امین
سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۱۴:۱۷
روح او خود از نفوس و از عقول
روح اصول خویش را کرده نکول
از عقول و از نفوس پر صفا
نامه می‌آید به جان کای بی‌وفا
یارکان پنج روزه یافتی
رو ز یاران کهن بر تافتی

morteza.deyanatdar
سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۲۳:۲۹
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

البته جناب پانویس شکسته نفسی می کنند بنده درس پس دادم.

و اما:
گر چه این را گفته ام جای دگر
شد مناسب بهر این پست و نظر

دمبدم آید به گوشم کی ندم
سوی ما آ گر تویی صاحبقدم
یک قدم گر تو سوی ما آمدی
صد قدم من سوی تو می آمدم
جهد اکبر کن بپا خیز از وجود
قصد ما کن همچو حیدر،احمدم
ای تو چسفیده به حادث همتی
عاقبت جسم تو گردد منهدم
حادثا توفیق وصل از ما بخواه
ما قدیمیم و وجود ما قدم
گرچه ماییم از قدم ایجان ولی
وصل ما باشد همه اندر عدم
مرتضی گفتا همین ساکت شدم
بعد از این در این مقوله خامدم

همین!!!

(ببخشید!این مطلب را سهواً در قسمت گفت و شنید هم گذاشته ام)
titi
چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۱:۵
سلام
ما ازون کرماشیم که هی میایم اینجا یه سری به  آسمون ریسمون و گل و بلبل میزنیم و آه میکشیم و زار میزنیم.. بعد راهمونو میکشیم میریم همونجا که بودیم
مریم و مهشید
چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۲:۴۶
مرسی

tabkom
چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۱۱:۹
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان
و تشکر از آقا مرتضی برای به شعر آوردن حکایت

اتفاقا می‌توان اینطور هم برداشت کرد که آن کرم و فرزندش، یا حداقل بیشتر خود آن کرم، هیچ مزه و درک واقعی از آن آفتاب و هوای پاک و ساحل پاکیزه دریا ندارد و مشکل هم اینجاست. صد و بیست و چهار هزار پیغمبر هم نفس‌شان بند اومد و سینه‌شان گرفت از بس گفتند و به خرج کسی نرفت....وضع فعلی جهان و آدمهای آن هم ظاهرا موید این حقیقت می‌باشد.....
به قول دکتر شریعتی، این خود فقر نیست که باعث انقلاب در کشورهای جهان سوم می‌شود بلکه "احساس فقر" است که می‌تواند فرد را به تکاپو و پیدا کردن چاره وادار کند....و حالا به این نکته اگر از منظر درونی و خودشناسانه نگاه شود می‌توان اینطور استنباط کرد که انسان اسیر منجلاب نفس باید به ترتیبی به دردی که از نبود حالت عشق و عدم حضور حقیقت گریبان او را گرفته پی ببرد و زحمت و اذیت گرفتاری در چنگال "خود" و منیت را حس کند تا علیه چنین سلطه‌ای عصیان کند و جان خود را به در ببرد.....

ممنون
سان شان
چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۱۴:۴۰
سلام

گر تو خواهی وطن پر از دلدار
خانه را رو تهی کن از اغیار
                       "مولوی"
و آقا مرتضی هم دستشان درد نکند
شبدیز
چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۲۳:۵۳
برداشت ها و تاویل های ظاهری(سطحی) و باطنی از مطالب عرفانی من را به یاد کالاهای چینی میندازه. چینی ها برای هر نوع کالا مثلا شلوار درجه 1،2،3 و... دارند. شلوار درجه یک از هر نظر جنس، دخت و دوز، دوام، رنگ و غیره بهترین تو نوع خودش هستش و شلوار درجه آخر کاملا بی کیفیت، بدترین جنس، یکبار مصرف و به قولی مفت گرون هستش. حالا برداشت از مطالب عرفانی و خودشناسی هرچه عمیق تر باشه و یا خودت تجربه کردی باشه برابر هستش با جنس درجه یک که تو زندگی خیلی کارایی دارد و کمک میکنه راحت تر زندگی کنی، و برعکس برداشت از این مطالب هر چقدر سطحی باشه برابر هستش با جنس درجه آخر چینی که هیچ کارایی نداره و گاهی میتونه مضر باشه.
سان شان
پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۷:۲۸
سلام

تصویر ایده آل ساختن از چیزی یا مکانی و در آرزوی آن ماندن کار یا خیال ذهن است که بدلیل نپذیرفتن وضعیت "اکنون" خود ،شادمانی، خوشبختی و رضایت را در آینده ودر مکانهای به خیال خودش خاص جستجو می کند. البته که چنین جاهائی هم وجود دارند که اگر امکانش فراهم باشد چقدرخوب است که آدم ببیند و لذت ببرد اما انتظار گرفتن شادی و رضایت و ارامش از آنها خیال باطل ذهن است چرا که اگر ذهن از خودش راضی نباشد حتی اگر در بهشت هم باشم آن رضایت حقیقی درون را بدست نخواهم آورد جز اینکه هویت فکری و "من"ام را از آن موقعیتها چاق و چله کرده باشم هر چند که دیگر خودشناسی این تخدیر را هم از دست آدم گرفته ونمی گذارد به چیزی دلخوش باشد چون هر وقت که گرفتار فکر هستم از کنار طبیعت که رد میشوم چشمانم را می بندم تا آن زیبائی را که در آن لحظه به صورت جسمی بی جان و بی روح در آمده نبینم و واقعا هم برای روح و روان انسان چیزی مخرب تر از این  تصاویرو اندیشه های توهمی وجود ندارد اما آنقدر برای ذهن عزیز هستند که اگر لطف بی اندیشگی و سکوت را نچشیده باشد نمی فهمد چه بلائی از این افکار توهمی بر سرش می اید چگونه آدم را همچون پرکاهی بدست باد اندیشه ها این سو و ان سو پرتاب می شود و بدنبال خود خشم و ملامت نسبت به خود ، ترس، اضطراب ، حس نقص،  حقارت، گمشدگی در ذهن ، و نیاز به کسب تایید از هر آنچه و هر آنکه برایش مهم است  درذهن برجای میگذارد، بخصوص وقتی که تصویری که از خود در اذهان دیگران ایجاد کرد ام ، فرو ریخته است
دوست قدیمی
پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۱۵:۴۰
هاتفی گفتش که ای حیران راه
هرکسی را راه ندهد پادشاه
عزت این در چنین کرد اقتضا
کز در ما دور باشد هر گدا
چون حریم عز ما نور افکند
غافلان خفته را دور افکند
سال ها بردند مردان انتظار
تا یکی را بار ود از صد هزار
                                                      عطار نیشابوری
یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۰:۱۹
عالی بود. خیلی.
به خصوص حکایت کرم و بچه کرم!
جدا مفهوم وطن نیاز به بازاندیشی و تامل دقیق دارد.
مرسی عزیز
یلدا
یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۱۷:۰
با سلام
توفیقی اجباری نسیب شده بود که چند روزی با خود خلوتی داشته باشم (البته اگر صداهای ناموزون کنار را نادیده میگرفتم!)
مطلب بسیار جالبی ست این مبحث وطن و برداشت ما ابوالبشر از آن!. ما انسانهای هویت فکری عادت کرده ایم به اینکه هر واژه ای که میشنویم و هر مطلبی را که میبینیم، فورا از آن برای خود پناهگاه بسازیم و در سایه آن پناهگاه ، هویت کذایی خود را حفظ کنیم.
همین واژه وطن که چه خصومت ها و چه جنایت ها و چه جنگ ها را که بدنبال داشته.در موقعیتی بودم، به دور از افراد و چیزهایی که فکر و هویت به آنها احساس تعلق شدید داشت و اولین چیزی که ظاهر شد یک ترس عمیق و بزرگ بود که ذهن بهانه می آورد و میخواست علت ترس را به چیزهای دیگر ربط دهد!
این وطنی که ما از اطراف و افراد و غیره برای خود ساخته و میسازیم همگی در جهت حفظ "خود" بیش نیست.
وقتی در وضعیتی قرار میگیری که از همه اینها دور می افتی، در ابتدا ذهن مرتب میخواهد فکرا و خیالا، همانها را متصور شود و باز به هویت و وابستگی"من" به آن حیات بخشد ولی وقتی به جریان فکر می نگری و دستش نزدت رو می شود ، تنهایی ژرف و عمیقی حس می شود.
منظور این است که وطن واقعی من و تو همان ساعت و دقیقه و لحظه است که با خودت هستی. این "خود" ی که هیچ است و نیست! یعنی بودن با فطرت. بودن با ذات. بودن با سکوت درونی.
البته من اسیر هویت فکری و اجتماعی در ابتدا و سریعا دچار ترس میشوم که خود ناشی از این است که در آن زمان خالی از دانستگی هستی و نمیدانی چه خواهد شد‍! ما عادت داریم که با دانستگی پیش برویم و ترس وقتی ظاهر میشود که در موقعیتی قرار میگیریم که واقعا هیچ نمی دانیم.ولی ماندن و نگاه کردن به همین ترس هم واقعا عجیب و دیدنی ست!!
همگی ما به نوعی وطن پرستیم! وطنی که از تعلقات می سازیم و محال است جز در شرایط توفیق اجباری! از آن بگذریم.
حمیدرضاگوهری
دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۹:۳۰
دوست گرامی اگربه مفاتیح الجنان هم نگاهی بیافکنید خواهید دید که آن دعا یا ورد اول که مستحب است بگویی اللهم .... (خدا یا بوی بهشت را به مشام من برسان ) مربوط به زمانی است که بوی نیکویی را مثل گُلی یا عطری را استشمام میکنی و نه آنکه بینی خود را می شوئی وبه آن دعای استشمام گویند . همین!
؟
دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۲۳:۵۱
با سلام.

من 40 جلسه از فایل های توضیحات مثنوی شما را گوش کرده ایم ولی هنوز وقتی عباراتی مثل "اینکه همه چیز را بدانیم. سر از همه چیز دربیاوریم. ذهنمان را پر می‌کنیم از انواع دانستگی‌ها و تحلیل‌ها و عقاید." را در نوشته هایتان می خوانم فکر می کنم که منظورتان نادرست شمردن بحث های تئوری (چه علمی و ...) است.

اگر ممکن است من را از این سر در گمی در آورید.

ممنون.

پاسخ:

سلام. ساده است. منظور همان است که جملات می گویند، اما در زمینهء زندگی معنوی. یعنی فرد برای دریافت معنویت(آرامش، عشق و ...) رو به این جیزها می آورد و از آنها انتظار دارد برایش غنای درونی فراهم کنند. و فکر می کند با  دانستن، سر از همه چیز درآوردن، انباشتن دانش و سواد و تحلیل و عقاید، آرام می گیرد و زندگی بهتری خواهد داشت.

ما وقتی سراغ دانش و انباشتن آن می رویم، توجه نداریم که برای کسب معنویت در حقیقت بسراغ آن می رویم. برای آرام گرفتن.

زندگی حقیقی در ندانستگی و سادگی است. بتعبیر مولانا، "ابلهی". در جلسات مثنوی هم ذیل همین مفهوم "ابلهی" عنایت بیشتری بفرمائید.
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد