دیرآشنا
جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ۹:۴۸
این همه گفتید اما نگفتید آن زندگی اصیل، آن جوهر زندگی چیست.


چیزی به اسم جوهر زندگی وجود ندارد. من با پابلو نردوا موافقم .
جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ۹:۵۰
این همه گفتید اما نگفتید آن زندگی اصیل، آن جوهر زندگی چیست.


چیزی به اسم جوهر زندگی وجود ندارد. من با پابلو نردوا موافقم .
لیلی
جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ۹:۵۰
سلام
و البته اگر توجه به این شعر با آگاهی همراه باشد، کیفیت مطلوبی دارد.
تا حدودی همانند این شعر که می فرماید:
از خلاف آمده عادت بطلب کام ...

---
معنی "از خلاف آمد عادت بطلب کام..." از شعر مذکور سواست.
tabkom
جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ۱۰:۴۰
با سلام....

وارد شدن در فعالیت‌های سیاسی به قول معروف "درست‌ترین اشتباه" است......به لحاظ ظاهر و محتوا این چنین نشان می‌دهد که برای رضای خدا می‌خواهی موش بگیری اما لفافه‌های پنهانی مسئله در طول مسیر کم‌کم کنار می‌رود و یکدفعه خودت را در وسط ماجرایی مشاهده می‌کنی که فکرش را هم نمی‌کردی تا این حد شور باشد......البته این را برای کسانی عرض می‌کنم که ضعیف‌النفس هستند و الا مردانی خدایی (و همچنین زنانی) با اراده پولادین و ایمانی محکم هستند که هزاران از چنین وسوسه‌هایی سر سوزنی در ایمان و پایداری آنان ایجاد خلل نمی‌کند.....
شاید توجه به خود و شناخت خود، از بس نزدیک است دور می‌نماید.....برای همین است کسانی که خیلی با هوش‌اند و یا نابغه هستند و ذهنی فعال دارند از این کار غافل می‌مانند....شاید چون تیرهای خود را خیلی دور پرتاب می‌کنند و به دنبال چیزی به نام حقیقت در فاصله‌های بعید هستند.....مثل اهداف سیاسی که همیشه دور و بعید هستند و تنها چشم‌اندازی دلفریب دارند.....

وصل بود اصل، نه مقدار نور
حیف که نزدیکی و افتاده دور

ممنون
morteza.deyanatdar
جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ۱۰:۵۸
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

آقای پانویس بالاخره نگفتید که  گودرزی به شقایقی چکار دارد؟!

همین!!!
ساناز م.
جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ۱۱:۱۵
من کتابی دیدم ، واژه‌هایش همه از جنس بلور... کاغذی دیدم ، از جنس بهار... موزه‌ای دیدم دور از سبزه ، مسجدی دور از آب... سر بالین فقیهی نومید ، کوزه‌ای دیدم لبریز سؤال... قاطری دیدم بارش انشاء... اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال... عارفی دیدم بارش «تننا ها یا هو»... من قطاری دیدم ، روشنایی می‌برد... من قطاری دیدم فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت... من قطاری دیدم که سیاست می‌برد و چه خالی می‌رفت... من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می‌برد... و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی ،خاک از شیشه آن پیدا بود...
سهراب سپهری
اسماعیل
جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ۱۴:۴۳
سلام... من هر وقت این شعر رو میخوندم و میخونم!!!! همون حس مسخره ی شادی هممراهم میشد و اینکه چقدر این حرفا قشنگه، از بس که خودم نداشتمشون!!!( سنسیشن ) ولی در کنارش واقعا آزار هم میدیدم که این حس از کجا میاد؟ چرا همه این شعر رو میخونن و لذت می برن ولی خبری از عمل کردن نیست؟
به خودم میگفتم اگه آدما همینارو عمل کنن دیگه جایگاه غم و غصه کجاست؟ چرا هوار میکشیم که ای وای چه شعر قشنگی ولی عین خیالمون هم نیست که ای وای من چرا اینا تو زندگی من نیست!!!!
حق با شماست که: " لُب کلام اینکه تغییر ظواهر و رفتارها کاری است صوری و سطحی"

ولی من نمیخوام کاملا به دید بد نگاه کنم و از بیخ ردش کنم ( شاید وصله پینه ای باشه حرفم ).... این جور شعرا خوبی خودشونم دارند.... که به ما میفهمونن که ای انسان تو که یه همچین لذتی میبری و با شعر همزاد پنداری میکنی و بهش حق میدی چرا نمیتونی یه دونشو به کار ببری؟ اینجاست که میفهمه مشکل از خودشه و کمکی برای شناخت هویت فکری !!!! صرفا یه نظره
سید حسین
جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ۱۵:۴۳
پیشنهادی برای برگزاری جلسه‌ها (که حالا اطلاع ندارم قبلاً ارائه شده یا نه)،
اینکه به‌جای PalTalk و یک تُن دنگ و فنگ متعدد و عجیب غریبش می‌تونید از شبکه‌ی raidCall استفاده کنید. بی آلایش، کارا و گستردست و احتمالاً نیازهای جلسات رو برطرف می‌کنه.

---
ممنون از معرفی.
titi
جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ۲۲:۱۹
سلام
کَندن از الگوهای جامعه از علایق و زرق و برقهای بیهوده از شعر و شعار ..کندن از "فکر" مثل جان کندن است.. برای من که این طور است..
پیش می آید که دلم میخواهد همه چیز را فراموش کنم و مثل بقیه با الگوهای پیشین زندگی کنم،دلم میخواهد فرار کنم.. دانستن و نتوانستن یعنی شکنجه. سکوت  مثل یک ماهی لیز دائم از دستم می سُرد و گاهی تا چند وقت کلا فراموشش میکنم!
گاهی که به وبلاگ می آیم دلم میگیرد از اینهمه نفسی که از جاهای گرم بر می آید..
جامعه آنقدر موی دماغ است که فرصت نفس کشیدن را از آدم سلب میکند. همه ی ما در یک کشتی نشسته ایم آنوقت من میخواهم راه خودم رابروم! نمی شود..باور کنید!
تقلا نکن در کیفیت نخواستن باش فکر کن داری خودت را و رفتارهای ذهنت را مثل یک پدیده ی جالب (...خییییییلی جالب) مطالعه میکنی................ چشم!
سان شان
شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۱ ۷:۴
سلام

گوید تا تو با تویی هیچ مدار این طمع
جهد نمای تا بری رخت توی از این سرا
چشمه سوزن هوس تنگ بود یقین بدان
ره ندهد به ریسمان چونک ببیندش دوتا
              
            گنجور - دیوان شمس
ساحل آرام
شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۱ ۱۲:۲۳
سلام
به نظرم بعضی از حرفهایی که در این شعر هست دقیقا در جهت نفس هست. مثلا همین که می گوید اگر از کارت یا عشقت راضی نیستی آنرا عوض کن. در حالیکه یکی از حیله های نفس برای پوشاندن دلیل اصلی گرفتگی انسان اینست که مسائل بیرونی اینچنینی را بهانه می کند و باعث می شود انسان از هر چه دارد ناراضی باشد و به دنبال رسیدن به چیز بهتر. فکر اینکه اگر به فلان موقعیت شغلی برسم شاد خواهم بود و یا خوشبختی در این است که با فلان فرد خاص باشم اما در عمل وقتی این اهداف بیرونی محقق شوند باز هم ناخوشی درونی باقی است و نفس همچنان مشغول بهانه تراشی است تا مبادا از امور بیرونی فارغ شوی و به درون خودت برگردی.
یلدا
شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۱ ۲۲:۳۲
با سلام
ما انسانهای هویت فکری تمامی ظواهر و تنوع ان برایمان حکم مواد مخدر دارد.
ممکن است برای مدت بسیار کوتاهی بنده با رنگ به رنگ کردن لباسم و غیره از حالت پریشانی روحی و روانی فاصله ای بگیرم ولی این بسیار موقتی ست و مجدد به جای اول باز خواهم گشت.
اینگونه سخنان و پندها! بسیار از بقول جامعه بزرگان! شنیده و دیده میشود.
این افراد یا در زمان مستی و تخدیر سخن گفته اند یا هیچگونه نخواسته اند از ظواهر دنیا بگذرند و خود خوب میدانستند و میدیدند که در چه عذابی غوطه ورند ولی از انجایی که اینگونه سخنان از این افراد یک جور رد گم کنی دیگران از ماهیت آنها بوده ، فرمایشاتی می آورده اند.
آخر اگر کار به این آسانی بود پس چرا ما انسانها اینقدر در عذاب و گرفتاری هستیم؟!
کدام یک از ما شده که تا به حال مثلا رنگهایی از لباس یا رویا را تجربه نکرده باشد؟
خب چه مشکلی از ما کم شد؟ به کدامین آگاهی ما افزوده شد؟؟
تا وقتی اسیر من و هویت ان هستیم چه فرقی میکند چه بپوشیم با که باشیم و در چه وضعیتی بسر بریم؟
همه اینا حکم دستمالهایی دارند که بر چشم میبندیم تا چیزی را نبینیم و نفهمیم. یک جور خود گول زدن است و بس.
بنده هم نفهمیدم گودرز خان چه نسبتی با شقایق دارد!!
امان از فریب کاریهای مختلف برای پیشبرد اهداف بی ارزش و نمایشی.
شوكوفيل
دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۱ ۱:۲۴
هر سر موي مرا با تو هزاران كار است
حامد26
دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۱ ۱۷:۲۲
من گرفتم.
که تو خوب گرفتی!
- - - - -
؛
سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۱ ۱۱:۱۲
جامعه آنقدر موی دماغ است که فرصت نفس کشیدن را از آدم سلب میکند. همه ی ما در یک کشتی نشسته ایم آنوقت من میخواهم راه خودم رابروم! نمی شود..باور کنید!

... همه انسانها به طریقی در قبال بروز جنگ و اختلاف و آشفتگی موجود در اجتماعات بشری مسؤول اند . من کلمه مسؤول را اژروی مسامحه به کار نمی برم واقعا همه ما انسان ها مسؤولیم ..... بعضی مقامات.... بر این عقیده اند که فرد ابدا مهم نیست ....و من نمی دانم چگونه تحقق یک تغییر بنیادی جز به وسیله فرد امکان دارد.... و تا زمانی که یک انقلاب و تحول اساسی در بنیاد هستی فرد فرد آدمیان حادث نشود ایجاد یک جامعه سالم و مطلوب چگونه ممکن است ؟ کریشنامورتی نگاه در سکوت صفحه 21
چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۱ ۱۱:۵۹
ما عادت داریم زندگی مان را شقه شقه کرده و دل را ا ز مغز و بیرون را از درون جدا میسازیم، در حالیکه ذرات همه بهم وصلند. البته اگر فقط به ظاهر بپردازی هرگز به ذات نمیرسی.
در مورد سیاست هم نباید به چنین قضاوت تندی دست زد. کافیست گاندی را بیاد بیآوریم.
جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۲ ۱۱:۱۶
سلام من از بعضب مطالبتون خیلی خوشم میاد همون حرفای خودمه البته بصورت شکیل تر و پخته تر کاش من هم میتونستم اینطوری بیان کنم بعضی از مطالبتونو با ذکر منبع در وبم میذارم حیفه که دوستام اونارو نخونن
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد