مسخ
۸؍۴؍۱۳۹۲ ۱۸:۲۶
سلام آقاى پانويس

نميگم ميفهمم...چون اگر بگم ميفهمم...فكر كه فهميده نه من حقيقى...چون حقيقت نياز به فهميدن نداره...اين فكر هست كه تطبيق ميده و لذت ميبره... و ميفهمه...فكر از طريق آگاهى كه جمع ميكنه ميخواد خودش رو نابود كنه...و به كاذب بودن خودش آگاه شه...ترسى كه هم اكنون در من هست هم از فكرِ...و من = فكر...انا لله و انا اليه راجعون
ش...
۸؍۴؍۱۳۹۲ ۲۳:۲۸
سلام پانويس جان
صرصام گرفتم تا شنيدم چه گفتيد، جاي خلوت تر نبود!
البته موسيقي پاياني دليلي شد كه مورد بخشش قرار بگيريد!
صلوات
سان شان
۹؍۴؍۱۳۹۲ ۱۲:۴۷
سلام

یکی از علت ها که ذهن از تایید شدن حرفهایش خوشش می آید این است  که از طریق اخلاق، دین، عرف، سنت و غیره به طور ضمنی به انسان القاء شده که من خود را لایق هیچ کاری ندانم و یا به صحت و درستی رفتار، اعمال و کارهائی که ارائه می دهم اطمینان نکنم مگر مهر تایید یک آدم صاحب نظر و سرشناسی را داشته باشد در آن صورت از ابراز آن ترسی نخواهم داشت  ، در ضمن دیگر نیازی هم به تجربه آن در درون خودم نمی بینم که در واقع همان آدنتیفای کردن جهت کسب تایید است  و متاسفانه درهنگام خودشناسی هم ذهن از همین الگوها استفاده می کند در حالیکه نکات خودشناسی بایستی در درون انسان تجربه شود و هر کسی تجربه و شیوه بیان خاص خودش را دارد که حتما نباید مثل نظرات و تجربیات  دیگران باشد درست است که خودشناسی را  ابتدا از تجربه کنندگان خودشناسی آموخته ایم و همچنان می آموزیم اما قرار نیست طوطی وار همان ها را تکرار کنیم  در عین حال که باید آموزه های  مفید آنها را بجد دنبال کرد و مکانیسم آن را در ذهن خود نیز دید بی آنکه بخواهیم حس و درک خود را با آنها تطبیق دهیم می توان در حد توان ،استعداد و ظرفیت خود تجربیات و دریافت های خود را بی هیچ ترسی از عدم تایید و تهدیدها ی هویت فکری بیان کرد تا درکنار تجربیات دیگران ودر معرض نگاه آنها به واقعی بودن ویا هپروتی بودن ویا تلقینی بودن آن آگاه شد.
یلدا
۱۰؍۴؍۱۳۹۲ ۲:۲
دوش در حــلقه مــا قصــه گیســوی تـو بود       
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون مـی‌گـشت      
بـــاز مشتـــاق کمـــانـخانـه  ابروی تو بود
هــم عفــاالله صبـــا کــز تــو پیامـی مـی‌داد        
ور نه در کس نرسیدیم کـه از کوی تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت       
فـتـنه انگیـز جهــان غمــزه جادوی تو بود
مــن سرگشـته هم از اهل سـلامت بـودم        
دام  راهـــم شـکـن طـره هنــدوی تو بود
بـگشــا  بنــد  قبــا تــا  بگشـــایـد  دل من        
کــه گشـادی کـه مرا بود ز پهلوی تو بود
بــه وفــای تــو کــه بـر تربــت حــافظ بـگذر        
 کـز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود
غلام
۱۳؍۴؍۱۳۹۲ ۱۹:۲۱
سلام:
اری ذهن ما همواره در کارهایش مهر تایید اطرافیان را می طلبد. وبقول جناب مصفا یک سر نخ زندگی ما وابسته  به قضاوت دیگران است . پس رضایت ما از زندگی  بسته به تایید دیگران است  وچون قضاوت های افراد گوناگون متفاوت است وضد ونقیض یکدیگر  بنابر این هیچگاه از زندگی راضی نیستیم  وگرفتار  زمان  می شویم ودنبال شدن در اینده وجیزی شدن هستیم وهمیشه از وضعیت موجود ناراحت هستیم. بله خواندن ودانستن مسایل خودشناسی  به تنهایی کافی نیست . وای بسا بسنده کردن به انها خود حجاب است و تخدیر.یادم اون زمانها که ا مکانات جادها خوب نبود وقتی ماشینی می خواست از گردنه بالا برود همه سلام وصلوات می فرستادند برای سلامتی اقای  راننده وخودشان یا اگر  هنوز هم  دو نفر بحثشان بهم گیر بکنه میگن اقا صلوات بفرستید .حالا  ماشینها مدرن شده جادها هم خوب شده دیگه به صلوات کمتر نیاز  می شه .ولی به هر حال برای اینکه اقای پانویس این ااتوبوس را به سلامتی به سر منزل برسونه به سلامتی ایشان یه صلوات جلی بفرستید.
نظر شما
😊
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد