سان شان
دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۱ ۱۴:۴۱
سلام
از موضع هویت فکری تجربه کرده ام که انسان در برابر افراد نادان اسیرهویت فکری چرا واکنش تند نشان میدهد اما خردمندان را نمی دانم، بنظرم  شاید از چنان درجه بالای آگاهی و واقع بینی برخوردارند که دارای ویژگی رحماء بینهم و اشداءالکفار شده اند و در برخی موارد لازم می بینند که با چنین افرادی به زبانی قاطع و برنده که مناسب و قابل فهم برای آنها باشد رفتار کنند ،زیرا متوجه شده اند که اینگونه رفتار بهتر آنها را سرجایشان می نشاند تا اینکه بخواهند با رفتار خردمندانه و حکیمانه سرعقلشان بیاورند، مثل تمثیل حضرت عیسی که چگونه از دست کسانی که حرفهایش بر سنگ و مرده اثر کرده بود اما به آنها (نفس) تاثیری نداشته، به کوه می گریخت ،یا برخوردی که طبیب با زخمهای خطرناک و عفونی دارد ویا وقتی که انسان به وجود زائده توهمی "من" در خود عمیقا آگاه می شود که چه بلائی سر روح و روانش آورده است دیگر نمی تواند سر خودش شیره بمالد که خوب حالا با این قسمت هویت فکری کاری نداشته باشم ویا زیاد سخت نگیرم و از کنارش آرام رد شوم و او هم کاری به من نخواهد داشت بلکه برای زدودن این غبار توهمی و نادان از آینه روح و روان باید با جدیت و قاطعیت دست بکار شود، چراکه جز با مردن براین نفس فاسد ، جز با کشتن این جرثومه فساد و عامل نکبت و بدبختی،  رنگ شادی و ارامش را نخواهد دید،
حامد26
دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۱ ۱۸:۴۸
بیچاره حافظ.
دلم براش سوخت.
البته به قول شما که حکمتی دارد. تا در پست بعدی ببینیم...
شوكوفيل
دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۱ ۱۸:۵۴
ياد غضنفر افتادم كه از دكترش وقتي پرسيد شياف را چطور استفاده كنم و جواب شنيد گفت :
اقاي دكتر شما امروز عصباني هستيد ميروم بعد مي ايم!!!
حال حكايت اين بندگان خدا هم اينست كه شايد ان موقع اعصاب نداشته اند!!
اخر اي عرفاي عزيز اگر حرفي را كسي نفهميد خب نفهميد ديگر ناراحتي ندارد !!
ولله كه بعيد است
ساناز م.
سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۱ ۱:۱۱
حافظ و مولوی
امین
سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۱ ۳:۲۰
سلام
بگذار گمانی پرتاب کنیم.
بنظر بنده حکمتش این است که فرد خردمند هنوز به مقام فنا نرسیده.

حق همی‌خواهد که تو زاهد شوی
تا غرض بگذاری و شاهد شوی
morteza.deyanatdar
سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۱ ۷:۳
با سلام

اینحا که گفته یودی "یک(بفتح یا!) حرفهای چارواداری..." مرا بیاد نقال های قهوه خانه ای انداخت، با آن هیبت و صولت و آن تعلیمی کذایی.
سان شان
سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۱ ۷:۱۵
سلام

ماجرای بلبل و گل گوش دار
گر چه گفتی نیست آنجا آشکار
نفس توست آن مادر بد ‌خاصيت
كه‌ فساد او‌ست در هر نا‌حيت‏
هين‌ بكش‌ او را كه‌ بهر آن ‌دنى
هر دمى‌ قصد عزيزى‌  مى‏‌كنى‏
چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۱ ۱۱:۹
درود بر شما

گروهی از وجود هویت فکری بی خبرند و اصلا از عوالم عشق و مستی بدور که حرجی به آنها نیست. از در شنیدن نمی آیند که بخواهند پندی بگیرند
گروهی دیگر از هویت فکری به دورند و آنقدر مست که خوشا به احوالشان

روی سخن این شیرین زبانان (حافظ ، مولوی و ...) با گروه سومیست که در برزخند نه انقدر مستند که بی خود باشند نه انقدر بی خبر که نا هشیار

هر دم نهیب می زندت ساقی که خیز خیز
هوشیار باش به مستی و در جام جان بریز

مانا باشید
چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۱ ۲۱:۴۹
سلام
فکر میکنم حکمتش اینه که واسه اونا فهم اینها اینقدر بدیهیه که تعجب میکنه که چطور کسی این موضوع رو نمیفهمه.
و عصبانیتی به نظرم پشتش نیست شاید تاویلش این باشه کسی که نمیفهمه خود بخود دچار همین عذابی که این آقایون در نظر گرفتند میشه.
البته این دید وقتیه که واقعا عارف باشند...
شوکوفیل
پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۱ ۲۲:۱۸
نسیم کوی یار آمد
به پایان انتظار آمد
فروغ لاله در صحرا
چراغ شام تار آمد
سبا آمد به سرمستی
گل شادی به بار آمد ...

tabkom
جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۱ ۱۱:۵۵
با سلام....

در اینجا این توبیخ و تاختن مبتنی بر دلسوزی است و برای آگاه کردن فرد و نه از روی نفس و خشم ، شاید مثل نیشتری که بر زخم می‌خورد و درد دارد....هیچ بیماری که جراح با چاقو شکمش را برای بیرون آوردن غده‌ای چرکین می‌شکافد به روی جراح چاقو نمی‌کشد....

ممنون
reza
شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۱ ۹:۲۹
باسلام .
حكمتش شايد اين باشد كه انسان عارف ( مولانا ، حافظ يا هر كس ديگر ) بدليل نگاه شهودي ناظر بر وحدت وجوديش و از سر غيرت (غيرت حق خواهي عارف ) نمي تواند رنج و حرمان همنوعش را ببيند و دم برنياورد... عارف از سنگيني خواب انسان اسير هويت فكري عميقا" آگاهست لاجرم خود را محق مي داند كه بر سر او فرياد برآورد و بگويد اي ديوانه از خواب گران برخيز. اين فريادي ست براي مدد گرفتن ازجان انسان اسير تا با جان انسان اصيل( عارف )  در هم آميزد  تا در سايه ي اين   اتحاد و يگانگي عليه اين اسارت بشورند و مشتركا" رهايي يابند و به جان جانان بپيوندند ( غيرت ديگر خواهي عارف) . اسارتي كه تنها راه رهايي اش آگاهي ست . شايد اين شيوه آخرين تير تركش اين كماندارست.
titi
دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۱ ۱۸:۳۹
سلام
شاید همه ما این وضعیت را بطور نسبی تجربه کرده ایم؛ که به مسئله ای آگاهیم و از ناآگاهی دیگران رنج میبریم و دوست داریم این آگاهی را به آنها منتقل کنیم تا لذتی را که ما داریم تجربه کنند و اگر نتوانستیم ،- البته در مورد ما غیر وارسته ها!- حتی ممکنست محیط و همنشینان خود را عوض کنیم در جمعی قرار گیریم که حرف ما را بفهمند.. وشاید هم سر به بیابان بگذاریم!
این حرکت انسانهای وارسته نه فقط بخاطر این است که دیگران با او همسو نیستند بلکه نگرانی او از ناآگاهی آنهاست، ازینکه نمیدانند گرفتار عفونت و بیماریِ کشنده هستند و درنتیجه برای درمان و مداوا اقدام نمیکنند. به قول دوستان از روی دلسوزیِ پدرانه است.
Solale
شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۱ ۹:۲۷
ههههم پس فهمیدم ریشه اینکه "ما" :) هیچ وقت فضای فکری همو درک نمیکنیمو همش در حال مسخره کردن دیگرانیم چیههههه؟ مرسی  به خاطر  کاویدن این موضوع در آثار بُت هامون
محمد
دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ ۱۱:۵۲
فکر می کنم از سر دلسوزی باشه. برای اینکه مشابه این موضوع بین پدر و پسر و .... هم دیده میشه!
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد