۴؍۱۲؍۱۳۹۱ ۱۶:۵۲
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
مولوی آمد به من گفت ای عمو
این سخن بشنو تو اینک مو به مو
گفته ام بردار انگشت از دو چشم
تا ببینی زین جهان هم کرک و پشم
یا ز چشم انگشت را بردار هین
وانگهانی هر چه می خواهی ببین
لیکن این را گفته ام جای دگر
تو نبینی گر نخواهد دادگر
چشم باز و گوش باز و این عمی
حیرتم از چشم بندی خدا
یا به جای دیگری خوش گفتمی
نکته ای دیگر به تو یار سنی
این هم از تاثیر حکمست و قدر
چاه میبیینی و نتوانی حذر
نیست خود ازمرغ پران این عجب
که نبیند دام و افتد در عطب
این عجب که دام بیند هم وتد
گر بخواهد ور نخواهد میفتد
چشم باز و گوش باز و دام پیش
سوی دامی میپرد با پر خویش
گر نه این باشد بده من را جواب
کز جواب تو شوم بنده مجاب
همین!!!🌹
مرتضی میگه:
مولوی آمد به من گفت ای عمو
این سخن بشنو تو اینک مو به مو
گفته ام بردار انگشت از دو چشم
تا ببینی زین جهان هم کرک و پشم
یا ز چشم انگشت را بردار هین
وانگهانی هر چه می خواهی ببین
لیکن این را گفته ام جای دگر
تو نبینی گر نخواهد دادگر
چشم باز و گوش باز و این عمی
حیرتم از چشم بندی خدا
یا به جای دیگری خوش گفتمی
نکته ای دیگر به تو یار سنی
این هم از تاثیر حکمست و قدر
چاه میبیینی و نتوانی حذر
نیست خود ازمرغ پران این عجب
که نبیند دام و افتد در عطب
این عجب که دام بیند هم وتد
گر بخواهد ور نخواهد میفتد
چشم باز و گوش باز و دام پیش
سوی دامی میپرد با پر خویش
گر نه این باشد بده من را جواب
کز جواب تو شوم بنده مجاب
همین!!!🌹
۴؍۱۲؍۱۳۹۱ ۱۸:۵۰
سلام
چه جالب!!
اتفاقا دیشب جلسهء 68 را باز گوش کردم و این موسیقی را روی یوتوب جستجو کردم و نتوانستم پیدا کنم.
ممنون
🌹
چه جالب!!
اتفاقا دیشب جلسهء 68 را باز گوش کردم و این موسیقی را روی یوتوب جستجو کردم و نتوانستم پیدا کنم.
ممنون
🌹
۴؍۱۲؍۱۳۹۱ ۲۳:۱۲
اول اینکه تشکر از موسیقی زیبای تاجیکی
دوم ،بنده شخصا این مسئله را بارها و بارها تجربه کرده ام.
بارها بقول پانویس به مسئله ای در کتاب برخورده ام که دفعه های پیش سرسری و بدون دریافت مطلب از آن گذر کرده ام و گاها که توجه میکنم میبینم که آن مطلب درخور حال و روز آن ساعت من نبوده! به بیانی عمدا نخواسته ام که دستم پیش خودم رو شود!
اگر کمی دقت کنیم میبینیم که همیشه اینطور است و ما یعنی این ذهن و نفس پر کلک ما به عمد از روی مسائلی که باعث شناخت وضعیت و در حقیقت لو رفتنش میشود ما را گذر داده و انگشت مان را در چشم حقیقت بین ما فرو میکند.
چرا؟! خب معلوم است اگر من حالت و وضعیت خود را در هر لحظه درک کنم و بفهمم که دیگر مسئله ای برایم نمی ماند.
بیاد لطیفه ای افتادم:
میگویند بنده خدائی گفته از وقتی دیدم مضرات و خطرات سیگار را در بعضی کتابها مینویسند تصمیم گرفتم دیگر کتابی نخوانم!
ما هم همینیم
مادام که میبینیم درک مطلبی به ضرر نفس و هویت فکری ماست ، چشم و گوش بروی آن میبندیم.
امان از این حقه های ذهن و نفس!!
دوم ،بنده شخصا این مسئله را بارها و بارها تجربه کرده ام.
بارها بقول پانویس به مسئله ای در کتاب برخورده ام که دفعه های پیش سرسری و بدون دریافت مطلب از آن گذر کرده ام و گاها که توجه میکنم میبینم که آن مطلب درخور حال و روز آن ساعت من نبوده! به بیانی عمدا نخواسته ام که دستم پیش خودم رو شود!
اگر کمی دقت کنیم میبینیم که همیشه اینطور است و ما یعنی این ذهن و نفس پر کلک ما به عمد از روی مسائلی که باعث شناخت وضعیت و در حقیقت لو رفتنش میشود ما را گذر داده و انگشت مان را در چشم حقیقت بین ما فرو میکند.
چرا؟! خب معلوم است اگر من حالت و وضعیت خود را در هر لحظه درک کنم و بفهمم که دیگر مسئله ای برایم نمی ماند.
بیاد لطیفه ای افتادم:
میگویند بنده خدائی گفته از وقتی دیدم مضرات و خطرات سیگار را در بعضی کتابها مینویسند تصمیم گرفتم دیگر کتابی نخوانم!
ما هم همینیم
مادام که میبینیم درک مطلبی به ضرر نفس و هویت فکری ماست ، چشم و گوش بروی آن میبندیم.
امان از این حقه های ذهن و نفس!!
۴؍۱۲؍۱۳۹۱ ۲۳:۲۴
آسمان ِ دل تبسم می کند
روی ماهت را تجسم می کند
روی ماهت را تجسم می کند
۵؍۱۲؍۱۳۹۱ ۷:۵۲
سلام
این موضوع همیشه برای من پیش آمده است و همچنان ادامه دارد اما خیلی جالب است که نمی دانستم ذهن عمدا چشمش را برآن مطالب می بندد بلکه فکر می کردم ذهن هر موقع که گرفتار چنین دربردنی شده ، توان درک آن را نداشته ، یعنی هویت فکری آنقدر لایه ها دارد که هر چقدر هم مطالب خودشناسی بلد باشد اما اگر خودش آنرا حس و تجربه نکند انگار که چیزی نخوانده است بعد بمرور که این مطالب بر اثر توجه به کارکرد ومحتویات ذهن درونی می شود ، وخامت هویت فکری را حس می کند بار چندم که سراغ آن نکته ها می رود تازه متوجه می شود و متعجب که قبلا آنرا چندین بار خوانده است ، چند سال پیش که تازه شروع کرده بودم به گوش دادن جلسات شرح مثنوی که همزمان با آن کتاب تفکر زائد آقای مصفا را خریدم یکدور خواندم با خودم گفتم خیلی پیچیده بود من که نفهمیدم گذاشتمش کنار،البته از رو نرفتم و سراغ کتابهای دیگرش رفتم ، دوسه روز است که دوباره کتاب تفکر زائد را میخوانم وبا خودم میگویم کتاب خودشناسیی به روشنی و دقیقی این کتاب هست ! یا جلسات را که این روزها دوباره گوش میدهم تعجب می کنم خیلی از مطالب به این روشنی و زلالی را این ذهن آنموقع چطور نشنیده است ، حتما شنیده اما خودش را به کوچه علی چپ زده حال معلوم نیست الان خودش را به کدام کوچه زده بعدا معلوم می شود.
این موضوع همیشه برای من پیش آمده است و همچنان ادامه دارد اما خیلی جالب است که نمی دانستم ذهن عمدا چشمش را برآن مطالب می بندد بلکه فکر می کردم ذهن هر موقع که گرفتار چنین دربردنی شده ، توان درک آن را نداشته ، یعنی هویت فکری آنقدر لایه ها دارد که هر چقدر هم مطالب خودشناسی بلد باشد اما اگر خودش آنرا حس و تجربه نکند انگار که چیزی نخوانده است بعد بمرور که این مطالب بر اثر توجه به کارکرد ومحتویات ذهن درونی می شود ، وخامت هویت فکری را حس می کند بار چندم که سراغ آن نکته ها می رود تازه متوجه می شود و متعجب که قبلا آنرا چندین بار خوانده است ، چند سال پیش که تازه شروع کرده بودم به گوش دادن جلسات شرح مثنوی که همزمان با آن کتاب تفکر زائد آقای مصفا را خریدم یکدور خواندم با خودم گفتم خیلی پیچیده بود من که نفهمیدم گذاشتمش کنار،البته از رو نرفتم و سراغ کتابهای دیگرش رفتم ، دوسه روز است که دوباره کتاب تفکر زائد را میخوانم وبا خودم میگویم کتاب خودشناسیی به روشنی و دقیقی این کتاب هست ! یا جلسات را که این روزها دوباره گوش میدهم تعجب می کنم خیلی از مطالب به این روشنی و زلالی را این ذهن آنموقع چطور نشنیده است ، حتما شنیده اما خودش را به کوچه علی چپ زده حال معلوم نیست الان خودش را به کدام کوچه زده بعدا معلوم می شود.
نظر شما