morteza.deyanatdar
چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۲ ۲:۴۴
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

این همه خواهش مرا اندر کمین
روح و جانم گشته از خواهش غمین
من نمی خواهم، نخواهم بعد از این
من همینم من همینم من همین

همین!!!
سان شان
چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۲ ۱۷:۷
سلام
فرقی بین حرص به کسب اعتبارهای بیرونی ویا حرص به رسیدن به معنویت درون وکمال و آرامش روحی و روانی نیست پس چاره ای نداریم که وضعیت های بیرونی و کیفیت و حس درونی را به همان صورتی که هست بپذیریم در صورت پذیرش بدون قضاوت وضعیت های این لحظه در بیرون و درون است که ذهن از  خواستن و دخالت دست بر میدارد و انسان آرام می گیرد واین پذیرش و تسلیم به گفتن نیست بلکه درونا تجربه می شود که در امور معنوی ذهن هیچ کاره است وخرد و جریان معنوی درون امور را پیش می برد و حتی نباید منتظر این باشیم که با پذیرش ما وضعیت ها حتما تغییر خواهد کرد ،یا تغییر می کند یا نمی کند

چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت
به فلک رسد کلاهت که سر همه سرانی
ش...
چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۲ ۲۰:۱۵
در ازل داده‌ست ما را ساقی لعل لبت

جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز...
حميد حميدى
پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۲ ۰:۳۲
زمانى كه تصميم گرفتم خودشناسى كنم به اين اميد بودم كه بتوانم يك زندگى همراه با آرامش و سراسر عشق براى خودم بسازم و فارغ از تمام مشكلات و سختى هاى قبلم از اين دنيا بشوم.
در قدمهاى اوّل راه خودشناسى به يكسرى رهايى ها رسيدم و مدتى با حالت سبك روحى و روانى زندگى خويش را گذراندم، اما توقع داشتم اين به اصطلاح خودشناسى تمام مسائل و مشكلات را براى من آسان و حل كند، چونكه در فكر و ذهنم انتهاى اين راه را تعيين و مشخص كرده بودم ( شايد در ظاهر منكراين هدف ميشدم ولى هدفمند بود ) و انسانهاى رها را سرمشق و مرجع خود قرار داده بودم.
ولى هر روز كه مى گذشت مى ديدم هنوز رنجها و مشكلات زندگى هست و تمامى نداره و منِ به اصطلاح سالك هيچ راه حلى در اين مدت خودشناسى پيدا نكرده بودم و با خودم مى گفتم؛ حتماً چند وقت ديگه بهتر مى شود هنوز زوده!
ولى يواش يواش احساس ضعف و حقير بودنِ عميقى تمامِ وجودم فرا گرفت اما باز مى گفتم فردا بهتر مى شوم ولى نشد. ديگه به اون خداىِ ذهنيم  كه در موقع ناراحتى بهش تكيه ميكردم هم نمى توانستم پناه ببرم (احساس عميقِ قبل را بهش نداشتم)  احساس شكست خورده ها را داشتم، درها برويم بسته شده بود( بگو مگه قبلاً درى بود!)
و اين مسائل در من باعث خشم و اندوه شديدى شد ديگر نه حقيقت قضاياى زندگى را مى ديدم و نه حقيقت در حال حاضر خود را، همه چيز را خوب و بد مى كردم و ميخواستم از بدى ها رها شوم، كاملاً احول و گيج شده بودم، به هر چيز خوبى كه مى ديدم
چنگ ميزدم ولى جزء بدبختى چيزِ ديگرى برايم حاصل نمى شد.
حميد حميدي
پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۲ ۰:۳۳
انگار همه چيز در هم گره خورده بود و تمام مشكلات و ضعفهايم چند برابر شده بود، سرم از فشار تمام اين مسائل احساس انفجار مى كرد و مدام دوچار سردرد مى شدم، هيچ چيز راضى و خوشحالم نميكرد و نسبت به تمام انسانها اعتمادم را از دست داده بودم، و هر كس براى متوجه كردن من به اين مسائل تلاشى مى كرد آنقدر گيج شده بودم كه هـيچ چيز را متوجه نمى شدم، كاملاً احساس پوچى ميكردم.
چند روز را در اين حالت بسر بردم، نه ميل به غذا داشتم نه ميل به هــــيچ كار ديگرى.
نه مدنيهء فاضلهء بود، نه مشكلاتم حل شده بود، تازه در راه خودشناسى خيلى چيزهايم را كه برايم ارزش داشت را از دست داده بودم.
آه....چه كار بايد بكنم! اين جمله را مرتب تكرار ميكردم، در همين حالت با خودم تكرار كردم آره! من همين هستم. آره من همون هويت فكرى مصفام، من همون نفسِ مولانام، من همون منم، من همون حميدِ ضعيفِ حقيرم كه عرضه نداره مشكلاتشُ حل كنه، من همينم هيچى نيستم، حالا حرفِ حسابت چيه!؟
هيچى.
تلخ
پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۲ ۱۵:۱
جمع کنین بساط سخنرانیاتون رو... با این همه حرف زدن و تئوری بافتن هیچ گُلی به سر خودتون و زندگیتون نزدین!
morteza.deyanatdar
پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۲ ۱۸:۳۷
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

گفته ام قبلاً من این را ای پسر
شد مناسب هم دوباره این نظر

این باید و نی باید این شاید و نی شاید
با روح و روان ما همرنگ نمی آید
می خواهم و نی خواهم بیراهم و درراهم
گه کوهم و گه کاهم از بهر چه میآید
من برترم و مهتر من کمترم و کهتر
من خوبم و من بهتراز عقل همی زاید
این دارم و آن دارم این کارم و این بارم
این هشتم و این چارم از جهل همی آید
من عارف و من صو فی من مصری و من کوفی
نه مغز و نه هم جوفی هم کبر بیفزاید
جان من و تو چون حوض این جمله تعین خوض
خالی بنما این را تا جان تو آساید
مرتضی سخن در کش جام خمشی می چش
بنگر که رقیب تو انگشت همی خاید

همین!!!
سان شان
جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۲ ۱۱:۰
سلام
عشق نان بی نان غذای عاشق است
بند هستی نیست هر کو صادقست

عاشقان را کار نبود با وجود
عاشقان را هست بی سرمایه سود
morteza.deyanatdar
جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۲ ۱۱:۵۰
به صدف مانم و خندم چو مرا در شکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
سان شان
شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۲ ۸:۵۸
سلام

جمله بیقراریت از طلب قرار توست
عاشق بیقرار شو تا که قرار آیدت
غلام
شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۲ ۱۳:۴۲
سلام و وعرض ادب:
هرک شد در عشق ص2ورت مبتلا
هم از ان صورت فتد در صد بلا
تاانسان در مسیر خود شناسی از بند ظواهر بیرون نیاید  ودر حال انتظار وشدن  ومنتظر سر انجام باشد همین است  بلکه صد بار بدتر از قبل ودر وادی طلب گمراه خواهد شد وسر گردان وسر خورده به گوشه عزلت رانده می شود در طریقت هر چه پیش سالک اید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
انکس  که خوب وبد میگند مرد راه نیست هر چه عشق غطا کند برای سالک
گوارا وشیرین است سنگ وگوهر در ره عشق تفاوت ندارد. سالک نظر به ان می کند  عطا می نماید .نظر به انچه می دهد نمی کند نظر به بخشنده دارد.
titi
شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۲ ۱۸:۳۱
سلام
ممنون..
یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۲ ۱۰:۲
وقتی بر اثر یک اتفاق نا خوشایند حال ما گرفته می شود، اغلب آن اتفاق را مسؤول حال بد خود می دانیم. اما همواره غیر از آن "اتفاق نا خوشایند" و "حال بد" چیزهای دیگری هم هستند که در واقع علت اصلی حال بد ما هستند. چون اگر غیر از این بود، همه بایستی در مقابل یک اتفاق مشابه واکنش مشابه داشته باشند. پس علت این تفاوت واکنش چیست؟

به عنوان مثال؛ در خود شناسی پیشرفت مورد انتظارم را نداشته ام(یک اتفاق نا خوشایند)، افسرده می شوم(حال بد) و همه کاسه کوزه های زندگی ام را بر سر خودشناسی می شکنم...

بنابراين پشت پرده چیز دیگری علت این افسردگی است و خود شناسی درست هم یعنی پیدا کردن علت های اصلی و انگیزه های پنهان! و ریشه کنی برخی عادتها و رفتارها...

باور و تصور فکری، نگرش یا "توقع ذهنی من" در واقع علت اصلی افسردگی من است. اگر تصور و باور غیر واقعی و غیر علمی در ذهن من شکل گرفته باشد و وقتی به زندگی دستور غیر عاقلانه صادر کنم!! که: "باید پس از خودشناسی، خوشبختی و آرامش کاملی نصیبم شود و همه مشکلاتم بر طرف شوند!!" یا "نباید دیگر هرگز تحت هیچ شرایطی حال بد سراغم بیاید!"
با چنین افکار غیر واقعی و توقعات بی جا، خودم را خیلی مستعد می کنم که باورهایم بر آورده نشوند و در نتیجه از آن ور بام می افتم و پس از  "يكي تصور كردن خودم با حال بد يا رفتار نادرست يا نا خوشبختي تصوري!" و درنتيجه آن،  "خودم را نالایق و بی کفایت و مستحق ملامت شديد تصور مي كنم"    و افسردگی بيشتر و...سراغم می آیند و...
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد