دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ ۰:۱۰
سلام پس با این وصف هرکس حقیقت خودش را دارد !
---
هم بله همه نه! موضوع ظاهراً-متناقضی است. هر کس حقیقت خودش را دارد اما آن حقیقت خودش با حقیقت دیگران یکی است! یعنی وقتی انسانها به درون خودشان بروند و با حقیقت باشند، آن وقت همه در یک چیزند.
تشبیهاً: یک شهری هست که نیست، اما اگر همه در درون خودشان بروند، می بینند شهروند آن شهر هستند!
کمی فراواقعی یا سورئالیستیک است. اما جالب است که این موضوع واقعیت دارد!
---
هم بله همه نه! موضوع ظاهراً-متناقضی است. هر کس حقیقت خودش را دارد اما آن حقیقت خودش با حقیقت دیگران یکی است! یعنی وقتی انسانها به درون خودشان بروند و با حقیقت باشند، آن وقت همه در یک چیزند.
تشبیهاً: یک شهری هست که نیست، اما اگر همه در درون خودشان بروند، می بینند شهروند آن شهر هستند!
کمی فراواقعی یا سورئالیستیک است. اما جالب است که این موضوع واقعیت دارد!
دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ ۰:۳۸
با سلام
شاید بهتر باشد برای درک منظور شما مثالهای دیگری آورده شود:
مثلا بهتر است اینگونه بگوییم که کلماتی که نمیشود برای آنها در جهان طبیعی و واقعی مورد مثالی ذکر کرد همگی ذهنی هستند.عشق، فداکاری، محبت، خساست،توانایی....
در واقع بیشتر صفتها را شامل میشود و خیلی از کلمات دیگر. در مورد جنگل و مردم ممکن است کمی به شبهه بیفتیم و بگوییم خب اینها همگی جمع مفردی از یک واقعیتند.
مثلا به جمع انسان ،مردم و یا به جمع درختان به همراه طبیعت اطرافشان و غیره جنگل میگوئیم. هر چند که در واقع اینها نیز ذهنیند و ما با گفتن این کلمات ذهنا جمعی را متصور میشویم ولی کمی بقول پانویس از دست لیز میخورند و ذهن را به اشتباه میاندازند.
در مورد کلمه حقیقت بسیار قانع کننده است . ما از حقیقت همیشه برداشت ذهنی و اندیشه ای خود را داریم و این ملموس نیست و یکسان.
یعنی ممکن است حقیقتی که من متصورم با حقیقتی که دیگری متصور است متفاوت باشد. در واقع یک برداشت ذهنی ست.
این بحث بسیار عمیق است و جای صحبت فراوان دارد.
شاید بهتر باشد برای درک منظور شما مثالهای دیگری آورده شود:
مثلا بهتر است اینگونه بگوییم که کلماتی که نمیشود برای آنها در جهان طبیعی و واقعی مورد مثالی ذکر کرد همگی ذهنی هستند.عشق، فداکاری، محبت، خساست،توانایی....
در واقع بیشتر صفتها را شامل میشود و خیلی از کلمات دیگر. در مورد جنگل و مردم ممکن است کمی به شبهه بیفتیم و بگوییم خب اینها همگی جمع مفردی از یک واقعیتند.
مثلا به جمع انسان ،مردم و یا به جمع درختان به همراه طبیعت اطرافشان و غیره جنگل میگوئیم. هر چند که در واقع اینها نیز ذهنیند و ما با گفتن این کلمات ذهنا جمعی را متصور میشویم ولی کمی بقول پانویس از دست لیز میخورند و ذهن را به اشتباه میاندازند.
در مورد کلمه حقیقت بسیار قانع کننده است . ما از حقیقت همیشه برداشت ذهنی و اندیشه ای خود را داریم و این ملموس نیست و یکسان.
یعنی ممکن است حقیقتی که من متصورم با حقیقتی که دیگری متصور است متفاوت باشد. در واقع یک برداشت ذهنی ست.
این بحث بسیار عمیق است و جای صحبت فراوان دارد.
دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ ۲:۹
در راه عشقْ مرحلهی قرب و بعد نیست
میبینمت عیان و دعا میفرستمت
هر صبح و شام قافلهای از دعای خیر
در صحبت شِمال و صبا میفرستمت
تا لشکر غمت نکند مُلک دل خراب
جان عزیز خود به نوا میفرستمت
ای غایب از نظر، که شدی همنشین دل،
میگویمت دعا و ثَنا میفرستمت
تا مطربان ز شوق مَنَت آگهی دهند
قول و غزل به ساز و نوا میفرستمت
ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت:
«با درد صبر کن که دوا میفرستمت
میبینمت عیان و دعا میفرستمت
هر صبح و شام قافلهای از دعای خیر
در صحبت شِمال و صبا میفرستمت
تا لشکر غمت نکند مُلک دل خراب
جان عزیز خود به نوا میفرستمت
ای غایب از نظر، که شدی همنشین دل،
میگویمت دعا و ثَنا میفرستمت
تا مطربان ز شوق مَنَت آگهی دهند
قول و غزل به ساز و نوا میفرستمت
ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت:
«با درد صبر کن که دوا میفرستمت
دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ ۳:۱
حقیقت روشنی همه ی اینها که گفتی , هرچه
دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ ۸:۱
سلام
اگر درست متوجه منظور یادداشت شده باشم:
درخت موجودی واقعی است ، اما اگر در شرایطی بوده ام که هیچوقت درخت را ندیده و لمس اش هم نکرده باشم برای من درخت یک مفهموم ذهنی می شود در حالیکه وجود واقعی دارد بنابراین حقیقت هم برای انسان زمانی حقیقت دارد و یا وجود واقعی دارد که توسط وی تجربه و حس شود درغیر اینصورت یک مفهوم ذهنی است. حتی زمانیکه انسان در کیفیت آگاهی است دیگر موجودات واقعی نیز کیفیتی دیگر بخود می گیرند، کیفیتی که واقعیت است اما فقط همان فرد درک می کند ومادامیکه انسان از آن جنس نشود نمی تواند چنین دریافتی داشته باشد. و یک چنین درک واقعی توسط یک انسان از حقیقت ویا پدیده های دیگر برای دیگری یک مفهوم ذهنی است، همانطور که مطالب و تجربه های عرفانی اگر توسط فرد تجربه نشوند چیزی جز تصاویر نیستند.
---
این حرف درست است. اما منظور یادداشت موضوعی سوای این است. اینکه حقیقت وقتی مانند مفهومی عمومی در نظر گرفته می شود، چیزی جز خیال نیست.
اگر درست متوجه منظور یادداشت شده باشم:
درخت موجودی واقعی است ، اما اگر در شرایطی بوده ام که هیچوقت درخت را ندیده و لمس اش هم نکرده باشم برای من درخت یک مفهموم ذهنی می شود در حالیکه وجود واقعی دارد بنابراین حقیقت هم برای انسان زمانی حقیقت دارد و یا وجود واقعی دارد که توسط وی تجربه و حس شود درغیر اینصورت یک مفهوم ذهنی است. حتی زمانیکه انسان در کیفیت آگاهی است دیگر موجودات واقعی نیز کیفیتی دیگر بخود می گیرند، کیفیتی که واقعیت است اما فقط همان فرد درک می کند ومادامیکه انسان از آن جنس نشود نمی تواند چنین دریافتی داشته باشد. و یک چنین درک واقعی توسط یک انسان از حقیقت ویا پدیده های دیگر برای دیگری یک مفهوم ذهنی است، همانطور که مطالب و تجربه های عرفانی اگر توسط فرد تجربه نشوند چیزی جز تصاویر نیستند.
---
این حرف درست است. اما منظور یادداشت موضوعی سوای این است. اینکه حقیقت وقتی مانند مفهومی عمومی در نظر گرفته می شود، چیزی جز خیال نیست.
دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ ۱۰:۳۵
با سلام و احترام
موضوع جالبیه. البته خودم خیلی درک نکردم ولی میزارم به حساب "لیز" بودنش!
موضوع جالبیه. البته خودم خیلی درک نکردم ولی میزارم به حساب "لیز" بودنش!

دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ ۱۴:۱۹
اگر منظور از وجود داشتن ملموس بودن باشد، جنگل و مردم وجود ندارند. آما وجود خود یک concept یا مفهوم است، مثل خوبی، بدی و عشق و حقہقت. آیا خواب، وجود دارد؟
اما اہنهمه به چه دردی میخورند؟ شاید اہنکه مطلق نیستند و برای همه یکی نیست. در هر حال، من فکر میکنم که درست بهمین خاطر باید کم، خہلی کمتر از آنکه در اینجا و آنجا خوانده و نوشته میشود از آنها یاد کرد.
اما اہنهمه به چه دردی میخورند؟ شاید اہنکه مطلق نیستند و برای همه یکی نیست. در هر حال، من فکر میکنم که درست بهمین خاطر باید کم، خہلی کمتر از آنکه در اینجا و آنجا خوانده و نوشته میشود از آنها یاد کرد.
دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ ۱۵:۴
سلام
در خت هم یک لفظ عام است و وجود خارجی ندارد آنچه و جوددارد درخت کاج باغچه خانه ماست........انسان هم و جودندارد آنچه و جود دارد حسن آقا ی سبزیفروش سر کوچه ما حسین آقا ی بنکدار مشممدلی آهن فروش سر خیابون اونوری و علی آقای خودمان...........علی آقای خودمان هم و جود ندارد میلیونها سلول وجود دارند ..میلیونها که سهله حتی یک سلول هم و جود ندارد آنچه و جود دارد میلیونها اتم است.........اتمها هم و جود ندارند آنچه و جود دارد الکترون پروتون نوترون .........آنها هم وجود ندارند پوزیترونها و جو ددارند .........اصلا هیچ چیزی و جود ندارد جز واجب الوجود که آنهم وجود ندارد ...........
---
جز ذات.
در خت هم یک لفظ عام است و وجود خارجی ندارد آنچه و جوددارد درخت کاج باغچه خانه ماست........انسان هم و جودندارد آنچه و جود دارد حسن آقا ی سبزیفروش سر کوچه ما حسین آقا ی بنکدار مشممدلی آهن فروش سر خیابون اونوری و علی آقای خودمان...........علی آقای خودمان هم و جود ندارد میلیونها سلول وجود دارند ..میلیونها که سهله حتی یک سلول هم و جود ندارد آنچه و جود دارد میلیونها اتم است.........اتمها هم و جود ندارند آنچه و جود دارد الکترون پروتون نوترون .........آنها هم وجود ندارند پوزیترونها و جو ددارند .........اصلا هیچ چیزی و جود ندارد جز واجب الوجود که آنهم وجود ندارد ...........
---
جز ذات.
سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ۵:۱۴
سلام
این سه عکس، انسان و مهتاب خیلی رسا اند!


این سه عکس، انسان و مهتاب خیلی رسا اند!


سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ۷:۵
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
هر چه گوئیم از "حقیقت" در بیان
در حقیقت جهلمان من گردد عیان
همین!!!
مرتضی میگه:
هر چه گوئیم از "حقیقت" در بیان
در حقیقت جهلمان من گردد عیان
همین!!!

سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ۸:۵۳
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان....
حقیقت
چنین به نظر میرسد که عنوانی که به نام حقیقت بین انسانها تحت مفهومی مشترک شناخته شده است و روی آن بحث میشود تنها یک صورت ذهنی است....یعنی به درد این میخورد بر اساس واژهها و کلمات قراردادی و شرط شدهی منطق ِ ذهنی در مورد آن فقط بحث فلسفی کرد....
به احتمال فراوان کسانی که به ورای اسمها رفته باشند و حقیقت را تجربه کرده و در آن به سر میبرند نیازی به تبادل نظر ندارند.....و احتمالا در یک همآهنگی مشترکی قرار دارند که این مسائل در آنجا رفع شده است یعنی "من" نیست تا حرف و سوال داشته باشد....صاف و بیگره همچو آب، حقیقت هم شاید همچون آب است که در هر ظرفی که ریخته میشود شکل آنرا به خود میگیرد و دائم به زبان فعل نشان میدهد که شکل اهمیتی ندارد .....مثل تبعیت ماه از زمین....یا زمین از خورشید.....یا مثل ارتباط و همآهنگی ریشه گیاه با خاک وآب.....
به همین دلیل است که مفهوم عام حقیقت وجود حقیقی ندارد....و انسان تنها در آزمایشگاه درون خود میتواند آنرا تست و آزمایش کند و دریابد...مثل فرمول قراردادی ترکیب مواد شیمیایی که روی کاغذ نوشته میشود و بر طبق آن نتیجهای مخصوص حاصل میشود و مقایسه و تفاوت آن با زمانی که دو ماده شیمیایی در آزمایشگاه با هم ترکیب میشوند و فعل و انفعالی صورت میگیرد و حاصل آن صورت حقیقی و عینی پیدا میکند.....مثل میلیونها تیغه چمن در یک چمنزار وسیع که هر کدام ریشهای مستقل دارند...
این مدعیان در طلبش بیخبرانند
کانرا که خبر شد خبری باز نیامد
حقیقت
چنین به نظر میرسد که عنوانی که به نام حقیقت بین انسانها تحت مفهومی مشترک شناخته شده است و روی آن بحث میشود تنها یک صورت ذهنی است....یعنی به درد این میخورد بر اساس واژهها و کلمات قراردادی و شرط شدهی منطق ِ ذهنی در مورد آن فقط بحث فلسفی کرد....
به احتمال فراوان کسانی که به ورای اسمها رفته باشند و حقیقت را تجربه کرده و در آن به سر میبرند نیازی به تبادل نظر ندارند.....و احتمالا در یک همآهنگی مشترکی قرار دارند که این مسائل در آنجا رفع شده است یعنی "من" نیست تا حرف و سوال داشته باشد....صاف و بیگره همچو آب، حقیقت هم شاید همچون آب است که در هر ظرفی که ریخته میشود شکل آنرا به خود میگیرد و دائم به زبان فعل نشان میدهد که شکل اهمیتی ندارد .....مثل تبعیت ماه از زمین....یا زمین از خورشید.....یا مثل ارتباط و همآهنگی ریشه گیاه با خاک وآب.....
به همین دلیل است که مفهوم عام حقیقت وجود حقیقی ندارد....و انسان تنها در آزمایشگاه درون خود میتواند آنرا تست و آزمایش کند و دریابد...مثل فرمول قراردادی ترکیب مواد شیمیایی که روی کاغذ نوشته میشود و بر طبق آن نتیجهای مخصوص حاصل میشود و مقایسه و تفاوت آن با زمانی که دو ماده شیمیایی در آزمایشگاه با هم ترکیب میشوند و فعل و انفعالی صورت میگیرد و حاصل آن صورت حقیقی و عینی پیدا میکند.....مثل میلیونها تیغه چمن در یک چمنزار وسیع که هر کدام ریشهای مستقل دارند...
این مدعیان در طلبش بیخبرانند
کانرا که خبر شد خبری باز نیامد
سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ۱۰:۴۱
درود بر شما
می میاور زان بیاور که می از وی جوش کرد
آنک جوشش در وجود آورد هر موجود را
زان میی کاندر جبل انداخت صد رقص الجمل
زان میی کو روشنی بخشد دل مردود را
هر صباحی عید داریم از تو خاصه این صبوح
کز کرم بر می فشانی باده موعود را
.......................
هر دمتان نو ز نو
می میاور زان بیاور که می از وی جوش کرد
آنک جوشش در وجود آورد هر موجود را
زان میی کاندر جبل انداخت صد رقص الجمل
زان میی کو روشنی بخشد دل مردود را
هر صباحی عید داریم از تو خاصه این صبوح
کز کرم بر می فشانی باده موعود را
.......................
هر دمتان نو ز نو
سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ۱۱:۲۹
سلام
جز ذات؟؟
ذات یعنی چی؟؟
مثلا ذات یک اتم چیست؟؟
جز ذات؟؟
ذات یعنی چی؟؟
مثلا ذات یک اتم چیست؟؟
سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ۱۱:۴۷
اصلاحیه
هر چه گوئیم از "حقیقت" در بیان
در حقیقت جهلمان گردد عیان
هر چه گوئیم از "حقیقت" در بیان
در حقیقت جهلمان گردد عیان
پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ ۱۰:۱۶
با سلام
لولاک لنا لما خلقت الافلاک؟؟ کلمه لنا اضافه نیست؟؟
لولاک لنا لما خلقت الافلاک؟؟ کلمه لنا اضافه نیست؟؟
جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ۱۹:۳۴
سلام
دل هر ذره ای را که بشکافی در آن ذره ای دیگر است.
می توانید بگویید درخت هم حقیقت ندارد. مجموعه ای است از برگ و شاخه و ... . از قضا مثلا برگ هم حقیقت ندارد. چون مجموعه ای است از ...
اگر با دید مهندسی به این قضیه نگاه کنیم، ما برای بررسی یک پدیده، اجزای کوچکتر را در کنار هم قرار داده و بررسی می کنیم و یک مشخصه برای مجموعه ی کنار هم قرار گرفته ی آن ها بدست می آوریم. از این پس این سیستم را با این مشخصه توصیف کرده و در یک سیستم بزرگ تر استفاده می کنیم.
یعنی این لیبل زدن ها به خاطر سادگی ای که ایجاد می کند ما را قادر می سازد که بتوانیم یک مجموعه را تحلیل کنیم.
دل هر ذره ای را که بشکافی در آن ذره ای دیگر است.
می توانید بگویید درخت هم حقیقت ندارد. مجموعه ای است از برگ و شاخه و ... . از قضا مثلا برگ هم حقیقت ندارد. چون مجموعه ای است از ...
اگر با دید مهندسی به این قضیه نگاه کنیم، ما برای بررسی یک پدیده، اجزای کوچکتر را در کنار هم قرار داده و بررسی می کنیم و یک مشخصه برای مجموعه ی کنار هم قرار گرفته ی آن ها بدست می آوریم. از این پس این سیستم را با این مشخصه توصیف کرده و در یک سیستم بزرگ تر استفاده می کنیم.
یعنی این لیبل زدن ها به خاطر سادگی ای که ایجاد می کند ما را قادر می سازد که بتوانیم یک مجموعه را تحلیل کنیم.
نظر شما