۲؍۱۲؍۱۳۹۱ ۱۰:۳۶
با سلام و ...
لم تشویق؛
با فرمان سر جوخۀ اعدام (شو من) که ناگهان گفت : تشششو یییق ، تشلیکی (شلیکی) بود از طرف حضار و "من" با چشمانی که بسته بودند و بر تریبون اعدام میخکوب گشته، آماج رگبار آنها(صدای کف زدنها) قرار گرفتم و سپس چنان پهن زمین شدم که با صد کاردک هم جمع نمی شدم.
خلق را چون دیدمی سر مست خود
از تکبر رفتمی از دست خود
همین!!!🌹
لم تشویق؛
با فرمان سر جوخۀ اعدام (شو من) که ناگهان گفت : تشششو یییق ، تشلیکی (شلیکی) بود از طرف حضار و "من" با چشمانی که بسته بودند و بر تریبون اعدام میخکوب گشته، آماج رگبار آنها(صدای کف زدنها) قرار گرفتم و سپس چنان پهن زمین شدم که با صد کاردک هم جمع نمی شدم.
خلق را چون دیدمی سر مست خود
از تکبر رفتمی از دست خود
همین!!!🌹
۲؍۱۲؍۱۳۹۱ ۱۴:۳۲
در رم قدیم وقتی برده ها را در معرکه آورده و به جون هم یا به جون حیوانات میانداختند، مردم، دستجمعی با کف زدنهای خود هیجان میدان جنگ را تشدید و محکوم را به حکم مردنش سوق میدادند. این ریشه خود گویاست.
اگر تشویق یک کودک یا انسانی در حال مبارزه غلط نباشد، تشویق جمعی از یک طرف پاپولیزم جامعه راتشدید کرده و احساس حق به جانبی را تثبیت میکند، و از طرف دیگر منیت فرد تشویق شده را آنچنان تر میکند.
اگر تشویق یک کودک یا انسانی در حال مبارزه غلط نباشد، تشویق جمعی از یک طرف پاپولیزم جامعه راتشدید کرده و احساس حق به جانبی را تثبیت میکند، و از طرف دیگر منیت فرد تشویق شده را آنچنان تر میکند.
۳؍۱۲؍۱۳۹۱ ۲۲:۲۳
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی
نظر شما