سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۲ ۱۵:۹
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
یا ابرفضل !
دوباره پانویس نیمیدونم اِز کدوم دنده بلند شده آآآ جُف دو تا پاشو کرده تو کفش مرتضی، اِگه میخای دیگه ریخت ما را نبینی پس تو هم اینقد پستای جور واجور نَیذار آآ دلی ما را آب نکن؛ ای ناقلا نکُنه تو وم دنبالی چیزی هسسی یا میخای ما را به شیکر خوردن بندازی؟ هان؟
همین!!!
مرتضی میگه:
یا ابرفضل !
دوباره پانویس نیمیدونم اِز کدوم دنده بلند شده آآآ جُف دو تا پاشو کرده تو کفش مرتضی، اِگه میخای دیگه ریخت ما را نبینی پس تو هم اینقد پستای جور واجور نَیذار آآ دلی ما را آب نکن؛ ای ناقلا نکُنه تو وم دنبالی چیزی هسسی یا میخای ما را به شیکر خوردن بندازی؟ هان؟
همین!!!

سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۲ ۱۵:۴۱
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
همو که گفته است:
"لن تنالو البر حتی تنفقوا مما تحبون" ("هرگز به (حقیقت) نیکوکاری نمیرسید مگر اینکه از آنچه دوست میدارید، انفاق کنید."
در جایی دیگر هم گفته است:
وَسَارِعُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ ﴿١٣٣﴾
و شتاب کنید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان؛ و بهشتی که وسعت آن، آسمانها و زمین است؛ و برای پرهیزگاران آماده شده است. (۱۳۳) سورة آل عمرانه
همین!!!
مرتضی میگه:
همو که گفته است:
"لن تنالو البر حتی تنفقوا مما تحبون" ("هرگز به (حقیقت) نیکوکاری نمیرسید مگر اینکه از آنچه دوست میدارید، انفاق کنید."
در جایی دیگر هم گفته است:
وَسَارِعُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ ﴿١٣٣﴾
و شتاب کنید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان؛ و بهشتی که وسعت آن، آسمانها و زمین است؛ و برای پرهیزگاران آماده شده است. (۱۳۳) سورة آل عمرانه
همین!!!

سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۲ ۱۶:۱۰
هله من خموش كردم برسان دعا و خدمت جه كند كسي كه در كف به جز از دعا ندارد
سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۲ ۱۷:۷
رابطه مطلب با عنوان چیست؟!!
سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۲ ۱۹:۳۴
به قول شما وقتی بخواهی در مذمت کتاب خواندن و بیفایدگی مطالعه (مثل اینکه به راستی هیچ فایدهای نداره این کتاب خواندن؟!!) انتشار عقیده و نظر کنی، هیچ راهی به جز نوشتن کتاب نداری و باید یک کتاب بنویسی و این عقیده را به اطلاع دیگران برسانی....
ما هم به این بهانه اینجا سر میزنیم و کسب انرژی میکنیم تا نفس خود را سر پا بداریم.....
اما به راستی که ریختن همه اضافات برای رهایی ترس دارد....باید از چیزهای کوچکتر شروع کرد....بعد موارد بزرگتر و بزرگتر...به نظر من مرگ جسمانی از خیلی از این ریختنها راحتتره.....به قول سیاسیکارای زمان شاه، آرزوی شهادت و جان دادن در راه آرمان، در زمانی که نیاز به بودن و مبارزه کردن الزامیه، یک جور فرصتطلبی ریاکارانه است.....
وقتی به عمق هیچ بودن نگاه بشه یک همه چیز بودن و با همه بودن و برای همه بودن درش نهفته است....مثل خدا که میگویند در همه جا هست و در هیچ کجا نیست.....اینچنین حتی برای نزدیکترینها و دوستترینها هم بهتر و بیشتر حقیقت داری....و به درد خواهی خورد....
چون نور، كه از مهر جدا هست و جدا نيست
عالم همه آياتِ خدا هست و خدا نيست
ما پرتوِ حقيم و نه اوييم و هم اوييم
چون نور كه از مهر جدا هست و جدا نيست
در آينه بينيد اگر صورتِ خود را
آن صورتِ آيينه شما هست و شما نيست
هر جا نگرى جلوهگهِ شاهد غيبى است
او را نتوان گفت كجا هست و كجا نيست
اين نيستىِ هستنما را به حقيقت
در ديده ما و تو بقا هست و بقا نيست
جانِ فلكى را، چو رهيد از تن خاكى
گويند گروهى كه فنا هست و فنا نيست
هر حكم كه او خواست براند به سرِ ما
ما را گر از آن حكم رضا هست و رضا نيست
از جانبِ ما شكوه و جور از قبلِ دوست
چون نيك ببينيم روا هست و روا نيست
كو جرأت گفتن كه عطا و كرم او
بر دشمن و بر دوست چرا هست و چرا نيست
درويش كه در كشور فقرست شهنشاه
پيش نظر خلق گدا هست و گدا نيست
بىمهرى و لطف از قبلِ يار به عبرت
از چيست ندانم كه روا هست و روا نيست
عبرت نائينى
ما هم به این بهانه اینجا سر میزنیم و کسب انرژی میکنیم تا نفس خود را سر پا بداریم.....
اما به راستی که ریختن همه اضافات برای رهایی ترس دارد....باید از چیزهای کوچکتر شروع کرد....بعد موارد بزرگتر و بزرگتر...به نظر من مرگ جسمانی از خیلی از این ریختنها راحتتره.....به قول سیاسیکارای زمان شاه، آرزوی شهادت و جان دادن در راه آرمان، در زمانی که نیاز به بودن و مبارزه کردن الزامیه، یک جور فرصتطلبی ریاکارانه است.....
وقتی به عمق هیچ بودن نگاه بشه یک همه چیز بودن و با همه بودن و برای همه بودن درش نهفته است....مثل خدا که میگویند در همه جا هست و در هیچ کجا نیست.....اینچنین حتی برای نزدیکترینها و دوستترینها هم بهتر و بیشتر حقیقت داری....و به درد خواهی خورد....
چون نور، كه از مهر جدا هست و جدا نيست
عالم همه آياتِ خدا هست و خدا نيست
ما پرتوِ حقيم و نه اوييم و هم اوييم
چون نور كه از مهر جدا هست و جدا نيست
در آينه بينيد اگر صورتِ خود را
آن صورتِ آيينه شما هست و شما نيست
هر جا نگرى جلوهگهِ شاهد غيبى است
او را نتوان گفت كجا هست و كجا نيست
اين نيستىِ هستنما را به حقيقت
در ديده ما و تو بقا هست و بقا نيست
جانِ فلكى را، چو رهيد از تن خاكى
گويند گروهى كه فنا هست و فنا نيست
هر حكم كه او خواست براند به سرِ ما
ما را گر از آن حكم رضا هست و رضا نيست
از جانبِ ما شكوه و جور از قبلِ دوست
چون نيك ببينيم روا هست و روا نيست
كو جرأت گفتن كه عطا و كرم او
بر دشمن و بر دوست چرا هست و چرا نيست
درويش كه در كشور فقرست شهنشاه
پيش نظر خلق گدا هست و گدا نيست
بىمهرى و لطف از قبلِ يار به عبرت
از چيست ندانم كه روا هست و روا نيست
عبرت نائينى
چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۲ ۱:۱۹



چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۲ ۵:۲۲
بموقع بود برایم.
ممنون.

ممنون.

چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۲ ۸:۱




چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۲ ۹:۳۲
این پست را در فیس بوک از هومن (جناب سهتار) دیدم به نظرم رسید با این یادداشت هماهنگ باشد :
it is the space within that gives it value.
Place doors and windows in a house;
it is the opening that brings light within.
Set spokes within a wheel;
it is the emptiness of the hub that makes them useful.
Play notes on an instrument;
It is the silence between then notes that creates the music.
Be the space at the center.
Be nothing,
and you will have everything to give.
گل رس یا خاک رس را به صورت یک ظرف (کوزه) شکل بده،
فضای داخل آن است که به آن ارزش میدهد....
درها و پنجره های را میان دیوارها بگذار
آن خالی میان دیوارهاست که نور را به ارمغان می آورد
آن پره چرخ ها را میان چرخ بگذار
آن فاصلۀ میان آنهاست که چرخ را ماهیت میبخشد
ندایی را در چنگ بنواز
آن سکوت میان صداهاست که موسیقی را می آفریند
پس، هیچ باش -
همیشه در مرکز
تا از هیچ تو،
همه چیز میسر شود
it is the space within that gives it value.
Place doors and windows in a house;
it is the opening that brings light within.
Set spokes within a wheel;
it is the emptiness of the hub that makes them useful.
Play notes on an instrument;
It is the silence between then notes that creates the music.
Be the space at the center.
Be nothing,
and you will have everything to give.
گل رس یا خاک رس را به صورت یک ظرف (کوزه) شکل بده،
فضای داخل آن است که به آن ارزش میدهد....
درها و پنجره های را میان دیوارها بگذار
آن خالی میان دیوارهاست که نور را به ارمغان می آورد
آن پره چرخ ها را میان چرخ بگذار
آن فاصلۀ میان آنهاست که چرخ را ماهیت میبخشد
ندایی را در چنگ بنواز
آن سکوت میان صداهاست که موسیقی را می آفریند
پس، هیچ باش -
همیشه در مرکز
تا از هیچ تو،
همه چیز میسر شود
چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۲ ۹:۴۶
سلام
بسیار وصف حال است و آدم متوجه می شود چگونه "خود" از هر چیز هویت می سازد، اما خوب این ارگانیسم که فقط "خود" نیست که سرسری به این دکان معنوی سر زده باشد بلکه یک مشتری مایه داری هم در آن هست که سرمایه اش همین "خود" است که وبال جانش شده و میخواهد آنرا وانهد، درست است که اینجا هم "خود" زودی می پرد وسط تا اینبار از معنویت لباس هویت بدوزد حتی وقتی این مطلب را خواند فوری گفت "آهان دیدی خودت هم داشتی این چند روزبه این موضوع فکر میکردی پس باید از این مطالب و از اینجاهم بگذری" ،تا یک جور دیگر خودش را مطرح کرده باشد چرا که انسان اگر در آگاهی باهر اندازه و عمق و وسعتی که باشد دست به هر کاری که بزند دیگر به آن فکر نمی کند ، در موردش قضاوت نمی کند ، به نیک و بد کارهایش نمی اندیشد ، ذات و خرد انسان که اهل ملامت و اندیشه و فکرهای زائد نیست بلکه آنرا ، خود را همینطور که هست می پذیرد و رهایش می کند ، تسلیم و راضی است ، همینقدر که آدم بتواند در همه حال شاهد و ناظر حرکات ذهن اش باشد، شاهد اینکه چگونه "خود" از هر فرصتی ، حتی از معنویت و عرفان و خودشناسی که برای زدودن و وانهادن "خود" است برای زنده نگهداشتن خود استفاده می کند تا یک هستی روانی دیگری از نوع معنوی اش بسازد، خوب است. اگر این حرفها هم توجیهات "من" است پس جان برادر هر چه میخواهید بگوئید اما مرا از این در مرانید.
"خود" مادی چیست که معنوی بودنش چه باشد
بسیار وصف حال است و آدم متوجه می شود چگونه "خود" از هر چیز هویت می سازد، اما خوب این ارگانیسم که فقط "خود" نیست که سرسری به این دکان معنوی سر زده باشد بلکه یک مشتری مایه داری هم در آن هست که سرمایه اش همین "خود" است که وبال جانش شده و میخواهد آنرا وانهد، درست است که اینجا هم "خود" زودی می پرد وسط تا اینبار از معنویت لباس هویت بدوزد حتی وقتی این مطلب را خواند فوری گفت "آهان دیدی خودت هم داشتی این چند روزبه این موضوع فکر میکردی پس باید از این مطالب و از اینجاهم بگذری" ،تا یک جور دیگر خودش را مطرح کرده باشد چرا که انسان اگر در آگاهی باهر اندازه و عمق و وسعتی که باشد دست به هر کاری که بزند دیگر به آن فکر نمی کند ، در موردش قضاوت نمی کند ، به نیک و بد کارهایش نمی اندیشد ، ذات و خرد انسان که اهل ملامت و اندیشه و فکرهای زائد نیست بلکه آنرا ، خود را همینطور که هست می پذیرد و رهایش می کند ، تسلیم و راضی است ، همینقدر که آدم بتواند در همه حال شاهد و ناظر حرکات ذهن اش باشد، شاهد اینکه چگونه "خود" از هر فرصتی ، حتی از معنویت و عرفان و خودشناسی که برای زدودن و وانهادن "خود" است برای زنده نگهداشتن خود استفاده می کند تا یک هستی روانی دیگری از نوع معنوی اش بسازد، خوب است. اگر این حرفها هم توجیهات "من" است پس جان برادر هر چه میخواهید بگوئید اما مرا از این در مرانید.
"خود" مادی چیست که معنوی بودنش چه باشد
چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۲ ۱۰:۳۶
با این صحبتهای آقای پانویس در یک بن بست قرار می گیرم. بن بستی که منجر به این خواهد شد که کاسه چه کنم چه کنم را باید در دست گرفت. اگر این فرضیه و نظریه آقای پانویس که ادله ای از مولوی و .. .آن را همراهی میکنند را پذیریم منجر به این خواهد شد که اصولا خودشناسی و یا عرفان آموختنی نیست که با تمرین کردنء مهارت در ان افزایش یابد. برای مثال مثل مهارت رانندگی نیست که ابتدا با تمرین و ممارست و تلاش سیستم عصبی مغز وارد مرحله ای شود که عمل رانندگی به صورت ناخوداگاه انجام گردد ما ممکن است ساعتها رانندگی کنیم بودن اینکه در عمل رانندگی حضور داشته باشیم.
اما آیا روند خودشناسی و رهایی نیز به همین صورت است؟ این طور که از صحبتهای آقای پانویس برداشت می شود خیر؟ پس چه باید کرد؟
شاید باید نیرویی از بیرون بیاید و رهایی یکباره اتقاق بیافتد. ظاهراّ برای بیشتر بزرگان عرفان که ما می شناسیم چنین شده است... نگاهی به زندگینامه آنها بیندازیم.
اما آیا روند خودشناسی و رهایی نیز به همین صورت است؟ این طور که از صحبتهای آقای پانویس برداشت می شود خیر؟ پس چه باید کرد؟
شاید باید نیرویی از بیرون بیاید و رهایی یکباره اتقاق بیافتد. ظاهراّ برای بیشتر بزرگان عرفان که ما می شناسیم چنین شده است... نگاهی به زندگینامه آنها بیندازیم.
چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۲ ۱۳:۴۴
سلام
عریان شدن، چه مفهوم زیبای!!
می فرماید
تا زخود افزون گریزم در خودم محبوستر
تا گشایم بند از پا بسته بینم پای من
با تست مراد از چه روی هر سو تو
او تست ولی باو میگو تو
اوئی و توئی ز احولی میخیزد
چون دیده شود راست تو اوئی او تو
ممنون

عریان شدن، چه مفهوم زیبای!!
می فرماید
تا زخود افزون گریزم در خودم محبوستر
تا گشایم بند از پا بسته بینم پای من
با تست مراد از چه روی هر سو تو
او تست ولی باو میگو تو
اوئی و توئی ز احولی میخیزد
چون دیده شود راست تو اوئی او تو
ممنون

چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۲ ۱۵:۸
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
گر چه گفتم این سخن حای دگر
شد مناسب بهر این پست و نظر
بیا تا کنیم اهتمام ای عمو
به آگاهی و احتما مو به مو
خلاصه بگویم که راه نجات
چه باشد از این نفس بس تو به تو
کنون آنچه بر من شد از مثنوی
تو از شعر من بشنو و اعملو
بود اینکه اول چه خوش بشنوی
تو از فطرت خویشتن که ارجعو
کمی حال و روز سیه بنگری
شوی منفعل از خودت و ارحمو
پس از این ز درگیری فکر و جان
نما احتما یعنی که اتقو
کنون چونکه آگه شدی خوش نشین
تماشا کن و بگذر و انفقو
چو این نکته گفتی تو ای مرتضی
تو را گویدت حق که هان انصتو
همین!!!
مرتضی میگه:
گر چه گفتم این سخن حای دگر
شد مناسب بهر این پست و نظر
بیا تا کنیم اهتمام ای عمو
به آگاهی و احتما مو به مو
خلاصه بگویم که راه نجات
چه باشد از این نفس بس تو به تو
کنون آنچه بر من شد از مثنوی
تو از شعر من بشنو و اعملو
بود اینکه اول چه خوش بشنوی
تو از فطرت خویشتن که ارجعو
کمی حال و روز سیه بنگری
شوی منفعل از خودت و ارحمو
پس از این ز درگیری فکر و جان
نما احتما یعنی که اتقو
کنون چونکه آگه شدی خوش نشین
تماشا کن و بگذر و انفقو
چو این نکته گفتی تو ای مرتضی
تو را گویدت حق که هان انصتو
همین!!!

پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۲ ۰:۴۷
سلام
من یکی که کلا تو کارِ نشدنم نه شدن!..شاید چون رهایی ازین خودِ چسبناک رو خیلی دور از تصور میبینم.اینجا میام برای این حالتِ جذاب هِی زَنندگیش! احتیاج داریم هی هُلمان بدهند..یا شاید بقول آقای تبکم می آییم "خودمان" را سرپانگه داریم..بعید نیست!
حتی آنهایی که میخواهند خودکشی کنند هی طفره میروند یا یک طوری این کار را میکنند که زیاد نمیرند یا زود به دادشان برسند... چه برسد به ما که میخواهیم خودمان را بکشیم... بخدا حق داریم طفره برویم انقد به ما گیر ندهید!
من یکی که کلا تو کارِ نشدنم نه شدن!..شاید چون رهایی ازین خودِ چسبناک رو خیلی دور از تصور میبینم.اینجا میام برای این حالتِ جذاب هِی زَنندگیش! احتیاج داریم هی هُلمان بدهند..یا شاید بقول آقای تبکم می آییم "خودمان" را سرپانگه داریم..بعید نیست!
حتی آنهایی که میخواهند خودکشی کنند هی طفره میروند یا یک طوری این کار را میکنند که زیاد نمیرند یا زود به دادشان برسند... چه برسد به ما که میخواهیم خودمان را بکشیم... بخدا حق داریم طفره برویم انقد به ما گیر ندهید!
پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۲ ۲:۱۵
آقای پانویس این طرز فکر شما به اندازه ی طرز فکر یه بازیگر معروف ولخرج هالیوودی درسته و به همون اندازه ارزش داره.چون هیچ کدام دلیل مطلق و کاملی ندارین.این طرز فکر شما با طبیعت انسان سازگار نیست. انسانی رو میگم که در بیشه های آفرقیا تکامل یافت، در آسیا تمدن یافت و در اروپا به اعتلا رسید! تعریف واقعیت که خودش داستان داره! تصور ما از جهانه. حالا شما به چیزی دارین میتازین که خودش میگه من مطلق نیستم!! یعنی طرز فکر شما یه اساس مستقل نداره بلکه یه فکر متضاد و منفیه. یعنی اول هویت فکری به وجود اومد بعد طرز فکر شما و همین خودش نقص میاره.مثلا هویت فکری یه سیبه.شما میگین سیب نخورم.پس یه میل قوی دارم که سیب بخورم فقط خودم نمیذارم.یعنی من عملا عاری از هویت نیستم.هویت در من هست و من فقط میزنم تو سرش.این کجاش آرامشه مثلا؟ احساس آرامشتون یه تلقینه که اگه فلان کارو نکنم آروم میشم! شما میگین باید به معنای درست و درونی فقیر باشیم ولی در حالی که شما فقیر نیستین بلکه مخالف ثروتمند! هستین.نمیدونم منظورم رو رسوندم یا نه. ولی نظام فکری شما و دلیل ها و مثالهاتون فقط میگن این کارو نکن! اون کار رو نکن. خوب پس چکار کنم؟! کاری نکنم؟ پس چرا زنده ام؟ چرا الکی این همه اکسیژن و غذا و طبیعت رو مصرف می کنم؟ اگه اینجوریه بهتره نباشم کلا!! ها؟ طرز فکر شما به اینجا نمیرسه؟ شاید یه جایی هست که یه چیزی میخواین.پس زیادم نمیشه فقیر بود یا نمیشه کاملا ثروتمند نبود!!
خواهشا علمی با سوالات من برخورد کنین.مثلا نگین احساس با فکر فرق میکنه. از نظر بیولوژی فرقشون با اونچه که عامه فکر میکنن خیلی فرق میکنه.
خواهشا علمی با سوالات من برخورد کنین.مثلا نگین احساس با فکر فرق میکنه. از نظر بیولوژی فرقشون با اونچه که عامه فکر میکنن خیلی فرق میکنه.
پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۲ ۲:۱۶
آقای پانویس این طرز فکر شما به اندازه ی طرز فکر یه بازیگر معروف ولخرج هالیوودی درسته و به همون اندازه ارزش داره.چون هیچ کدام دلیل مطلق و کاملی ندارین.این طرز فکر شما با طبیعت انسان سازگار نیست. انسانی رو میگم که در بیشه های آفرقیا تکامل یافت، در آسیا تمدن یافت و در اروپا به اعتلا رسید! تعریف واقعیت که خودش داستان داره! تصور ما از جهانه. حالا شما به چیزی دارین میتازین که خودش میگه من مطلق نیستم!! یعنی طرز فکر شما یه اساس مستقل نداره بلکه یه فکر متضاد و منفیه. یعنی اول هویت فکری به وجود اومد بعد طرز فکر شما و همین خودش نقص میاره.مثلا هویت فکری یه سیبه.شما میگین سیب نخورم.پس یه میل قوی دارم که سیب بخورم فقط خودم نمیذارم.یعنی من عملا عاری از هویت نیستم.هویت در من هست و من فقط میزنم تو سرش.این کجاش آرامشه مثلا؟ احساس آرامشتون یه تلقینه که اگه فلان کارو نکنم آروم میشم! شما میگین باید به معنای درست و درونی فقیر باشیم ولی در حالی که شما فقیر نیستین بلکه مخالف ثروتمند! هستین.نمیدونم منظورم رو رسوندم یا نه. ولی نظام فکری شما و دلیل ها و مثالهاتون فقط میگن این کارو نکن! اون کار رو نکن. خوب پس چکار کنم؟! کاری نکنم؟ پس چرا زنده ام؟ چرا الکی این همه اکسیژن و غذا و طبیعت رو مصرف می کنم؟ اگه اینجوریه بهتره نباشم کلا!! ها؟ طرز فکر شما به اینجا نمیرسه؟ شاید یه جایی هست که یه چیزی میخواین.پس زیادم نمیشه فقیر بود یا نمیشه کاملا ثروتمند نبود!!
خواهشا علمی با سوالات من برخورد کنین.مثلا نگین احساس با فکر فرق میکنه. از نظر بیولوژی فرقشون با اونچه که عامه فکر میکنن خیلی فرق میکنه.
---
ماشالله! چقدر "طرز فکر"!
خواهشا علمی با سوالات من برخورد کنین.مثلا نگین احساس با فکر فرق میکنه. از نظر بیولوژی فرقشون با اونچه که عامه فکر میکنن خیلی فرق میکنه.
---
ماشالله! چقدر "طرز فکر"!
پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۲ ۸:۹
سلام
خودشناسی و عرفان کاسه چه کنم به دست گرفتن و زدن در خانه های "من" دار ذهن خود و دیگران نیست چرا که تلاش و جستجوی ذهن برای یافتن حقیقت و یا ارامش روح و روان بیشتر او را در حصارذهن و هویت فکری اسیر و زندانی می کند، انسان در حقیقت و ذات و اصالت درونی خودش هست اما زنگارهائی از همان جنس تلاشها و حرکتهای مخرب و اشتباه ذهنی بصورت اندیشه توهمی روی آینه روان انسان را پوشانده است بنابراین برعکس، ذهن باید ساکت و آرام باشد تا خردوکیفیت ورای ذهن وفکر خود کارش را انجام بدهد اما این منوط به آگاهی و شناخت عمیق انسان از وجود چنین جرثومه نکبتی پنداری و عاجز شدن از دست آن و تسلیم و پذیرش است و این آگاهی هم صرفا با دانش انبار شده در ذهن بدست نمی آید بلکه باید آن را با تمامی وجود تجربه کرد.
خودشناسی و عرفان کاسه چه کنم به دست گرفتن و زدن در خانه های "من" دار ذهن خود و دیگران نیست چرا که تلاش و جستجوی ذهن برای یافتن حقیقت و یا ارامش روح و روان بیشتر او را در حصارذهن و هویت فکری اسیر و زندانی می کند، انسان در حقیقت و ذات و اصالت درونی خودش هست اما زنگارهائی از همان جنس تلاشها و حرکتهای مخرب و اشتباه ذهنی بصورت اندیشه توهمی روی آینه روان انسان را پوشانده است بنابراین برعکس، ذهن باید ساکت و آرام باشد تا خردوکیفیت ورای ذهن وفکر خود کارش را انجام بدهد اما این منوط به آگاهی و شناخت عمیق انسان از وجود چنین جرثومه نکبتی پنداری و عاجز شدن از دست آن و تسلیم و پذیرش است و این آگاهی هم صرفا با دانش انبار شده در ذهن بدست نمی آید بلکه باید آن را با تمامی وجود تجربه کرد.
پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۲ ۱۱:۷
پرده بردار و برهنه گو که من / می نخوابم با صنم با پیرهن!


پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۲ ۱۲:۵
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
به نظر بنده "طرز فکر" هر کسی به "طراز فکری" او بستگی دارد.
همین!!!
مرتضی میگه:
به نظر بنده "طرز فکر" هر کسی به "طراز فکری" او بستگی دارد.
همین!!!

پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۲ ۱۲:۴۷
چون شکسته میرهد اشکسته شو
امن در فقرست اندر فقر رو

امن در فقرست اندر فقر رو

پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۲ ۱۲:۴۸
شاید مشکل بیشتر از اینجا پیش میآید که این دنیای مادی که درش زندگی میکنیم و رابطهای که این دنیا از طریق حواس با جسم ما برقرار کرده، خیلی ملموس و اثرگذار و رک و دم دست و حقیقیه....اینها تازه مربوط به حس و واقعیت ِ نیازهای مرتبط به اونه....بدترش خیالات ذهنی و نیازهای ذهنی هست که درست کردهاند و درست میکنیم و میبافیم و به دست و پای خودمون میاندازیم.....خلاصه یک جورهایی از طریق این کانالها حسابی تو چنگش هستیم.....مثل یک شکلی از در قفس بودن...آنوقت اون کسی که تو این قفس گرفتاره یک بوهایی از رهایی و آزادی به مشامش میخوره و از تصور پرواز در اون باغ سرسبز و خرم که درش این بند و بستها وجود نداره چنان به وجد میاد و شور او را میگیرد که یادش میره توی قفس ِ و یکدفعه بال باز میکنه و میپره، اما با کله میخوره به دیواره قفس!.....باز دوباره و دوباره....هر وقت قصههای شیرین مربوط به رهایی و عشق و آزادی را میشنود دوباره به وجد میاید و در جا میپرد و سرش باز به دیوار قفس می خورد....در صورتیکه باید ابتدا راه خروج از قفس را پیدا کنه...و نترسه و نگران نباشه و به این ایمان برسه که در خارج از این قفس هم آب و دون پیدا میشه....البته فقط آب و دون، نه دیگه آب و دون در ظرفهای طلایی و نقرهای!!
مثل کارتون آقای "ووپی" woopy که هر وقت تنسی تاکسیدو به مشکلی برخورد میکرد و میرفت سراغ آقای ووپی که راه حلی را از او یاد بگیرد، آنقدر صبر نمیکرد که کل راه حل را بشنود و بفهمد و آنچه را نیمهکاره و با عجله یاد گرفته بود، تمام راهحل فرض میکرد و با عجله در حالیکه داد میزد : تنسی تاکسیدو هرگز شکست نمیخورد!!، میدوید و میرفت که راه حل نیمه شنیده را به کار ببندد و آقای ووپی هم با عجله دنبالش میدوید و داد میزد تنسی، تنسی، صبر کن بقیهاش مونده!! صبر کن!!....اما تنسی میرفت و این بار با دردسری بیشتر از قبل برمیگشت و به کل راه حل گوش میداد و عاقبت به خیر می شد.....
مثل کارتون آقای "ووپی" woopy که هر وقت تنسی تاکسیدو به مشکلی برخورد میکرد و میرفت سراغ آقای ووپی که راه حلی را از او یاد بگیرد، آنقدر صبر نمیکرد که کل راه حل را بشنود و بفهمد و آنچه را نیمهکاره و با عجله یاد گرفته بود، تمام راهحل فرض میکرد و با عجله در حالیکه داد میزد : تنسی تاکسیدو هرگز شکست نمیخورد!!، میدوید و میرفت که راه حل نیمه شنیده را به کار ببندد و آقای ووپی هم با عجله دنبالش میدوید و داد میزد تنسی، تنسی، صبر کن بقیهاش مونده!! صبر کن!!....اما تنسی میرفت و این بار با دردسری بیشتر از قبل برمیگشت و به کل راه حل گوش میداد و عاقبت به خیر می شد.....
پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۲ ۱۸:۴۸
با سلام
بسیار زیبا و عمیق است.
اگر قرار باشد درون را با دانشهای مختلف کما دانشهای خودشناسی بیارائیم و پر کنیم در حقیقت باز بدنبال کسب کردنیم. و شرط رهائی تهی کردن درون است از بار تمامی تعلقات.
دوستان این مطلب را با رنج های جسمی و ارگانیسمی اشتباه نگیرند.هر فردی برای ادامه حیات و بهره از نعمت های دنیوی باید کوشا باشد.بحث ما بر سر تعلقاتی است که با هویت فکری خود برای خود می سازیم و تلمبار می کنیم. خودشناسی یاد میگیریم که مثلا باز صفتی کسب کنیم بعنوان رها، ولی این چه رهائی ست که تعلقی جای خود را با تعلقی دیگر پر میکند؟!
البته تمامی ما برای آگاهی به مطالبی نیاز داریم ولی تا چه وقت؟! اگر هدف آگاهی باشد، زمانی سیر با تنهایی و طبیعت کفاف میکند و دریچه نور به سمت ما گشوده میشود.
از درون خویش این آوازها
منع کن تا کشف گردد رازها
بسیار زیبا و عمیق است.
اگر قرار باشد درون را با دانشهای مختلف کما دانشهای خودشناسی بیارائیم و پر کنیم در حقیقت باز بدنبال کسب کردنیم. و شرط رهائی تهی کردن درون است از بار تمامی تعلقات.
دوستان این مطلب را با رنج های جسمی و ارگانیسمی اشتباه نگیرند.هر فردی برای ادامه حیات و بهره از نعمت های دنیوی باید کوشا باشد.بحث ما بر سر تعلقاتی است که با هویت فکری خود برای خود می سازیم و تلمبار می کنیم. خودشناسی یاد میگیریم که مثلا باز صفتی کسب کنیم بعنوان رها، ولی این چه رهائی ست که تعلقی جای خود را با تعلقی دیگر پر میکند؟!
البته تمامی ما برای آگاهی به مطالبی نیاز داریم ولی تا چه وقت؟! اگر هدف آگاهی باشد، زمانی سیر با تنهایی و طبیعت کفاف میکند و دریچه نور به سمت ما گشوده میشود.
از درون خویش این آوازها
منع کن تا کشف گردد رازها
جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲ ۴:۲۹
ما كه هر چه كسب كرديم راضي هستيم!
بقول معروف عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد!
شما ما را با اين سايت پانويس دارا كردي بنده كه ديگه فقر مقر و وانهادن اين چيزا حاليم نميشه!
پناه بر خدا
يا ابالفضل
بقول معروف عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد!
شما ما را با اين سايت پانويس دارا كردي بنده كه ديگه فقر مقر و وانهادن اين چيزا حاليم نميشه!
پناه بر خدا
يا ابالفضل
جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲ ۱۱:۵۵
آقا اصلا بقول خواجه شمس الدین
دارم از زلف سیاهت گله چندان که مپرس
که چنان از تو شدم بی سر و سامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل
دل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرس
گفتوگوهاست در این راه که جان بگدازد
هر کسی عربدهای این که مبین آن که مپرس
پارسایی و سلامت هوسم بود ولی
شیوهای میکنی ای نرگس فتان که مپرس
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
همین!!!
دارم از زلف سیاهت گله چندان که مپرس
که چنان از تو شدم بی سر و سامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل
دل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرس
گفتوگوهاست در این راه که جان بگدازد
هر کسی عربدهای این که مبین آن که مپرس
پارسایی و سلامت هوسم بود ولی
شیوهای میکنی ای نرگس فتان که مپرس
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
همین!!!

جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲ ۱۲:۱
بَسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
به کجا رَوَم ز دستت که نمیدهی مجالی
نَه ره گریز دارم نَه طریق آشنایی
چه غم اوفتادهای را که تواند احتیالی
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی
چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم
که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی
چه نشینی ای قیامت بنمای سرو قامت
به خلاف سرو بستان، که ندارد اعتدالی
که نه امشب آن سماعست که دف خلاص یابد
به طپانچهای و بَربَط برهد به گوشمالی
دگر آفتاب رویت منمای آسمان را
که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی
خط مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی
قلم غبار میرفت و فروچکید خالی
تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد
گنهست برگرفتن نظر از چنین جمالی
به کجا رَوَم ز دستت که نمیدهی مجالی
نَه ره گریز دارم نَه طریق آشنایی
چه غم اوفتادهای را که تواند احتیالی
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی
چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم
که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی
چه نشینی ای قیامت بنمای سرو قامت
به خلاف سرو بستان، که ندارد اعتدالی
که نه امشب آن سماعست که دف خلاص یابد
به طپانچهای و بَربَط برهد به گوشمالی
دگر آفتاب رویت منمای آسمان را
که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی
خط مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی
قلم غبار میرفت و فروچکید خالی
تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد
گنهست برگرفتن نظر از چنین جمالی
شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۲ ۱۶:۲۴
ماشاءالله یعنی هرچه خدا خواهد. حتما خدا خواسته که اینقدر گفتم طرز فکر.با خواست خدا مشکلی دارین؟؟!
من اون همه سوال کردم جواب شما همین بوده؟
یه بار دیگه من سعی میکنم درستتر بپرسم شاید نتونستم منظورمو برسونم.من پزشکم پس یه مثال ساده پزشکی میزنم.یه بیماری داریم به اسم سکیتزوفرنیا( Schizophrenia) یا همون شیزوفرن که تو سریالا میگن و احتمالا میدونین چه جوریه ولی در این بیماری یه انتقال دهنده عصبی به نام دوپامین در اعصاب مغزی سطحش میره بالا و باعث تحریک بیش از حد نرمال سلول های عصبی میشه،اما یه دلیل دیگه برای این نظریه ی دوپامین اینه که تو بیماریی مثل پارکینسون(مشکلات حرکتی به دلیل کمبود دوپامین در مغز) داروی L-dopa که پیش ساز دوپامینه داده میشه و دوپامین رو در مغز بالا میبره اما یکی از عارضه های این دارو علایم شبیه سکیتزوفنریا ست.تظاهرات سکیتزوفنریا به شکل توهم (hallucination دیدن موجودات عجیب یا صداها با منشا نامعلوم)های صوتی یا تصویری و خلق (mood افسرگی یا هیجان بیش از حد) متغیر ، هذیان (delusion باورهای غیر منطقی)، بلوک فکری، نئولوژیسم (neologism ایجاد کلمات و مفهوم های جدید توسط فرد که در زبان بومی او بی معنیه) و ... است.به طور خلاصه فرد کل منطق بشری و "طرز فکرش" به هم میخوره یا بهتره بگیم غیر عادی میشه. من در کل این توضیحات گفتم غیر عادی یا غیر نرمال.چرا؟ چون اکثر ما انسان ها باور نداریم موجودات فضایی باهامون حرف میزنن یا از طرف خدا مامور نجات انسان ها هستیم یا زن دکتر احمدی نژاد یا خود امام مهدی و... هستیم -و باور کنین من همه این بیمارا رو دیدم- و شاید اینها ما رو متعجب کنه یا حتی بخندونه و فقط یک علت داره. چون مثل ما فکر نمیکنن و منطق و "طرز فکرشون" با ما فرق میکنه و ما به علت همین تفاوت به اونا میگیم بیمار.....(ادامه دارد)
من اون همه سوال کردم جواب شما همین بوده؟
یه بار دیگه من سعی میکنم درستتر بپرسم شاید نتونستم منظورمو برسونم.من پزشکم پس یه مثال ساده پزشکی میزنم.یه بیماری داریم به اسم سکیتزوفرنیا( Schizophrenia) یا همون شیزوفرن که تو سریالا میگن و احتمالا میدونین چه جوریه ولی در این بیماری یه انتقال دهنده عصبی به نام دوپامین در اعصاب مغزی سطحش میره بالا و باعث تحریک بیش از حد نرمال سلول های عصبی میشه،اما یه دلیل دیگه برای این نظریه ی دوپامین اینه که تو بیماریی مثل پارکینسون(مشکلات حرکتی به دلیل کمبود دوپامین در مغز) داروی L-dopa که پیش ساز دوپامینه داده میشه و دوپامین رو در مغز بالا میبره اما یکی از عارضه های این دارو علایم شبیه سکیتزوفنریا ست.تظاهرات سکیتزوفنریا به شکل توهم (hallucination دیدن موجودات عجیب یا صداها با منشا نامعلوم)های صوتی یا تصویری و خلق (mood افسرگی یا هیجان بیش از حد) متغیر ، هذیان (delusion باورهای غیر منطقی)، بلوک فکری، نئولوژیسم (neologism ایجاد کلمات و مفهوم های جدید توسط فرد که در زبان بومی او بی معنیه) و ... است.به طور خلاصه فرد کل منطق بشری و "طرز فکرش" به هم میخوره یا بهتره بگیم غیر عادی میشه. من در کل این توضیحات گفتم غیر عادی یا غیر نرمال.چرا؟ چون اکثر ما انسان ها باور نداریم موجودات فضایی باهامون حرف میزنن یا از طرف خدا مامور نجات انسان ها هستیم یا زن دکتر احمدی نژاد یا خود امام مهدی و... هستیم -و باور کنین من همه این بیمارا رو دیدم- و شاید اینها ما رو متعجب کنه یا حتی بخندونه و فقط یک علت داره. چون مثل ما فکر نمیکنن و منطق و "طرز فکرشون" با ما فرق میکنه و ما به علت همین تفاوت به اونا میگیم بیمار.....(ادامه دارد)
شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۲ ۱۶:۲۵
(ادامه)..... اما فکرش رو بکنین فقط یک تغییر در مولکولی در مغز_دوپامین_ باعث این همه تفاوت و تغییر منطق و "طرز فکر" میشه.می خوام اینو بگم: هیچ علت مطلق و درستی برای درست بودن طرز فکر و باور هر کدوم از ما وجود نداره. هویت فکری در اصل به اندازه ی ملاقات موجودات فضایی حقیقت داره اما چون اکثر انسان ها قبولش دارن بیماری به حساب نمیاد.
نداشتن هویت فکری خودش یه هویت فکریه. دین داری و لا ادری گری دوتاشون باورن، طرز فکرن و به یک اندازه حقیقت دارن. حالا شما هم با اونایی که (اسیر) هویت فکری هستن به یک اندازه به حقیقت نزدیک هستین.مولانا و جنیفر لوپز به یک اندازه حقیقت رو فهمیدن!! چون حقیقتی که ما میگیم حقیقت در واقع تغییر چند تا مولکول و جابجایی چند تا یون تو مغز ماست.حالا تا فردا همه داد بزنن من درست میگم، نمیشه گفت کدوم درست میگه چون مولکولای مغز این اینجوری میچرخن، مولکولای مغز اون اونجوری!! حالا شما چه جوری این مشکل رو برای خودتون حل کردین جناب پانویس؟
و خواهشا نگین من اصلا فکر نمیکنم و در عرفان نباید فکر کرد و ... چون فکر نکردن خودش یه فکره. یه جابجایی مولکولیه.
و بازم خواهشا علمی حرف بزنین."علمی" (خود علم هم داستان داره!!)
---
آقای عزیز، این چیزی که شما از آن با عنوان "مشکل" یاد میکنید، مشکل شماست! چقدر فکر ما را در خود پیچانده است متاسفانه.
سئوالی از شما میپرسم: آیا از همین حرفهایی که خودتان مطرح کردهاید مطمئن هستید؟ یعنی مطمئن هستید حقیقتی را متوجه شدهاید که دارید این حرفها را میزنید؟!
نداشتن هویت فکری خودش یه هویت فکریه. دین داری و لا ادری گری دوتاشون باورن، طرز فکرن و به یک اندازه حقیقت دارن. حالا شما هم با اونایی که (اسیر) هویت فکری هستن به یک اندازه به حقیقت نزدیک هستین.مولانا و جنیفر لوپز به یک اندازه حقیقت رو فهمیدن!! چون حقیقتی که ما میگیم حقیقت در واقع تغییر چند تا مولکول و جابجایی چند تا یون تو مغز ماست.حالا تا فردا همه داد بزنن من درست میگم، نمیشه گفت کدوم درست میگه چون مولکولای مغز این اینجوری میچرخن، مولکولای مغز اون اونجوری!! حالا شما چه جوری این مشکل رو برای خودتون حل کردین جناب پانویس؟
و خواهشا نگین من اصلا فکر نمیکنم و در عرفان نباید فکر کرد و ... چون فکر نکردن خودش یه فکره. یه جابجایی مولکولیه.
و بازم خواهشا علمی حرف بزنین."علمی" (خود علم هم داستان داره!!)
---
آقای عزیز، این چیزی که شما از آن با عنوان "مشکل" یاد میکنید، مشکل شماست! چقدر فکر ما را در خود پیچانده است متاسفانه.
سئوالی از شما میپرسم: آیا از همین حرفهایی که خودتان مطرح کردهاید مطمئن هستید؟ یعنی مطمئن هستید حقیقتی را متوجه شدهاید که دارید این حرفها را میزنید؟!
شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۲ ۱۶:۳۷
بازخر ما را از این نفس پلید
کاردش تا استخوان ما رسید!
کاردش تا استخوان ما رسید!
شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۲ ۱۸:۰
برای دکتره:
آن یکی مو کج شد از ابروی او
شکل ماه نو نمود آن موی او
موی کج چون پرده گردون شود
گر همه اجزات کج شد چون شود!؟
آن یکی مو کج شد از ابروی او
شکل ماه نو نمود آن موی او
موی کج چون پرده گردون شود
گر همه اجزات کج شد چون شود!؟
یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۲ ۰:۱۵
درست میگین. واقعا همه اینها مشکل منه.ببخشید. از شما به خاطر خوندن نوشته های من و از کامپیوتر سرور اینترنت به خاطر ذخیره ی اونها عذر میخوام! این ها که پرسیدم مشکل منه و حرفتون کاملا درسته.
در ضمن منظورم این نبود یه حقیقت وجود داره.حداقل به خاطر حرمت اون سرور تو آمریکا که اینا رو سیو! میکنه دقیق نوشته ها رو بخونین.به اندازه ی تمام انسان ها حقیقت وجود داره.
باز هم ببخشید.
در ضمن منظورم این نبود یه حقیقت وجود داره.حداقل به خاطر حرمت اون سرور تو آمریکا که اینا رو سیو! میکنه دقیق نوشته ها رو بخونین.به اندازه ی تمام انسان ها حقیقت وجود داره.
باز هم ببخشید.
یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۲ ۰:۲۵
رنجور عشق به نشود جز به بوي يار
ور رفتنيست جان ندهد جز به نام دوست
ور رفتنيست جان ندهد جز به نام دوست
یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۲ ۱۴:۳۲
سلام
یک کاکای دیگر میفرماید:
"آيا معناي كوشش، تغيير دادن "آنچه نيست" يا به آنچه بايد باشد يا بايد بشود نيست؟
به بيان ديگر تلاش ما اينست كه از رويارويي با " آنچه هست" پرهيز كنيم، يا سعي كنيم از آن فرار كنيم و يا آنرا دگرگون كرده و تغيير دهيم. آدمي كه واقعاً راضي است، كسي است كه ميداند "آنچه هست" چيست و مفهوم واقعي "آنچه هست" را ميداند.
خشنودي حقيقي اينست؛ نگران كم يا زياد داشتن نيست؛ بلكه نگران آن است كه مفهوم كلي "آنچه هست" را تشخيص دهد و از آن آگاه باشد، نه هنگاميكه تلاش در تعديل يا دگرگوني آن داشته باشد." جیدو کریشنا مورتی

یک کاکای دیگر میفرماید:
"آيا معناي كوشش، تغيير دادن "آنچه نيست" يا به آنچه بايد باشد يا بايد بشود نيست؟
به بيان ديگر تلاش ما اينست كه از رويارويي با " آنچه هست" پرهيز كنيم، يا سعي كنيم از آن فرار كنيم و يا آنرا دگرگون كرده و تغيير دهيم. آدمي كه واقعاً راضي است، كسي است كه ميداند "آنچه هست" چيست و مفهوم واقعي "آنچه هست" را ميداند.
خشنودي حقيقي اينست؛ نگران كم يا زياد داشتن نيست؛ بلكه نگران آن است كه مفهوم كلي "آنچه هست" را تشخيص دهد و از آن آگاه باشد، نه هنگاميكه تلاش در تعديل يا دگرگوني آن داشته باشد." جیدو کریشنا مورتی

نظر شما