مدیر سایت
سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲ ۷:۳۶
+ دوستانی که مطلبی می‌نویسند، بهتر است از مطالبشان پیش خودشان یک کپی نگه دارند.

+ دوستانی که از طریق سایت دیگری (یا هر برنامه‌ای) مطلبی می‌نویسند و در این قسمت paste می‌کنند، باید در جعبه نظرات، یک بار کلید space را بزنند تا عدد مورد نظر پدیدار شود، سپس "ثبت نظر" را کلیک کنند. در غیر اینصورت با بخش نظرات مشکل دارند و عدد تایید را نمی‌بینند.
علی
پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲ ۵:۵۱
جوهر صدقت خفی شد در دروغ
همچو طمع روغن در طمع دوغ

سالها دوغ تن پیدا و فاش
روغن جان اندرو فانی و لاش

جنبشی بایست اندر اجتهاد
تا که دوغ آن روغن از دل باز داد
 
تویی که ترس ذهنت را اذیت میکند ودنبال راهی برای رهایی از ترس های عجیب و غریب هستی در چند بیت بالا مولوی کلیدی را برای نجات بکاربرده است،جوهر صدق ودر بی دروغی زیستن، اساس و پایه آرامش ذهن ورهایی از ترس است.فرضا من هم اکنون صد میلیون تومان کلاه برداری کردم وتو بدون کلاه برداری زندگی میکنی ،آرامش من با توقابل قیاس است!؟ معلوم است که  "نه"  زیرا من از سایه خودم در هراسم ولی تو آزادانه در کوچه و خیابان راه می روی و با صدای بلند آواز هم میخوانی.در وهم و تصویر زیستن یعنی زندگی کردن در
ترس ودروغ.ترس و دروغ جزء لاینفک تصاویر است بدون دروغ ،نه وهم ایجاد میشود نه قابل استمراراست و ترس هم بدلیل  احتمال لو رفتن دروغ هاست.فرضا  هنگامیکه تو خانه ای میخری درون من فرو می ریزد

زیرا تصاویر مهم بودن من دچار صدمه میشوند ذهنم داغون میشود ،ولی فردای آن روز دسته گلی میخرم و با یک جعبه شیرینی به خانه تو می آیم و می گویم "از خرید خانه ات خوشحال شدم"."پیشرفت دوستان ،پیشرفت من است" این دروغ، نوعی آرامش برای درون داغون شده است نوعی تسکین برای ذهن بهم ریخته ام است که نتوانسته به تصاویری که تو به آنها رسیده ای و حیات مرا بخطر انداخته ای برسم مولوی بدون دلیل کلمه دروغ را بکار نبرده است بخوبی ذهن های وهم آلوده را میشناخته و با ترفندها،دغل کاریها و دروغ های آنها آشنا بوده  به همین دلیل میگوید صدق و آرامش ات در میان دروغ ها خفه شده ،می گوید سالها آشکارا دروغ میگویی و با دروغ زندگی میکنی پس انتظار نداشته باش ذهن دروغگو در ترس و اضطراب نباشد بعدا توصیه میکند جهد کن و از اوهام و تصاویر بیرون بیا. تا ازرنج دروغ و ترس بیرون بیایی.تصاویر بدلیل ترس از انسان ساخته شده و ذهن بدلیل ترس از انسان متوسل به این همه دروغ شده است من می ترسم که تو کشف کنی پدرم اعتیاد دارد خاله ام فلان کاره است
و هزارن مورد دیگر. کشف کن. من با درونم عهد می بندم که به هیچ وجه از توی انسان نترسم واجازه ندهم هیچ تصویری به من القا کنی ویک بار اگه ذهن این تجربه را لمس کند خواهد دید چه افکارهای پوچی از ذهن اش بیرون ریخته که با هزاران متخصص روانشناسی قابل درمان نبوده
tabkom
جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۲ ۱۲:۳۳
?Why are we such tortured human beings

از کریشنا مورتی:

"مراقبه" واقعا ساده و راحت است ولی ما آنرا پیچیده در نظر می‌آوریم و با  سوال کردن و جستجو، شبکه‌ای از فکر و دانش ِ ذهنی اطراف آن می‌بافیم. اما مراقبه هیچکدام از اینها نیست، مراقبه خیلی ساده است اما به این علت که ما ذهنی پیچیده و گرفتار در محدودیت‌های زمان داریم، از ما می‌گریزد (ذهنی که دائم صحنه رفت و برگشت به گذشته و آینده است). چنین ذهنی، شکل و چگونگی فعالیت روحی  روانی ما را نیز تعیین می‌کند و مشکل از همین‌جا آغاز می‌شود. مراقبه به شکلی طبیعی می‌آید....با سهولتی باورنکردنی....شاید هنگامی‌ که شما روی شن‌ها قدم می‌زنید یا از پنجره اتاق خود آن تپه‌هایی عجیب و سوخته در آخرین اشعه‌های آفتاب سوزان تابستان را نگاه می‌کنید!؟....

ادامه دارد....
tabkom
جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۲ ۱۲:۳۴
ادامه.....

چرا ما چنین، بودن ِ رنج‌آوری داریم، با چشمانی اشک‌آلود اما خنده‌هایی دروغین بر ‌لبها؟!
اگر بتوانی تنها در بین آن تپه‌ها یا در یک جنگل یا در امتداد آن خط ساحلی با شن‌هایی آنچنان سفید که گویی شسته شده‌اند، قدم بزنی.....در آن خلوت و انفراد، "مراقبه"‌ را درک خواهی کرد!....
آن وجد و بیخودی ِ حاصل از انفراد، زمانی به شما روی می‌آورد که شما از تنها بودن و عدم وابستگی و تعلق به هیچ چیز این دنیا، واهمه نداشته باشی!...در این ‌صورت است که "آن"، همچون روشنای‌ سحرگاهی که هر صبح در سکوت بالا می‌آید، طلوع خواهد کرد......و گذرگاهی طلائی از آرامش و سکوت که همیشه بوده و هست و خواهد بود، به استقبال قدم‌های شما خواهد آمد.

Meditation is really very simple. We complicate it. We weave a web of ideas round it, what it is and what it is not. But it is none of these things. Because it is so very simple it escapes us, because our minds are so complicated, so time-worn and time-based. And this mind dictates the activity of the heart, and then the trouble begins. But meditation comes naturally, with extraordinary ease, when you walk on the sand or look out of your window or see those marvelous hills burnt by last summer's sun. Why are we such tortured human beings, with tears in our eyes and false laughter on our lips? If you could walk alone among those hills or in the woods or along the long, white, bleached sands, in that solitude you would know what meditation is. The ecstasy of solitude comes when you are not frightened to be alone no longer belonging to the world or attached to anything. Then, like that dawn that came up this morning, it comes silently, and makes a golden path in the very stillness, which was at the beginning, which is now, and which will be always there.
عطا
دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۲ ۲:۶
خیلی مشتاقم نظر دوستان رو در مورد دلسوزی بدونم
و این که چرا بعضی وقتا دلمون برای کسی میسوزه و حتی براش گریه هم میکنیم؟آیا ارتباطی با نفس داره؟
امین
دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۲ ۱۲:۳۰
سلام
عطای عزیز
بنظرم من دلسوزی وابسته بفرد دلسوز است. اگر فرد دلسوز خودش سوزی نداشته باشه، دلسوزیش واقعی است.
امین
دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۲ ۱۲:۵۷
شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم
تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم
ای چشمه آگاهی شاگرد نمی‌خواهی
چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم

عطا
سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲ ۱۷:۴۲
امین جان
خیلی ممنون میشم اگه در مورد نظرت کمی بیشتر توضیح بدی , راستشو بخوای منم کودن و گژپوزم
مثلا اگه دلسوزی واقعی نباشه و مربوط به نفس باشه
اونوقت این دلسوزی چه سودی واسه نفس داره؟
امین
سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲ ۱۹:۱۰
سلام عطای عزیز
سودش برای نفس این است که خودش را به واسطی این بازی های نمایشی، فیلم بازی ها حفظ و استمرار میدهد.
اینو میدانیم که نفس اصلا وجود ندارد که خود را حفظ و استمرار بدهد ولی ما خیال میکنیم که وجود داره. والله فارسیم زیاد خوب نیست وگرنه بیشتر برات توضیح میدادم.
توصیه میکنم اگر جلسات را گوش نکردی بدقت گوش کن.

ممنون
ساناز م.
سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲ ۱۹:۱۸
آقای عطا، بنظر من دلسوزی میتونه از طرف نفس باشه و میتونه نباشه. بستگی به درون اون فرد داره.
ولی کسی که در کیفیت عشق هست اگر دلسوزی بکنه بصورتی نیست که خودش رنج روانی بکشه. بلکه اگر کاری ازش بر بیاید انجام می دهد و اگر کاری برنیاید بیهوده خودش را به رنج روحی نمی اندازد و بخودش از نظر روانی زخم نمی زند.
من این را با توجه به آنچه از جلسات مثنوی یاد گرفته ام می گویم.
عطا
سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲ ۲۳:۱۳
ممنون از راهنمایی های خوبتون
برام خیلی مفید بودن.
I love you

مجید
چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۲ ۲:۴۴
اگر همه چیز مشیت خدا و درسی برای رشد ما انسانها باشه دلسوزی بی معنا میباشد
morteza.deyanatdar
چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۲ ۱۲:۱۱
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

این روزها در حال دریافت نه نه دریافت که نه، درک یک تجربۀ نو هستم.
خدا بگم چکار بکند آن عاموی استرالیایی را، آن سیدنی نشین سدره نشین را که هر از چند گاهی به "وطن"ش! می آید آتشی می افکند و باز به "وطن"ش! میرود این در حالیست که همیشه هم در "وطن"ش! است!که همه چیز ما را درونی کرده است حتی رویم به دیوار قضای حاجتمان را! (جل الخالق عجب افاضۀ فیضی کردم!)
بعله داشتم میگفتم این روزها دچار حادثۀ عشقی! غریبی شده ام:
عشق پیری! گر بجنباند سرش....خاک عالم بر دهان و بر سرش!

این حادثه ما دارای پنج کاراکتر اصلی است که عرض می کنم، سه کاراکتر اصلی آن که عشق و عاشق و معشوق است را  همه میشناسیم و چهارمی آن عبارت است از رقیب(که الهی چلاق شود) و پنجمی آن که منبعث از آن سیدنی نشین سدره نشین است آن "من" و "خود" مشاهده گر است.
آقا در این مشاهده به چنان مکشوفاتی رسیده ام که مپرس و  چنان لم های و نقشه های کشیده ام که مپرس!
بگذریم که هنوز درگیریم و خدا عاقبتمان را به خیر کند البته با زبان بلند آمین گو!
در این مشاهده به یَک لمی رسیده ام که باز هم مپرس و بنده اسم آن را "مهندسی معکوس بیگ بنگ" گذاشته ام که البته در همین جا و از پشت این مانیتور در این پستِ گفت و شنیدی آن را ثبت اختراع می کنم!
و صد البته فعلاً آن را فاش نمی سازم که جزو اسرار مگو! است و تا زمانی که حضوراً برای آن عاموی استرالیایی تعریف نکنم و مهر استاندارد یورو دوهزارو دو نخورد آن را بر مَلا نمی کنم (البته با اجازۀ مقام مربوطه)
در پایان دعای خیر دوستان را برای خودم! و نفرین ابدی آنها را برای رقیبم خواهانم!
دیگر زیاده عرضی نیست جز اینکه عرض زندگیتان همیشه در حال تعریض(هووووم عجب جملۀ حکیمانه ای!)

همین!!!
tabkom
پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۲ ۱۲:۵۲
اگر من یک کتاب خوبی هستم، بهتر است برای خودم خوانا باشم....حتی اگر دیگران مرا نخوانده باشند و نخواهند بخوانند....چرا که هر کسی خودش یک کتاب خوب دارد......که نیاز به هیچ خواننده‌ای ندارد....و بهتر آن است که توسط خودش خوانده شود....

ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ
آن کتابی است که در او هیچ تردیدی نیست و هدایتی‌ست برای تقوی‌پیشگان.....
پانویس
پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۲ ۱۳:۳۹
بسیار عالی!

در مورد این «کتاب» بیشتر تأمل کنیم.

و اینکه «تقوی» مقدم بر ظهور قابلیت هدایت‌کنندگی «خواندن» این «کتاب» است.

morteza.deyanatdar
پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۲ ۲۰:۳
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

ای فغان و داد  از دست رقیب
کز کفم بربود آن زیبا حبیب
هر زمان می پرسد احوال مرا
بوکه مرگ من شود او را نسیب
خون من بر گردنش ای دوستان
طالب مرگ من است آن نانجیب
دوش می رفتی نگارم مثل جان
همچو مرگ اندر پی او بُد رقیب
چون پریشان زلف یار اندر کَفش
شب همه خواب پریشانم نسیب
از غمش در بستر بیماریم
گو بیا زیبا نگارا ای طبیب
مرتضی روز وصالت دور نیست
در خموشی سر ببر جانا به جیب

همین!!!
سان شان
شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۲ ۸:۴۹
سلام

فرشته ها نیز پرتوی از تجلی عشق در خلاء و فضای خالی درون انسان است و چون تابش عشق ازلی و ابدی است پس زایش و نوشدن فرشته ها نیز بی وقفه و دم به دم است و در ارتباط با یکدیگر نیز همان خاصیت عشق وحقیقت را دارند ، یعنی هم  از طریق ارتباط واتحاد بین دو فرشته درعالم حس و ادراک ،فرشته نو زائیده می شود و هم این زاد و ولد در درون یک فرشته رخ می دهد ،  یعنی از اتحاد و یکی شدن دو وجه درون هر فرشته که همان وحدت وجودی است ، روحی نو متولد می شود. البته حتما در عالم عشق و روح و مجردات ،خلاقیت ها و زایش ها بسیار متنوع  و هر جوریش امکانپذیر است اما بنظر من  اینها رسیدند.     
          ذكر‌ و فكرى‌ فارغ از رنج دماغ    
          كرد‌مى با ‌ساكنان چرخ لا‌غ  

morteza.deyanatdar
شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۲ ۱۲:۴۷
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

آقا در حال و هوای این روزها دیروز به تفرج بیرون از شهر رفته بودیم جای شما خالی که خوش روزی بود هنگام برگشت(ساعت دو صبح) در حالی که در کنار راننده نشسته بودم چُرتی چشمم ربود که ناگهان از حالت چُرت به یقظه بداهه ترین بیت از نظر سرعت(کسری از ثانیه) به ذهنم آمد که عرض میکنم:  

عاشقی از پس عرفان چه عجب خوش حالیست
بارها گشته ام عاشق نه چنین احوالیست

همین!!!


---
بارها گشته‌ام عاشق بدان سان که مپرس!
پانویس
یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ ۱۹:۱۳
ای بکرترین برکه! هلا سوره‌ی صافی
پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی

مُهری بزن از بوسه به پیشانی سردم
بد‌نام که هستیم به اندازه‌ی کافی

تلخینه‌ی آمیخته با هر سخنت را
صد شکر! شکرپاش لبت کرده تلافی

با یافتن چشم تو آرام گرفتم
چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی

چندی‌ست که سردم شده دور از دم گرمت
بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی
morteza.deyanatdar
یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ ۲۰:۱۱
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

ای دوست چو قلبم بشد امروز گرافی
دیدند که اجزای دلم جمله تجافی
گفتند طبیببان همه در یک نظر این را
کای یار تویی قلب مرا قوت و شافی

همین!!!
سان شان
دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۲ ۹:۱۲
سلام

این مصرع زیبای "پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی" آقای پانویس مرا یاد دو پدیده بسیار زیبا  ( البته از نظر بنده) انداخت . کم سن که بودم از روابط تازه عروس ها با همسر و والدین همسردر روستاها خیلی خوشم می آمد ،اینکه تازه عروس اسم همسرش را به زبان نمی آورد ،وقتی از یکی دونفر دلیلش را پرسیدم گقتند خجالت می کشیم به اسم صدایش کنیم در حالیکه خیلی هم محبت داشتند با تعجب  میگفتم چطور می شود آدم اینهمه احساس یکی بودن با کسی داشته باشد اما نتواند اسمش را بر زبان بیاورد و حالا می گویم این یعنی پرهیز اضافی که بنظرم خیلی هم قشنگ است و همینطور رسم بود که برای حفظ احترام تا یک یا دوسال با پدر شوهر و مادر شوهر با کلام سخن نمی گفتند بلکه فقط با تکان دادن سر سلام علیک می کردند و حرف هایشان را نیز از طریق واسطه ای به آنها می زدند.دیگر اینکه بچه ها را حتما همه دیده اند و خودمان هم اینکار را کرده ایم که وقتی از یک خوراکی خیلی خوششان میاید خوردن آن را خیلی کش می دهند اصلا با مزه مزه کردن میخورند تا مبادا زود تمام شود ، در واقع پرهیزی برای از دست ندادن آنچه که خیلی دوستش دارند.
tabkom
پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۲ ۱۰:۳۲
فکر می‌کنم از آن ماجرای "فلک شدن" و خشونت اجرای آن در سال سوم ابتدایی و داستان "جدول‌ضرب" بود که کلا نطق ریاضی من کور شد و دیگر هم زبان باز نکرد که نکرد!.....
کلاس سوم معلمی خشن داشتیم.....تنومند بود و با چهره‌ای پرهیبت و ترسناک....اگر درست یادم باشد اسم ایشان آقای "رشن‌آبادی" بود.....از ده تا سوال "جدول‌ضربی" که می پرسید مجاز بودی که 5 تای آنرا اشتباه پاسخ بدهی و این یعنی که نمره‌ات 10 شده بود....و از 5 پاسخ صحیح هر چه کمتر گفته بودی از ده کمتر گرفته بودی بنابراین نمره‌ات تک می شد و باید از پای تخته مستقیم میرفتی در جمع خطاکاران پایین کلاس و منتظر سرنوشت خودت، بی‌پناه و نگران این پا و آن پا می‌شدی......معمولا از جمع 40 نفری کلاس، 10 یا 15 نفری می‌افتادند و صحنه تقسیم می‌شد به دو گروه جان به در بردگان و محکومینی که در انظار آن گروه اول باید "فلک" می‌شدند......مبصر کلاس وظیفه خطیر رفتن به دفتر ناظم و آوردن چوب و فلک را بر عهده می‌گرفت و این وسیله تنبیه و شکنجه، چوبی بود گرد و ضخیم به طول یک و نیم متر که طنابی با طولی بیشتر از این سر به سر دیگر آن بسته شده بود و طرز استفاده از آن به این صورت بود که محکوم را به پشت می‌خواباندند و پاهای او را از بین طناب و چوب می‌گذراندند و با گرداندن چوب طناب به دور پای محکوم محکم می شد و در این زمان دو نفر دو سر چوب را محکم می‌گرفتند و نفر سوم(معلم) هم با شلاق (که در کلاس معمولا کمربند چرمی خودش بود) بر کف پای دانش‌آموز می زد!....
تا جایی که به یاد دارم دو یا سه بار گرفتار این فلک غدار شدم و در نظر بگیرید در دفعات بعدی آزمون و پرسش هر چه قدر هم که تمرین کرده و جدول را حفظ بودی، در چنان جوی محفوظات‌ات دود می شد و به هوا میرفت و باز تو می‌ماندی و دست روزگار و چرخ‌فلک.....و هیچ وقت یادم نمی‌رود اولین باری که بعد از چند بار فلک‌شدن توانستم به 6 سوال پاسخ درست بدهم و معلم گفت: برو بشین!!.....
آن روز و در آن وعده، به اندازه سر سوزن به فکر کسانی که افتادند و فلک شدند، نبودم و تنها، شیرینی ِ جان به در بردن خود را مزمزه می‌کردم؟!!
ساناز
جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۲ ۹:۴۷
What did the Buddhist monk say to the hot dog vendor?

"Make me one with everything."

*****

And the monk gets his hot dog and gives the vendor a $20 bill.

The vendor just puts it in his pocket, so the monk says, "Hey, where's my change?"

The hot dog vendor says, "Change comes from within."
morteza.deyanatdar
یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۲ ۰:۵۹
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

حکایتی از فرعون و شیطان که هر دو در درون تو اند

آمدم باز از در یک داستان
گر چه بیرونی ولی در ماست آن
شخصی آمد پیش فرعون عنود
هم به دستش خوشه ای انگور بود
گفت اگر باشی خدا ای مدعا
خوشۀ انگور من را کن طلا
تا به تو ایمان من گردد قوی
ور نه گمراهی و مردم را غوی
گفت فرعون یک شبی مهلت هلا
تا به فردا خوشه ات گشته طلا
شب بیامد او به فکر و در سگال
چونکه بود این امر بهر او محال
همچنان درمانده و عاجز بُدی
همچو خر تا زانو اندر گل شدی
ناگهان آمد صدای کوبه در
گشت حیران کیست این وقت سحر
گفت کیستی در پشت در این را بگو
ناگهان شیطان بشد ظاهر به او
گفت شیطان ای تو خاکت بر سرت
که ندانی کیست در پشت درت
در دمی وردی بخواند انگور را
شد طلا آن خوشۀ انگور ما
بعد از آن شیطان بگفت ای خیره سر
من که دارم این همه فن و هنر
بندگی حق نشد لایق مرا
تو خدایی را نمودی ادعا
چونکه شیطان عزم رفتن می نمود
گفت فرعون ای تو شیطان عنود
از چه بر آدم نکردی سجده ساز
گاه دستور خدای بی نیاز
رو به او گفت ای حقیقت را عدو
چون بدیدم مثل تو از نسل او
هست شیطان در تو و فرعون هم
بهر گمراهی تو در عون هم
نفس تو گاهی چو فرعون خبیث
بی هنر اندر خدایی شد حدیث
گاه دیگر همچو شیطان رجیم
می کند آن نفس فرعونت عقیم
گاه می گوید که من هستم خدا
برترم، از دیگران هستم جدا
گاه دیگر می شود شیطان دون
کای بشر از تو منم بیش و فزون
در درونت این خدا و این بلیس
ظاهراً دشمن ولی با هم انیس
مکر این دو تا به پیری می کشد
تا تو را بیند به گور و در لحد
باید اول آن دو را بدهی تمیز
تا شناسی مکر این دو ای عزیز
بعد از آن آگاهیت را کن فزون
تا نمایی این دو را از خود برون
این سخن پایان ندارد شو خبیر
ور نه هستی تا ابد زین دو اسیر

همین!!!
ش...
دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۲ ۱۰:۱۰
غرق عشقی ام که غرق است اندرین
عشق های اولین و آخرین
عطا
دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۲ ۱۸:۱۵
آقای پانویس خیلی مشتاقیم نظرتون رو راجع به شعر های آقا مرتضی بگین
با تشکر
morteza.deyanatdar
سه شنبه ۴ تیر ۱۳۹۲ ۱۳:۳۰
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

دختران ایرانی پارکو (پارکو؟) را هم تسخیر کردند!

http://www.omid20-97.pro/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87%E2%80%8C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%AA%D8%B3%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-64912.html#more-64912

همین!!!
tabkom
چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۲ ۱۳:۴۹
کریشنا مورتی:
"اهمیت خودشناسی"

ذهنی که جاه‌طلب، آزمند و حسود است، ذهنی که زیر بار باورها و سنن است، ذهنی که ستم‌کار است و از مردم بهره‌کشی می‌کند، چنین ذهنی آشکارا سیه‌روزی پدید می‌آورد!......و جامعه‌ای بنا می‌نهد که آکنده از ستیزه است.....مادامی که ذهن، خود را نشناسد، کنش‌هایش به ناگزیر نابود‌کننده خواهد بود.....مادامی که ذهن به خودشناسی نپرداخته باشد، به ناچار دشمنی پدید خواهد آورد......به همین دلیل بسیار اساسی است که باید راه خودشناسی را بپویید.....و شیوه‌ی آنرا صرفا از کتابها نیاموزید...."هیچ کتابی نمی‌تواند خودشناسی را به شما بیاموزد........کتاب شاید اطلاعاتی پیرامون خودشناسی در اختیار شما قرار دهد، اما این امر با شناخت خودتان هنگام کنش‌های‌تان، قابل مقایسه نیست....هنگامی که ذهن خویشتن را در آئینه خودشناسی می‌نگرد، در پی این نگرش، خودشناسی نمودار خواهد شد.....و "بدون خودشناسی به هیچ روی نخواهیم توانست غبار این آشفتگی، این بدبختی دهشت‌بار را که ما در گیتی پدید آورده‌ایم، فرو شوئیم".
يلدا
چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۲ ۲۰:۵۱
ما نيستانيم و عشقش اتشيست
منتظر كان اتش اندر ني رسد...
morteza.deyanatdar
چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۲ ۲۲:۳۷
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

می خواستم الان وب را ببندم که این بداهه آمد:

باز امشب من هوایی گشته ام
مثل کودک ابتدایی گشته ام
وقت خواب آمد مرا هنگام خواب
طالب شعر لالایی گشته ام

همین!!!
morteza.deyanatdar
پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۲ ۱۹:۳۱
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

امشب هوس بادۀ چابک دارم
چون در بر خود حریف نازک دارم
اندر پی مخ زدن از آن یار عبوس
در سینۀ خود یک عالمه جوک دارم

همین!!!
tabkom
شنبه ۸ تیر ۱۳۹۲ ۱۹:۱۶
نمی‌دانم چرا هر وقت رفتار خارج از نزاکت و خودخواهانه کسی را می‌بینم و می‌خواهم با خود بگویم : "فلانی تو که داری نفس خودت را میکشی و دیگر نیستی!، بگذار هر چه دلش می‌خواهد ترا به هیچ انگارد و سوار بر اسب خودخواهی و بی شعوری خودش بتازد"، به یاد توصیه آن مرد خودخواه و فرصت طلب می‌افتم که به همسر ساده‌اش که در خط خودشناسی و مبارزه با نفس تلاش می‌کرد می‌گفت: "ببین عزیزم، مگر تو با نفس خودت مبارزه نمی‌کنی؟....پس اجازه بده من یک زن دیگر بگیرم و تو با بی‌تفاوتی از کنار این مسئله عبور کن! و این می‌تواند برای تو بهترین تمرین و آزمون باشد چرا که می‌خواهی برخلاف نفس خود رفتار کنی!!

برای یافتن پاسخ و درست‌ترین برخورد، باید فارغ از قضاوت و تعبیر و ملامت بود، البته فارغ که عرض میکنم، از "فارغ‌شدن" هم سخت‌تر است!
morteza.deyanatdar
دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۲ ۰:۳۳
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

حکایت آن مرز نشین که چگونه قاچاق می نمود و تاویلی که در آن رفته است

بشنوید این بار یک بار دگر
حیلتی از نفس شوم خیره سر
که چگونه در تو می یابد رهی
ای که راهی را ندانی از چهی
بشنو اینک قصه ای در این خصوص
ای تو اندر خودشناسی با خلوص
بود مردی خانه اش نزدیک مرز
در معیشت حیله اش بودی و طرز
با دوچرخه می شد از حد آنطرف
همرهش دو کیسۀ پر از علف
حارس مرزی از او پرسید عمو
که درون کیسه ها چه بود بگو
او بدو گفتی که اندر کیسه ها
از علف پر باشد آن هم بی بها
شد به او مشکوک، دستگیرش نمود
سخت کاویدش ، چه دارد آن عنود
چونکه بنمودی همی تفتیش وی
دید نبود جز علف در پیش وی
لاجرم گفتا برو اشکال نیست
گوییا در کار تو اخلال نیست
هفتۀ بعد آمدی او با علف
سوی دیگر باز بودش هم هدف
هم دوباره گشت و تفتیشش نمود
جز علف همراه وی چیزی نبود
گفت با وی هین برو اما بدان
من به تو دارم همی شک و گمان
هفته ها اندر پی هم کار وی
با دوچرخه مرز را می کرد طی
همرهش دو کیسه بودی از علف
کار وی پنهان چو دُر، پیدا صدف  
چند سالی این عمل هر هفته شد
تا که دیگر زین عمل او خسته شد
هیچکس او را ندیدی طرف مرز
یا ندیدی با علف او را به برز
بعد چندی حارس مرزی ورا
دید در شهر و بگفتا ای دغا
من هنوزم شک به تو دارم بگو
هین بگو قاچاق تو چه بود و کو؟
زود گفتا من دوچرخه را قاچاق
سالها بردم به آنسو ز ارتزاق!
انحرافی بود آن بار علف
تا حواست زین طرف گردد تلف

در ادامه
morteza.deyanatdar
دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۲ ۰:۳۹
از ادامه

حالیا بنگر درونت ای عزیز
شد نفوذ فکر زائد با چه چیز
با چه حربه می کند در تو نفوذ
تا به حق گویی امان و هم اعوذ
گه به فرزند و گهی مال و مقام
فکر زائد فتنه شد در تو مدام*
ظاهراً شرعی و قانونی همه
بلکه خصم و دشمن خونی همه
نکته های انحرافی ظاهراً
هست قانونی و شرعی اکثراً
می کند جا خوش درون تو بدان
تا تو را اندازد او وهم و گمان
بعد از آن با وهم و اندیشه به تو
یک هویت می دهد آن هم زیپو
می شوی مشغول آن تا گاه مرگ
ای تو در عرفان همی بی ساز و برگ
همتی کن ساز و برگی ز آگهی
کن مهیا تا که از نفست رهی
این بدان تا که شوی آگاه تو
می شناسی چاه را از راه تو
آنقدر گویم زآگاهی حدیث
تا شناسی نفس شوم بس خبیث
چون شناسی مکر نفست را بدان
در دمی می گردد او از تو رمان
هان! ولی آگه که از راه دگر
می کند رخنه به تو آن خیره سر
گر بخواهی تا که از مکرش رهی
آگهی پشت سر هم آگهی
این سخن را نیست پایان خود بجو
حیله های نفس شوم تو به تو

*وَاعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ وَأَنَّ اللَّـهَ عِندَهُ أَجْرٌ‌ عَظِيمٌ ﴿٢٨﴾سورة الأنفال
و بدانید که اموال و اولادتان مایه فتنه شما هستند و پاداش سترگ نزد خداوند است‌ (۲۸)

همین!!!
morteza.deyanatdar
دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۲ ۱۰:۱۳
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

الان این را از سرکار خانم بهار منصوری خواندم که خیلی به دلم نشست(شاید حال و هوای این روزهای من باعث این نشست! شده باشد) گفتم شما را هم در لذت این نشست سهیم کنم؛ شاید که در شما هم بنشیند:


"عشق غیر مترقبه ترین حادثه دنیا است"

فقط که سیل ، زلزله و آتش سوزی نیست
آدم ها را باید
از حادثه یک نگاه
یک لبخند
یک خاطره هم بیمه کرد



http://sangkaghazgheychi.blogfa.com/

همین!!!
سان شان
دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۲ ۱۱:۸
سلام
تجربه جناب تبکم را من هم داشته ام و این پاسخ را به خودم دادم : زمانی هست که انسان از طریق خودشناسی آگاهی هائی بدست آورده و تقریبا خودش را علیه السلام میداند و فکر می کند دیگر رفتار دیگران هیچ تاثیری روی او ندارد اما ذهن شرطی شده با الگوهای توهمی که به ظاهر به خواب رفته چقدر خوشحال می شود وقتی یکی پیدا می شود که دشمنش است و از سرهویت فکری اذیتش می کند، ویا توهین می کند ، در حین خوشحالی از این اتفاق ،موذیانه حس مظلومیت و معصومیت به او دست میدهد ونقش یک قربانی را به خود می گیرد چون خودش را پاک میداند اما اینجور مواقع می فهمد نه تنها هنوز تاثیر پذیر است  بلکه خودش نیز از اینکه آن اسیران هویت فکری  چنین خودشان را خوار و خفیف  کرده اند خوشش آمده است
tabkom
دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۲ ۱۴:۴۳
پس با اجازه خانم سان‌شان نتیجه می‌گیریم که شکل بیرونی ِ برخورد و رفتار، نمی‌تواند تعیین کننده‌ باشد که آیا این برخورد یک برخورد ِ خاص ِ ناشی از هویت‌فکری است یا برآمده از ذات و درون؟! تنها مشاهده‌گری خالص و بی‌طرفانه و میزان حضور من است که می‌تواند بداند......و البته همه اینها از دید منی گفته می‌شود که هنوز در بند نفس هستم زیرا در نبود ِ نفس هیچ تعریف و توصیفی هم در میان نخواهد بود.....فقط "زیبایی" باقی می‌ماند....بله زیبایی!!.....چرا که واقعا زیباست برخورد ِ رها از نفس و منیت، در هر حال و شکلی که نمود پیدا کند، چه بخشش (که البته همان ندیدن ِ رفتار طرف مقابل است!) و چه تلافی و برخورد ِ محکم و به‌جا!......و باز هم این زیبایی فقط به چشم کسی که متقابلا از نفس رها شده می‌آید و او می‌تواند آنرا درک کند، چرا که فارغ از قضاوت است!
tabkom
دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۲ ۱۶:۲۰
مرگ و حیات

در یک تعریف، حیات همچون یک نوسان الکتریکی ساده است که به هوا و آب و نور پاسخ مساعد می‌دهد و با آنها تعامل و هماهنگی دارد......و جسم جانداران و انسان، با همه‌ی آسیب‌پذیری و البته انعطافی که دارد مکانی مناسب برای نگهداری و نمایش موقتی آن است....بدن انسان به جز این هماهنگی بیرونی، یک سازمان و ساختمان بسیار پیچیده(به لحاظ مقایسه با آنچه انسان تا به حال ساخته) دارد که به دقیق‌ترین و منظم‌ترین شکل، اجزای آن با هم در ارتباط هستند و از مرکزیت واحدی فرمانبرداری می‌کنند و هرگونه تمرّد و فرمان‌ناپذیری، در مدت زمانی کوتاه، سیستم را از هماهنگی خارج و به سمت تجزیه و تلاشی می‌برد....
مثلا بیماری سرطان، تنها یک نافرمانی و تمرّد از دستور، در ساختار DNA (کد‌های ژنتیک) سلول‌های یک اندام است، بدون هیچ عفونت یا تاثیر ویروسی......و عملکرد آن باعث رشد اضافی و خارج از قاعده در اندام‌های درگیر، می‌گردد و در صورت عدم برخورد و درمان، با هشیاری متاستاز Metastasis کرده و با فرستادن کدهای مشخصی، دیگر اندام‌‌ها را هم به شورش و تمرد می‌خواند و همراه می‌کند....تا زمانی که به علت ناسازگاری و عدم هماهنگی مفرط با دستورالعمل واحد و ناظم، مرگ و تجزیه مواد در دستور کار سیستم قرار می‌گیرد.....
با مرگ، هیچ یک از مواد اولیه‌ای که با گرد‌همآیی خود زندگی را ایجاد کرده بودند، از بین نمی‌روند بلکه به شکل اولیه و متفرق خود باز‌می‌گردند، بنابراین در این جمع و تفریق، هیچ‌گونه اسراف و افراطی از دیدگاه طبیعت، صورت نگرفته و چیزی جابجا نشده....و در اصل خود می‌توان دید که حتی یک اتم از کل اتمهایی که عالم ماده را تشکیل می‌دهند را نمی‌شود از دور هستی خارج کرد....چرا که نیستی نیست و اگر باشد جزو هستی می‌شود...

پس "حیات" و زندگی، حاصل یک جمع شدن و فرما نبری و وحدت ِ هماهنگ است و با این نگرش، "مرگ" معنای نابود گری و پایان ِ خود را از دست می‌دهد..
امین
سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۲ ۱۳:۵۶
ای آفــتــاب جــان و دل ای آفــتــاب از تــو خـجـل
آخـر بـبـیـن کـاین آب و گل چون بست گرد جان ما
شــد خــارهــا گــلــزارهــا از عــشــق رویـت بـارهـا
تـــا صــد هــزار اقــرارهــا افــکــنــد در ایــمــان مــا
ای صـورت عـشـق ابـد خـوش رو نـمودی در جسد
تــا ره بــری ســوی احـد جـان را از ایـن زنـدان مـا
گــوهــر کــنــی خــرمــهــره را زهـره بـدری زهـره را
ســلـطـان کـنـی بـی‌بـهـره را شـابـاش ای سـلـطـان مـا
آمــد ز جــان بــانـگ دهـل تـا جـزوهـا آیـد بـه کـل
ریـحـان بـه ریـحـان گل به گل از حبس خارستان ما
morteza.deyanatdar
سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۲ ۲۳:۶
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

امشب زده ام به سیم آخر
از دست دو چشم شوخ کافر
یا راه دهد به بارگاهش
یا گرز رقیب و چیز دیگر!

همین!!!
tabkom
پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۲ ۱۱:۱۱
اهمیت قائل شدن ِ فرا جناحی برای "خود"، می‌تواند سرمنشاء و عاملی باشد که توجه آدمی را از حقیقت و حال پرت کرده و باعث افتادن در چرخه‌های حرص و حسد و خشم و عدم تعادل شود......و البته این "اهمیت قائل شدن"، به شکل‌هایی پوشیده و مخفی و آنچنان که به چشم من ِ زاهد و افتاده! نیاید، دست اندرکار است......
انواع و اقسام دوست‌بازی‌ها و انتظار محبت و معرفت و پاسخ متقابل داشتن و محکوم کردن دیگران به این گناه که درک حال و موقعیت نمی‌کنند و رک هستند و تبعیض قائل می‌شوند، در نود درصد موارد حاصل ِ انتظارات و پیشداوری‌های ما هستند و چون اغلب نیاز ِ متقابل داریم، با همپوشانی از برملا شدن ِ این نکته برای وجدان هم جلوگیری کرده و استخوان لای گوشت می‌گذاریم.....

مقصود این نیست که در ِ دوستی‌ها را ببندیم و گوشه عزلت و تنهایی را ترجیح دهیم.....بلکه باید با رندی و هوشمندی دست نفس را بخوانیم و پای او را کوتاه کنیم.....تا همواره از سلامت و بهره‌مندی مثبت، در روابطی سالم، کامیاب و برخوردار شویم.....و دل را صاف و پاک نگه‌داریم.....چرا که دل آشیانه‌ی توست و مکانی برای "بودن" و زنده‌گی کردن.....
آدرس ـ نام
شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۲ ۱۵:۵۴
هی
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن!
گرچه تفسیر زبان روشنگرست
لیک عشق بی‌زبان روشنترست
امین
دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۲ ۱۴:۹
من درد ترا ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
tabkom
دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۲ ۲۰:۲۱
تجربه کاشتن یک بوته گوجه فرنگی یا فلفل و یا بادمجان و شاهد ِ بار دادن و رشد و به رنگ نشستن ِ محصول آن بودن، یا میوه‌ای که بر شاخه درختی که در باغچه خانه کاشته‌ای و شاهد رشد و نمو آن بوده‌ای و به پای آن زحمت کشیده‌ای، قابل مقایسه با همه میوه‌ها و تره‌باری که  در بازار موجود است و با پول آنرا خریداری میکنی نیست....چنین حس و تجربه‌ای را داشته‌ای؟......
تو گویی آنچه خود کاشته و آبیاری کرده‌ای، با همه محصولات دیگر متفاوت است!....و با چشمی دیگر به آن نگاه میکنی و طعم و مفهومی دیگر برای تو دارد!.....
کتابها و آموخته‌های سالیان و دانشی که جمع‌آوری شده(دانش ِ درک و دریافت حقیقت و عشق)، حکم و حالت همان میوه و سبزی را دارد که می‌توان به میدان میوه و تره‌بار رفت و کیسه‌کیسه خرید و بار کرد و به خانه آورد.....اما هیچکدام لطف آن چهار تا دانه خیاری را ندارد که خودت دانه آنرا کاشته‌ای و به مراقبت‌اش نشسته‌ای و شاهد گل دادن و قد کشیدن آن بوده‌ای!.....
....
چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۲ ۱۳:۴۷
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست

حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست

سعیدی
چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۲ ۱۷:۳۳
دوستان این دو مقاله ی جدید و ارزشمند از آقای سروش را بخوانید و ببینید تا چه حد با مباحث آقای پانویس در خصوص تاویل و سمبلیسم و شرح مثنوی مطابقت دارد. این دو مقاله بسیار جالبند :
قسمت یک
http://www.rahesabz.net/story/71738/

قسمت دو
http://www.rahesabz.net/story/72728/
ش...
چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۲ ۲۳:۵۶
دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را
این اه خون افشان که من هر صبح و شامی میزنم
يلدا
پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۲ ۲۱:۳۷

"زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی"
....
جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۲ ۴:۳۰
مــــــــــــــــا
در عصر احتمال بسر ميبريم
در عصر شک و شايد
در عصر پيش بينی‌ وضع هوا
از هر طرف که باد بيايد

در عصر قاطعيت ترديد
عصر جديد
عصری‌ که هيچ اصلی‌
جز اصل احتمال، يقينی‌ نيست

اما من
بی‌ نام تو
حتی‌
يک لحظه احتمال ندارم

چشمان تو
عين اليقين من
قطعيت نگاه تو
دين منست
من از تو ناگزيرم

مــــــــــن
بی‌ نام ناگزير تو می‌ميرم...!
....
جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۲ ۴:۴۲
و مردی که از خوب سخن می‌گفت، در حصارِ بد به زنجیر بسته شد


چرا که خوب فریبی بیش نبود، و بد بی‌حجاب به کوچه نمی‌شد.


چرا که امید تکیه‌گاهی استوار می‌جُست


و هر حصارِ این شهر خشتی پوسیده بود.
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد