سان شان
۱۶؍۱۱؍۱۳۹۱ ۷:۵۳
سلام

ابندا عرض کنم  انشاء اله  که زود حالتان خوب شود اما خوب تب داغ در تابستان داغ خیلی میچسبد تجربه کرده ام.
در زمانهای قدیم در کلاسهای روانشناسی که اکثرا وشاید هم فقط روانشناسی فروید و یونگ بود از مکانیزم دفاعیی به نام تصعید یا والایش صحبت میشد به این معنی که انسان به کار یا رفتار خاصی تمایل دارد اما چون جامعه پسند نیست آنرا به یک رفتار باصطلاح عقل پسند تبدیل می کند مثلا کسی به واسطه وجود خشم در درونش و میل به جنایت و غیره به کار قصابی و یا جراحی که محکمه پسند است می پردازد. تابستان امسال در پی این بودم که آیا  در این سن می توانم در کلاس های کایت سواری و یا در دوره های غواصی شرکت کنم! در حالیکه بنده بشدت از ارتفاع ترس که نه وحشت دارم وبه هرکسی که دست اندر کار بود می گفتم خنده اش می گرفت اما خوب عجیب به لحاظ روحی احساس نیاز می کردم دنبالش بروم ودلیل این نیاز را هم نمی دانستم ولی حس میکردم که این نیاز باید غیر عادی باشد اما  بخود می گقتم خوب شاید بواسطه خودشناسی ترس از بین رفته و یا احساس زیبائی پیدا کرده ام که اصرار دارم از این کارها بکنم وهمینطورمتوجه نبودم که این خواسته همیشه در ذهن نیست.تا اینکه با گذشت زمان متوجه شدم وقتی ذهن در کیفیت بی اندیشگی و سکوت هست این نیاز وجود ندارد وهمینجوری که هست خیلی هم خوب است، آسمان و دریا و اقیانوس و همه چیز را هم درخود جای میدهد

---
ممنون. همین چند روز پیش بود که صحبت بیماری بود... و اگر می‌دانستم دعایم به این زودی اجابت می‌شود، دعای دیگری می‌کردم!
سان شان
۱۶؍۱۱؍۱۳۹۱ ۷:۵۳
ادامه

و بنابراین علت این نیاز این بوده که وقتی حالت سکوت و سکون ذهن بهر دلیلی از دست می رفت ناخودآگاه چنان شدید تحت فشار روحی و روانی قرار می گرفتم که باز بطور ناخودآگاه برای خلاصی از این فشارروانی  میخواستم خود را در شرایطی قرار بدهم که هیچ فکری در ذهن نماند و بهترین شرایط برای ذهن که بتواند از دست خودش فرار کند ایجاد شرایط ترس بود آنهم در ارتفاع بسیار بالا و بی هیچ کمکی از جانب دیگران و یا بودن در اعماق اقیانوسها بتنهائی و دلیلش این بود که ذهن بطور تئوریکی از طریق آموزه های خودشناسی  آموخته بود که باید خودش را همانطور که هست بپذیرد در حالیکه وقتی دچار گرفتگی خاطر میشد نمی پذیرفت و از طرف دیگر جرات نداشت به خودش بگوید که من نمی توانم خودم را همینطور که هستم بپذیرم و دلم میخواهد جور دیگر باشم ویا آن شادی را دوباره به درون برگردانم چون خلاف اندوخته های ذهنی اش بود بنابراین برای فرار و یا از بین بردن آن شرایط بد روحی میخواست دست بکارهائی بزند که ارام بگیرد ویا به همان شرایط سکون ذهن بازگردد.
سان شان
۱۶؍۱۱؍۱۳۹۱ ۸:۶
در ده ویرانه تو گنج نهان است ز هو

هین ده ویران تو را نیز به بغداد مده

والله تیره شب تو به ز دو صد روز نکو

شب مده و روز مجو عاج به شمشاد مده
توسکا
۱۶؍۱۱؍۱۳۹۱ ۸:۱۳
امیدوارم زودتر حالتان خوب شود.

---
ممنون.
tabkom
۱۶؍۱۱؍۱۳۹۱ ۹:۴۴
با سلام و احوالپرسی...

در این فهرست آن فیری وای‌فای‌اش free wifi از همه دلچسب‌تره.....یعنی هم در حین غذا خوردن و حتما بعد از صرف غذا می‌توانی یک ارتباط آن‌لاین هم با خدا داشته باشی.....
سرماخوردگی هم انشاالله که هر چه زودتر سلامت شوید....اما این سهمیه ایران بود که الان در آنجا شما دریافت کردید، به علت مطابقت با زمستان ایران.....سرماخوردگی کاری به زمستان و تابستان ندارد سروقت‌اش می‌آید و بساط خود خود را پهن می‌کند و تا قسمتی خود را نگیرد رضایت نمی‌دهد.....دور از جون می‌گوید: من درویش‌ام گُ...به ریشم، قسمو ندی، رد نمیشم......
امین
۱۶؍۱۱؍۱۳۹۱ ۱۳:۵۹
با سلام و آرزوی صحتمندی کامل.

🌹🌹...

---
ممنون.
morteza.deyanatdar
۱۶؍۱۱؍۱۳۹۱ ۱۵:۱۱
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

خداوندا شفا ده یار ما را
رسان بر صحت این بیمار ما را
تنش از زخم چشمان دور بادا
که تا رونق دهد بازار ما را

بلا به دور و چشم بد خواهانت کور

نکته:
اگر احیاناً به پزشک مراجعه کردید داروهایتان را تماماً بخورید و به "فهرست" نسخه ها بسنده نکنید!

همین!!!🌹
یلدا
۱۶؍۱۱؍۱۳۹۱ ۱۹:۹
من آدمیزاد فکر میکنم اگر ذهن خود را درگیر صورت مطلب ها به بیانی فهرست ها و بقول خود دانستن ها کنیم دیگر کار تمام است و اینگونه است که بسنده میکنیم به خواندن و شنیدنها و ...
کتاب میخوانیم، جلسات میرویم ،سر از سایتهای مختلف در میآوریم فقط و فقط که دل خوش کنیم چه مطلبها که مثال از خود شناسی بلد شده ایم!
میشویم همان عالم به اصطلاح بی عمل!
لحظهای با خود بودن و لحظه ای درک خود و تنها بودن با دنیای بیکران خلقت گاه چنان ما را بدرک حقیقتی میرساند که با خواندن صد مطلب و مساله خودشناسی نیز برابری نمیکند.
شوکوفیل
۱۶؍۱۱؍۱۳۹۱ ۲۱:۱۱
شهر به شهر و کو به کو در طلبت شتافتم

خانه به خانه در به در جستمت و نیافتم

آه که تار و پود آن رفت به باد عاشقی

جامه تقوایی که من در همه عمر بافتم

بر دل من زبس که جا تنگ شد از جدائیت

بی تو به دست خویشتن سینه‌ی خود شکافتم

از تف آتش غمم صدره اگر چه تافتی

آینه‌سان به هیچ سو رو ز تو برنتافتم
نظر شما
😊
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد