یلدا
۱۰؍۱؍۱۳۹۲ ۲۲:۴۶
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
شوکو فیل
۱۱؍۱؍۱۳۹۲ ۰:۳
گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا، شكل دگر خنديدن
به صدف مانم، خندم چو مـــرا درشكننــــــد
كارِ خامان بود از فتح و ظفر خنديدن!
tabkom
۱۱؍۱؍۱۳۹۲ ۹:۴
گنج می‌جو در همه ویرانه‌ها

در داستانها و افسانه‌های قدیمی همیشه گنج را در ویرانه مخفی می‌کرده‌اند تا از دسترس اغیار دور بماند و ظن و گمان بدخواهان و سارقین از محل دفن آن منحرف شود و یا بر روی گنج ماری بزرگ با نیشی مرگبار به نگهبانی چنبره می‌زده تا آنرا از دستبرد مصون دارد، مار می‌تواند سمبل نفس باشد که تا بر آن غلبه نکنی و آنرا از سر راه برنداری امکان رسیدن به آن گنج معنوی را به دست نخواهی آورد.....
ویرانه هم نماد بنیان و بنای تن و خود و نفس است که تا آنرا ویران نکنی صاحب گنج وجود خود نخواهی شد....

در حکایتی قدیمی چنین آورده شده که پدری متمول برای تنها فرزند پسر خود مال فراوانی به ارث گذاشت...اما چون به حال پسر بینا بود و می‌دانست که قدر این مال ثروت را نخواهد دانست و آنرا صرف عیاشی و دوست‌بازی خواهد کرد، هنگام مرگ پسر را به بالین خواست و توصیه کرد: میدانم که تو این مال و ثروت را چنان که تا به حال منش و روش تو بوده نفله خواهی کرد و عاقبتی نخواهی داشت پس من از تو تنها یک درخواست دارم و آن این است که در قبال مال فراوانی که برای تو به ارث می‌گذارم این خانه که یادگار اجدادی ما می‌باشد را حفظ کنی و به تاراج ندهی و دیگر اینکه وقتی تمام این دارایی را از دست دادی و به دریوزگی و فقر و ناداری گرفتار شدی و در اوج ناامیدی خواستی خودت را از قید حیات خلاص کنی به فلان اطاق این عمارت بروی و از طناب دار مخصوصی که به تیر درگاه اطاق بسته‌ام خود را آویزان کن تا از قید زندگی فلاکت‌بار خود رها شوی....

ادامه دارد...
tabkom
۱۱؍۱؍۱۳۹۲ ۹:۴
ادامه...

پسر این آخرین درخواست پدر رو به موت را شنید و به او قول داد که به خواسته او عمل کند و پیرمرد با خیالی آسوده از این عهد و پیمان روی در نقاب خاک کشید و از دار دنیا رحلت کرد......
چند سالی نگذشت که بنابر پیش‌بینی پدر، پسر، مال میراثی را به تدریج از دست داد و حاصل، پایانی آکنده از پشیمانی بود و عبرت که چرا یک عمر به نصایح پدر توجه نکرده و قدر فرصت عمر و جوانی را ندانسته بوده.....چه فایده که آخرین توشه و مایملک که ارث پدری بوده را هم در راه این ندانم‌کاری و اشتباه فنا کرده بود و گرفتار وضعی چنان وخیم شده بود که تنها راه خلاصی را مرگ خود و رها شدن از این ادبار و بدبختی می‌دانست پس بنابر قولی که به پدرش داده بود به اطاقی که طناب دار بر تیر درگاه آن بسته شده بود می‌رود و به قصد خودکشی طناب دار را به گردن انداخته و خود را رها می‌کند.....که یکباره بر اثر سنگینی وزن بدنش تیر درگاه از جا در می‌رود و دیوار سردر پایین می‌ریزد و همراه با آن، بارانی از سکه‌های طلا بر سر او باریدن آغاز می‌کند و پسر که از مرگ استقبال کرده بود، با این گنج،  دوباره صاحب ثروت فراوانی می‌شود و به حکمت حرفها و توصیه‌های پدر پی می‌برد و از آن پس به درستی و سلامت به زندگی ادامه می‌دهد......
امین
۱۱؍۱؍۱۳۹۲ ۱۵:۵۵
سلام

هزلها گویند در افسانه ها
گنج میجو در همه ویرانه ها
هزل تعلیم است آن را جد شنو
تو مشو بر ظاهر هزلش گرو

حتی از زندگینامه ها میشود بهره برد!

بوی صدق و بوی کذب گول‌گیر
هست پیدا در نفس چون مشک و سیر
بانگ حیزان و شجاعان دلیر
هست پیدا چون فن روباه و شیر
یا زبان هم‌چون سر دیگست راست
چون بجنبد تو بدانی چه اباست
از بخار آن بداند تیزهش
دیگ شیرینی ز سکباج ترش

ممنون
🌹
۱۲؍۱؍۱۳۹۲ ۲۰:۳
هزل و غیر هرل یکی است، چشم و دل بینا لازم است و بس.
نظر شما
😊
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد