یلدا
۱۸؍۱۲؍۱۳۹۱ ۱۸:۱۹
ای همنشین دیرین
باری بیا و بنشین
تا حال دل بگوید
آوای نارسایم
شب ها
برای باران
گویم حکایت خویش
با برگها بپیوند
تا بشنوی صدایم
شوکوفیل
۱۸؍۱۲؍۱۳۹۱ ۲۳:۲۰
گر بزنندم به تیغ، در نظرش بی‌دریغ
دیدن او یک نظر، صد چو منش خونبهاست

تیغ برآر از نیام، زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول، وز طرف ما رضاست
سان شان
۱۹؍۱۲؍۱۳۹۱ ۷:۵۸
سلام

ای نام تو بهترین سرآغاز
بی‌نام تو نامه کی کنم باز
ای کار گشای هر چه هستند
نام تو کلید هر چه بستند
عقل آبله پای و کوی تاریک
وآنگاه رهی چو موی باریک
توفیق تو گر نه ره نماید
این عقده به عقل کی گشاید
عقل از در تو بصر فروزد
گر پای درون نهد بسوزد
ای عقل مرا کفایت از تو
جستن ز من و هدایت از تو
من بددل و راه بیمناکست
چون راهنما توئی چه باکست
تا چند مرا ز بیم و امید
پروانه دهی به ماه و خورشید
تا کی به نیاز هر نوالم
بر شاه و شبان کنی حوالم

           نظامی - گنجور
tabkom
۲۱؍۱۲؍۱۳۹۱ ۸:۵۰
با سلام....

شبنم چگونه دم زند از بیکرانه‌ها؟!

شبنم اشاره به محدودیتی دارد که همه عشق را در خود نمی‌تواند نمایندگی کند.....و شاید همه عشق خود خدا باشد.....
در حقیقت درک و شناخت عشق تنها به قوت و حضور عشق امکان دارد.... به بودن عشق ....و در بودن عشق نیازی به صحبت از عشق پیش نمی‌آید.....

---
احتمالاً شاعر به این بیت حافظ نظری داشته:

گریهء حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این طوفان نماید هفت دریا شبنمی
نظر شما
😊
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد