morteza.deyanatdar
شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۲ ۲۰:۱۳
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

این را از وب سرکار خانم ارغنون آورده ام
(http://aveh.blogsky.com/)  

"معلم وقتی دست راستش را بالا می برد ما دست چپمان را بالا می بردیم و با هزار زحمت یادمان داد که این اشتباه به خاطر جایگاهی است که  ایستاده ایم  .این اولین درسش بود و حالا هم می بینم که همه از جایگاه های متفاوتی به امور نگاه می کنند .اظهار نظر می کنند عشق می ورزند و..........پس حرف زدن کاری بیهوده ای  است زیرا سوء تفاهم می آفریند  و مشکلات را پیچیده تر می کند .تنها راه سکوت و آگاهی است"
http://aveh.blogsky.com/

همین!!!
kaka
شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۲ ۲۳:۴۳
استعمال دخانیات اکیدا ممنوع!
مسخ
یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۲ ۲:۱۷
شاید دیدن شما برایش تداعی گذشته خودش را کرده،اما با این تفاوت که در تصاویری از نجات بشریت که در همهء ادوار تواریخ مرسوم هست که نشأت گرفته از اجتماع حاکم آن زمان هم هست حرکت کرده و در جستجوی نتیجه بوده، ولی دریغ از شناخت حقیقی خویش.
ما انسانها تفکرات خود را بیشتر از حقیقت حی و حاضر میشناسیم،برای همین در آرمانها و اهدافمان دوچار تضاد و تناقض میشویم،چون اندیشه و ذهن تیکه و پاره است.
و وقتی پا به سن میگذاریم و میفهمیم خبری نیست به یک افتادگی اجباری و یا تسلیم اجباری که مقتضای این سنین هست تن میدهیم.
و در یک تردید و شک عمیق ِکهنه بسر میبریم.
سان شان
یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۲ ۷:۵۸
سلام

واقعا همینطور است در مورد من که صدق می کند وقتی بر اثر اتفاقی در بیرون  که صرفا یک رویداد عادیست ، بی هیچ معنائی، اما ذهن آنرا تعبیر و تفسیر کرده بصورت یک فکر ، تصویر و نقش خوب و بد  در خود منعکس می کند ،به آن جان می بخشد ، خود را آن نقش و تصویر که انعکاس سایه رویدادهای بیرونی است ،تصور کرده  و گرفتار توقع و ترس شده  سکون و ارامش درون را بهم می ریزد، و همان لحظه حرفهائی  را بخاطر میاورم که  در حد فهم و تجربیات خودم در ارتباط با خودشناسی گفته ام  و یا مطلبی نوشته ام بلافاصله بخود می گویم تو که لالائی بلدی چرا خودت خوابت نبرده، فکرت بیدار بیدار است و عقل و خردت خواب خواب ، اما خوب چه می توان کرد این لالای زشت را داده اند بغل آدم و گفته اند آش کشک خالته ... بقول مولوی " هست با هر خوب يک لالاي زشت" اشک آدم را در می آورد اما شاید اگر این هویت فکری نبود مولوی هم مجبور نبود این همه حرف بزند، انهم حرفهای به این فشنگی و زیبائی
غلام
یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۲ ۱۶:۴۲
سلام ی به گرمی افتاب به حضور اقای پانویس:
داشتیم زندگی می کردیم  توفیق حاصل گشت با شما اشنا شدیم
حالا هم تراوشات ذهن مارا باید تحمل کنید به قول امروزیها اینهم پس خوراندش
یا فید بک به هر حال
تو دادی کاسه زهری بدستم
علاجم کن که بیمارم تو کردی
واما ولگردی ذهن همان روسپی گری است کهب با حقه های گوناگون ما را اسیر می کند.
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه  به دام دگری پا بستی
گفت شیخ  هر انچه گویی هستم
اما تو چنانکه می نمایی هستی
حال و روز  اهالی شهر نو قدیم هم ان روزها معلوم بود از غفلت واغفال وفقر
واستثمار انهم به بد ترین  نوعش  واما حالا نامش را بیزینس نهاده اند و در بعضی کشورهای دمکرات هم تحت پوشش تامین اجتمایی هستند ولی نفس عمل همانست  حال مردان روسپی را باید کجا جاداد امار مردان روسپی از زنان روسپی بیشتر است مولانا می فرماید:
روسپی باشد که از جولان ک...
عقل او موشی شود شهوت چو شیر
اری عرفان هم می تواند به جای تهذیب نفس  باعث انحطاط انسان شود واسیر نفس گردیم و در چنکالش همچنان گرفتار گردیم .
عطا
دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۲ ۱:۲۹
نمیدونم چرا با خوندن این نامه گریم گرفت.
ش...
سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲ ۰:۴
چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید
مرا در رویت از حیرت فرو بسته ست گویائی
حامد26
سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲ ۱۶:۳۶
جالب بود.
به نظر من که بشر مشکل اوج داره. که ماجرای خودش رو داره.
-
در مورد اینکه خیلی ها ممکنه اهل حرف باشند و بسیار بدانند، اما بی‌فایده...
امکان ندارد. دانستن بی‌فایده نداریم. حداقل دوست دارم اینطور تصور کنم.
-
متن بیدار کننده ای بود، ممنون. ولی باید مراقب بود که میزان یاس آوری اش کم باشد.
- - - - -
titi
سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲ ۲۰:۵۴
سلام و خسته نباشید آقای پانویس. ممنون از مطالب ارزنده تان..
اما عاقبت ما از اینجا چی در بیاییم خدا میداند..!
.
چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۲ ۱۰:۲۰
"طواف"

طواف خوب است .

به شرط اینکه گرد گلزارت طوف کنی و دست نزنی .
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد