یلدا
سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۲ ۱۴:۵۵
باسلام
در مورد تصاویر از افراد،مسلما چون مرکز زیبایی از دید خیلی ها ، چهره و رخ افراد است ،بدون شک تصویر صورت و چهره مهم است و بستگی به سلیقه افراد توام اندام و غیره.
یعنی چون ما انسانها جمیعا زیبایی طالبیم در مورد افراد مختلف برای پیدا کردن این زیبائی ، از چهره و سیما و بالطبع ظاهر افراد ، بهره می جوئیم که خود بر اساس ریشه لذت طلبی ما انسانهاست.
در مورد بحث بعد که واقعا جالب است این است که در هر زمان و دوره ای بنا به دید کلی ما، بدلیل تغییراتی که در رفتار و گفتار و کردار انسانها پیش می آید و با زمان مانوس است و اسیر تحول و دگرگونی و مورد نیاز و علاقه جامعه! ، نگرش هم متفاوت خواهد بود!
بقول شما ، زمانی علم و دانش بشر بدلیل نیاز آن دوره از زمان زیست بشر، مهمتر از سایر ابعاد ، مد نظر و مورد توجه اعم قرار میگرفته است.
زمانی هنر ،چه موسیقی چه ترسیمی و چه غیر و حتی در زمانهای دورتر که بشر برای برخ کشیدن توانایی و برتری های هم ،دست به سحر و جادو میزده و جلب توجه میکرده .
در کل بنا به هر دوره ای ، دید مقایسه ای و مسابقه ای انسانها نیز متفاوت بوده و هست.
کلا چون سیر تکاملی آدمیزاد! به گونه عجیب و غریب یست یعنی هر چه به اصطلاح میگذرد، اسارت ما در هویت ساختگی ذهن و فکر بیشتر و مستحکم تر می گردد، لذا مرکز توجه ، به تعابیر و هویت و شخصیت های کاذب و ساختگی بشر، معطوف می شود.
برای من در حال حاضر ، به اصطلاح شخصیت اجتماعی تو بسیار مهمتر است تا اینکه قد و قواره ات چقدر است یا عنوان و رتبه جنابعالی مهمتر است از اینکه مثلا شنوایی و بینائی تو چطور است!!
برای من اسیر این اجتماع خیلی مهم است که مثال داروی اعصاب و روان مصرف نکنی ولی اگر باز  برای مثال کم خونی داشته باشی یا ناراحتی گوارشی  داشته باشی و مجبور باشی یک عمر داروهائی برایشان مصرف کنی مهم نیست!
جامعه دیدی به من داده که فکر و اعمال مطابق با اعمال رایج اجتماع را پذیرا باشم و بس و در غیر این صورت با زدن انگ روان پریش و غیره ، آن را مورد نکوهش قرار می دهیم.
البته تمامی اینها در مورد من انسان اسیر هویت فکری و دید و برداشت من اسیر تعابیر اجتماعی ست و گرنه منظور ندید گرفتن بعضی از بیماریهای جسمی و روانی نمی باشد.
شوکو فیل
سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۲ ۱۵:۴۶
سیزده را همه عالم به در از شهر کنند

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم...


شهریار
هم‌گریز
سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۲ ۲۰:۳۲
موضوع بسیار جالب و قابل تأملی است. اگر کمی دقیق‌تر شویم می‌بینیم که هیچ‌وقت به کسی نمی‌گوییم من مشکل روانی دارم و باید فکری برای درمان آن بکنم، اما معمولاً ابایی از این نداریم که بگوییم افسرده هستم یا در رابطه‌ام با فلان کس آسیب روحی دیده‌ام و مثلاً باید به روانشناس مراجعه کنم (بگذریم از این که از هر 1000 روانشناس شاید یکی‌شان "واقعاً" ریشه افسردگی را به انسان نشان دهد و 999 تای بقیه آدم را سر کار می‌گذارند.). غرضم این است که در بین نمودهای مختلف بیماری روان، بعضی از آنها برایمان مثل بیماری جسمی هستند و از ابراز آنها احساس شرم نمی‌کنیم. فکر می‌کنم اینها آن دسته از نمودها هستند که ما را مظلوم و بی‌تقصیر نشان می‌دهند.

اگر از موضوع اصلی خارج نشویم، این را هم بگویم که فکر نمی‌کنم این که افراد را از روی چهره‌شان می‌شناسیم و معرفی می‌کنیم کاملاً به این موضوع ربط داشته باشد (کاملاً بی‌ربط هم نیست). به نظرم دلیل اصلی‍ش این است که در ترکیب صورت انسان ظرافت‌های بسیاری وجود دارد که مجموعه آنها، به خاطر سپردن و تشخیص چهره را برای مغز آسان‌تر از سایر قسمت‌های بدن می‌کند. بچه هم در هفته‌های اول زندگی، والدینش را از چهره‌شان می‌شناسد.
جاوید
سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۲ ۲۳:۵۵
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
morteza.deyanatdar
چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۲ ۱:۲۴
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

سلام جناب پانویس
امیدوارم که شما هم سیزده بدرتان بدر شده باشد، از ما که بدر شد آنهم چه بدری!
اما آنجا که گفته بودی "امان از این مرکز!" اشاره به کدام مرکز کرده بودید؟!
راستش را بخواهید مرکزی هم داریم که در همیشۀ دوران مرکز بوده و اگر کسی اهانتی به آن مرکز می نمود(یا بنماید)مرکز مذکورش را را بر مرکز مغزش می کشند(یا می کوبند)؛ این در حالی است که حتی اگر مرکز اقوامش (خواهر، مادر،.. و حتی ایل و تبار گذشته و آینده اش را) اهانت بکنند چنان بر آشفته می شود که مرکزش جر ! می خورد . دیگر زیاده عرضی نیست .
مرکز عالی مستدام  
همین!!!
tabkom
چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۲ ۱۲:۲۰
سر انسان محل و پایگاه چهارحس بینایی شنوایی و بویایی و چشایی و اگر لبها را هم عضوی حساس در نظر بگیریم نماینده یی معتبر برای حس لامسه است که پنجمین حس میباشد.....آنچنانکه بوسیدن از همه لحاظ یکی از مهمترین نمادهای گویا در روابط انسانی به لحاظ فرهنگی و روابط اجتماعی و آداب و رسوم مادی و معنوی میباشد....
همچنین آثاری که با حالات مختلف روحی و روانی با همکاری و هماهنگی چشمها که عضوی متحرک و گویا میباشد، در چهره پدید میآید همه با هم مرکزیتی زنده و گویا را ایجاد میکنند که دم دست ترین منطقه را برای شناسایی و آشنایی با دیگران ایجاد میکند تا جایی که ذهن انسان هم چهره را به عنوان اصلی ترین منطقه برای نمایش خود در نظر میگیرد....و البته همچون وسایلی دیگر که میشود استفاده ای به جا و مثبت از آن کرد، این امکان هم وجود دارد که به عنوان دستاویزی برای طرح نقشه ها و سلطه منیت ذهنی مورد استفاده منفی قرار بگیرد.
علي
چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۲ ۱۲:۴۷
مغز هم احتمالا يك نوع غده است كه هم برون ريز است و هم درون ريز ....
سعید
چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۲ ۱۴:۵۹
من به کمک فکرم از خود( هویت) ساختم و بازوی محرک فکرم عضویست که در سرم قرار دارد .هویت من تشکیل شده از عنوان من ،مذهب من، عقاید من، خانواده من سرمایه من،کشور من، شهر من و...و اینجاست که این عضو از بدن برای من مهم تلقی میشود چون با کمک گرفتن (به اشتباه) از آن،  تمامی این چیز ها  را تجزیه کرده و برای خود قرار داده ام. اهانت به ساحت مقدس روان اهانت به تمام این تعلقات هم محسوب میشود.
شوكوفيل
پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۲ ۲:۱۸
سعيد عزيز
بسيار بسيار زيبا گفته اي
ممنون
نگار
جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۹۲ ۱۷:۵۲
عرض کنم که چشم قسمتی از مغز است و با دادن بعد به اشیا عمق خاصی به آنچه میبیند داده و حتی آنچه نمیبیند (مثلا چیزی پشت درخت در شب) را حس میکند.  در ادوار مختلف اهمہت از حس بویایی به حس شنوایی و اکنون حس بینایی رسیده است و چهره، تنها قسمتی از بدن است که غالبا پوشیده نیست، اما فکر میکنم منظور آقای پانویس دادن هویت فردی از طریق چهره است  و نه شناخت فرد.
م
جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۹۲ ۲۲:۲۱
آقای پانویس لطفن این مقاله را بخوانید و نظرتان را بنویسید. آن را در قسمت کوانتوم و عرفان نیز قرار دادم:
http://www.uploadbaz.com/vjd5oorjyynn
سان شان
شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۲ ۱۱:۵۰
سلام
بنظرم چون چهره انسان با ویژگی هائی که دارد بعنوان یک واقعیت بیشتر از سایر اعضای بدن عامل شناسائی و تفاوت افراد از یکدیگر است بدلیل وجود مرکزی بنام "من" در ذهن بیشتر مورد توجه این مرکزقرار گرفته و وسیله ای برای مقایسه و تمایز و برتری اشخاص از یکدیگر شده است همانطور که انسان اسیر هویت فکری بجای دیدن واقعیت قرص و مواد مخدر و آثار مطلوب و نا مطلوبی که از خود در ارگانیسم انسان بجای میگذارند تعبیر آنها را بعنوان "قرصی" و "شیره ای" می بیند سر و مغزوچهره انسان را هم وسیله تعین و جدائی آدمها گرفته است در حالیکه ذات انسان بی سر و پاست.
ساحل آرام
شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۲ ۱۳:۴۶
سلام
نمیدونم چقدر مربوطه ولی با خوندن این پست یاد یک دیالوگی از فیلم حسن کچل ساخته علی حاتمی افتادم. اونجا که دیو در جواب حسن که میپرسه چرا به گوسفندها حمله می کردی، میگه من نبودم دستم بود... . حسن میگه: چرا دستت را نکندی؟ دیو جواب میده: دستم مال سرم بود! و وقتی حسن میگه چرا سرتو نکندی؟ میگه: سر چیچیه کله کدو؟ کله من، منم دیگه! کله تو تویی دیگه! من نمیذاشت! سر نمیذاشت!

---
جالب بود.
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد