دیرآشنا
شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۲ ۲۰:۵۵
آموزنده است. به این واقعیات تا به حال فکر نکرده بودم. از شما پیش از این هم آموخته‌ام. سپاس.
morteza.deyanatdar
شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۲ ۲۱:۵۱
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

جناب پانویس عزیز باید عرض کنم که در طول تاریخ فقط دختران را نمی کشتند(البته اگر باز بحث زن و مرد سر باز نکند و به چار میخمان نکشند!)بلکه در همان قرآن دو بار یاد کرده که پسران را می کشتند و دخترانتان را زنده نگه می داشتند.

1. وَإِذْ نَجَّيْنَاكُم مِّنْ آلِ فِرْ‌عَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذَابِ يُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَاءَكُمْ وَفِي ذَٰلِكُم بَلاءٌ مِّن رَّ‌بِّكُمْ عَظِيمٌ ﴿البقرة: ٤٩﴾
2. وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ اذْكُرُ‌وا نِعْمَةَ اللَّـهِ عَلَيْكُمْ إِذْ أَنجَاكُم مِّنْ آلِ فِرْ‌عَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذَابِ وَيُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَاءَكُمْ وَفِي ذَٰلِكُم بَلاءٌ مِّن رَّ‌بِّكُمْ عَظِيمٌ ﴿ابراهيم: ٦﴾

همین!!!
مسخ
یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ ۰:۵۹
من در گذشته بخاطراینکه اطرافیانم از مذهب و دین بد می گفتند ارتباط خیلی خوبی با مذاهب و کتب دینی نداشتم و بنظرم مطالبشان احمقانه و ساده لوحانه بودند.
منظورم این هست که فکر می کردم هر شخصی میتونه با کمی تفکر به قبیح بودن رفتار و کردارش پی ببرد و نیازی به این همه توضیح مسائل مختلف نبود.
ولی بعد از مدتی نه بعنوان اتوریته بلکه بعنوان حقیقت فهمیدم که انسانهای اهل خرد مجبور بودند که اولاً سخنان وتعالیم شان را در سطح مخاطبانشان تنظیم کنند تا از حداقل اشتباهات پنداری مخاطبانشان به هر شیوه و نحوی جلوگیری کنند.
دوماً در هر دوره ایی از زمان یکسری مسائل اعتباری نسبت به شرایط تاریخیِ قبیله ها و قوم ها و جوامع وجود داشته است، وقیاس ظاهری کردن شرایط آنها با  جامعهء در حال حاضر ما هم کار نابخردانهء است ولی در شکل باطنی همهء آنها شبیه به هم هستند.
وتمام سخن شان توجه و تأمل کردن انسان حاضر به وجود خودش بود.
اما چیزی که الان از زندگی جوامع به ظاهر پیشرفته به چشم میاد سخت تر شدن فرار از حلقهء هویت است زیرا در کلاف پیچیده ایی از هزاران هزار سخنان فیلسوفانه و پیدایش فرقه های که از نام و تعالیمات افراد خرمند بهره گرفته  ولی در قالب هویت فکری به انسانها عرضه میشود.و شبکه های اجتماعی و رسانه و ماهوارها تمام اطلاعات را بسته به میل نیازهای اعتباری جامعه انطباق داده و در ذهن بیگناه انسانها تزریق میکند(اونم چی دریک چشم بهم زدن ازاین سر دنیا به اون سر دنیا)
در جامعه امروز با هزارن قانون اعتباری و سیاست اعتباری وشغل های اعتباری... و امـــــــــــــا محترمانه ما انسانها را هرروز زجرکش روحی و روانی میکنند.
حداقل انسان را در قدیما نسبت به الان کمتر زجرکش روحی می کردن،میکشتن خلاص
ولی با این اوصافی که هست بهترٍ دست از بهونه گیری برداریم و در هر شرایطی تسلیم القاءات نشویم  و راه خردمندانهء برای دوری از همه مشخصات هویت فکری پیدا کنیم.
سان شان
یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ ۱۱:۳۹
سلام

دلیل تشنه و گرسنه ماندن و یا بدتر از آن زنده بگور شدن دختر بچه ناز درون ،علت احساس تنهائی ، خراب بودن رابطه انسان با خودش ، با زندگی ، با دوستان و با همه امور زندگی حتی ساده ترین آنها  به صورتی که انسان درونا هیچ وجد و شوری در کنار آنها ندارد همان در "اکنون" نبودن و غرق شدن در وعده وعید های ذهن و طلب های جامعه است، آدم اگر در "هم اکنون" باشد عقل و خرد مفیدش بدون توجه به ارزش ها و معیار های جامعه ،مسیر زندگی ، نحوه تعامل و رفتارش را با زندگی به او نشان خواهد داد ، اصلا موضوع پیچیده ای وجود ندارد که باو نشان دهد چون واقعا زندگی آنقدر ساده است که برای برقراری ارتباط  با آن  نیازی به فکر کردن و سبک سنگین کردن چگونگی آن رابطه ، به فکر داشتن ویژگی مشعشع از دید جامعه درخود برای نمایش دادن و یا پذیرفته شدن نیست بلکه خودبخود این عشق و محبت را نسبت به زندگی در خود احساس می کند  هر چند که ظاهررفتارش خلاف معیارهای اخلاقی من درآوردی جامعه را نشان می دهد. ، اما تنهائی دیگری هم وجود دارد که ناخواسته و اجتناب ناپذیر است ،  چون اکثریت در هویت فکری هستیم در این صورت  اگر یک بنده خدائی بخواهد با همان سادگی و صداقت و محبت درونی اش بدون توجه به هنجارهای ناهنجارجامعه زندگی کند و ارتباط داشته باشد حتما انواع و اقسام لیبل ها را به او می چسبانند و او نیز نه به این دلیل که درونا از آنها ترس و کینه ویا توقعی دارد بلکه به ناچار تنها می ماند ، که البته با احساس تنهائی خیلی فرق می کند. هر زمان که گرفتار ذهن می شوم اکثرا شب قبلش خواب می بینم که دختر بچه ای در کنارم است که به شکل های مختلف از چیزی محرومش کرده ام مثلا بتنهائی غذا میخورم در حالیکه متوجه حضور او نیستم وقتی متوجه اش می شوم که غذایم تمام شده است هراسان و ناراحت ازش می پرسم غذا خوردی با لبخندی بسیار راضی و بی هیچ رنجشی ویا سرزنشی می گوید نه نخوردم اشکال ندارد ، طوری حرف می زند که انگارمرا هم به ارامش دعوت می کند.
حامد26
یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ ۱۴:۵۰
آدم ها خودشون رو ازیابی می کنن.
از صفر تا بیست به خودشون نمره می دن.
نمره ی بیست هیچ موقع واقعیت نداره.
اما احساس نمره ی بیست تجربه کردنی یه. درست در لحظه‌ای که آدم به بغل دستی ش تقلب می‌رسوه.

ممنون.

- - - - -
حامد26
غلام
یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ ۱۶:۳۱
سلام وعرض ادب:
انسان امروزی در دنیای کنونی که ساخته وپرداخته ذهن خودش است چنان خود را در ورطه این اب شور افکنده واز  این شورابه نوشیده است که کور گردیده.گر فتار استسقای (عوارض بیماری قند بی مزه  که هرچه اب می نوشد  سیراب  نمی گردد ودر ضمن  عطش او هم بیشتر می شود) هویت  فکری و اعتباریات گردیده  که باور نمیکند که چنین بیماری دارد وباید درمان شود .متا سفانه اعتباریات  جزء باور های اینگونه انسانها شده است. بقول مولای رومی:
چون کسی کو از مرض گل داشت دوست
گرچه پندارد  که خود ان قوت اوست
قوت اصلی را فراموش کرده است
روی در قوت مرض اورده است
قوت اصلی بشر نور خداست
قوت حیوانی مر او را ناسزاست
انسانها بدنبال اهویت فکری چنان خود را  را با ان عجین نموده اند   که  این اندیشه در انها نهادینه شده وفکر نمی کند که بیمار است  .بلای بزرگ اعتباریات هر روز بیشتر وبشتر جامعه را به انحطاط کشانده است.هر روز در خانوادها به علت فشار افراد خانواده  به پدرها و مادر ها  و مجبور نمودن  والدین بیچاره جهت تامین هزینه ههای اعمال جراحی به اصطلاح زیبایی وتن دادن اجباری رضایت توسط انها به این اعمال . باعث در گیری واز هم پاشیده شدن خانواده ها می  گردد  لسیت عظیمی از اینگونه اعمال  از سر تاپا موجود است  وانجام میشود .هزینهای سرسام اور غیر ضروری ومضر  به جامعه  تحمیل  می گردد وسودجویان هم  از این خلل فکری کمال سوء استفاده را تحت لوای علم واینکه خداوند زیبا است و زیایان را دوست دارد به گرد اوری مال مشغول هستند. البته تا  ابله در جهان  باشد مفلس در نم  ماند. این بندگان خدا حتی روی کسی که انهارا عمل کرده حساس هستند وبا یکدیگر رغابت می کنند وپز می دهند در حالی که نمی دانند مشکل انها بطور مثال بینی ان نیست  بلکه مشکل  نداشتن اعتماد به نفس  است. اینان باید روان درمانی شوند .
ایکیا
یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ ۱۷:۵۰
سلام به همه
در مورد این مطلب هر روز همه جا تبلیغات بی امان برای اول بودن بهتر بودن تک بودن و زیبا بودن ذهن مارو بمباران میکنه.
کشورهای خارجی رو نمیدونم اما اینجا تو ایران مسابقه ای بین زنهای اجتماع برای باصطلاح زیبا بودن درگرفته که گاهی آدم واقعادلش براشون میسوزه که وقت و عمر و انرژیشون از صبح تا شب صرف راضی نگه داشتن اطرافیانشون(خودشون هیچوقت راضی نیستن) میگذره و از اون طرف هم میلیونها دلار تو جیب شرکتهای لوازم ارایشی و لباس و فشن میریزن.
و تو بعضی کشورها هم از شدت فشاری که روشون هست چندی قبل تظاهرات ضد باربی برگذار شده بود.
اینها چیزهاییه که الان تو اجتماع به عرف ثابت تبدیل شده.کشتن دیگران هنوز عرف ثابت نشده هرچند عرفا انجام میشه.
اما جدا از اینها اصل عذاب ادم از باور توهمات ذهنشه که دایم اونرو بمباران میکنه.
و تجربه شخصی من میگه مداومت بر ماندن در آگاهی تا وقتی زنده ایم راه گشاست.چیزی که کمتر در جلسات بهش پرداخته شده.
تو جلسات بیشتر به ناگهانی از بین رفتنش توجه شده و از بمباران دایم هویت فکری کمتر گفته شده.
اما به نظر من آگاهی یک کیفیته که برای موندن توش باید همیشه -یعنی همیشه همیشه-تلاش کرد.این به معنی چیزی شدن نیست بلکه به معنی تلاش برای ماندن در اگاهی است.
و به همین دلیله که نماز یک کاره هر روزه و هر روز 5 نوبته است و این حداقله.چون هستند کسانی که دایما در صلاتند و آگاهند که اسیر نیستند و نیست رو باور کردند.
آقای پانویس ممنونم از توجه به این نکات ریز و ازتون میخوام در صورت وجود وقت مطلبی راجع به روابط زن و مرد و توهمات پیرامونش بنویسد.
شاد و خوش باشید
در پناه او
ش...
یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ ۲۳:۰
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
یلدا
یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ ۲۳:۲۶
با سلام
سالها پیش و در دوره دبیرستان، هم کلاسی داشتم که نمره های خوبی از درسها می آورد ولی سعی و تلاش و درس خواندن وی بسیار زبانزد همه بود و به خرخوان کلاس معروف!
خوب یادم می آید که پدر و مادری داشت که بسیار برای نمره هایش ارزش قائل بودند و جایزه ها و هدایای گرانی بخاطر نمره هایش برایش میگرفتند و مثلا خود بنده دائما هدایای پدر و مادرش را برخ والدین می کشیدم!
خلاصه زمان کنکور لعنتی شد و هم کلاس ما در رشته ای که به آن تشویق می شد یعنی دندانپزشکی قبول نشد و چند روزی از اعلان نتایج نگذشته بود که به مراسم تدفینش دعوت شدیم!
منظور از این پرچانگی و خاطره تلخ این است که پدر و مادر این دختر نوجوان ،بخاطر همین قراردادهای لعنتی و اعتباری جامعه چنان به وی فشار آوردند که طفلک معصوم مجبور به خودکشی شد.خب این هم خود ،نوعی زنده بگور کردن است.
اینکه تو بخواهی مرتب ارزش و قراردادهای اعتباری جامعه را الگوی فرزندت قرار دهی و به وی تلقین کنی که زندگی بی آن قراردادها نخواهد بود ، در واقع حیات و زندگی وی را بگور کرده ای حال چه ارگانیسم وی حیات داشته باشد و چه حیاتش پایان یابد!
اکثر ما با نا آگاهی و تلقیناتی که خود با آنها رشد کرده ایم، موجب و سبب زنده بگور کردن دیگری هستیم!!
اصلا در درجه اول فطرت و ذات خود را بگور میکنیم بدون اینکه بخواهیم ببینیمش!!!
سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۲ ۲:۳۴
سلام بر هم میهنان عزیزم
بذارید با زبون محل خودمون باهاتون صحبت کنم:
سامیلیکم داداشا و آبجیای گل خارج رفتمون.به گمونم شما اهل خارجه اید.داشتم تو اینترنت (شابدولظیم) میگشتم(همون سرچ شما) یه دفه مطلب شمارم دیدم.دمتون گرم ما بچه های شابدولظیم نایب الزیاره شما هستیم تا ما بچه های شابدولظیمو دارید غم نداشته باشید.به وبلاگمونم سر بزنید.
جاتون میریم اون بستنی فروشیه(امیرخان)یه قیفی می خوریم
یاعلی مدد
رها
سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۲ ۱۸:۵۹
پانویس جان میخواستم پیروزی افتخار آفرین تیم ملی را به شما تبریک بگم ....الان دیگه میتونیم سرمون رو تو دنیا بلند کنیم و با افتخار بگیم ما از نسل کورشیم

پاسخ:

ممنون. تبریک به ورزشکاران غرورآفرین و ما ملت غروردریافت‌کن.

داستان ما حکایت آن مسلمانی است که می‌خواست مسیحی شود. رفت کلیسا، غسل تعمیدش دادند و اقرار کرد به تثلیث و خلاصه مسیحی شد.

همان لحظه برق رفت. و بعد از یک دقیقه که برق آمد، بلند گفت: اللهم صل علی محمد و آل محمد!

حالا ما یک عمر مثلاً خودشناسی می‌کنیم. بعد با یکی دو پدیدهٔ اجتماعی احساسات‌برانگیز دوباره عرق ملی‌مان بیرون می‌زند!
ش...
چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۲ ۱۴:۲۳
سلام بر نسل كورشي هاي عزيز!
سرتان را خوب بالا بگيريد!
انقدر بالا كه سر به هوا نشويد و كله پا نيفتيد زمين . همين!
سان شان
جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۲ ۹:۱۴
سلام
انسان وقتی خودش را همانطور که هست نمی پذیرد و درنتیجه نسبت به خود خشم دارد به همان میزان نیز به دیگران خشم دارد چون خصلتهای خودش را در دیگر آدمهای اسیر هویت فکری می بیند وچون فکر می کند آنها بد هستند با آنها نیز درگیر می شود. قبلن ها وقتی آدمهای این تیپی را میدیدم که چقدر رابطه اش با آدمهای دیگر بد است ،فکر و ذکرش مدام در دشمن تراشی است اما به نماز که می رسیدندظاهرشان بسیار متفاوت تراز آن چیزی بود که همیشه در زندگی نشان میدادند یعنی بسیار خاضع،متواضع و با گردن کج و آویخته به یک سوبه عبادت می ایستادند، خیلی از این موضوع متعجب وهمینطور گیج می شدم که چطور کسی که یک دم از فتنه گری و خشونت دست بر نمی دارد حال در برابر خدا اینقدر خاشع است ، حال فکر می کنم خیلی هم طبیعی است چون کسی که ناخودآگاه احساس حقارت می کند،خودش را لایق هیچ چیز نمی داند و درنتیجه نسبت به خودو دیگران خشمگین است در برابرخدا هم باید افتاده باشد چون برای چنین کسی خدا در آن بالا بالاهای ذهن نشسته و خشمگین ترین وبرترین و غیرقابل دسترسترین قدرت در جهان است و او خودش را لایق همصحبتی خدا نمی داند بلکه فقط مجاز است در برابرش با گردن کج بایستد، واقعا که تواضع از سر حقارت کجا ،و تسلیم از سرعشق کجا!
بابک
جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۲ ۴:۳
خیلی خوب بود.
استفاده بردم
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد