پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۱ ۱۱:۴۹
سلام
دو سه ماهی است که جلسات شرح مثنوی را دوباره گوش میدهم مدتی حسی در دل ایجاد میشد که نمی دانستم چیست تا اینکه به بوضوح دیدم که یکجور حس دلتنگی و نگرانی از این جهت که نکند آن را در گذشته رها کرده و با تصاویرآمده باشم و اینک با شنیدن دوباره این سخنان میترسم با این سئوال مواجه بشوم که ببین چقدر به این آگاهی وفادار ماندی، چقدر مراقبش بودی و هستی، چقدر با رفتن به ذهن و چسبیدن به افکار تنهایش گذاشتی ، هنوز آن شور و شوق اوایل خودشناسی را داری؟ ،اصلا میدانی چرا دلتنگ می شوی ؟چون به ذهن می روی
دو سه ماهی است که جلسات شرح مثنوی را دوباره گوش میدهم مدتی حسی در دل ایجاد میشد که نمی دانستم چیست تا اینکه به بوضوح دیدم که یکجور حس دلتنگی و نگرانی از این جهت که نکند آن را در گذشته رها کرده و با تصاویرآمده باشم و اینک با شنیدن دوباره این سخنان میترسم با این سئوال مواجه بشوم که ببین چقدر به این آگاهی وفادار ماندی، چقدر مراقبش بودی و هستی، چقدر با رفتن به ذهن و چسبیدن به افکار تنهایش گذاشتی ، هنوز آن شور و شوق اوایل خودشناسی را داری؟ ،اصلا میدانی چرا دلتنگ می شوی ؟چون به ذهن می روی
پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۱ ۱۴:۲۰
اگر کسی به آنچه می داند عمل کند خداوند آنچه را نمی داند به او یاد خواهد داد.
پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۱ ۱۴:۴۵
خیلی خوشحالم که با روش خودشناسی شما پیش آمده ام.چون پوست آدم را می کنید!! بقول خودتون لی لی به لالای آدم نمیگذارید.
مرسی...



مرسی...



پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۱ ۲۰:۴۲
با سلام و عرض ادب و احترام
دیوان شمس
من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست
همه رفتند و نشستند و دمی جان ننشست
هر کی استاد به کاری بنشست آخر کار
کار آن دارد آن کز طلب آن ننشست
هر کی او نعره تسبیح جماد تو شنید
تا نبردش به سراپرده سبحان ننشست
تا سلیمان به جهان مهر هوایت ننمود
بر سر اوج هوا تخت سلیمان ننشست
هر کی تشویش سر زلف پریشان تو دید
تا ابد از دل او فکر پریشان ننشست
هر کی در خواب خیال لب خندان تو دید
خواب از او رفت و خیال لب خندان ننشست
ترشیهای تو صفرای رهی را ننشاند
وز علاج سر سودای فراوان ننشست
هر که را بوی گلستان وصال تو رسید
همچنین رقص کنان تا به گلستان ننشست
همین!!!
دیوان شمس
من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست
همه رفتند و نشستند و دمی جان ننشست
هر کی استاد به کاری بنشست آخر کار
کار آن دارد آن کز طلب آن ننشست
هر کی او نعره تسبیح جماد تو شنید
تا نبردش به سراپرده سبحان ننشست
تا سلیمان به جهان مهر هوایت ننمود
بر سر اوج هوا تخت سلیمان ننشست
هر کی تشویش سر زلف پریشان تو دید
تا ابد از دل او فکر پریشان ننشست
هر کی در خواب خیال لب خندان تو دید
خواب از او رفت و خیال لب خندان ننشست
ترشیهای تو صفرای رهی را ننشاند
وز علاج سر سودای فراوان ننشست
هر که را بوی گلستان وصال تو رسید
همچنین رقص کنان تا به گلستان ننشست
همین!!!

جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۱ ۲:۵۸
شما از وضعیت روحی - روانی ما آگاه هستید عایا ؟!
به هر حال عمر ما را محلت امروز و فردای تو نیست ...
به عنوان پیشنهاد می شود در همان چارچوب های قبلی تجربه نشده ، مباحثی جدید مطرح کنید ، کار که از محکم کاری عیب نمی کند .
به هر حال عمر ما را محلت امروز و فردای تو نیست ...
به عنوان پیشنهاد می شود در همان چارچوب های قبلی تجربه نشده ، مباحثی جدید مطرح کنید ، کار که از محکم کاری عیب نمی کند .
جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۱ ۳:۲۸
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد؟
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد؟
جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۱ ۷:۵۴

جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۱ ۱۰:۴۳
خیلی به موقع بود
راحتم کرد

راحتم کرد

جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۱ ۱۵:۴۷
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان...
البته این هم میتواند باشد که من حال و هوای لطیف و شعرگونه را خوش داشته باشم و از جامعهی خشک و گرفتار مادیات و اسیر چکنم خسته و وازده باشم و به دنبال باغی بگردم که دمی در آن خوش بگویند و شعری باشد و همدلانی لطیف طبع و درد آشنا و همه مثل خود من آشنای این حدیث که "آنچه میبینم، نمیخواهم وآنچه میخواهم نمیبینم"......، تا دمی در سایهی درختانش بیاسایم و کسب انرژی موقتی کنم تا بعد چه پیش آید.....دور از جون منظورم این است میخواهم یک کسی باشد که یک دل ای، دل ای بکند و من هم دلم خوش باشد که آری انشاالله که همه چیز درست خواهد شد و من هم عاقبت به خیر میشوم.....
مثل وقتهایی که یک جشنی یا عزایی در بین است و رادیو را میگذارند پشت میکروفن و کافیست که چیزی در زمینهی شرایطی که برقرار است پخش کند و اصلا هیچکس توجه ندارد که محتوای مطلب چیست و چه میگوید...اما اگر همین سروصدا هم نباشد مجلس عزا یا عروسی رسمیت پیدا نمیکند....و همه احساس کمبود میکنند.....
بهتر است نگذاریم گوشمان از یک موضوع پر شود.....چرا که اگر وحی مُنزل هم باشد، از خاصیت خواهد افتاد.....
ممنون
البته این هم میتواند باشد که من حال و هوای لطیف و شعرگونه را خوش داشته باشم و از جامعهی خشک و گرفتار مادیات و اسیر چکنم خسته و وازده باشم و به دنبال باغی بگردم که دمی در آن خوش بگویند و شعری باشد و همدلانی لطیف طبع و درد آشنا و همه مثل خود من آشنای این حدیث که "آنچه میبینم، نمیخواهم وآنچه میخواهم نمیبینم"......، تا دمی در سایهی درختانش بیاسایم و کسب انرژی موقتی کنم تا بعد چه پیش آید.....دور از جون منظورم این است میخواهم یک کسی باشد که یک دل ای، دل ای بکند و من هم دلم خوش باشد که آری انشاالله که همه چیز درست خواهد شد و من هم عاقبت به خیر میشوم.....
مثل وقتهایی که یک جشنی یا عزایی در بین است و رادیو را میگذارند پشت میکروفن و کافیست که چیزی در زمینهی شرایطی که برقرار است پخش کند و اصلا هیچکس توجه ندارد که محتوای مطلب چیست و چه میگوید...اما اگر همین سروصدا هم نباشد مجلس عزا یا عروسی رسمیت پیدا نمیکند....و همه احساس کمبود میکنند.....
بهتر است نگذاریم گوشمان از یک موضوع پر شود.....چرا که اگر وحی مُنزل هم باشد، از خاصیت خواهد افتاد.....
ممنون
جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۱ ۱۵:۵۶
ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم تو کعبهای هر جا روم قصد مقامت می کنم
هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم
گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم
دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم
ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم
من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم
در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو اینها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم
ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم
ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم
گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم
گر سالها ره می روی چون مهرهای در دست من چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم
هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم
گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم
دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم
ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم
من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم
در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو اینها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم
ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم
ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم
گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم
گر سالها ره می روی چون مهرهای در دست من چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم
جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۱ ۱۵:۵۶
البته این نکته هم از کتاب تفکر زائد آقای مصفا هم در اینجا تقریبا قابل طرح است :
" آنچه شما در جستجوی آن هستید ( جستجوی در افکار) ، پندارتان است ..... پندار خود را به جلو پرتاب کردهاید و اکنون دارید به دنبال پندار خود میروید .... اگر چه تصور میکنید در جستجوی چیز جدیدی هستید ،شما یک لفظ و نام جدید بر پندار کهنه خود نهادهاید .... و اکنون به دنبال آن پندار کهنه میگردید .... منتها با لفظ جدید .... تا زمانیکه وسیله جستجوی شما قالب ( هویت فکری ) است ، به هیچ چیز نو دست نخواهید یافت ... زیرا قالب کهنه است ... و هر آنچه با این وسیله کهنه جستجو شود ، رنگ کهنهی قالب را دارد ... یکی از مهمترین وخامتهای هویت فکری این است که سبب میشود انسان با یک پدیده ثابت ، مرده و کهنه در ارتباط با حرکت لحظهای ، نو شونده و پویای هستی قرار گیرد ..... مولوی بارها به این خصوصیت اساسی و مخرب هویت فکری اشاره کرده است :
ور بگیری نکتهای بکر و لطیف
بعد درکات گشت بی ذوق و کثیف
همینکه چیزی نو وارد حیطه خود بشود ، چون ابزار ادراک یک ابزار کهنه و ثابت است از آن چیز نو یک چیز کهنه و تهی از شادابی ، تهی از ذوق و طراوت میسازد ..... خود بیروح است عین ملالت است ...
چیز دیگر تازه و نو گفته گیر
باز فردا زان شوی سیر و نفیر
احساس ملالت دلزدگی و دلمردگی انسان به خاطر آن است که هستیاش یک هستی کهنه ، بوی نا گرفته و ملالت آمیز است ... ما همیشه به دنبال یک چیز نو یک تجربه و ادرا ک متفاوت با آنچه قبلا داشتهایم میرویم ولی به محض حصول از آن سیر و دلزده میشویم ، در بیت بعد به عنوان راه حل اساسی و نه وصله پینه ، میگوید :
دفع علت کن چو علت خو شود
هر حدیث کهنه پیشات نو شود
دفع علت کن یعنی دفع خود کن چون " خود " علت بیماری است ....... "
" آنچه شما در جستجوی آن هستید ( جستجوی در افکار) ، پندارتان است ..... پندار خود را به جلو پرتاب کردهاید و اکنون دارید به دنبال پندار خود میروید .... اگر چه تصور میکنید در جستجوی چیز جدیدی هستید ،شما یک لفظ و نام جدید بر پندار کهنه خود نهادهاید .... و اکنون به دنبال آن پندار کهنه میگردید .... منتها با لفظ جدید .... تا زمانیکه وسیله جستجوی شما قالب ( هویت فکری ) است ، به هیچ چیز نو دست نخواهید یافت ... زیرا قالب کهنه است ... و هر آنچه با این وسیله کهنه جستجو شود ، رنگ کهنهی قالب را دارد ... یکی از مهمترین وخامتهای هویت فکری این است که سبب میشود انسان با یک پدیده ثابت ، مرده و کهنه در ارتباط با حرکت لحظهای ، نو شونده و پویای هستی قرار گیرد ..... مولوی بارها به این خصوصیت اساسی و مخرب هویت فکری اشاره کرده است :
ور بگیری نکتهای بکر و لطیف
بعد درکات گشت بی ذوق و کثیف
همینکه چیزی نو وارد حیطه خود بشود ، چون ابزار ادراک یک ابزار کهنه و ثابت است از آن چیز نو یک چیز کهنه و تهی از شادابی ، تهی از ذوق و طراوت میسازد ..... خود بیروح است عین ملالت است ...
چیز دیگر تازه و نو گفته گیر
باز فردا زان شوی سیر و نفیر
احساس ملالت دلزدگی و دلمردگی انسان به خاطر آن است که هستیاش یک هستی کهنه ، بوی نا گرفته و ملالت آمیز است ... ما همیشه به دنبال یک چیز نو یک تجربه و ادرا ک متفاوت با آنچه قبلا داشتهایم میرویم ولی به محض حصول از آن سیر و دلزده میشویم ، در بیت بعد به عنوان راه حل اساسی و نه وصله پینه ، میگوید :
دفع علت کن چو علت خو شود
هر حدیث کهنه پیشات نو شود
دفع علت کن یعنی دفع خود کن چون " خود " علت بیماری است ....... "
دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۱ ۱۶:۴۰
"جدی و قاطع"
سالها پیش یک جایی مشغول بودم و مسئولیت قسمتی را داشتم در این قسمت اختیاراتی داشتم .
روزی بنا به درخواست دوستی و نیز میل خودم ایشان به قسمت خودم انتقال دادم .
چند هفته قبل رییس ما هم عوض شده بود.
دو روزی بعد انتقال دوستم گذشت و در محوطه قدم می زدم که دوستم اومد گفت : رییس جدید مرا اخراج کرده
گفتمش: نه ! میرم ببینم چرا این کار کرده !
رفتم پیش رییس گفتم که چرا ایشون اخراج کردید ایشون خیلی خوب و مناسبند
رییس رو کرد به من و گفت: تو اخراجی .
.
یک همچین اخراجی باید . می تونیم ؟
سالها پیش یک جایی مشغول بودم و مسئولیت قسمتی را داشتم در این قسمت اختیاراتی داشتم .
روزی بنا به درخواست دوستی و نیز میل خودم ایشان به قسمت خودم انتقال دادم .
چند هفته قبل رییس ما هم عوض شده بود.
دو روزی بعد انتقال دوستم گذشت و در محوطه قدم می زدم که دوستم اومد گفت : رییس جدید مرا اخراج کرده
گفتمش: نه ! میرم ببینم چرا این کار کرده !
رفتم پیش رییس گفتم که چرا ایشون اخراج کردید ایشون خیلی خوب و مناسبند
رییس رو کرد به من و گفت: تو اخراجی .
.
یک همچین اخراجی باید . می تونیم ؟
نظر شما