محمد
سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۲ ۱۷:۹
اقای پانویس یه انتقاد دارم
شما یه سری مسایل رو باز میکنین ولی جواب درست و حسابی نمیدین و میگین فعلا بماند بعد و ...
در ضمن مطلب روی صفحه اصلی سایت و ادامه مطلب یه تفاوت های داره

پاسخ:

کدام سری مسائل؟ دقیقاً عنوان بفرمائید.

متوجه نشدم که می‌فرمائید مطلب روی صفخه اصلی سایت و ادامه مطلب تفاوت داره. منظورتان چیست؟

سان شان
چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۲ ۹:۴۴
سلام
خوب البته هر کس شیوه خودش را دارد، همه ویدئو را نتوانستم ببینم اما همانقدر هم که دیدم مرا باز یاد یکی از خاطرات بسیار زیبایم انداخت.تابستانهای دوران ابتدائی و دبیرستان (آن زمان دوره راهنمائی نبود)اکثرا روستا می رفتم، غروبها که گله از کوه و چرا بر می گشت ،هر خانواده ای گوسفندهای خودش را  به آغل  تابستانی بدون سقف اش می برد تا شیرشان دوشیده شود به این صورت که یکی گوسفند را می آورد و از سرش می گرفت و یک نفر دیگر می دوشید، گوسفندا خیلی راحت می آمدند و آرام سرجایشان می ایستادند اما برخی از بزهای سرکش و چموش هم آوردنش و هم دوشیدنش مکافات بود، دوپای جلوئی را چنان محکم به زمین فرو می برد و فشار میداد که با تمام توان او را می کشیدند باز نمی توانستند وادار به حرکتش کنند و بلاجبار بزور و کشانکشان میبردن و موقع دوشیدن هم علاوه براینکه خودش را باید محکم نگه میداشتند ،بنده خدا بانوی دوشنده نیز با یک دست پایش را می گرفت و با دست دیگر می دوشید که بسیار سخت بود تازه بعد از این همه تمهیدات بز سرکش که لحظه ای آرام و قرار نداشت از فرصت استفاده می کرد و با لگد می زد و ظرف شیر را چپه میکرد، بنابراین آنها مجبور می شدند یا اول ازهمه بزها را بیاورند ،ویا یک ظرف اضافی کنار دستشان میگذاشتند تا قبل از دوشیدن آن بز، شیرموجود را داخل آن ظرف خالی می کردند تا همه اش نفله نشود.، در طی خودشناسی نیز اینطور تجربه شده که در درون آدم نیز یک چنین بزی هست که هیچ میانه خوبی با برنامه ریزی زمانمند و دوشیدن های ذهنی و زمانی ندارد اینکه بیایم برای خودم دستورالعمل و روش اجرائی بنویسم و مو به مو آنها را اجرا کنم تا در پایان شیر کمال، عرفان و چیزی شدن را دریافت کنم انتظار بیهوده ایست چون یکهو وسط کار یا هر وقت که این اقا یا خانم بزه عشقش کشید می زند و همه چیز را خراب می کند هرچقدر هم برایش توضیح دهی ،از زحماتی که در این راه کشیدی بگوئی مثل بز آدم را نگاه می کند یعنی که بیسواتم ، هیچی حالیم نیست پاشو کاسه کوزه ات را جمع کن و جای دیگر پهن کن من از آن شیرها که تو میخواهی ندارم، بنابراین بهتر است بنده از اول به این امر آگاه باشم که راه حقیقت خلاف راهی است که ذهن نشان می دهد یعنی از جاده زمان نمی گذرد، برای درک و تجربه حقیقت و تحقق سکوت هیچ وسیله و فکری کارساز نیست. جز نگرش منفی، جزنگاه و توجه به محتویات ذهن و
سان شان
چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۲ ۱۰:۲۴
ادامه
و پذیرش هر آنچه که هست، پس باید خود را به ظرف اضافی صبرمجهز کرد و پشت آن پناه گرفت و منتظرهر اتفاقی شد الا شیر.


ببخشید نمی دانم چرا این دو خط حذف شده بود
tabkom
چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۲ ۱۳:۱۲
با سلام...

پایان ماجرای شیر دوشیدن را هم می‌گفتید خانم سان‌شان.....

وقتی که بره‌ها و بزغاله‌های شیری را که در جایی جداگانه نگهداری می‌کردند(برای اینکه عندالورود گله همه شیرهایی را که مادر با خود آورده بود ننوشند) و البته صدای بع‌بع و مع‌مع‌های دوجانبه هم به جایی نمی‌رسید  تا بعد از پایان عملیات شیردوشی، یک ته‌مانده مختصری را برای آنها در پستان مادرها باقی می‌گذاشتند و وقتی درب مانع را باز می‌کردند، بره‌های گرسنه از صبح، یکباره به سمت مادرها هجوم می‌آوردند و اغلب هم اشتباهی وصل می‌شدند، اما مادر اشتباه نمی‌کرد و با زدن شاخ و کله، بره خطاکار را می‌تاراند و منتظر می‌ماند تا بچه خودش او را پیدا کند....و دوزانو بزند و مشغول مکیدن شیر شود.....
سان شان
چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۲ ۱۴:۴۱
سلام

این صحنه ها را هم دیده ام جناب تبکم،به موضوع خوبی اشاره کردید و تاویل خوبی هم دارد ،بره‌ها و بزغاله‌های شیری همان فطرت بیچاره ما آدمهاست که ذهن در پستوخانه اش زندانی می کند تا تمام و کمال شیرها و انرژی هائی که از آن سر میرسد بقاپد وبرای سیر کردن خودش تا ته سر بکشد ( بقول مولانا هوش را توزیع کردی درجهات ) اما یک لحظات کوتاهی هم بوجود می اید که این ذهن از دویدن ها و خوردن های بسیار به نفس نفس افتاده ویا سنگی به سرش خورده که می ایستد تا قدری استراحت کند در نتیجه یک وقفه و شکافی بین افکارزماندار ایجاد می شود که این بره ها و بزغاله های بیچاره از فرصت استفاده می کنند و برای ثانیه ای یک نفس راحت می کشند و ازهوای ازاد و شیر گرم و ترتمیزباقی مانده  نوش جان می کنند.
محمد
چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۲ ۱۶:۲۷
1- این پاراگراف در ادامه مطلب نیست

سنندج خانقاه رفتیم .......... «مرد بزرگوار»، «رئیس طایفه» و «مرشد» است.)

2- شما جواب درست و حسابی در مورد این مسایل نمیدین  (لزوم یا عدم لزوم ازدواج ) در صورتی که مولوی نظر خیلی مثبتی به ازدواج نداره شما توصیه به ازدواج میکنین ( شهوت از خوردن بود، کم کن زخَور  یا نکاحی کن، گریزان شو زشَر ) بعید میدونم خود شما هم ازواج کرده باشین چون همیشه تنهایید
همچنین پاسخ کاملی درباره میل جنسی ندادین اگر نمیتونین بگین حداقل کتابی یا سایتی معرفی کنین یا برای اعضا ایمیل کنید
یکی از  سوال های من در این مورد اینه =
ایا عمل جنسی میتونه در حالت عشق اتفاق بیافته به عبارت دیگر ایا عمل جنسی از ابتدا تا انتها حیله نفس هست یا جزیی از عشق

یه مورد دیگه چرا اصولا ازدواج رو زیر سوال نمیبرین ؟ مگر اونم مثل بقیه رسوم ساخته و پرداخته جوامع نیست و جزیی از ذاتی انسان نیست
بهتر نیست از نظر کسایی مثل اشو در این زمینه کمک بگیریم ؟

ببخشید زیاد حرف زدم
لازم میدونم از شما تشکر کنم به خاطر سایت خوبتون که واقعآ به من کمک کرده و منو از جهنم سال های اسارت ازاد کرده.

---
پاراگراف مورد نظر در ادامه مطلب هست. شاید اشکال از مرورگر اینترنت شماست.
غلام
پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۲ ۱۴:۱۳
سلام وخداقوت:
در ولایت ما این ماجرای دوشیدن دام ها را دام ودوش می گویند  ومحلی را که دام هارا در انجا گرد  می اورند  و می دوشند  را دومگاه که همان دامگاه می باشد می نامند حکایت ما انسان ها  ونفسمان  دقیقا شبیه همین  دوشیدن دام ها استو بقول ملای رومی:
صد هزاراندام ودانست ای خدا
ما چو مرغان حریص بینوا
دم بدم ما بسته دامی نویم
هر یکی گر باز و سیمرغی شویم
می رهانی هر دمی ما را و باز
سوی دامی می رویم ای بی نیاز
ما در این انبار گندم می کنیم
گندم جمع امده گم  می کنیم
می نیندیشیم اخر ما  بهوش
کین خلل از گندم است  از مکر موش
نفس مکار است وهر  لحظه به شکل جدیدی  خودش را عرضه می کند
من بسیار شاهد مراسم زنده  قمه زنی  بوده ام.این هم باور این گروه است
با تشکر .
یلدا
پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۲ ۱۵:۱۴
با سلام
امان از این کرامت ها که میسازند و میسازیم!
انسان هویت فکری مدام در حال تلاش برای مشغولیت های مختلف جهت خودش است و این مشغولیت های ذهنی و این باورها هر چه قدر عجیب تر و هپروتی تر باشد ، گیج و گول شدن وی و ذهن و فکرش بیشتر است.
ما مدام (ما هویت فکری دارها!) در این تلاشیم که ذهن خود را چنان مشغول نگه داریم که هویت خود را نبینیم و این گول زدن های خود گاه به شکل باور همین کرامات دیده می شود.
از این که پدیده ای را خارق العاده جلوه دهیم و دور از عقل و درایت لذت میبریم چون با قبول و پیروی این کرامات ! از اصل می مانیم.
آخر گیرم که کسی پیدا شود برخلاف تمام قواعد فیزیکی و زیستی و ارگانیسمی  و خلاصه عقلی کاری انجام دهد، خب این موضوع کدامین مسئله من هویت فکری را حل میکند؟ از کدامین رنج هویتی و خود ساخته نجاتم می دهد؟
در اطراف بسیار می بینیم که مثلا فردی کاری حقه بازانه!  انجام میدهد یا حرفی میزند که بدنبال آن ،انسانهای بی هدف و در پی هپروت ، بدنبال آن می روند. موضوع در اینجا هم بر میگردد به همان اتوریته گرائی و این بار شخص اسیر هویت بخود حق می دهد که اتوریته اش را داشته باشد چون طرف صاحب کرامت هم هست!
ما آدمها مدام در حال خیانت به خود و عقل و درایت مان هستیم و بماند که شاید اگر ما عقلمان کار می کرد آن شیخ بینوا هم مجبور نبود فیلم بازی کند و کاسه بشقاب و شیشه بخورد!(که نمی خورد!!)
چون به جد مشغول باشد آدمی
او ز دید رنج خود باشد عمی
س
پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۲ ۱۵:۵۴
آقا محمد، درباره میل جنسی در پستی بنام "ای مرتضی" آقای پانویس توضیح داده است.
غلام
پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۲ ۱۸:۳۶
ادامه
بسیاری از عوام الناس مجذووب  اوازه این کرامات میشوند وجذب گروهای مختلف می گرددند بنده خود در عنفووان جوانی مجذوب چنین کراماتی شدم که فقط شنیده بودم  و چنن کراماتی را هیچگاه ندیدم
کتابهای صوفیه مملو از چنین کرامات است.تذکرت الاولیا شیخ عطار را  ملاحظه بفر مایید.انسانهای  گرفتار هویت فکری خویشتن را با چنین افیونهایی  تخدیر می کنند. تشیع علوی تشیع صفوی مرحوم
دکتر شریعتی راملاحظه کنید در رد چنین اعمال افراطی است.به خاطر داشته باشید انسانهای گرفتار هویت فکری بسیار هم خرافاتی هستند.
ش...
جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۲ ۲:۵
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد...
مهناز
جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۲ ۸:۳
برای من به شخصه این مهم نیست که بدونم تا چه حد اینکارها واقعی هستند مثلا واقعا تیغ میخورن یا نه،بلکه مهم اینکه بودنم فایده اینکار چیه؟چه چیزی از بار این هویت فکری کم میکنه؟
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد