ساناز م.
شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ ۹:۴
مرسی. عالی بود. بقول خودتون زلال و ساده و روشن! به نظر من چکیده خودشناسی است.

tabkom
شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ ۱۳:۱۷
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان......

اینطور که کارشناسان گفته‌اند، آبی که در داخل غار علیصدر وجود دارد به علت اینکه مطلقا نور خورشید بر آن نمی‌تابد، فاقد رنگ و بو و مزه و هر نوع آثار حیات و باکتری می باشد....یک ستون آهکی هم در حدود یک و نیم متر ارتفاع و سی و پنج سانت قطر در  قسمتی از غار که در بیست سال اخیر بازگشایی کرده‌اند وجود دارد که می‌گویند شکل گرفتن آن چیزی در حدود شش میلیون سال زمان برده....مثل نمادی از صبر و فقر و نداری در عرفان.....
یادم می‌آید کلاس چهارم دبستان بودم و خیلی بی دست و پا....به اصطلاح جیغیل کلاس بودم.....اما عاشق کتاب....کتاب که می‌دیدم انگار شیرینی‌خامه‌ای دیده بودم....هر چند بچه‌های الان اغلب کیک و شیرینی زیاد دوست ندارند....به جای آن ذائقه شان با چیپس و پفک و نوشابه هماهنگ‌تر است و کلا سرخ‌کردنی‌ها را بیشتر دوست دارند همراه با طعم‌های مرتبط با ادویه‌جات.....
خلاصه عرض می‌کردم، با همه‌ی بی دست و پایی، کتابخانه‌ای را که در نزدیکی خانه‌مان بود و وابسته به کانون فرهنگی کودکان و نوجوانان می‌شد را کشف کردم و بعد از اینکه با میل و حسرت بسیار از پشت نرده‌ی پنجره‌هایش ردیف قفسه‌های کتاب را رصد ‌کردم، ته توی کار را درآوردم و متوجه شدم راه ورود به این بهشت‌برین، دریافت معرفی‌نامه از مدرسه و ارائه آن به کتابخانه می‌باشد تا مراسم ثبت‌نام و عضویت به انجام برسد....و امروز بعد از چهل سال، روشن و دقیق آن لحظه‌ای را که آقای فرهنگ مدیر دبستان کاغذ معرفی‌نامه را مهر و امضاء کرد و به دست من داد را به روشنی پیش چشم دارم....و طعم شیرین آنرا زیر دندان...

ادامه دارد...
tabkom
شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ ۱۳:۱۷
ادامه....

در آن کتابخانه می‌توانستی میان قفسه‌ها پرسه بزنی و هیچ محدودیتی نبود که کتابها را دانه‌دانه از قفسه‌ها برداری و ورق بزنی و هر کدام را که پسند می‌کردی همانجا بخوانی و یا به عاریت به خانه ببری.....یادم است بعد از مدتی که به آنجا رفت و آمد کردم یکروز یکی از خانم‌های کتابدار مرا صدا کرد و پرس و جو که چه کتابهایی را دوست داری و چه میخوانی و در ادامه یکی دو جلد کتاب که داستان‌ها و نمایشنامه‌هایی با مفاهیم اجتماعی و انتقادی از وضع و روزگار آن زمان داشت را به من داد و توصیه کرد که خوب است از این کتابها بخوانی و خلاصه می‌خواست مخ ما را تیلیت(ترید) کند...البته ما همان موقع مخمان تیلیت نشد و این مسئله چندین سال به تاخیر افتاد اما خوب تیلیت شدن مخ برای خودشناسی بدک نیست و می‌تواند شما را سوار یک ترن هوائی کند و به سیر و گشتی ببرد که ره چندین ده‌ساله را در مدتی خیلی کوتاه‌تر بپیمایید.....
ولی من هنوز حیرانم که چرا باید همه سعی کنند ترا با درد آشنا کنند و به دنبال استفاده از هر ابزاری برای رفع درد باشند، به جای آن خیلی بهتر نیست علت و ریشه ی درد را جستجو و پیدا و رفع کرد تا اصلا درد و مرض و عفونتی پیش نیاید که احتیاج به جراحی و عمل بی‌هوشی و بی‌حسی و این جور چیزها پیش بیاید؟.....  
      
ممنون
ن
شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ ۱۷:۱۱
سعی کردم که بمانی و بریدی به درک
کارمان را به غـم و رنج کشیدی به درک

به جهنم که از این خانه فراری شده‌ای
عاشقت بودم و هرگز نشنیدی به درک

میوه‌ی کال غزل بودم و از بخت بدم
تو مرا هرگز از این شاخه نچیدی به درک

فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست
جنس پاخورده‌ی بازار خریدی به درک

دانه پاشیدم و هر بار نشستم به کمین
سادگی کردی و از دام پریدی بــه درک

عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد
می‌کشی از ته دل آه شدیدی به درک

نوش‌دارو شدی اما به گمانم قدری
دیر بالای سر کُشته رسیدی به درک

شوکوفیل
شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ ۱۸:۷
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهی
کتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست
می‌کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم
بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه
تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
خورده‌ام تیر فلک باده بده تا سرمست
عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم
جرعه جام بر این تخت روان افشانم
غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم
فریبا
شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ ۱۸:۳۷
یه روز از یه نفر شنیدم که می گفت سعی نکن خوب باشی ، سعی کن بد نباشی...
شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ ۱۸:۴۹
سلام
جالب اینه که الان که عشق و عشق بازی فراون شده و دوستت دارم به وفور هست یه اتفاق دیگه هم افتاده
حالا که همه افرادی که با تصور عشق وارد رابطه ای با کسی میشن و مطمینا پس از مدتی همه نقشه هاشون نقش بر آب میشه میگن این اینجوری بود و باز بعد یه مدت که با افراد مختلف گشتن میگن"عشق وجود نداره" و این رسمی میشه که نامردی کنن به خاطر "خشمی" که از تصور به حقیقت نپیوسته خودش داره.خشم از نیافتن عشق خیالی.عشقی که طرفت واست بمیره.اگه نباشی قلبش وایسه.
" وابستگی عشق نیست اسارته "جمله آگاهی بخشیه.
دیدار
شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ ۱۹:۵۷
من خواب دیده ام که تو تعبیر می شوی......
یلدا
شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ ۲۱:۵
تو را دارم ای گل جهان با من است
تو تا با منی جان جان با من است
چو می تابد از دور پیشانی ات
کران تا کران آسمان با من است
چو خندان به
سوی من آیی به مهر
بهاری پر از ارغوان با من است
کنار تو هر لحظه گویم به خویش
که خوشبختی بی کران با من است
روانم بیاساید از هر غمی
چو بینم که مهرت روان با من است
چه غم دارم از تلخی روزگار
شکرخنده آن دهان با من است
......!
شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ ۲۱:۱۳
نکته ای نغز از این جا نخریدی به درک
سر انگشتِ حسد چند گزیدی به درک
عرض خود بردی و هم زحمت ما گشت زیاد  
عوض شعر سرودن تو بـ ر یـ دی به درک
سان شان
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۱ ۸:۳۱
سلام

بنظرم همانقدر که  سخن گفتن و توصیف کردن حالت و کیفیت عشق  بوسیله ذهن اگر که درک و تجربه نشده باشد فایده ای برای انسان ندارد سخن گفتن از هویت فکری و همه آن کیفیت هائی که ذاتی اسنان نیست و بر وی عارض شده ، ودرک، تجربه و لمس این زائده توهمی برای انسان بسیار مفید است ، اگر کیفیت عشق تجربه شود بیان آن کیفیت بسته به ذوق ،حالات کیفی و استعداد ذاتی هر فردی خودبخود بررفتارو زبان وی جاری می شود که یا به شکلهای مختلف نمود پیدا می کند مثل انواع رفتار ها ، گفتارها و آثاری  که کیفیت عشق و وصل به حقیقت را نشان میدهد و یا اصلا به ظهور در نمی آید و فقط فرد خودش از آن با خبر است و رابطه چنین کسی با دیگران ،  با دیگری ، با سایر امور و پدیده های بیرونی هم نمی تواند یک رابطه ذهنی و از طریق تصاویر باشد بلکه یک رابطه واقعی و عینی با جوهر آن پدیده ها دارد و در ارتباظش با انسانها حتی با کسی که ادعای دوستی اش را دارد به لحاظ ذهنی بده بستانی ندارد ، در ذهن به آنها نمی اندیشد چون اندیشیدن به چیزی یا کسی یعنی هم از دست دادن آن و هم از دست دادن سکوت و آرامش درونی، بنابراین چاره ای ندارد همه چیز و همه کس را در ذهن فراموش کند تا همه آنها دردرونش زنده شود ، تا از خلال همان آب زلال که اصالت خودش میباشد با جوهر انسانی آنها در ارتباط باشد، حتی بالعکس مثلا وقتی کسی بدلیل هویت فکری رابطه خوبی با من ندارد اگر من عمیقا درک کنم این هویت فکری اوست که علیه هویت فکری من برخاسته  و در ذهن واکنش بدی نشان ندهم متوجه می شوم که انگار هویت فکری در یک گوشه ای آویخته شده برای خودش تلو تلو می خورد و هیچ ارتباطی با جوهر انسانی او و من ندارد اما اگر واکنشی از موضع هویت فکری حتی فقط در ذهن نشان دهم خودم هم از جنس آن شده و رابطه ام با درون او ، با جوهر اوقطع شده و یک رابطه  توهمی و ذهنی و پر از خصومت و کینه خواهد بود واز طرف دیگر باز باید متوجه باشم مهر و محبت چنین کسی ، از جمله خودم ،عاری از اصالت و جوهر انسانی بوده و از موضع هویت فکری است پس نه از کینه اش باید ترسید و نه به مهرش دل بست
امین
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۱ ۱۲:۲۹
سلام
جلسهء مرتبط داستان مطرب و امیر.

http://www.panevis.net/molana/masnawi27.htm

ديدار
یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۱ ۱۳:۵۱
[قلب
سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۱ ۱۰:۱۴
درود بر شما
سالیست با این صفحه ی ارزشمند آشنا شده ام. می آیم می خوانم و بی رد پا می روم. نیوشیدن جلسات مثنوی هم با صدای گرم شما حالیست

اینبار اما خواستم عرض ادبی کرده باشم و بگویم: پانویس باشید یا تیتر! فرقی نمی کند
شما خود عشقید چونان که همه...
............................................و
((ای عزیز٬ ندانم که عشق خالق گویم و یا عشق معشوق. عشق‌ها سه گونه آمد٬ اما هر عشقی درجات مختلف دارد: عشقی صغیر است و عشقی کبیر و عشقی میانه. عشق صغیر٬ عشق ماست با خدای تعالی. و عشق کبیر، عشق خداست با بندگان خود. عشق میانه٬ دریغا نمی‌یارم گفتن٬ که بس مختصر فهم آمده‌ایم! ))

---
سلام و زنده‌ باشید.
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد