌هایش غصه‌های ما و تو
گوش آدم را به دست آر و بدو

تا به کی ناز ِ "من ِ " رعنا*  کشی؟
تا به کی بیگاری ِ اعدا*  کشی؟

دان که پایانی ندارد ناز ِ او
بیهده منشین به پای ساز ِ او                 


کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه :

ضیاء‌ = نور و روشنائی
بطر = به فتح طا، غرور، فریب خوردگی
رعنا = خود آراینده....چنان که عیب خود بپوشانند....
اعدا = دشمنان
tabkom
یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱ ۱۰:۲۲
تصویری که برای این پست گذاشته شده اگر اشتباه نکنم باید مربوط به سخت‌افزاری باشد که برای دو طرفی که از طریق اینترنت با هم ارتباط دارند امکان ملامسه و حتما بوسیدن را فراهم می‌کند.......یعنی کیفیت و فشار لب را دریافت کرده و از طریق مبدل‌های دیجیتالی بازسازی نموده و به طرف مقابل انتقال می‌دهد......چندی پیش مطلبی را در این ارتباط در اینترنت خوانده‌ام....

---
بله. اگر روی "اینجور روابط" در خط دوم پاراگراف سوم از آخر، کلیک کنید، ویدیوی مربوط به این محصول را می‌توانید تماشا کنید.
Mojgan
یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱ ۱۱:۴۷
من مولوی شناس نیستم! اصولاً عارف یا فیلسوف نیستم. خیلی‌ ذهن ساده‌ای دارم. عادت کردم چیزهارو همون جور که تو نظر اول دیده میشن ببینم. اینو میگم چون می‌خوام نظرم راجع به ۲ تا از حرفاتون بزنم، بهتره بدونین شیوهٔ فکریم چیه.
در مورد اون پست که گذشتین، به نظر من همهٔ مثال‌ها و حرفاتون یه توجیه بود :) خیلی‌ ساده س که بفهمیم اون جمله یه توهین بزرگه به همه. در اون پست من نه شوخی‌ دیدم، نه نکته سنجی و نه حقیقت پنهانی :) تنها چیزی که دیدم این بود که یکی‌ داره به یک سری آدم که اسمشون زنه به خاطره احساسشون توهین می‌کنه. من خودم وقتی‌ می‌خوام یه پست راجع به آقایون بذارم، حتما توی ذهنم جای کلمهٔ مرد و زنو عوض می‌کنم ببینم حسم چی‌.ه کاش شمام اینکارو کرده بودین :) درهرحال خانوما با پست شما روانی‌ نمیشن ولی‌ متاسفانه شناخت آدما از شما عوض می‌شه. به خودتون ظلم کردین :)
در مورد دوستیهای اینترنتی هم باید بگم من فوق تخصصشو دارم!!! سالهاست دوستی‌ اینترنتی دارم. اصلا نمی‌شه گفت تصویر سازی که تو این رابطه‌ها می‌شه خیلی‌ با تصویر سازی که در روابط رودر رو داریم متفاوته. تنها فرق بزرگش اینه که چون در روابط اینترنتی شما آدمارو نمیبینین، با چشم دلتون تصویرشونه میکشین. در روابط رودررو، شما ذهنتون خیلی‌ زحمت نمی‌کشه، دلتونم همینطور!! چشم سرتون فوری تصویرو ضبط می‌کنه.
من دوستیها و حتا عشقهای اینترنتیو ارزشمندتر دیدم. گاهی آرزو می‌کنم مردم تصویرسازی با دلشونو بیشتر بلد بودن :)
n
یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱ ۱۲:۱
I really love your challenging view
فرهاد
یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱ ۱۲:۳۳
حرف E در توهم بنده نیامد ، هرچه هم سعی کردم ربطش به E را نفهمیدم .

ولی مطلب جالبی بود ابیات مولانا هم که .......  ، خدا قوت
مصطفی
دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱ ۰:۱
نه. نیستم. رفتم سراغ آن ماجرا که تو می دانی و من. این فانتزی چه میکند!
.
دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱ ۱۱:۷
سلام

حالا با همان حالت که یک پارا بلند کردی و چشمها را بستی با دو انگشت  سوراخ گوشاتو بگیر ببین که دیگه نمی افتی.
اما
یه چیز دیگه هم هست  اگه متوجه شدی
رها
دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱ ۱۴:۴۵
ما زنها رویایی هستیم و چه جور هم ....دخترها در مجردی به فکر شاهزاده با اسب سفیدند و خودشون را در لباس پرنسسی و آراستگی میبینند نه مقابل اجاق گاز و ظرف شوریی و لباسشویی +کار در بیرون خونه وقتی عملا با زندگی مواجع میشن و شوهر واقعی را با شاهزاده ساختگی تو ذهنشون تطابق چندانی نداره براشون سختی زندگی هویدا میشه واسه همینه که بیشتر تقاضاهای طلاق از طرف زنها میباشد
آتئیست
دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱ ۱۴:۴۸
دل در جهان مبند و به مستی سوال کن/ از فیض جام و قصه جمشید کامگار
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست/ از می کنند روزه گشا طالبان یار
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود/ تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار
حافظ چو رفت روزه و گل نیز می‌رود/ ناچار باده نوش که از دست رفت کار

یک چیز جالبی که به نظر من در تفکر حافظ و مولانا هر دو هست اینه که هر دو اعتقاد دارن که حقیقت ورای(نه لزوما فراتر!) چیزیه که اکثریت مردم فکر میکنند.مولانا که خیلی واضح حرف میزنه. حافظ هم رندانه و ریز همین رو میگه.همین بیت اول ورای معنی ظاهریش من اینو ازش میفهمم: اونچه رو که میبینی باور نکن! در مورد اعتقادت به خدا و جهان باز اندیشی کن!
یا مثلا بیت دوم میگه بیچاره ها! ظاهر به تفاوت بین می و روزه وابسته اس ولی حقیقت چیز دیگری است! البته نمی خوام زورکی بگم حافظ مثل مولانا خیلی در متن فلسفی این بحث رفته ولی طرز فکر خیامی حافظ نشان دهنده ی شم آتئیستیشه!! همین که میگه ول کنین بیاین خوش باشیم نشون میده  که اعتقاد به خدا و پیامبر و اون دنیا نداره و فهمیده که هرچی هست همینه و همین جاست!همین جا باید دنبال حقیقت بگردیم و به نوعی دعوت به رهایی از هویت های الکی دینی و اجتماعیه ولی بدیش اینه که آتئیست بودن رو همین جا ول میکنه!! ولی به نظرم مولانا خیلی قشنگ تر و  بهتر آتئیسته!! اونم میگه ول کنین این چیزا رو ولی میگه چجوری ول کنیم.میگه بعدش چیکار کنیم تا آرامش داشته باشیم و مثل حافظ و خیام گوشه نشین نشیم!
لپ کلام: مولانا > حافظ آتئیسته! نمی خوام از آتئیست یک هویت بسازم.آتئیست یک کلمه برای توصیف یک تفکر عظیم و زیباست.مگه نه آقای پانویس؟
titi
دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱ ۲۰:۳۵
سلام
گاهی دچار این وسوسه میشوم وفکرمیکنم که چرا شما زحمت گذاشتن این مطالب رو در سایتتون میکشید. هر دلیل و جوابی که وجود داشته باشه, بایستی سعی کنم کاری به شما نداشته باشمو صرفا استفاده کنم!
آقایی بود که مدتها خاطرمارو میخواست و ما نمیخواستیم وقتی متوجه شد که کلا امیدی نیست گفت:" بهترینتون هم آخرش یک زنه! " و مثلا ما رو له کرد!!
کمی حرص خوردمو دنبال جواب مردان شکن بودم اما کشف کردم که بهترین جواب همون سکوته..البته نه سکوت در مقابل اون شخص که در مقابل هویت.هویت ِ"من یک زنم و باید از زن بودنم دفاع کنم" .
اینجانب به نوبه ی خودم یک انسانم و ..باید سکوت کنم!!!
سان شان
چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۱ ۱۱:۲۳
سلام
صورت شهری که آنجا می‌روی
ذوق بی‌صورت کشیدت ای روی
پس به معنی می‌روی تا لامکان
که خوشی غیر مکانست و زمان
صورت یاری که سوی او شوی
از برای مونسی‌اش می‌روی
پس بمعنی سوی بی‌صورت شدی
گرچه زان مقصود غافل آمدی
پس حقیقت حق بود معبود کل
کز پی ذوقست سیران سبل
لیک بعضی رو سوی دم کرده‌اند
گرچه سر اصلست سر گم کرده‌اند
لیک آن سر پیش این ضالان گم
می‌دهد داد سری از راه دم
آن ز سر می‌یابد آن داد این ز دم
قوم دیگر پا و سر کردند گم
چونک گم شد جمله جمله یافتند
از کم آمد سوی کل بشتافتند
مرتضی
چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۱ ۲۲:۳۰
یاد فیلم Dream House  افتادم . خیلی جالبه
مه
دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۲ ۱۱:۴۲
خیلی عالی بود-مرسی
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد