چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۱ ۱۸:۳۰
الهی... این فرشته چقدر با مزه بود! موسیقی هم که زیبا...حیف که ویدئو کوتاه بود

چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۱ ۲۳:۴۳
سال اول راهنمای که تمام شد به همراه دایی و خانواده اش رفته بودیم روستا، آن زمان ماه محرم تو تابستان بود و شباش دایی تو مسجد مداحی میکرد. یه شب وقتی دایی شروع کرد به مداحی و ما هم طبق معمول شروع کردیم به سینه زنی، دخترش که حدود 4 سال داشت همزمان با شروع مداحی شروع کرد به رقصیدن و هر کاری کردیم نتونستیم جلوشو بگیریم 

این ویدیو و نوشته ها من رو به یاد ان روز انداخت


این ویدیو و نوشته ها من رو به یاد ان روز انداخت

پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ۱:۲۰
هر خانه ای قوانین خود را دارد ،
نمی شود در جنگل با کت و شلوار زندگی کرد .. واقعیت نیز بخش بزرگی از زندگی است همان طور که خیال ، امید ، آرزو و دیگر دوستان !!!
مدت زیادی نیست که با سایت شما همراه هستم .. مطالب قدیمی تر را هم خوانده ام
کودکی که با هر دستگاهی شور میگیرد احیانا به دلیل احساسات مستحکم نیست ، چون همان کودک محکم و درون ریشه اگر اخمش کنی می گرید ..
شخصی بود که از ابتدای تولد نابینا بود و در 30 سالگی بعد از چند سال درمان توانست بینایی خود را بازیابد ... می گفت که درک صحیحی از اطرافم ندارم ، وقتی به لبه خیابان میرسم ( که سطح خیابان پایین تر از پیاده رو هست ) همان طور راه میروم که قبلتر راه میرفتم .. یعنی نمیدانستم باید پا را یکم پایین تر گذاشت و سکندری میخوردم ...
آن کودک نیز نسبت به دستگاه ها نابینا هست و درک صحیحی ندارد .. که این ربطی به احساسات آن کودک ندارد ..
نمی دانم انسان کامل نزد شما چگونه انسانی است ولی انسان باید از محیط اطراف تاثیر بپذیرد که این به معنی روان متزلزل و از درون پوسیده نیست .. این یعنی انسان ، روانی سالم و از درون شکوفا دارد .. که اگر این باشد که شما می گویی ما مجنونی بیش نیستیم که از اوضاع گردون ، بی خبر که نه ولی بر اوضاع گردون بی اثریم .
ادامه در کامنت بعدی !!
نمی شود در جنگل با کت و شلوار زندگی کرد .. واقعیت نیز بخش بزرگی از زندگی است همان طور که خیال ، امید ، آرزو و دیگر دوستان !!!
مدت زیادی نیست که با سایت شما همراه هستم .. مطالب قدیمی تر را هم خوانده ام
کودکی که با هر دستگاهی شور میگیرد احیانا به دلیل احساسات مستحکم نیست ، چون همان کودک محکم و درون ریشه اگر اخمش کنی می گرید ..
شخصی بود که از ابتدای تولد نابینا بود و در 30 سالگی بعد از چند سال درمان توانست بینایی خود را بازیابد ... می گفت که درک صحیحی از اطرافم ندارم ، وقتی به لبه خیابان میرسم ( که سطح خیابان پایین تر از پیاده رو هست ) همان طور راه میروم که قبلتر راه میرفتم .. یعنی نمیدانستم باید پا را یکم پایین تر گذاشت و سکندری میخوردم ...
آن کودک نیز نسبت به دستگاه ها نابینا هست و درک صحیحی ندارد .. که این ربطی به احساسات آن کودک ندارد ..
نمی دانم انسان کامل نزد شما چگونه انسانی است ولی انسان باید از محیط اطراف تاثیر بپذیرد که این به معنی روان متزلزل و از درون پوسیده نیست .. این یعنی انسان ، روانی سالم و از درون شکوفا دارد .. که اگر این باشد که شما می گویی ما مجنونی بیش نیستیم که از اوضاع گردون ، بی خبر که نه ولی بر اوضاع گردون بی اثریم .
ادامه در کامنت بعدی !!
پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ۱:۲۱
اگر از بیرون سازی زده شود و ما از درون ساز خویش را بزنیم یعنی اینکه نسبت به اطراف بی تفاوتیم .. میدانم که مستقیم این را نگفته ای ولی نتیجه آنچه چه گفتی همین می شود ...
یاد دیالوگی از فیلم وکیل مدافع شیطان افتادم که جان میلتون میگفت : باید اینقدر در این دنیا کار بد کنیم که بوی گندش تا بهشت برود .
آن وقت ما نسبت به تحقیر دیگران سکوت کنیم و ژست روشنفکرانه به خودمان بگیریم که حرفش ارزش ندارد .. شاید برای ما نداشته باشد و واقعا هم نداشته باشد ، ولی همین حرف اگر جلویش نه ایستی و با جواب توی دهن گوینده نزنی روی چند نفر اثر می گذارد ... بزن نه برای ارضای حس خشمت نسبت که او بلکه برای جلوگیری از اشاعه بدی ..
علی هم وقتی می خواست کسی را بکشد و آن طرف توی صورت علی تف انداخت .. رفت دور میدان چرخی زد و سپس او را کشت که نگویند از فرط خشم شمشیر گشود ... که داستان مذکور در مثنوی هم آمده است .
یاد دیالوگی از فیلم وکیل مدافع شیطان افتادم که جان میلتون میگفت : باید اینقدر در این دنیا کار بد کنیم که بوی گندش تا بهشت برود .
آن وقت ما نسبت به تحقیر دیگران سکوت کنیم و ژست روشنفکرانه به خودمان بگیریم که حرفش ارزش ندارد .. شاید برای ما نداشته باشد و واقعا هم نداشته باشد ، ولی همین حرف اگر جلویش نه ایستی و با جواب توی دهن گوینده نزنی روی چند نفر اثر می گذارد ... بزن نه برای ارضای حس خشمت نسبت که او بلکه برای جلوگیری از اشاعه بدی ..
علی هم وقتی می خواست کسی را بکشد و آن طرف توی صورت علی تف انداخت .. رفت دور میدان چرخی زد و سپس او را کشت که نگویند از فرط خشم شمشیر گشود ... که داستان مذکور در مثنوی هم آمده است .
پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ۲:۳
بي تو به سر نشود
پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ۲:۳۴
اي كه دائم به خويش مغروري
گر تورا عشق نيست معذوري
مستي عشق نيست در سر تو
رو كه تو مست اب انگوري
گر تورا عشق نيست معذوري
مستي عشق نيست در سر تو
رو كه تو مست اب انگوري
پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ۷:۴۱
سلام
به به، عجب قله شورانگیزی، چه آفتاب داغی ، چه برفی و عجب رقصی. بعد از صحنه دلخراش اعدام این یکی واقعا چسبید
به به، عجب قله شورانگیزی، چه آفتاب داغی ، چه برفی و عجب رقصی. بعد از صحنه دلخراش اعدام این یکی واقعا چسبید
پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ۱۰:۴۷
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان....
میتوان گفت موسیقی هم به قول دوستداران و اهالی میامی آنچنان را آنچنانتر میکند.....
واقعهای را در اینجا تعریف کنم، البته من هم شنیدهام، در دوران ابوالحسنخان صبا ارکستری از سمفونی نوازان آلمانی به ایران آمدند و در محضری که ایشان و اغلب موسیقیدانان و نوازندگان سرآمد ِ ایرانی هم حضور داشتند برنامهای مفصل اجرا کردند....در پایان رهبر ارکستر نظر آقای صبا را جویا میشود و اینکه آیا عظمت اقیانوسگونهی موسیقی کلاسیک آلمانی را احساس کردند؟ و در ادامه از ایشان در خواست مقایسهای بین موسیقی ایرانی و موسیقی کلاسیک غربی را میکند....
ایشان هم میگوید، بله حقیقتا مثل یک اقیانوس با شکوه و عظمت بود.....اما از جنبه مقایسه میتوان گفت موسیقی ما در مقابل این اقیانوس،.... تنها یک "قطره اشک" است!.....
حالا بستگی دارد این قطره اشک را چگونه تعبیر و تفسیرکنی.....هم میتوان از آن باد در آستین نفس کرد و هم میتوان با آن برخوردی مناسب و سازگار با روح و فطرت داشت......
ممنون
میتوان گفت موسیقی هم به قول دوستداران و اهالی میامی آنچنان را آنچنانتر میکند.....
واقعهای را در اینجا تعریف کنم، البته من هم شنیدهام، در دوران ابوالحسنخان صبا ارکستری از سمفونی نوازان آلمانی به ایران آمدند و در محضری که ایشان و اغلب موسیقیدانان و نوازندگان سرآمد ِ ایرانی هم حضور داشتند برنامهای مفصل اجرا کردند....در پایان رهبر ارکستر نظر آقای صبا را جویا میشود و اینکه آیا عظمت اقیانوسگونهی موسیقی کلاسیک آلمانی را احساس کردند؟ و در ادامه از ایشان در خواست مقایسهای بین موسیقی ایرانی و موسیقی کلاسیک غربی را میکند....
ایشان هم میگوید، بله حقیقتا مثل یک اقیانوس با شکوه و عظمت بود.....اما از جنبه مقایسه میتوان گفت موسیقی ما در مقابل این اقیانوس،.... تنها یک "قطره اشک" است!.....
حالا بستگی دارد این قطره اشک را چگونه تعبیر و تفسیرکنی.....هم میتوان از آن باد در آستین نفس کرد و هم میتوان با آن برخوردی مناسب و سازگار با روح و فطرت داشت......
ممنون
پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ۱۶:۷
سلام
نظرات موافق و مخالف بسیار جالبند.ممنون از آقای فرهاد که بی پرده نظر راستکی خودرا میگویند و نه صرفا تایید. من و شاید بعضی امثال من که پیشتر و از سایت شرح مثنوی با آقای پانویس همراه شدیم، "گاهی" دچار همان پدیده ی همگون کردن یا آیدنتیفای میشویم و به عبارتی حرف آقای پانویس (که دیگر پیر ماست!) برایمان سند است و دربست میپذیریمش. مثل همان حرفهایی که در رسانه ملی "ما" و از دهان حکومت"ما" و مذهب "ما" زده میشود و ما به استناد اینکه این از "ماست" و بنابراین درست میگوید را بدون فکر میپذیریم.
مثلا خود من عکس آن دو اعدامی را که در سایتها میدیدم دلم به رحم می آمد و ته دلم میگفتم یعنی باید اعدام میشد؟! اما خب چون حکومت "ما" این تصمیم را گرفته بود میگفتم خب لابد درست است! پست "چشمهایش" باعث شد دقیق تر و بازتر به مسئله نگاه کنم."فکر کنم" بدون آنکه چیزی پس زمینه ذهنم باشد ومثال آن روز دندان پزشکی ام به خاطرم آمد و..
خلاصه میخواهم بگویم ذهن ما به تنبلی عادت کرده و دنبال لقمه های آماده و جویده برای نشخوار کردن است. وقتی به این پدیده آگاهم سعی میکنم همه چیز را خودم و بدون "جبهه گیری" و یا "طرفداری" از کسی و مکتبی و مرامی تحلیل کنم.
کودکان از ذات خود پیروی میکنند و ذات آنها شورو شادی ست. فرقی نمیکند در چه دستگاهی ،فقط شادی درون جوششان را ابراز میکنند. کودک هنوز به تعبیر و تفسیر کردن آشنا نیست و ذهنش "خالی"ست. گرچه کمی که بزرگتر بشود یک چشمش دائم به مادر است که کی اخم میکند و لب میگزد که "بشین ذلیل مرده آبرویم را بردی" !
دست کم همه این کودکی زلال را تجربه کرده ایم... جوراب تورتوری ات که گلی و کثیف میشود مثل ابر بهار گریه میکنی چون جوراب نو سفیدت کثیف شده نه به این خاطر که "حالا همه میگویند چه بچه کثیف و شلخته ای" ...
نظرات موافق و مخالف بسیار جالبند.ممنون از آقای فرهاد که بی پرده نظر راستکی خودرا میگویند و نه صرفا تایید. من و شاید بعضی امثال من که پیشتر و از سایت شرح مثنوی با آقای پانویس همراه شدیم، "گاهی" دچار همان پدیده ی همگون کردن یا آیدنتیفای میشویم و به عبارتی حرف آقای پانویس (که دیگر پیر ماست!) برایمان سند است و دربست میپذیریمش. مثل همان حرفهایی که در رسانه ملی "ما" و از دهان حکومت"ما" و مذهب "ما" زده میشود و ما به استناد اینکه این از "ماست" و بنابراین درست میگوید را بدون فکر میپذیریم.
مثلا خود من عکس آن دو اعدامی را که در سایتها میدیدم دلم به رحم می آمد و ته دلم میگفتم یعنی باید اعدام میشد؟! اما خب چون حکومت "ما" این تصمیم را گرفته بود میگفتم خب لابد درست است! پست "چشمهایش" باعث شد دقیق تر و بازتر به مسئله نگاه کنم."فکر کنم" بدون آنکه چیزی پس زمینه ذهنم باشد ومثال آن روز دندان پزشکی ام به خاطرم آمد و..
خلاصه میخواهم بگویم ذهن ما به تنبلی عادت کرده و دنبال لقمه های آماده و جویده برای نشخوار کردن است. وقتی به این پدیده آگاهم سعی میکنم همه چیز را خودم و بدون "جبهه گیری" و یا "طرفداری" از کسی و مکتبی و مرامی تحلیل کنم.
کودکان از ذات خود پیروی میکنند و ذات آنها شورو شادی ست. فرقی نمیکند در چه دستگاهی ،فقط شادی درون جوششان را ابراز میکنند. کودک هنوز به تعبیر و تفسیر کردن آشنا نیست و ذهنش "خالی"ست. گرچه کمی که بزرگتر بشود یک چشمش دائم به مادر است که کی اخم میکند و لب میگزد که "بشین ذلیل مرده آبرویم را بردی" !
دست کم همه این کودکی زلال را تجربه کرده ایم... جوراب تورتوری ات که گلی و کثیف میشود مثل ابر بهار گریه میکنی چون جوراب نو سفیدت کثیف شده نه به این خاطر که "حالا همه میگویند چه بچه کثیف و شلخته ای" ...
پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ۱۶:۳۷
به titi:
اول: بیاد ندارم آقای پانویس جایی خودش را "پیر" و "مرشد" معرفی کرده باشد. بلکه بر عکس! او بر لزوم آگاهی به مخرب بودن اتوریته (هر گونه اتوریته) تاکید بسیار کرده است.
دوم: این خوب است که کسانی مانند فرهاد یا دیگران صرفاً تایید نمی کنند. اما مخالف بودن باید منصفانه باشد، دوست گرامی. صرفا مخالف بودن و ژست آزاد بودن گرفتن که دلیل بر حق بودن سخن نیست! بعصی فکر می کنند مخالفت همیشه خوب است! اما چه بسا موافقت هایی که بر حق هستند و مخالفت هایی که نادرستند!
من باب مثال، سخن فرهاد را در نظر بگیریم: ایشان خودش ذکر کرده که فقط مطالب سایت آقای پانویس را خوانده. اما بنظر من حتی مطالب سایت را بدقت نخوانده! چرا که آقای پانویس در سایت نیز گفته که اصل مطالب ایشان در جلسات شرح مثنوی گفته شده و اینجا فقط من باب یادآوری و اشاره می نویسد و می گوید(پادکست). پس فرهاد مخالفتش منصفانه نیست. چه اگر بود، اول جلسات را گوش می داد!
من مدتها است با اینگونه افراد برخورد می کنم و خوب می دانم اگر به آنها توصیه کنی که اول برو مطالب قبلی و اصلی را گوش کن، بعداً ایراد بگیر، فکر می کنند من و امثال من برای حلقه بگوش شدن و موافقت با پانویس این حرف را می زنیم! در حالیکه برای خود او می گوییم. کسی که حرف حق را نمی شنود و مخالفت می کند اول از همه خودش را از آن محروم می کند.
اول: بیاد ندارم آقای پانویس جایی خودش را "پیر" و "مرشد" معرفی کرده باشد. بلکه بر عکس! او بر لزوم آگاهی به مخرب بودن اتوریته (هر گونه اتوریته) تاکید بسیار کرده است.
دوم: این خوب است که کسانی مانند فرهاد یا دیگران صرفاً تایید نمی کنند. اما مخالف بودن باید منصفانه باشد، دوست گرامی. صرفا مخالف بودن و ژست آزاد بودن گرفتن که دلیل بر حق بودن سخن نیست! بعصی فکر می کنند مخالفت همیشه خوب است! اما چه بسا موافقت هایی که بر حق هستند و مخالفت هایی که نادرستند!
من باب مثال، سخن فرهاد را در نظر بگیریم: ایشان خودش ذکر کرده که فقط مطالب سایت آقای پانویس را خوانده. اما بنظر من حتی مطالب سایت را بدقت نخوانده! چرا که آقای پانویس در سایت نیز گفته که اصل مطالب ایشان در جلسات شرح مثنوی گفته شده و اینجا فقط من باب یادآوری و اشاره می نویسد و می گوید(پادکست). پس فرهاد مخالفتش منصفانه نیست. چه اگر بود، اول جلسات را گوش می داد!
من مدتها است با اینگونه افراد برخورد می کنم و خوب می دانم اگر به آنها توصیه کنی که اول برو مطالب قبلی و اصلی را گوش کن، بعداً ایراد بگیر، فکر می کنند من و امثال من برای حلقه بگوش شدن و موافقت با پانویس این حرف را می زنیم! در حالیکه برای خود او می گوییم. کسی که حرف حق را نمی شنود و مخالفت می کند اول از همه خودش را از آن محروم می کند.
پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ۱۶:۴۷
و..
راست است که ما از خیلی پدیده های این دنیا و من جمله موسیقی تاثیر می پذیریم.اما حالا که زورمان به این نفس و هویت فکری و.. نمیرسد می توانیم حداقل این
حس ها را کاربردی کنیم! مثل آقای پانویس که آن موسیقی شجریان با ضرب زور خانه ای را گوش میدادند تا حس ورزش کردن را درخود تقویت کنند!
من وقتی کار میکنم موسیقی عارفانه وترجیحا بی کلام گوش میدهم که الهام بخشم باشد نه فلان موسیقی که اشکم را در می آورد و میبردم به ناکجا و از کاو زندگی می اندازدم!!
گاهی غم و شادی ما از پدیده های خارجی از بابت یادآوری خاطراتمان است با موزیک غمگین غم هایمان را و با موزیک شاد شادیهایمان را.. و گاهی تخیل شاد و یا غمگین ،یعنی ذهنمان تصویری را میسازد که به آن آهنگ بخورد!
حالا اگر آدمی باشد که تا به حال آدمی ندیده باشد و در اجتماعات آدمی نبوده باشد و تعریف های ما را از غم و شادی نداشته باشد ،آن وقت همین پدیده ی موسیقی را روی او آزمایش کنیم فکر میکنید چه میکند؟
شاید رفتارش مثل آن کودک باشد. با موسیقی آرام ،آرام بگیرد بدون نشخوار هیچ فکری و غمی از درون حافظه و با موسیقی شاد به رقص در آید...باز هم بدون هیچ فکری..
موسیقی و سکوت..
راست است که ما از خیلی پدیده های این دنیا و من جمله موسیقی تاثیر می پذیریم.اما حالا که زورمان به این نفس و هویت فکری و.. نمیرسد می توانیم حداقل این
حس ها را کاربردی کنیم! مثل آقای پانویس که آن موسیقی شجریان با ضرب زور خانه ای را گوش میدادند تا حس ورزش کردن را درخود تقویت کنند!
من وقتی کار میکنم موسیقی عارفانه وترجیحا بی کلام گوش میدهم که الهام بخشم باشد نه فلان موسیقی که اشکم را در می آورد و میبردم به ناکجا و از کاو زندگی می اندازدم!!
گاهی غم و شادی ما از پدیده های خارجی از بابت یادآوری خاطراتمان است با موزیک غمگین غم هایمان را و با موزیک شاد شادیهایمان را.. و گاهی تخیل شاد و یا غمگین ،یعنی ذهنمان تصویری را میسازد که به آن آهنگ بخورد!
حالا اگر آدمی باشد که تا به حال آدمی ندیده باشد و در اجتماعات آدمی نبوده باشد و تعریف های ما را از غم و شادی نداشته باشد ،آن وقت همین پدیده ی موسیقی را روی او آزمایش کنیم فکر میکنید چه میکند؟
شاید رفتارش مثل آن کودک باشد. با موسیقی آرام ،آرام بگیرد بدون نشخوار هیچ فکری و غمی از درون حافظه و با موسیقی شاد به رقص در آید...باز هم بدون هیچ فکری..
موسیقی و سکوت..
پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ۱۶:۵۸
آقای محمد ..من هم مثل آقای پانویس "شوخ طبعم".. و گرنه کیست که نداند آقای پانویس آنقدرها هم "پیر" نیستند!!
پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ۱۷:۲۶
در سر خیال عشق های دیگری را هم
حتی اگر گاهی زن زیباتری را هم
آنقدر نزدیکی به من آنقدر نزدیکی
که میپذیرم اینکه از من بگذری را هم
حتی تحمل میکنم بی اعتنایی ها
سنگین سری ها خنده های سر سری را هم
زن بودنم را برده ام از یاد و خواهد برد
از یاد چشمانم نگاهت دلبری را هم
وا میکنم از سر به روی شانه میریزم
دلتنگی موهای زیر روسری را هم
در من زنان دیگری را کشف خواهی کرد
با هر یک اما رنج های دیگری را هم
میخواهم عریان تر شود روحم در آغوشت
پس لطف کن این دکمه های آخری را هم
حتی اگر گاهی زن زیباتری را هم
آنقدر نزدیکی به من آنقدر نزدیکی
که میپذیرم اینکه از من بگذری را هم
حتی تحمل میکنم بی اعتنایی ها
سنگین سری ها خنده های سر سری را هم
زن بودنم را برده ام از یاد و خواهد برد
از یاد چشمانم نگاهت دلبری را هم
وا میکنم از سر به روی شانه میریزم
دلتنگی موهای زیر روسری را هم
در من زنان دیگری را کشف خواهی کرد
با هر یک اما رنج های دیگری را هم
میخواهم عریان تر شود روحم در آغوشت
پس لطف کن این دکمه های آخری را هم
پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ۱۷:۴۹
برای titi 

پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ۱۷:۵۱
فدای فرشته کوچولو...
کوه اورست زیبا و با شکوه است...
همچون عشق...


کوه اورست زیبا و با شکوه است...
همچون عشق...


پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ۱۹:۵۴
سلام
میفرماید
رو رو که صاحب دولتی جان حیات و عشرتی
رضوان و حور و جنتی زیرا گرفتی دامنم
هم کوه و هم عنقا تویی هم عروه الوثقی تویی
هم آب و هم سقا تویی هم باغ و سرو و سوسنم
افلاک پیشت سر نهد املاک پیشت پر نهد
دل گویدت مومم تو را با دیگران چون آهنم

میفرماید
رو رو که صاحب دولتی جان حیات و عشرتی
رضوان و حور و جنتی زیرا گرفتی دامنم
هم کوه و هم عنقا تویی هم عروه الوثقی تویی
هم آب و هم سقا تویی هم باغ و سرو و سوسنم
افلاک پیشت سر نهد املاک پیشت پر نهد
دل گویدت مومم تو را با دیگران چون آهنم

پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ۲۰:۲۷
موفق به دیدن رقص فرشته کوچولو نشدم اما:
خنده بی دلیل کودکان همینطور رقص بی دلیل، شادی بی دلیل و شور و شوق به ظاهر بی دلیل آنها( بدون دلیل خارجی ولی ناشی از آتش اشتیاق درونی)....چقدر معصومانه و الهی است و شاکرانه و ...بهشتی است.
اما خنده و رقص و شادی ما اغلب زمانی است که یا دیگران به روی پوست موز بر زمین می افتند یا ما به ثروت زیادی رسیده ایم که دیگران از آن محرومند یا برای تخدیر و فراموشی رنج درون است و..همه این ها بوی نا شکری، خود خواهی ، حسادت، ریا، کینه و.. جهنم می دهد..
خنده بی دلیل کودکان همینطور رقص بی دلیل، شادی بی دلیل و شور و شوق به ظاهر بی دلیل آنها( بدون دلیل خارجی ولی ناشی از آتش اشتیاق درونی)....چقدر معصومانه و الهی است و شاکرانه و ...بهشتی است.
اما خنده و رقص و شادی ما اغلب زمانی است که یا دیگران به روی پوست موز بر زمین می افتند یا ما به ثروت زیادی رسیده ایم که دیگران از آن محرومند یا برای تخدیر و فراموشی رنج درون است و..همه این ها بوی نا شکری، خود خواهی ، حسادت، ریا، کینه و.. جهنم می دهد..
جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۹۱ ۲:۲۰
لطفا نظرات خصوصی را به ایمیل آقای پانویس بفرستید. در اینجا امکان انتشار نیست. (خطاب به ی....)
جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۹۱ ۱۱:۹
سلام
..............آنروز من هم در آن کنسرت حضور داشتم و شاهد رقص بازیگوشانه آن دخترک.
پس از پایان کنسرت دخترک را دیدم و به او گفتم :چه رقص زیبایی ..چرا با آهنگ نمیرقصیدی ؟ گفت: چند روز پیش دختر داییم در یک مجلس عروسی رقصیده بود وهمه براش کف زده بودن ..امروز هم همشون تو کنسرت بودن مامانم ازم خواسته بود پوزشو بزنم من در تمام مدت به فکر پوز زنی بودم و اصلا به موسیقی گوش نمیکردم تمام مدت به زن داییم نگاه میکردم که بور شده بود و من تحریک میشدم
((یه چیزی تو مایه های ایده آلیسم برکلی))
..............آنروز من هم در آن کنسرت حضور داشتم و شاهد رقص بازیگوشانه آن دخترک.
پس از پایان کنسرت دخترک را دیدم و به او گفتم :چه رقص زیبایی ..چرا با آهنگ نمیرقصیدی ؟ گفت: چند روز پیش دختر داییم در یک مجلس عروسی رقصیده بود وهمه براش کف زده بودن ..امروز هم همشون تو کنسرت بودن مامانم ازم خواسته بود پوزشو بزنم من در تمام مدت به فکر پوز زنی بودم و اصلا به موسیقی گوش نمیکردم تمام مدت به زن داییم نگاه میکردم که بور شده بود و من تحریک میشدم
((یه چیزی تو مایه های ایده آلیسم برکلی))
جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۹۱ ۱۴:۵۰
ای کاش آقای محمد به صورت دقیق می گفتند که کجای صحبت های من منصفانه نیست ، مثلا فلان جا به فلان دلیل منصفانه نیست که بیشتر متوجه غیر منصفانه بودن حرف خود می شدم ...
من ژست آزاد بودن ندارم که من از همه شما درگیر تر هستم .. اما آنچه به ذهنم آمد نه سریع بلکه بعد از خواندن چند باره مطلب ، کامنت بالا را در طی 2 ساعت و خورده ای نوشتم که خدایی نکرده مطلب ناحقی ننویسم ...
اما اگر جایی انصاف رعایت نشده خوشحال می شوم دقیق بگویید و دلیل را هم ذکر کنید ... گردن من از مو باریک تر
بله من فقط مطالب سایت را خوانده ام و آن هم نه کامل ...
راستی تشکر از بابت اینکه گفتی مطالب اصلی در جلسات مطرح می شود و این ها فقط یاد آور آن مطالب است .. نمی دانستم چنین است
پس من مانند فیل در تاریکی داستان مولانا فقط گوشه کوچکی را لمس کرده ام و درک درستی ندارم .. پس دیگر در مورد مطالب سایت نظری نمی دهم .
من ژست آزاد بودن ندارم که من از همه شما درگیر تر هستم .. اما آنچه به ذهنم آمد نه سریع بلکه بعد از خواندن چند باره مطلب ، کامنت بالا را در طی 2 ساعت و خورده ای نوشتم که خدایی نکرده مطلب ناحقی ننویسم ...
اما اگر جایی انصاف رعایت نشده خوشحال می شوم دقیق بگویید و دلیل را هم ذکر کنید ... گردن من از مو باریک تر
بله من فقط مطالب سایت را خوانده ام و آن هم نه کامل ...
راستی تشکر از بابت اینکه گفتی مطالب اصلی در جلسات مطرح می شود و این ها فقط یاد آور آن مطالب است .. نمی دانستم چنین است
پس من مانند فیل در تاریکی داستان مولانا فقط گوشه کوچکی را لمس کرده ام و درک درستی ندارم .. پس دیگر در مورد مطالب سایت نظری نمی دهم .
جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۹۱ ۱۷:۲۰
فرهاد جان، اول اینکه بصورت دقیق گفته ام کجای صحبتت منصفانه نیست. و اگر متوجه نشده ای تکرار می کنم: شما از اصل و پایه ی مطالب خودشناسی بی اطلاع هستید و با این وجود مخالفت می کنید. این بی انصافانه است. روشن است؟
دوم اینکه بیا با هم رک و راست باشیم. آیا انصافا شما برای کامنت تان 2 ساعت و خورده ای وقت صرف نوشتنش کرده اید؟!! 2 ساعت؟! شاید شما در سیاره دیگری زندگی می کنید که 2 ساعت تان با 2 ساعت ما که در زمین هستیم فرق دارد! عزیز من، 2 ساعت برای آن کامنت؟!!
شما با چنین اغراق شدیدی حالا ژست غلیظی از "من با انصافم چون 2 ساعت و خورده ای وقت برای نوشتن نظرم گذاشته ام" گرفته اید!
فرهاد جان، با تو دشمن نیستم. فکر می کنم کمی منطقی و منصف باشیم بهتر است.
دوم اینکه بیا با هم رک و راست باشیم. آیا انصافا شما برای کامنت تان 2 ساعت و خورده ای وقت صرف نوشتنش کرده اید؟!! 2 ساعت؟! شاید شما در سیاره دیگری زندگی می کنید که 2 ساعت تان با 2 ساعت ما که در زمین هستیم فرق دارد! عزیز من، 2 ساعت برای آن کامنت؟!!
شما با چنین اغراق شدیدی حالا ژست غلیظی از "من با انصافم چون 2 ساعت و خورده ای وقت برای نوشتن نظرم گذاشته ام" گرفته اید!
فرهاد جان، با تو دشمن نیستم. فکر می کنم کمی منطقی و منصف باشیم بهتر است.
جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۹۱ ۱۸:۲۱
این چه حرفی است ، شما جای برادر بزرگتر من .. کمک کنید بیشتر و بهتر مطالب خود شناسی را بفهمم حتی اگر ذره ای ، تا آخر عمر مدیون شما و امثال شما هستم که بی تفاوت از کنار دیگران رد نمی شوید و اگر اشتباهی دیدید سعی می کنید به آنها بفهمانید ..
در مورد دو ساعت هم باید بگویم در سیاره ما هم دو ساعت همان قدر است که در سیاره شما .. ولی دو ساعت شاید برای من کند ذهن حتی زمان کمی باشد برای فکر کردن روی یک موضوع ..
اغراق نبود ، همان بود که گفتم ولی نگفته ام که چون دو ساعت وقت گذاشته ام پس من با انصاف هستم ، منظور من این بود که من وقت گذاشته ام و برای نظر دادن در این سایت احترام قائل هستم و اگر نظری میدهم و کسی می خواند پس بهتر است تا آنجا که می توانم سعی در رعایت انصاف و حق داشته باشم که گویا از نظر شما چنین نشد ...
ولی بی تعارف بگویم کمی ناراحت شدم از آن قسمت آخر که گفته ای " دو ساعت برای آن کامت ؟!! " به هر حال آن نظر من بود غلط یا درست ، دوست داشتم کمی نرم کنایه می زدید .
در مورد دو ساعت هم باید بگویم در سیاره ما هم دو ساعت همان قدر است که در سیاره شما .. ولی دو ساعت شاید برای من کند ذهن حتی زمان کمی باشد برای فکر کردن روی یک موضوع ..
اغراق نبود ، همان بود که گفتم ولی نگفته ام که چون دو ساعت وقت گذاشته ام پس من با انصاف هستم ، منظور من این بود که من وقت گذاشته ام و برای نظر دادن در این سایت احترام قائل هستم و اگر نظری میدهم و کسی می خواند پس بهتر است تا آنجا که می توانم سعی در رعایت انصاف و حق داشته باشم که گویا از نظر شما چنین نشد ...
ولی بی تعارف بگویم کمی ناراحت شدم از آن قسمت آخر که گفته ای " دو ساعت برای آن کامت ؟!! " به هر حال آن نظر من بود غلط یا درست ، دوست داشتم کمی نرم کنایه می زدید .
جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۹۱ ۲۱:۲۰
اينك تو و ان زخمه و اينك من و اين زخم
خواهي بنوازم تو و خواهي بگدازم
خواهي بنوازم تو و خواهي بگدازم
شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۱ ۰:۲۵
سعی کن عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه به آن مینگری!
؛آندره جید؛
؛آندره جید؛
شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۱ ۲:۳۲
سلام "بی نام" چرا بعضی ها از دروغ گفتن لذت می برند !؟
شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۱ ۹:۱۲
سلام
وجود روانی کودک شاد است درهر شرایطی که قرار گیرد همان کیفیت شادمانی را نشان میدهد ، با هر چیزی به وجد می آید و می رقصد و اگر با صحنه ناخوشایندی که با فطرت و اصالتش در تعارض باشد مواجه شود امکان ندارد بتواند آن صحنه را تماشا کند مثل بریدن سر حیوانی و یا انسانی در برابر چشمان یک کودک ،مگر اینکه در محیط بسیار خشن و با روابط غیر انسانی بار آمده باشد واز فطرتش بریده باشد که در این صورت از همان کودکی دست به رفتارهای خشن میزند. بنابراین خاصیت وجد و شورعشق نه در پدیده های بیرونی که در درون کودک است اگر امور بیرونی چنین خاصیتی را داشتند در بزرگسالی هم باید چنین تاثیری را روی احوالات انسان می گذاشتند در حالیکه اینطور نیست ووضعیت روحی –روانی آدم بزرگ اسیر هویت فکری ،بسته به امور بیرونی مدام بالا پائین می شود ،چون هویت فکری و یا "من" پنداری او وابسته به امور اعتباری بیرونی بوده ، از آن امور سن سی شن می گیرد و از درون متزلزل است ،.برعکس اگر کودکی در یک شرایط درست با روابط خوب انسانی رشد کند و بزرگ شود مسلما در بزرگسالی هم که انسان آگاهی است ،برایش فرقی نمی کند که در مجلس عزاداری باشد، یا در دسکو و یا در تنهائی ، این کیفیت درونی است که حال او را تعیین می کند و در شرایط مختلف روحی، عکس العمل های متفاوت در برابر پدیده های یکسان بیرونی نشان میدهد ،در برابر یک پدیده طبیعی که قرار می گیرد اگر در کیفیت اصیل درونی اش باشد از آن پدیده به وجد می آید و لذت می برد اما زمانی که خاطرش ملول و گرفته است تا زمانیکه از درون مشکلش حل نشود ،اگرهمان پدیده ویا حتی هزاران صحنه های ریباتراز آن را در برابرش بگذارند دلش باز نمی شود ، انگار که این امور بیرونی بخودی خود غیر فعال هستند، هیچ خاصیتی ندارند، شاید بشود گفت که پیدده های بیرونی نه زشت هستند و نه زیبا بلکه این کیفیت درونی انسان است که به آنها جان میبخشد و زشت و زیبایشان می کند و آدم تصور می کند که از آنها بوجد آمده در صورتیکه روح و روان خودش آنها را بوجد آورده ، آن زیبائیها و یا زشتیها از درون خودش به آنها سرازیر شده و فعالشان کرده است، و نه بالعکس.
وجود روانی کودک شاد است درهر شرایطی که قرار گیرد همان کیفیت شادمانی را نشان میدهد ، با هر چیزی به وجد می آید و می رقصد و اگر با صحنه ناخوشایندی که با فطرت و اصالتش در تعارض باشد مواجه شود امکان ندارد بتواند آن صحنه را تماشا کند مثل بریدن سر حیوانی و یا انسانی در برابر چشمان یک کودک ،مگر اینکه در محیط بسیار خشن و با روابط غیر انسانی بار آمده باشد واز فطرتش بریده باشد که در این صورت از همان کودکی دست به رفتارهای خشن میزند. بنابراین خاصیت وجد و شورعشق نه در پدیده های بیرونی که در درون کودک است اگر امور بیرونی چنین خاصیتی را داشتند در بزرگسالی هم باید چنین تاثیری را روی احوالات انسان می گذاشتند در حالیکه اینطور نیست ووضعیت روحی –روانی آدم بزرگ اسیر هویت فکری ،بسته به امور بیرونی مدام بالا پائین می شود ،چون هویت فکری و یا "من" پنداری او وابسته به امور اعتباری بیرونی بوده ، از آن امور سن سی شن می گیرد و از درون متزلزل است ،.برعکس اگر کودکی در یک شرایط درست با روابط خوب انسانی رشد کند و بزرگ شود مسلما در بزرگسالی هم که انسان آگاهی است ،برایش فرقی نمی کند که در مجلس عزاداری باشد، یا در دسکو و یا در تنهائی ، این کیفیت درونی است که حال او را تعیین می کند و در شرایط مختلف روحی، عکس العمل های متفاوت در برابر پدیده های یکسان بیرونی نشان میدهد ،در برابر یک پدیده طبیعی که قرار می گیرد اگر در کیفیت اصیل درونی اش باشد از آن پدیده به وجد می آید و لذت می برد اما زمانی که خاطرش ملول و گرفته است تا زمانیکه از درون مشکلش حل نشود ،اگرهمان پدیده ویا حتی هزاران صحنه های ریباتراز آن را در برابرش بگذارند دلش باز نمی شود ، انگار که این امور بیرونی بخودی خود غیر فعال هستند، هیچ خاصیتی ندارند، شاید بشود گفت که پیدده های بیرونی نه زشت هستند و نه زیبا بلکه این کیفیت درونی انسان است که به آنها جان میبخشد و زشت و زیبایشان می کند و آدم تصور می کند که از آنها بوجد آمده در صورتیکه روح و روان خودش آنها را بوجد آورده ، آن زیبائیها و یا زشتیها از درون خودش به آنها سرازیر شده و فعالشان کرده است، و نه بالعکس.
شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۱ ۹:۱۳
ادامه
اگرهم انسان وقتی اسیر هویت فکریست و با پناه بردن به شرایط ویا امور به قول خودش زیبا و لذتبخش بیرونی ارام می گیرد این در واقع فرار از "خود" ،هویت فکری ویا درد و رنج های اعتباریست که جانش را به لب رسانده ، بنابراین خود را در آن شرایط قرار میدهد تا لحظاتی با گرفتن سن سی شن ها بطور ناخودآگاه از "خود" دور باشد و آن پدیده بیرونی حکم ماده مخدر را برایش دارد و وقتی آن سرخوشی رفت دوباره همان آش است و همان کاسه و در ضمن چه بسا عواملی اعتباریی قاطی آن شرایط بوده و هویت فکری من از آن لذت برده و تصور می کند که واقعا حالش خوب شده، مثلا بنده با دوستان به پارکی ، کوهی ویا مجلس عروسیی می روم که بواسطه آنها حالم خوب شود و واقعا تصور می کنم که آنها حالم را خوب کردند در حالیکه متوجه نیستم این حال خوب من که همان سن سی شن است ناخودآگاه بواسطه تایید ها و یا توجهاتی است که به "من" شده است و وقتی تنها می شوم آن ملولی و گرفتگی حال دوباره بسراغم میاید و باز منتظر می مانم که چنین فرصتهائی گیرم بیاید.
اگرهم انسان وقتی اسیر هویت فکریست و با پناه بردن به شرایط ویا امور به قول خودش زیبا و لذتبخش بیرونی ارام می گیرد این در واقع فرار از "خود" ،هویت فکری ویا درد و رنج های اعتباریست که جانش را به لب رسانده ، بنابراین خود را در آن شرایط قرار میدهد تا لحظاتی با گرفتن سن سی شن ها بطور ناخودآگاه از "خود" دور باشد و آن پدیده بیرونی حکم ماده مخدر را برایش دارد و وقتی آن سرخوشی رفت دوباره همان آش است و همان کاسه و در ضمن چه بسا عواملی اعتباریی قاطی آن شرایط بوده و هویت فکری من از آن لذت برده و تصور می کند که واقعا حالش خوب شده، مثلا بنده با دوستان به پارکی ، کوهی ویا مجلس عروسیی می روم که بواسطه آنها حالم خوب شود و واقعا تصور می کنم که آنها حالم را خوب کردند در حالیکه متوجه نیستم این حال خوب من که همان سن سی شن است ناخودآگاه بواسطه تایید ها و یا توجهاتی است که به "من" شده است و وقتی تنها می شوم آن ملولی و گرفتگی حال دوباره بسراغم میاید و باز منتظر می مانم که چنین فرصتهائی گیرم بیاید.
شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۱ ۱۲:۵۹
فرهاد عزیز شاید شما چندین جلسه از شرح مولانا را گوش داده باشید ولی برای حس کردن درستی راه باید لم ها را به کار ببری و شخصا تجربه کنی این کار زمان میخواهد ...وقتی به جایی میرسی که مثلا در برابر حرفهایی که قبلا روزها باعث آزار و خود خوریت میشد بی تفاوت میشی تازه لذت خودشناسی و تضغیف هویت فکری را لمس میکنی..شما اینبار توجه کن وقتی کسی به شما توهین میکنه دقیقا چه چیزی از وجود شما به خطر میافته ؟آیا جان شما به خطر میافته یا اینکه هویت و آبرو شخصیت فرضی که ما برای خودمان و درون خودمان ساخته ایم به خطر میافته!
اگر شما به پوچی توهین ها و فخر فروشی های اطرافتان آگاه بشوید درونتان قدرت میگیرد ..
اگر شما به پوچی توهین ها و فخر فروشی های اطرافتان آگاه بشوید درونتان قدرت میگیرد ..
شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۱ ۱۳:۳۶
فرهاد جان، ناراحت نشوید لطفاً!
اول: منظورم این بود که آن کامنت شما و 2 ساعت طول کشیدن برای نوشتنش منطقی نیست! زمانی 2 ساعت برای نوشتن آن کامنت بسیار بسیار نامعقول بنظر می رسد. حال که شما نوشته اید 2 ساعت و خورده ای!! ... بهرحال دیگر فراموشش کنیم.
دوم: نوشته اید ناراحت شده اید. همین حرف شما نشان می دهد از اصل خودشناسی بی خبر هستید....
توصیه ی دوستانه و برادرانه می کنم که بخاطر خودتان (نه بخاطر من یا هر کس) جلسات مثنوی را گوش کنید.

اول: منظورم این بود که آن کامنت شما و 2 ساعت طول کشیدن برای نوشتنش منطقی نیست! زمانی 2 ساعت برای نوشتن آن کامنت بسیار بسیار نامعقول بنظر می رسد. حال که شما نوشته اید 2 ساعت و خورده ای!! ... بهرحال دیگر فراموشش کنیم.
دوم: نوشته اید ناراحت شده اید. همین حرف شما نشان می دهد از اصل خودشناسی بی خبر هستید....
توصیه ی دوستانه و برادرانه می کنم که بخاطر خودتان (نه بخاطر من یا هر کس) جلسات مثنوی را گوش کنید.

شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۱ ۱۳:۵۱
الکی گفتم 



شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۱ ۲۰:۱۶
بی نام عزیز لازم به اعتراف نبود!
اکثرا میدانیم حرفهای کودکان اینگونه نیست که گفتی!
اکثرا میدانیم حرفهای کودکان اینگونه نیست که گفتی!
سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۱ ۲۳:۴۱
بله. ما هم صاحبخانمون یک نوه دارد همینجوری است. موسیقی گذاشتم شاد شد و رقصید. موسیقی را قطع کردم ولی باز داشت میرقصید! ذره ای روی او تأثیر گذار نبود!
نظر شما