۱۳؍۵؍۱۳۹۲ ۱۱:۲۳
حافظ میفرماید:
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن،
که خواجه، خود روش بندهپروری داند.
یعنی به من همینطور یک مجموعه رایگان از امکانات برای سیر و سفر و گردش دادهاند که در زمین و آسمان و بر و بحر قابل استفاده است و مجهز به آخرین فناوریهای جیپیاس و ماهواره و ارتباط از راه دور و دوربین مداربسته و شنود و خیلی امکانات دیگر هم هست و حالا من برای استفاده از این همه امکانات، دستمزد هم میخواهم!!؟...
کن عادلانه صرف به نحو مناسباش،
هر قوتی که داده ترا حق به رایگان
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن،
که خواجه، خود روش بندهپروری داند.
یعنی به من همینطور یک مجموعه رایگان از امکانات برای سیر و سفر و گردش دادهاند که در زمین و آسمان و بر و بحر قابل استفاده است و مجهز به آخرین فناوریهای جیپیاس و ماهواره و ارتباط از راه دور و دوربین مداربسته و شنود و خیلی امکانات دیگر هم هست و حالا من برای استفاده از این همه امکانات، دستمزد هم میخواهم!!؟...
کن عادلانه صرف به نحو مناسباش،
هر قوتی که داده ترا حق به رایگان
۱۳؍۵؍۱۳۹۲ ۱۱:۵۶
سلام
و این نوع شناخت یعنی همیشه در این لحظه بودن که می شود همه عمر و سرمایه و هدف انسان، حتی به زمان ذهنی یعنی گذشته و آینده هم که بخواهد برود در همین لحظه باید برود چون جز این لحظه نداریم ، چون گذشته ای وجود ندارد اما اینبار آگاهانه و در حال نگاه و مشاهده می رود و شاهد است که چگونه از توبره حافظه افکار و تصاویر بایگانی شده را بر میدارد تا مجددا روی آنها بیندیشد؛ دچار هیجان شود وهمین نگاه و آگاهی به این فرایند موجب خنثی شدن ویا قطع این جریان می شود مگر اینکه تعمدا و آگاهانه بخواهد هم اینک از ذهن و محتویات آن بعنوان تجربه برای امور واقعی استفاده کند اما نمی شود هم در حال نگاه باشد و هم افکار ساعتها او را بربایند و با خود ببرند، اتفاقا چند روز پیش بخود می گفتم اگر کسی از من بپرسد هدف از زندگی چیست چه جوابی دارم بدهم چون آدم هر هدفی ، برنامه ای برای گذران زندگی داشته باشد در همین لحظه باید انجام شود ،سکوت ، حضور، اندیشیدن و همه کارهایش در همین لحظه متحقق می شود فقط بود و نبود آگاهی و هشیاری به این لحظه است که کیفیت و نتیجه این لحظه را تعیین می کند که آیا هر کاری که الان می کنم به آن آگاه و هشیارهستم یا نا آگاهانه به دنبال افکار و هیجان ها کشیده می شوم ، آیا اختیار افکار را در این لحظه در دست دارم یا افکار اختیار مرا در دست گرفته و هیجانات و اتفاقات این لحظه را بدون حضور و آگاهی انسان تعیین می کند ، این روزها هر وقت که بخواهم در ارتباط با خودشناسی مطلبی بخوانم ویا کاری کنم اما فرصت نکنم فورا به خود می گویم خوب چه بهتر تا حالا هر چه خواندی همین الان تاثیرآن را در هر کاری که هستی ، حتی تاثیر این باب طبع نبودن اوقات را هم درخودت ببین، مگر خودشناسی را برای همین نمی خواستی!
و این نوع شناخت یعنی همیشه در این لحظه بودن که می شود همه عمر و سرمایه و هدف انسان، حتی به زمان ذهنی یعنی گذشته و آینده هم که بخواهد برود در همین لحظه باید برود چون جز این لحظه نداریم ، چون گذشته ای وجود ندارد اما اینبار آگاهانه و در حال نگاه و مشاهده می رود و شاهد است که چگونه از توبره حافظه افکار و تصاویر بایگانی شده را بر میدارد تا مجددا روی آنها بیندیشد؛ دچار هیجان شود وهمین نگاه و آگاهی به این فرایند موجب خنثی شدن ویا قطع این جریان می شود مگر اینکه تعمدا و آگاهانه بخواهد هم اینک از ذهن و محتویات آن بعنوان تجربه برای امور واقعی استفاده کند اما نمی شود هم در حال نگاه باشد و هم افکار ساعتها او را بربایند و با خود ببرند، اتفاقا چند روز پیش بخود می گفتم اگر کسی از من بپرسد هدف از زندگی چیست چه جوابی دارم بدهم چون آدم هر هدفی ، برنامه ای برای گذران زندگی داشته باشد در همین لحظه باید انجام شود ،سکوت ، حضور، اندیشیدن و همه کارهایش در همین لحظه متحقق می شود فقط بود و نبود آگاهی و هشیاری به این لحظه است که کیفیت و نتیجه این لحظه را تعیین می کند که آیا هر کاری که الان می کنم به آن آگاه و هشیارهستم یا نا آگاهانه به دنبال افکار و هیجان ها کشیده می شوم ، آیا اختیار افکار را در این لحظه در دست دارم یا افکار اختیار مرا در دست گرفته و هیجانات و اتفاقات این لحظه را بدون حضور و آگاهی انسان تعیین می کند ، این روزها هر وقت که بخواهم در ارتباط با خودشناسی مطلبی بخوانم ویا کاری کنم اما فرصت نکنم فورا به خود می گویم خوب چه بهتر تا حالا هر چه خواندی همین الان تاثیرآن را در هر کاری که هستی ، حتی تاثیر این باب طبع نبودن اوقات را هم درخودت ببین، مگر خودشناسی را برای همین نمی خواستی!
۱۴؍۵؍۱۳۹۲ ۱۵:۳۳
وقتى كه روى وجود و ارگانيزم خودم دقيق و عميق مى شوم و آن را مورد بررسى قرار مى دهم و تمام مسائل يى كه باعث شرطى شدگى و قالب پذيريى ام بوده را كنار ميگذارم به موجودى مى رسم كه هيچ شناختى از آن ندارم و تنها اطلاعاتى كه دارم توسط همين چيزهايى كه به عنوان دين، فرهنگ، تاريخ، دانش و خاطرات به مرور زمان به ذهن ام تزريق شده و من نسبت به اينها به اين موجود شناخت دارم.
مسئله سر درست بودن يا غلط بودن اين اطلاعات يا خوب بودن يا بد بودن آنها نيست، چرا كه ما هيچ معيار دقيقى براى ثابت كردن خوب و يا بودن آنها نداريم، چون معيارهايمان هم براساس قراردادهاى اعتبارى خودمان است، و بحث سر درست بودن يا غلط بودن آنها هم يك بحث نابخردانه است.
ما هستيم، چون هستيم. حقيقت هيچ دليلى نمى خواهد چونكه دليل آوردن كار ذهن و فكر ما انسانهاست كه نسبت به هر چيز ديد قياس يا خوب و بد داريم و بايد به هر چيز يك معنا و مفهوم بدهيم تا داراى ارزش گردد. نمى دونم اين ديد قياس چرا در ما شكل گرفت، شايد اين هم جزءيى از ارگانيزم باشد ولى همين جور كه مى دانيم در مسائل روانى ما به ازاء ندارد، شايد فقط براى حفظ بقا لازم بوده تا انسان جسم خود را از خطرات فيزيكى حفظ كند.
حالا چيزِ جالبى كه شاهدش هستيم اينكه نسبت به هر چيزى كه خودمان به آنها ارزش اعتبارى داده يم، ناراحت مى شويم، موفق مى شويم، حرص مى زنيم، عاشق ميشويم، دورغ ميگويم، راست ميگويم، خوشحال ميشويم، شكست ميخوريم و تمام اينها را حقيقت زندگى خود مى پنداريم و جدى ميگيرم.
مسئله سر درست بودن يا غلط بودن اين اطلاعات يا خوب بودن يا بد بودن آنها نيست، چرا كه ما هيچ معيار دقيقى براى ثابت كردن خوب و يا بودن آنها نداريم، چون معيارهايمان هم براساس قراردادهاى اعتبارى خودمان است، و بحث سر درست بودن يا غلط بودن آنها هم يك بحث نابخردانه است.
ما هستيم، چون هستيم. حقيقت هيچ دليلى نمى خواهد چونكه دليل آوردن كار ذهن و فكر ما انسانهاست كه نسبت به هر چيز ديد قياس يا خوب و بد داريم و بايد به هر چيز يك معنا و مفهوم بدهيم تا داراى ارزش گردد. نمى دونم اين ديد قياس چرا در ما شكل گرفت، شايد اين هم جزءيى از ارگانيزم باشد ولى همين جور كه مى دانيم در مسائل روانى ما به ازاء ندارد، شايد فقط براى حفظ بقا لازم بوده تا انسان جسم خود را از خطرات فيزيكى حفظ كند.
حالا چيزِ جالبى كه شاهدش هستيم اينكه نسبت به هر چيزى كه خودمان به آنها ارزش اعتبارى داده يم، ناراحت مى شويم، موفق مى شويم، حرص مى زنيم، عاشق ميشويم، دورغ ميگويم، راست ميگويم، خوشحال ميشويم، شكست ميخوريم و تمام اينها را حقيقت زندگى خود مى پنداريم و جدى ميگيرم.
۱۵؍۵؍۱۳۹۲ ۱:۱۳
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
نظر شما