سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲ ۱۷:۵
سلام.
خدا قوت.
بی شک مثنوی همان قرآن فارسیست.
بیتیست بجا



خدا قوت.
بی شک مثنوی همان قرآن فارسیست.
بیتیست بجا



سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲ ۱۹:۶
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
یک شبی عازم شدم بهر شکار
یک شبی تاریک و ظلمانی و تار
تا گرفتم بر لب دریا قرار
داد جاروبی به دستم آن نگار
گفت کز دریا برانگیزان غبار
در زمان افکار من در هم سپوخت
پنج حسم دیده شد لبها بدوخت
تا که جان بنمودمی قصد فروخت
باز آن جاروب را ز آتش بسوخت
گفت کز آتش تو جاروبی برآر
بر لب دریا شدم من آب جو
تا رسیدم بر لب دو آب جو
بر لب آن آب بنمودم وضو
کردم از حیرت سجودی پیش او
گفت بیساجد سجودی خوش بیار
گفتمی با خود که او مجنون بود
این عمل از حد من بیرون بود
یا که سری اندر این مکنون بود
آه بیساجد سجودی چون بود
گفت بیچون باشد و بیخارخار
تا که از لعل لبش بشنفتمش
دُر صحبتهای او را سفتمش
خاک پای او به مژکان رفتمش
گردنک را پیش کردم گفتمش
ساجدی را سر ببر از ذوالفقار
ابتدا جانم همه تشویش شد
بعد از آن آرام شد درویش شد
تا که محو او شد و بی خویش شد
تیغ تا او بیش زد سر بیش شد
تا برست از گردنم سر صد هزار
گفتم آمد بعد از این بانگ رحیل
گفت نی نی ای به دست من قتیل
لب فرو بستم سپس از قال و قیل
من چراغ و هر سرم همچون فتیل
هر طرف اندر گرفته از شرار
تا که سر افتاد بر پاهای من
جای خون از جمله اجزای من
آتش آمد از همه رگهای من
شمعها میورشد از سرهای من
شرق تا مغرب گرفته از قطار
ای امان از شش جهت یاران امان
شش جهت در لا مکان دارم فغان
شش جهت در مشرق مغرب بدان
شرق و مغرب چیست اندر لامکان
گلخنی تاریک و حمامی به کار
تا بدیدم در خودم این منزلت
گفتمی تا چند دور باطلت
تا به زانو رفته پا اندر گلت
ای مزاجت سرد کو تاسه دلت
اندر این گرمابه تا کی این قرار
در ادامه
مرتضی میگه:
یک شبی عازم شدم بهر شکار
یک شبی تاریک و ظلمانی و تار
تا گرفتم بر لب دریا قرار
داد جاروبی به دستم آن نگار
گفت کز دریا برانگیزان غبار
در زمان افکار من در هم سپوخت
پنج حسم دیده شد لبها بدوخت
تا که جان بنمودمی قصد فروخت
باز آن جاروب را ز آتش بسوخت
گفت کز آتش تو جاروبی برآر
بر لب دریا شدم من آب جو
تا رسیدم بر لب دو آب جو
بر لب آن آب بنمودم وضو
کردم از حیرت سجودی پیش او
گفت بیساجد سجودی خوش بیار
گفتمی با خود که او مجنون بود
این عمل از حد من بیرون بود
یا که سری اندر این مکنون بود
آه بیساجد سجودی چون بود
گفت بیچون باشد و بیخارخار
تا که از لعل لبش بشنفتمش
دُر صحبتهای او را سفتمش
خاک پای او به مژکان رفتمش
گردنک را پیش کردم گفتمش
ساجدی را سر ببر از ذوالفقار
ابتدا جانم همه تشویش شد
بعد از آن آرام شد درویش شد
تا که محو او شد و بی خویش شد
تیغ تا او بیش زد سر بیش شد
تا برست از گردنم سر صد هزار
گفتم آمد بعد از این بانگ رحیل
گفت نی نی ای به دست من قتیل
لب فرو بستم سپس از قال و قیل
من چراغ و هر سرم همچون فتیل
هر طرف اندر گرفته از شرار
تا که سر افتاد بر پاهای من
جای خون از جمله اجزای من
آتش آمد از همه رگهای من
شمعها میورشد از سرهای من
شرق تا مغرب گرفته از قطار
ای امان از شش جهت یاران امان
شش جهت در لا مکان دارم فغان
شش جهت در مشرق مغرب بدان
شرق و مغرب چیست اندر لامکان
گلخنی تاریک و حمامی به کار
تا بدیدم در خودم این منزلت
گفتمی تا چند دور باطلت
تا به زانو رفته پا اندر گلت
ای مزاجت سرد کو تاسه دلت
اندر این گرمابه تا کی این قرار
در ادامه
سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲ ۱۹:۷
از ادامه
ای که بر رَخت خودت گشتی گرو
رَختهای رنگ و رنگ و نو به نو
این نصیحت را زمن اینک شنو
برشو از گرمابه و گلخن مرو
جامه کن دربنگر آن نقش و نگار
وارهان این تن زبند این قبا
نفس شومت را بنه در زیر پا
محو شو در نور آن شمس الضحا
تا ببینی نقشهای دلربا
تا ببینی رنگهای لاله زار
پشت سر بگذار جمله کر و فر
بعد ازآن هر عضو تو چشم و بصر
خوش نشین و هر چه آمد کن نظر
چون بدیدی سوی روزن درنگر
کان نگار از عکس روزن شد نگار
ای که در قید تنی و قید جان
تن قفس شکلست خود را وارهان
وارهان خود را زحمام گمان
شش جهت حمام و روزن لامکان
بر سر روزن جمال شهریار
ای که محو روی شمس الدین شده
شعرما را شعر تو تضمین شده
این همه از او به تو تلقین شده
خاک و آب از عکس او رنگین شده
جان بباریده به ترک و زنگبار
این همه گفتیم و جان آگه نشد
قسمت ما ساعد آن شه نشد
هر چه کردم تا شود آوه نشد
روز رفت و قصهام کوته نشد
ای شب و روز از حدیثش شرمسار
گفتمش تضمین شعر شمس ما
بهر امید چه کردی ای فتا
گفت آهسته به من خوش مرتضا
شاه شمس الدین تبریزی مرا
مست میدارد خمار اندر خمار
همین!!!
ای که بر رَخت خودت گشتی گرو
رَختهای رنگ و رنگ و نو به نو
این نصیحت را زمن اینک شنو
برشو از گرمابه و گلخن مرو
جامه کن دربنگر آن نقش و نگار
وارهان این تن زبند این قبا
نفس شومت را بنه در زیر پا
محو شو در نور آن شمس الضحا
تا ببینی نقشهای دلربا
تا ببینی رنگهای لاله زار
پشت سر بگذار جمله کر و فر
بعد ازآن هر عضو تو چشم و بصر
خوش نشین و هر چه آمد کن نظر
چون بدیدی سوی روزن درنگر
کان نگار از عکس روزن شد نگار
ای که در قید تنی و قید جان
تن قفس شکلست خود را وارهان
وارهان خود را زحمام گمان
شش جهت حمام و روزن لامکان
بر سر روزن جمال شهریار
ای که محو روی شمس الدین شده
شعرما را شعر تو تضمین شده
این همه از او به تو تلقین شده
خاک و آب از عکس او رنگین شده
جان بباریده به ترک و زنگبار
این همه گفتیم و جان آگه نشد
قسمت ما ساعد آن شه نشد
هر چه کردم تا شود آوه نشد
روز رفت و قصهام کوته نشد
ای شب و روز از حدیثش شرمسار
گفتمش تضمین شعر شمس ما
بهر امید چه کردی ای فتا
گفت آهسته به من خوش مرتضا
شاه شمس الدین تبریزی مرا
مست میدارد خمار اندر خمار
همین!!!

سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲ ۲۱:۳۵
ميخواهمت چنان كه شب خسته خواب را
ميجويمت چنان كه لب تشنه اب را
محو توام چنان كه ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده دمان افتاب را
بي تابم انچنان كه درختان براي باد
يا كودكان خفته به گهواره خواب را
بايسته اي چنان كه تپيدن براي دل
يا چنان كه بال پريدن عقاب را
حتي اگر نباشي مي افرينمت
چونان كه التهاب بيابان سراب را
اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را
ميجويمت چنان كه لب تشنه اب را
محو توام چنان كه ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده دمان افتاب را
بي تابم انچنان كه درختان براي باد
يا كودكان خفته به گهواره خواب را
بايسته اي چنان كه تپيدن براي دل
يا چنان كه بال پريدن عقاب را
حتي اگر نباشي مي افرينمت
چونان كه التهاب بيابان سراب را
اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را
سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲ ۲۱:۵۰
سلام جناب پانویس
من چندین سالی هست که با شما و جلسات مثنوی آشنا هستم. ارتباطم با وب سایت پیوسته نبوده. اما هر یار که خوندم از مطالب لذت بردم.
خواستم تشکری کنم از این زحمتی که برای نگهداری و بروز رسانی این سایت می کشید و همین طور یک کتاب و فردی رو معرفی کنم.
اسم کتاب هست:
Practicing the Power of Now
Eckhart Tolle
این کتاب به فارسی هم ترجمه شده.
من واقعیتش مدت زیادی بود که دنبال حقیقت بودم(سبب آشنایی با سایت شما و جلسات مثنوی هم ازچندین سال پیش هم به همین علت بوده). چند ماه پیش مطالعه کتاب فوق و عمل به اون! ذره ای از آن حقیقت رو برا من آشکار کرد. بعدا از اون شباهت های هم کم کم بین مطالبی که توی این سایت نقل می شه با مطالب اون کتاب دیدم. احتمالا این شباهتها به این دلیل هستند که هر دو نشات گرفته از یک حقیقتند. گفتم شاید خواندن اون بتونه برا بقیه هم مفید باشه.
سر فراز باشید
حمید
من چندین سالی هست که با شما و جلسات مثنوی آشنا هستم. ارتباطم با وب سایت پیوسته نبوده. اما هر یار که خوندم از مطالب لذت بردم.
خواستم تشکری کنم از این زحمتی که برای نگهداری و بروز رسانی این سایت می کشید و همین طور یک کتاب و فردی رو معرفی کنم.
اسم کتاب هست:
Practicing the Power of Now
Eckhart Tolle
این کتاب به فارسی هم ترجمه شده.
من واقعیتش مدت زیادی بود که دنبال حقیقت بودم(سبب آشنایی با سایت شما و جلسات مثنوی هم ازچندین سال پیش هم به همین علت بوده). چند ماه پیش مطالعه کتاب فوق و عمل به اون! ذره ای از آن حقیقت رو برا من آشکار کرد. بعدا از اون شباهت های هم کم کم بین مطالبی که توی این سایت نقل می شه با مطالب اون کتاب دیدم. احتمالا این شباهتها به این دلیل هستند که هر دو نشات گرفته از یک حقیقتند. گفتم شاید خواندن اون بتونه برا بقیه هم مفید باشه.
سر فراز باشید
حمید
سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲ ۲۲:۷
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
عدد ریگ بیابان اگرم باشد جان
بدهم گر بدهی بوسه چه ارزان باشد

حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
عدد ریگ بیابان اگرم باشد جان
بدهم گر بدهی بوسه چه ارزان باشد

چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۲ ۵:۳۵
هفت آسمان را بردرم
وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری بر جان سرگردان من

چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۲ ۱۳:۵۱
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
یک جمله ای از شریعتی است(العهدة علی الراوی)قریب(شاید هم غریب!)به این مضمون:
"به دنبال واژه نباش،کلمات فریبمان میدهند. وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش برود، فاتحۀ کلمات را باید خواند!"
همین!!!
مرتضی میگه:
یک جمله ای از شریعتی است(العهدة علی الراوی)قریب(شاید هم غریب!)به این مضمون:
"به دنبال واژه نباش،کلمات فریبمان میدهند. وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش برود، فاتحۀ کلمات را باید خواند!"
همین!!!

چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۲ ۱۴:۱۷
با سلام
خدا بگم چیکارت کند ( یا نکند ) داشتیم با خیال نفسمون زندگی میکردیم ( بدون اگاهی ) خوشم بودیم
اومدی از طرف مولانا اتیش به جانمون انداختی ( در حال اگاه شدن ) ( اگر خدا قبول کنه ) دایم در حال نگاه کردن به خود واطراف ........... با دید عرفانی هستم ( خیلی مواقع اگاهی هم خوب نسیت یعنی درد دارد و ما هم کم تحمل )
به هر حال ممنون ما که چیزی نداریم خدا یک در این دنیا و صد در اخرت عوض دهد
خدا بگم چیکارت کند ( یا نکند ) داشتیم با خیال نفسمون زندگی میکردیم ( بدون اگاهی ) خوشم بودیم
اومدی از طرف مولانا اتیش به جانمون انداختی ( در حال اگاه شدن ) ( اگر خدا قبول کنه ) دایم در حال نگاه کردن به خود واطراف ........... با دید عرفانی هستم ( خیلی مواقع اگاهی هم خوب نسیت یعنی درد دارد و ما هم کم تحمل )
به هر حال ممنون ما که چیزی نداریم خدا یک در این دنیا و صد در اخرت عوض دهد
چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۲ ۱۶:۱۹
سلام
حقیقت درون، سخنان حکمت آمیز و دوستان همدل چنان با هم عجین هستند که وقتی ذهن بر اثر نیازهای توهمی گرفتار توهم وفکر می شود به همان میزان که از حقیقت درون دور می شود متوجه می شود که بطرز عجیبی نسبت به دوستان همدل و مفاهیم عرفانی نیز بی میل و از آنها دور شده است ، ویا وقتی ذهن در کیفیت و حالتی است که هیچ صفتی برای خود قائل نیست ، نمی داند کیست و چیست ، نه شاد است و نه غمگین، نه خنده اش می آید و نه گریه اش ، یک حالت گیجی ، بهت و گمشدگی و هیچ کس بودن دارد که به چیزی و جائی و کسی وصل نیست ، نمی دانم آن حالت قبض و دلتنگی است یا نه اما شدیدا دوست دارد به چیزی عمیق در عمق جان وصل شود ، ویا به مفاهیم معنوی روی بیاورد یا در کنار دوستان همدل باشد ،و همینطور وقتی در کیفیت سکوت است و احساس بی نیازی روانی می کند ، حضور دوستان همدل و مفاهیم معنوی را هم در درون حس می کند، آدم که در خط خودشناسی قرار می گیرد ممکن است به ظاهر بی مهر و بی تفاوت بنظر آید چراکه دیگر کسی را ذهنن کنترل نمی کند، مراقب رفتارو گفتار کسی نیست و رصد نمی کند او را رقیب خودش ویا خود را مالک او نمی داند اما در درون خیلی هم نسبت به آنها با مهر و محبت است، در یکی از جلسات شرح مثنوی اگر که درست یادم باشد چنین جمله ای یا با چنین مفهومی گفته شد :" آیا می توانید با فراموش کردن کسی او را به یاد بیاورید؟" همانطور که حقیقت و اصالت درون را نمی توان با ذهن و اندیشه شناخت ، معنویت را درک کرد ، ارتباط با انسانها نیز اگر از طریق نیازهای ذهنی و توهمی باشد نتیجه ای جز دورشدن بیشتر ازآنها وازدست دادن حالت و کیفیت سکوت ندارد. عید امسال با یکی از دوستان دوران کودکی که ایشان هم به شیوه و طریقی دیگر در خط خودشناسی است بمدت سه روز رفتیم و در روستا ماندیم ،بودن در کنار وی برای من مثل بودن در کیفیت سکوت بود حسی که داشتم انگار بخشی از وجود پنهان و صمیمی انسان بیرون پریده و در کنار آدم قرار گرفته بود ، از هر دری سخن گفتیم الا ازخودشناسی اما وقتی از وی جدا شدم گوئی مدتی طولانی در کیفیت سکوت بوده ام واین حالت روزها ادامه داشت بی آنکه ذره ای نیاز و دلتنگی ذهنی برای تکرار آن روزها باشد.
حقیقت درون، سخنان حکمت آمیز و دوستان همدل چنان با هم عجین هستند که وقتی ذهن بر اثر نیازهای توهمی گرفتار توهم وفکر می شود به همان میزان که از حقیقت درون دور می شود متوجه می شود که بطرز عجیبی نسبت به دوستان همدل و مفاهیم عرفانی نیز بی میل و از آنها دور شده است ، ویا وقتی ذهن در کیفیت و حالتی است که هیچ صفتی برای خود قائل نیست ، نمی داند کیست و چیست ، نه شاد است و نه غمگین، نه خنده اش می آید و نه گریه اش ، یک حالت گیجی ، بهت و گمشدگی و هیچ کس بودن دارد که به چیزی و جائی و کسی وصل نیست ، نمی دانم آن حالت قبض و دلتنگی است یا نه اما شدیدا دوست دارد به چیزی عمیق در عمق جان وصل شود ، ویا به مفاهیم معنوی روی بیاورد یا در کنار دوستان همدل باشد ،و همینطور وقتی در کیفیت سکوت است و احساس بی نیازی روانی می کند ، حضور دوستان همدل و مفاهیم معنوی را هم در درون حس می کند، آدم که در خط خودشناسی قرار می گیرد ممکن است به ظاهر بی مهر و بی تفاوت بنظر آید چراکه دیگر کسی را ذهنن کنترل نمی کند، مراقب رفتارو گفتار کسی نیست و رصد نمی کند او را رقیب خودش ویا خود را مالک او نمی داند اما در درون خیلی هم نسبت به آنها با مهر و محبت است، در یکی از جلسات شرح مثنوی اگر که درست یادم باشد چنین جمله ای یا با چنین مفهومی گفته شد :" آیا می توانید با فراموش کردن کسی او را به یاد بیاورید؟" همانطور که حقیقت و اصالت درون را نمی توان با ذهن و اندیشه شناخت ، معنویت را درک کرد ، ارتباط با انسانها نیز اگر از طریق نیازهای ذهنی و توهمی باشد نتیجه ای جز دورشدن بیشتر ازآنها وازدست دادن حالت و کیفیت سکوت ندارد. عید امسال با یکی از دوستان دوران کودکی که ایشان هم به شیوه و طریقی دیگر در خط خودشناسی است بمدت سه روز رفتیم و در روستا ماندیم ،بودن در کنار وی برای من مثل بودن در کیفیت سکوت بود حسی که داشتم انگار بخشی از وجود پنهان و صمیمی انسان بیرون پریده و در کنار آدم قرار گرفته بود ، از هر دری سخن گفتیم الا ازخودشناسی اما وقتی از وی جدا شدم گوئی مدتی طولانی در کیفیت سکوت بوده ام واین حالت روزها ادامه داشت بی آنکه ذره ای نیاز و دلتنگی ذهنی برای تکرار آن روزها باشد.
چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۲ ۱۷:۳
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان..
البته من هم میگویم تلخی ظاهری، اما ماندن با خود که برخاسته از یک بینیازی غیرتحمیلی است شاید از این جور مزهها نداشته باشد....مثل مزه گس، این "مزه گس" خیلی معروف است اما شرط میبندم هنوز نوع بشر به یک قدر مشترک شناخته شده و روشن برای توصیف این مزه نرسیده اما اغلب از چیزی به نام "مزه گس" تعریف میکنند....ترش و شور و شیرین و تلخ، کاملا قابل فهم هستند اما گس!.....فکر نمیکنم اصلا مزهی خاصی باشد....شاید به یک نوع بیمزگی میگویند مزه گس؟!
شبیه اصل هفتم ذن، سیجاکو: آسودگی و آرامش در خلوت.
Seijaku: Tranquility or an energized calm (quite), stillness, solitude
بقیه شش اصل اولیه را در این صفحه میتوانید ملاحظه کنید:
https://www.facebook.com/groups/105518616221178/permalink/383678591738511/
ممنون
البته من هم میگویم تلخی ظاهری، اما ماندن با خود که برخاسته از یک بینیازی غیرتحمیلی است شاید از این جور مزهها نداشته باشد....مثل مزه گس، این "مزه گس" خیلی معروف است اما شرط میبندم هنوز نوع بشر به یک قدر مشترک شناخته شده و روشن برای توصیف این مزه نرسیده اما اغلب از چیزی به نام "مزه گس" تعریف میکنند....ترش و شور و شیرین و تلخ، کاملا قابل فهم هستند اما گس!.....فکر نمیکنم اصلا مزهی خاصی باشد....شاید به یک نوع بیمزگی میگویند مزه گس؟!
شبیه اصل هفتم ذن، سیجاکو: آسودگی و آرامش در خلوت.
Seijaku: Tranquility or an energized calm (quite), stillness, solitude
بقیه شش اصل اولیه را در این صفحه میتوانید ملاحظه کنید:
https://www.facebook.com/groups/105518616221178/permalink/383678591738511/
ممنون
چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۲ ۲۲:۴۸
لحظه اي با من باش
تا از آن لحظه برويم تا گل
كه ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل
لحظه اي با من باش
تا كه از تو نفسي تازه كنم
تا از آن لحظه با تو سفر آغاز كنم
سفري تا ته بيشه هاي سرسبزخيال
تا به دروازه شهر آرزوهاي محال
سفري در خم و پيچ گذر ستاره ها
از ميون دشت پرخاطره ترانه ها
لحظه اي با من باش
تا به باغ چشم تو پنجره اي باز كنم
از تو شعر و قصه و ترانه اي ساز كنم
شعري همصداي بارون
رنگ سبز جنگل و آبي دريا
قصه اي به رنگ و عطر قصه هاي عشق عاشقاي دنيا
از يه لحظه تا هميشه ميشه از تو پر گرفت تا اوج ابرها
كوچه پس كوچه شهر رو با خيالت پرسه زد تا مرز فردا
لحظه اي با من باش...
تا از آن لحظه برويم تا گل
كه ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل
لحظه اي با من باش
تا كه از تو نفسي تازه كنم
تا از آن لحظه با تو سفر آغاز كنم
سفري تا ته بيشه هاي سرسبزخيال
تا به دروازه شهر آرزوهاي محال
سفري در خم و پيچ گذر ستاره ها
از ميون دشت پرخاطره ترانه ها
لحظه اي با من باش
تا به باغ چشم تو پنجره اي باز كنم
از تو شعر و قصه و ترانه اي ساز كنم
شعري همصداي بارون
رنگ سبز جنگل و آبي دريا
قصه اي به رنگ و عطر قصه هاي عشق عاشقاي دنيا
از يه لحظه تا هميشه ميشه از تو پر گرفت تا اوج ابرها
كوچه پس كوچه شهر رو با خيالت پرسه زد تا مرز فردا
لحظه اي با من باش...
پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۲ ۱۰:۲۷
سلام
بسیار لطیف بود..
این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم..(البته الان روزه)
پانویس جان نزدیکای فرهنگستان زبان نریا "گوشا و چشما" میگی میکشنت.

بسیار لطیف بود..
این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم..(البته الان روزه)

پانویس جان نزدیکای فرهنگستان زبان نریا "گوشا و چشما" میگی میکشنت.

پاسخ:
حتمن.
حتمن.
پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۲ ۱۳:۵۵
سلام وخداقوت:
سحرگاهی شدم سوی خرابات
که رندان راکنم دعوت به طامات
عصا اندر کف و سجاده بر دوش
که هستم زاهدی صاحب کرامات
خراباتی مرا گفتا که ای شیخ
بگو تا خود چه کار است از مهمات
بدو گفتم که کارم توبه توست
اگر توبه کنی یابی مراعات
مرا گفتا برو ای زاهد خشک
که تر گزدی ز دردی خرابات
اکر یک قطره دردی بر تو ریزم
زمسجد باز مانی وز مناجات
برو مفروش زهد و خود نمایی
نه زهدت خرند اینجا نه طامات
کسی را اوفتد بر روی , این رنگ
که در کعبه کند بت را مراعات
بگفت این و یکی دردی به من داد
خرف شد عقلم و رست از خرافات
چو من فانی شدم از جان کهنه
مرا افتاد با جانان ملاقات
چو از فرعون هستی باز رستم
چو موسی می شدم هردم
به میقات
چو خود را یافتم بالای کونین
چو دیدم خویشتن را ان مقامات
بر امد افتابی از وجودم
درون من برون شد از سماوات
بدو گقتم که ای داننده راز
بگو تا کی رسم در قرب ان ذات
مرا گفتا که ای مغرور غافل
رس هر گز کسی هیهات هیهات
بسی بازی ببینی از پس و پیش
ولی اخر فرو مانی به شهمات
همه ذرات عالم مست عشقند
فرو مانده میان نفی و اثبات
در ان موضع که تابد نور خورشید
نه موجود و نه معدوم است ذرات
چه می گویی تو ای عطار اخر
که داند این رموز و این اشارت
درست است که همه چیز با وجود انسان معنا و مفهوم پیدا میکند به قول پانویس عزیز این ما هستیم که به کلمات معنا می بخشیم و روح می دهیم البته طبق ذهن خودمان اما انسان چنانچه خود را رها سازد ناخوش هم برایش خوش ااست
دیگر اصولا برای عارف همه چی خوب است خوب وبد ساخته ذهن انسان است.
انچه موافق میل ومرادش هست خوب است وانچه مخالف ارزوی اوست بداست
در عالم عشق دلتنگی وجود ندارد بی مرادی هم مراد دلبر است وشیرینتر از هر شیرینی چون دیگر من وجود ندارد. حقیقت همیشه با انسان است اصولا خود انسان است .خدایا مرا ببخش استغفرو....اخر مگر نه اینکه ما خلیفته.... هستم
مگر نه لولاک در حق ما گفته شده است .اینها زاییده هستی کا ذب است
وقتی این نباش و برود هستی واقعی هست نیستان رفتندو هستان امدند
البته بعضی ها هم گفته اند زمان دلتنگی به قبرستان بروید واعتبرو یا اوالابصار
به قول حافظ :
در طریقت هر چه پیش سالک اید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
عذر می خواهم زیاده گویی کردم.
سحرگاهی شدم سوی خرابات
که رندان راکنم دعوت به طامات
عصا اندر کف و سجاده بر دوش
که هستم زاهدی صاحب کرامات
خراباتی مرا گفتا که ای شیخ
بگو تا خود چه کار است از مهمات
بدو گفتم که کارم توبه توست
اگر توبه کنی یابی مراعات
مرا گفتا برو ای زاهد خشک
که تر گزدی ز دردی خرابات
اکر یک قطره دردی بر تو ریزم
زمسجد باز مانی وز مناجات
برو مفروش زهد و خود نمایی
نه زهدت خرند اینجا نه طامات
کسی را اوفتد بر روی , این رنگ
که در کعبه کند بت را مراعات
بگفت این و یکی دردی به من داد
خرف شد عقلم و رست از خرافات
چو من فانی شدم از جان کهنه
مرا افتاد با جانان ملاقات
چو از فرعون هستی باز رستم
چو موسی می شدم هردم
به میقات
چو خود را یافتم بالای کونین
چو دیدم خویشتن را ان مقامات
بر امد افتابی از وجودم
درون من برون شد از سماوات
بدو گقتم که ای داننده راز
بگو تا کی رسم در قرب ان ذات
مرا گفتا که ای مغرور غافل
رس هر گز کسی هیهات هیهات
بسی بازی ببینی از پس و پیش
ولی اخر فرو مانی به شهمات
همه ذرات عالم مست عشقند
فرو مانده میان نفی و اثبات
در ان موضع که تابد نور خورشید
نه موجود و نه معدوم است ذرات
چه می گویی تو ای عطار اخر
که داند این رموز و این اشارت
درست است که همه چیز با وجود انسان معنا و مفهوم پیدا میکند به قول پانویس عزیز این ما هستیم که به کلمات معنا می بخشیم و روح می دهیم البته طبق ذهن خودمان اما انسان چنانچه خود را رها سازد ناخوش هم برایش خوش ااست
دیگر اصولا برای عارف همه چی خوب است خوب وبد ساخته ذهن انسان است.
انچه موافق میل ومرادش هست خوب است وانچه مخالف ارزوی اوست بداست
در عالم عشق دلتنگی وجود ندارد بی مرادی هم مراد دلبر است وشیرینتر از هر شیرینی چون دیگر من وجود ندارد. حقیقت همیشه با انسان است اصولا خود انسان است .خدایا مرا ببخش استغفرو....اخر مگر نه اینکه ما خلیفته.... هستم
مگر نه لولاک در حق ما گفته شده است .اینها زاییده هستی کا ذب است
وقتی این نباش و برود هستی واقعی هست نیستان رفتندو هستان امدند
البته بعضی ها هم گفته اند زمان دلتنگی به قبرستان بروید واعتبرو یا اوالابصار
به قول حافظ :
در طریقت هر چه پیش سالک اید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
عذر می خواهم زیاده گویی کردم.
پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۲ ۲۲:۵۲
از این منظر هم میشود به این موضوع نگاه کرد که ماندن با این تلخی های (ظاهری)، این دلگیریها و غصه ها حکم دانه یا غذا شدن دارد برای جذب پرنده سعادت.
در واقع ظاهر ماجرا دلگیری و غصه می باشد، نارضایتی ظاهری و در باطن نعمت ولطفی است بزرگ وقابل ستایش!. لطف و نعمت است بخاطر اینکه همای سعادت جهت صید (دانه یا غذا=با غم ماندن و شاهد بودن) به سویتان پرواز میکند . یعنی خود را صیدی برای صیاد کرده ای، صیاد عشق...
آنک ارزد صید را عشقست و بس
لیک او کی گنجد اندر دام کس
تو مگر آیی و صید او شوی
دام بگذاری به دام او روی
عشق میگوید به گوشم پست پست
صید بودن خوشتر از صیادیست
در واقع ظاهر ماجرا دلگیری و غصه می باشد، نارضایتی ظاهری و در باطن نعمت ولطفی است بزرگ وقابل ستایش!. لطف و نعمت است بخاطر اینکه همای سعادت جهت صید (دانه یا غذا=با غم ماندن و شاهد بودن) به سویتان پرواز میکند . یعنی خود را صیدی برای صیاد کرده ای، صیاد عشق...
آنک ارزد صید را عشقست و بس
لیک او کی گنجد اندر دام کس
تو مگر آیی و صید او شوی
دام بگذاری به دام او روی
عشق میگوید به گوشم پست پست
صید بودن خوشتر از صیادیست
جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۲ ۱۷:۴۷
((آن یک لحظه، چون خارج از لحظه است، ابدیت است. ارزش تمام زندگی را دارد.))
داوود عزیز :داوود عزیز
آدم نمی خواد از اون لحظه بیرون بیاد .
همیشه اون حال می طلبه و این است تربتستان جان آدمی / دور شدن و رفتن بیرون از این لحظه مرگ است مرگ بر زیستن و آرام جان آدمی/ این است که آدمی دیگر قرار خود را در بی قراری می بیند / در بیکسی / در نیستی/در نبودن که شاییییییییییید او برگردد شاییییییییید او برگردد/ شایید من نباشم تا اوبرگردد /
غرق نور خواهم شوم هر دم ندانی نبودن چه بودنیست هر دم
داوود عزیز :داوود عزیز
آدم نمی خواد از اون لحظه بیرون بیاد .
همیشه اون حال می طلبه و این است تربتستان جان آدمی / دور شدن و رفتن بیرون از این لحظه مرگ است مرگ بر زیستن و آرام جان آدمی/ این است که آدمی دیگر قرار خود را در بی قراری می بیند / در بیکسی / در نیستی/در نبودن که شاییییییییییید او برگردد شاییییییییید او برگردد/ شایید من نباشم تا اوبرگردد /
غرق نور خواهم شوم هر دم ندانی نبودن چه بودنیست هر دم
چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۲ ۲۱:۲۹
شرم و حیا
213- کسی که شرم و حیا کردن در قبال گناهان خود را در شأن خود نمی داند در سیطره
شیطان عدم پرستی قرار دارد. آنچه که آدمی را از عدمیت پاک می کند و وجود می بخشد
شرم از گناهان خویش است در مقابل خدا! آنکه شرم نمی داند وجود نمی داند و ندارد.
214- از شرم کردن شرم مکن! شرم کن از شرم نکردن خودت در قبال مظالم و مفاسد و
عدم پرستی و غرور در قبال خداوند! زیرا غرور کالای شیطان برای انسان است. بی حیائی
از بی وجودی است و عدم پرستی!
215- تقوائی جز از شرم و حیا برنمی خیزد و توبه ای نیز و ادبی نیز و عدالت محصول
نهائی حیای بشری از ظلم خویشتن است! ...
از کتاب " بود و نبود " استاد علی اکبر خانجانی
لینک دانلود : http://khanjay.com/book/budvanabud.zip
از سایت : http://khanjany.com
و سایت : عرفان زندگی http://erfan-zendegi.blogfa.com/
213- کسی که شرم و حیا کردن در قبال گناهان خود را در شأن خود نمی داند در سیطره
شیطان عدم پرستی قرار دارد. آنچه که آدمی را از عدمیت پاک می کند و وجود می بخشد
شرم از گناهان خویش است در مقابل خدا! آنکه شرم نمی داند وجود نمی داند و ندارد.
214- از شرم کردن شرم مکن! شرم کن از شرم نکردن خودت در قبال مظالم و مفاسد و
عدم پرستی و غرور در قبال خداوند! زیرا غرور کالای شیطان برای انسان است. بی حیائی
از بی وجودی است و عدم پرستی!
215- تقوائی جز از شرم و حیا برنمی خیزد و توبه ای نیز و ادبی نیز و عدالت محصول
نهائی حیای بشری از ظلم خویشتن است! ...
از کتاب " بود و نبود " استاد علی اکبر خانجانی
لینک دانلود : http://khanjay.com/book/budvanabud.zip
از سایت : http://khanjany.com
و سایت : عرفان زندگی http://erfan-zendegi.blogfa.com/
نظر شما