یلدا
۱۴؍۱۱؍۱۳۹۱ ۲۰:۴۷
با سلام
مدام که انسان بدنبال چیزی ست در واقع بدنبال کمبودها و نقایص خود میرود و وقتی به مطلب یا شخصی که مطلب مورد نیازش را دارد بر میخورد فکر میکندبه کعبه آمالش رسیده و معبود و معشوقش را یافته.
در واقع طبق معیار خودش است که شخص یا مطلبی به چشمش می آید.
کما اینکه  شاید همین شخص یا همین مطلب از دید دیگری پر از عیب و تیرگی باشد.
در واقع تا وقتی من اسیر دانسته ام و تا وقتی معیاری از دانسته ها دارم خود بخود این گزینش انجام میپذیرد یعنی انتخاب بر اساس دانستگی و اینجاست که حتی اتوریته ها شکل میگیرند.
یعنی من دانستگی و معیار خود را میپرستم و ستایش میکنم و انتخاب میکنم.!
و تا وقتی اسیر این دانستگی و معیارم حقیقت فرد یا مطلب و غیره را نمی توانم ببینم و درک کنم.
البته این مهم است که از شخص و مطلب و غیره بت نسازیم و اتوریته سازی نکنیم وگرنه نمیشود گفت خب منی که بدنبال خودشناسی و رهائی از منیتم از مطالب عرفا یا اشخاصی که در این راه میتوانند موثر واقع شوند بهره نجویم و امتیازی قائل نشوم.
حتما در زندگی به افرادی بر خورده ایم که در ابتدا تصور میکنیم ایده ال هستند و چشم دل باز نمی کنیم ولی به مرور در می یابیم خیر این خود دچار است و فقط زرق و برق دارد و بس!
بنابر این بهتر اینست که که درک و آگاهی و دید صحیح را افزایش دهیم نه اینکه شخص پرستی کنیم و الگو پذیر باشیم.
شوکوفیل
۱۴؍۱۱؍۱۳۹۱ ۲۲:۳۰
با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی
ای دوست همچنان دل من مهربان توست
tabkom
۱۵؍۱۱؍۱۳۹۱ ۱۲:۵۸
با سلام

اینجا باز همان مشکل معروف مطرح می‌شود، چگونه من که خود اسیر نفس هستم  یک الگوی سالم را تشخیص بدهم جوری که در دام تقلید نیفتم بلکه با سنجش اعمال و بودش خود در کنارآن الگوی آموزنده، مسیر خود را اصلاح کنم تا به صلاح برسم؟!.....

باید توجه داشت که قرار نیست من چیزی را از بیرون بیاورم و در خودم اجرا کنم (که همان تقلید کردن می‌شود)، چرا که من بالذاته مبانی اصیل و پایه را دارم، مشکل از اضافاتی است که من پیدا کرده‌ام و آمده روی آن اصلی که در راستای هستی و حقیقت می‌باشد را گرفته.....و جالب اینکه می‌گویند آن من ِ حقیقی اگر قائم شود دیگر احتیاج به هیچ راهنما و هادی ندارد و علم لازم را در خود دارد و می‌داند که چگونه زندگی کند و با بد و خوب برخورد مفید را داشته باشد..... اما متاسفانه مادامی که در این شرایط ِ  زائده‌دار گرفتار هستم نیز، استعداد آن را ندارم که بفهمم چه کارهایی را باید انجام بدهم....اما یک چیز مشخص است....مهم کارهایی است که نباید بکنم و می‌توانم با درک موجودی که دارم، آنها را تشخیص دهم....و این نکردن‌ها کم‌کم منجر به آن می‌شود که این من ِ غیر حقیقی برکنار شود و آنچه باقی می‌ماند دیگر شاید هیچکدام از این سوالات و مشکلات را نداشته باشد.....

ادامه دارد....
tabkom
۱۵؍۱۱؍۱۳۹۱ ۱۲:۵۹
ادامه.....

با این اوصاف برای شناخت نسبی الگو، مواردی را که برایم مسلم شده و تجربه کرده‌ام برای شما عرض می‌کنم ......اول این که طبق مثل معروف  "دوست آن است که ترا بگریاند نه اینکه ترا بخنداند" البته در مثل مناقشه نیست....نه اینکه همیشه باید گریه کرد....غلو شده تا اهمیت موضوع را برساند.....یعنی دوست آن نیست که همیشه هرکاری کردی مجیز ترا بگوید و از تو تعریف کند و برای نفع خودش عیب ترا پوشش دهد تا تو هم در تلافی به موقع دست او را بگیری.....دوم اینکه برایت کیسه ندوخته باشد و ترا به خودش نخواند بلکه به حقیقت بخواند......یعنی اینکه دنبال کولی گرفتن و بارکشی از تو نباشد.....به این بهانه‌ها که من دارم ترا هدایت می‌کنم و زحمت بکش این بار و بنه مرا تا همین خیابان بغلی حمل کن.....در حقیقت  هدایت‌گر ِ واقعی، ‌مزدی نمی‌خواهد و منتی نمی‌گذارد....و این مطلب می‌تواند یکی از روش‌های شناختن الگو باشد.....چرا که آموزگار حقیقت و حقیقی از عشق نیرو می‌گیرد و نیاز به هیچ پاداشی ندارد.....
و موارد دیگر را اگر دوستان هر چه میدانند بفرمایند بد نیست......  

ممنون
نظر شما
😊
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد