جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ۱۸:۴۰
یکم. پنج سالی میشود که نظام نمره دهی برای سالهای آغازین دبستان برافتاده است. آگهی، محل شک است.
دوم. همه ما تحسین دیگران برایمان مهم است. منتهی بعضیمان خودمان را میخواهیم گرانتر بفروشیم ، بعضی تحسینها را خوش نمیداریم. فقط در همین حد.
سوم. فکر میکنم جان کلام شما این است: "نظام تربیتی تحسین کنندهی نخبگان ، اخلاقی نیست. حتی بهداشتی هم نیست." این سخن، بسیار سخن نیکویی است. احسنت.
دوم. همه ما تحسین دیگران برایمان مهم است. منتهی بعضیمان خودمان را میخواهیم گرانتر بفروشیم ، بعضی تحسینها را خوش نمیداریم. فقط در همین حد.
سوم. فکر میکنم جان کلام شما این است: "نظام تربیتی تحسین کنندهی نخبگان ، اخلاقی نیست. حتی بهداشتی هم نیست." این سخن، بسیار سخن نیکویی است. احسنت.
جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ۱۸:۴۴
متاسفانه ما معلمها بعضي وقتها انچنان جنايتي در حق دانش اموزان انجام ميديم كه نميدونم چطوري و كجا بايد جواب رفتارهاي ناجوانمردانه خودمون رو بديم
و چطور با بارفتارهاي نابهنجارخودمون سرنوشت دانش آموز رو عوض ميكنيم
و چطور با بارفتارهاي نابهنجارخودمون سرنوشت دانش آموز رو عوض ميكنيم

جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۱ ۲۰:۶
با سلام....
مثل دوستی خاله خرسه.....مشکل اینجاست که ساختمان جامعه خشت و آجرهای به اندازه استاندارد نیاز داره....
قید مراکز آموزشی را که باید زد....در ایدهآلترین شکل داستان که احیانا تک و توک معلم خوبی هم دربین باشد، تامین معاش درست و درمانی ندارد که بخواهد فراغت و انرژی کار و فعالیت داشته باشد....مگر انرژی عاشقانهاش او را تامین کند...
ممنون
مثل دوستی خاله خرسه.....مشکل اینجاست که ساختمان جامعه خشت و آجرهای به اندازه استاندارد نیاز داره....
قید مراکز آموزشی را که باید زد....در ایدهآلترین شکل داستان که احیانا تک و توک معلم خوبی هم دربین باشد، تامین معاش درست و درمانی ندارد که بخواهد فراغت و انرژی کار و فعالیت داشته باشد....مگر انرژی عاشقانهاش او را تامین کند...
ممنون
شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۱ ۹:۲
سلام
این اتفاق در دوران ابتدائی برای من هم افتاده ، برای اولین بار که معلم اعلام کرد فردا دیکته دارید من با و حشت از خودم پرسیدم مگر میشود چیزی را ازحفظ نوشت از غصه نمی دانستم چیکار کنم سریع تصمیم گرفتم تقلب کنم آن درس را روی کاغذی نوشتم و بردم مدرسه معلم که شروع کرد به گفتن دیکته با ترفندی مداد را روی کاغذ حرکت میدادم از بخت بد تا وسطای درس گفت وحشتی دیگر وجودم را گرفت سریع بلند شده گفتم آقا اجازه من ازبر بودم همه را تند تند نوشتم معلم لبخندی زد و گفت آفرین بیا پای تخته سیاه بنویس (در آن زمان وایت بورد نبود) تا بچه های دیگر هم ببینند هیچی روزگارم سیاه شد از طرف دیگر پدرم هم که در همان مدرسه معلم بود بخاطر شلوغ کاریهای بیش از حدم در خانه چغلیم را به معلم کرده و خواسته بود که گوشزدم کند.آقا معلم گفت هم تقلب می کنی و هم در خانه همه را اذیت می کنی و چند روز پیش هم دیدم که ادای من را در میاوردی ( راست می گفت بنده خدا سوار چوبی شده بودم در برابرش جولان میدادم و به زبان ترکی شعری را به لحن خودش بلند بلند میخواندم ) پرسیدم کی گفته گفت پدرت گفتم پدرم دروغ می گوید ، گفت لابد منهم بدروغ دیدم خلاصه بابت متهم کردن پدرم به دروغ گوئی و تقلب و اذیت خودش حسابی جریمه شدم وماهها گذشت و من همیشه دیکته صفر میشدم تا اینکه یکروز آقا معلم همه کلاس را به سکوت دعوت کرد و گقت امروز فلانی یک جایزه بزرگ دارد بخاطر اینکه کلی پیشرفت کرده و دیکته 3 شده است حال نمی دانم بخاطر تشویق او ویا داشت کم کم باورم میشد که میتوان چیزی را هم از حفظ نوشت پس از آن دیگر از 20 پائینتر نمی آمد انسان در کودکی بیشتر به بازی و شلوغ کردن فکر می کند اما زهر آن تعریف و تمجید ها میماند برای بزرگسالی و الان می بینم آدم بیشتر مورد توجه و سجده خودش است تا دیگران و فکر می کند که دیگران به او توجه دارند چون وقتی کل جامعه اسیر هویت فکریست مسلما هر کسی در این فکراست که چه رفتاری کند تا مورد ستایش دیگری قرار بگیرد بنابراین توجه اش در درجه اول بخودش است نه به دیگری پس همه ( منظور آدمهای اسیر نفس) در این خیال واهی هستند که مورد توجه دیگری اند.
این اتفاق در دوران ابتدائی برای من هم افتاده ، برای اولین بار که معلم اعلام کرد فردا دیکته دارید من با و حشت از خودم پرسیدم مگر میشود چیزی را ازحفظ نوشت از غصه نمی دانستم چیکار کنم سریع تصمیم گرفتم تقلب کنم آن درس را روی کاغذی نوشتم و بردم مدرسه معلم که شروع کرد به گفتن دیکته با ترفندی مداد را روی کاغذ حرکت میدادم از بخت بد تا وسطای درس گفت وحشتی دیگر وجودم را گرفت سریع بلند شده گفتم آقا اجازه من ازبر بودم همه را تند تند نوشتم معلم لبخندی زد و گفت آفرین بیا پای تخته سیاه بنویس (در آن زمان وایت بورد نبود) تا بچه های دیگر هم ببینند هیچی روزگارم سیاه شد از طرف دیگر پدرم هم که در همان مدرسه معلم بود بخاطر شلوغ کاریهای بیش از حدم در خانه چغلیم را به معلم کرده و خواسته بود که گوشزدم کند.آقا معلم گفت هم تقلب می کنی و هم در خانه همه را اذیت می کنی و چند روز پیش هم دیدم که ادای من را در میاوردی ( راست می گفت بنده خدا سوار چوبی شده بودم در برابرش جولان میدادم و به زبان ترکی شعری را به لحن خودش بلند بلند میخواندم ) پرسیدم کی گفته گفت پدرت گفتم پدرم دروغ می گوید ، گفت لابد منهم بدروغ دیدم خلاصه بابت متهم کردن پدرم به دروغ گوئی و تقلب و اذیت خودش حسابی جریمه شدم وماهها گذشت و من همیشه دیکته صفر میشدم تا اینکه یکروز آقا معلم همه کلاس را به سکوت دعوت کرد و گقت امروز فلانی یک جایزه بزرگ دارد بخاطر اینکه کلی پیشرفت کرده و دیکته 3 شده است حال نمی دانم بخاطر تشویق او ویا داشت کم کم باورم میشد که میتوان چیزی را هم از حفظ نوشت پس از آن دیگر از 20 پائینتر نمی آمد انسان در کودکی بیشتر به بازی و شلوغ کردن فکر می کند اما زهر آن تعریف و تمجید ها میماند برای بزرگسالی و الان می بینم آدم بیشتر مورد توجه و سجده خودش است تا دیگران و فکر می کند که دیگران به او توجه دارند چون وقتی کل جامعه اسیر هویت فکریست مسلما هر کسی در این فکراست که چه رفتاری کند تا مورد ستایش دیگری قرار بگیرد بنابراین توجه اش در درجه اول بخودش است نه به دیگری پس همه ( منظور آدمهای اسیر نفس) در این خیال واهی هستند که مورد توجه دیگری اند.
شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۱ ۱۰:۲۷
با سلام
اکثر ما بدون اینکه دقت کنیم و متوجه باشیم با حرفها و عکس العمل مان در مقابل دیگران شرایط و مقدماتی فراهم مینمائیم که شخص در کل جز آسیب چیزی عایدش نمی شود! و این مطلب در مورد کودکان بسیار بیشتر و تاثیر گذار تر است چون کودکان وقتی کم کم حضور خود را در جامعه حس میکنند و ارزشهای این جامعه لعنتی(که من و تو هستیم!) را پذیرا میشوند، الگو پذیر میشوند.
اینگونه مواقع کودکان شدیدا سعی در جلب نظر دیگران و امتیاز دهی دیگران میشوند و چه بسا ذهنا (البته باز به کمک ما!) الگو و اتوریته ای میسازند و تلاش میکنند خود را با وی تطبیق دهند.
در سنین کمتر که هنوز کودک اسیر جامعه و ارزشهای کذایی آن نشده نقش ما مثلا آدم بزرگها بسیار مهم تر است. بسیاری از بیماریهای جسمی و روحی که در سنین نوجوانی و جوانی و غیره بروز میکند ناشی از همان دوران کودکی و برداشتهای کلی وی است.
متاسفانه چیزی که زیاد مشاهده میشود همین بلاهایی ست که ما سر کودکان می اوریم و در واقع برای رقابت خودم با فلانی که بگویم فرزندم در مسابقه نمره و غیره از فرزند تو ، جلوست، و یا به رخ کشیدن نحوه تدریس و یا ددهی ،آنها را دچار و اسیر رقابت و برتری طلبی میکنیم و این احساس میماند و به مرور تبدیل میشود به بدترین عذاب روحی و جسمی جهت ماندگاری تصویر ارائه شده( همان مطلب پادکست درباره کنکور)
این برخوردها و تشویق های ما در هر زمان و سنی هست ولی مسلما تاثیر بدتر آن وقتی ست که از سنین کودکی آغاز میشود. مثال بنده همکاری دارم که همیشه از نظر قدرت و توانایی زیاد و خستگی ناپذیرش در کار کردن زبانزد همه بوده ولی اکنون که سالهاست از کار کرد وی میگذرد بدلیل اینکه میخواهد همان باشد که بوده و دیگران تصویر داده اند ، با وجود کاهش کارآیی باز تلاش و سعی بیشتر از توان میکند و این موضوع آسیب به جسم و روانش زده ولی باز حاضر نیست آنی باشد که هست!!
درست است بقول سان شان عزیز در نهایت این خود شخص است که از تصویرش لذت میبرد ولی من و تو نیز در دادن این تصویر بی تقصیر نبوده و نیستیم...
اکثر ما بدون اینکه دقت کنیم و متوجه باشیم با حرفها و عکس العمل مان در مقابل دیگران شرایط و مقدماتی فراهم مینمائیم که شخص در کل جز آسیب چیزی عایدش نمی شود! و این مطلب در مورد کودکان بسیار بیشتر و تاثیر گذار تر است چون کودکان وقتی کم کم حضور خود را در جامعه حس میکنند و ارزشهای این جامعه لعنتی(که من و تو هستیم!) را پذیرا میشوند، الگو پذیر میشوند.
اینگونه مواقع کودکان شدیدا سعی در جلب نظر دیگران و امتیاز دهی دیگران میشوند و چه بسا ذهنا (البته باز به کمک ما!) الگو و اتوریته ای میسازند و تلاش میکنند خود را با وی تطبیق دهند.
در سنین کمتر که هنوز کودک اسیر جامعه و ارزشهای کذایی آن نشده نقش ما مثلا آدم بزرگها بسیار مهم تر است. بسیاری از بیماریهای جسمی و روحی که در سنین نوجوانی و جوانی و غیره بروز میکند ناشی از همان دوران کودکی و برداشتهای کلی وی است.
متاسفانه چیزی که زیاد مشاهده میشود همین بلاهایی ست که ما سر کودکان می اوریم و در واقع برای رقابت خودم با فلانی که بگویم فرزندم در مسابقه نمره و غیره از فرزند تو ، جلوست، و یا به رخ کشیدن نحوه تدریس و یا ددهی ،آنها را دچار و اسیر رقابت و برتری طلبی میکنیم و این احساس میماند و به مرور تبدیل میشود به بدترین عذاب روحی و جسمی جهت ماندگاری تصویر ارائه شده( همان مطلب پادکست درباره کنکور)
این برخوردها و تشویق های ما در هر زمان و سنی هست ولی مسلما تاثیر بدتر آن وقتی ست که از سنین کودکی آغاز میشود. مثال بنده همکاری دارم که همیشه از نظر قدرت و توانایی زیاد و خستگی ناپذیرش در کار کردن زبانزد همه بوده ولی اکنون که سالهاست از کار کرد وی میگذرد بدلیل اینکه میخواهد همان باشد که بوده و دیگران تصویر داده اند ، با وجود کاهش کارآیی باز تلاش و سعی بیشتر از توان میکند و این موضوع آسیب به جسم و روانش زده ولی باز حاضر نیست آنی باشد که هست!!
درست است بقول سان شان عزیز در نهایت این خود شخص است که از تصویرش لذت میبرد ولی من و تو نیز در دادن این تصویر بی تقصیر نبوده و نیستیم...
یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ۲۱:۱۳
سلام دوستان. جلسه ای که دیشب آقای پانویس برگزار کردند را من از دست دادم. لطفا اگر کسی آنرا ظبط کرده برایم بفرستد:
delbar72@gmail.com
---
دلبر عزیز، این جلسات ضبط نمی شوند.
جلسه بعدی ایشالله شرکت کن.
delbar72@gmail.com
---
دلبر عزیز، این جلسات ضبط نمی شوند.
جلسه بعدی ایشالله شرکت کن.
دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ ۲۲:۳۵
ترو خدا من هم جلسه میخوام

سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۲ ۲۳:۴۵
منم می خوام توی این جلسات شرکت کنم.
من نمیدونم دلیل دقیق اینکه شما کار این معلم رو اشتباه میدونید چیه؟ یعنی میدونم اما واقعا متوجه نمیشم چرا این منجر به اون فاجعه ای که گفتید میشه؟!
خلاصه فکر می کنم اینطوری هر کاری که یه معلم می کنه ممکنه منجر به فاجعه بشه!خلاصه معلمی شغل دشواری هست
یعنی اصلا نباید بچه رو تشویق کرد؟یعنی راه تشویق غلط بوده؟
خب یه بچه که درسش ضعیفه رو چطوری میشه تشویقش کرد که بهتر بشه؟
من نمیدونم دلیل دقیق اینکه شما کار این معلم رو اشتباه میدونید چیه؟ یعنی میدونم اما واقعا متوجه نمیشم چرا این منجر به اون فاجعه ای که گفتید میشه؟!
خلاصه فکر می کنم اینطوری هر کاری که یه معلم می کنه ممکنه منجر به فاجعه بشه!خلاصه معلمی شغل دشواری هست
یعنی اصلا نباید بچه رو تشویق کرد؟یعنی راه تشویق غلط بوده؟
خب یه بچه که درسش ضعیفه رو چطوری میشه تشویقش کرد که بهتر بشه؟
شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۴ ۶:۲۵
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است ! اکبر اکسیر
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است ! اکبر اکسیر
نظر شما