یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۲ ۱۸:۱۹
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
بر سر گنج از گدایی مُرده ام
چونکه گُول فکر زائد خورده ام
همین!!!
مرتضی میگه:
بر سر گنج از گدایی مُرده ام
چونکه گُول فکر زائد خورده امهمین!!!

شنبه ۶ مهر ۱۳۹۲ ۱۷:۵۸
سلام آقای پانویس و سایر دوستان
من پسری 21 ساله هستم که حدود 1.5 پیش با شما و جلسات آشنا شدم و واقعا حس می کردم که حرفهای جلسات شما، حرف دلم هست و واقعا باهاشون آرامش می گرفتم.
ولی از چند ماه پیش یه مسئله ای شدیدا من رو اذیت کرده...
قضیه از این قرار بود که دختری در دانشگاه خیلی حواسش به من بود... من هم خداییش خیلی دوستش داشتم ولی چون اختلاف قومی و ... وجود داشت و رسیدن ما به هم از نظر اجتماعی ممکن نبود همش علاقه ام رو پنهان می کردم
او اینقدر اصرار می کرد و به طور غیر مستقیم علاقه اش رو بهم می فهموند به طوری که مدام به یادش می افتادم و اشک توی چشمانم حلقه می شد
تا اینکه چند روز پیش فهمیدم که ازدواج کرده
البته ما قرار نبود به هم برسیم و اصلا یه کلمه هم با هم حرف نزده بودیم ولی راستش من دلم شکست
دلم شکست از اینکه من این همه مقاومت کردم (و راستش بیشتر نمی خواستم با احساسات یک دختر بازی کنم) ولی او با اصرار هایش باعث شد که حداقل 6 ماه چشم های من خیس باشد
(قبل از این وقایع، من کلا آدم افسرده و سختی کشیده ای بودم و بارها می خواستم خودکشی کنم ولی دلم به حال خانواده ام می سوخت - و شاید به همین دلیل به مسائل عرفانی رو آورده بودم)
خواهش می کنم از شما و سایر دوستانی که این نظر رو می خونن اگه کمکی می تونید به من بکنید... معرفی کتاب، نصیحت و یا هر چیز دیگه ای ... (اگه هم لازمه بگید تا ایمیلم رو بگم)
**واقعا محتاجم و اطرافم هیچکس همدم ام نیست.
من پسری 21 ساله هستم که حدود 1.5 پیش با شما و جلسات آشنا شدم و واقعا حس می کردم که حرفهای جلسات شما، حرف دلم هست و واقعا باهاشون آرامش می گرفتم.
ولی از چند ماه پیش یه مسئله ای شدیدا من رو اذیت کرده...
قضیه از این قرار بود که دختری در دانشگاه خیلی حواسش به من بود... من هم خداییش خیلی دوستش داشتم ولی چون اختلاف قومی و ... وجود داشت و رسیدن ما به هم از نظر اجتماعی ممکن نبود همش علاقه ام رو پنهان می کردم
او اینقدر اصرار می کرد و به طور غیر مستقیم علاقه اش رو بهم می فهموند به طوری که مدام به یادش می افتادم و اشک توی چشمانم حلقه می شد
تا اینکه چند روز پیش فهمیدم که ازدواج کرده
البته ما قرار نبود به هم برسیم و اصلا یه کلمه هم با هم حرف نزده بودیم ولی راستش من دلم شکست
دلم شکست از اینکه من این همه مقاومت کردم (و راستش بیشتر نمی خواستم با احساسات یک دختر بازی کنم) ولی او با اصرار هایش باعث شد که حداقل 6 ماه چشم های من خیس باشد
(قبل از این وقایع، من کلا آدم افسرده و سختی کشیده ای بودم و بارها می خواستم خودکشی کنم ولی دلم به حال خانواده ام می سوخت - و شاید به همین دلیل به مسائل عرفانی رو آورده بودم)
خواهش می کنم از شما و سایر دوستانی که این نظر رو می خونن اگه کمکی می تونید به من بکنید... معرفی کتاب، نصیحت و یا هر چیز دیگه ای ... (اگه هم لازمه بگید تا ایمیلم رو بگم)
**واقعا محتاجم و اطرافم هیچکس همدم ام نیست.
دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۲ ۱۳:۰
سلام به یک خسته عزیز
1- فایل هایی که آقای پانویس ضبط کرده اند و در صفحه زیر http://www.panevis.net/molana/masnawi.htm
قرار دارند خیلی کمک می کنند
2- کتاب های آقای محمد جعفر مصفا را بخوان
3-در جلسات خمر کهن شرکت کن
1- فایل هایی که آقای پانویس ضبط کرده اند و در صفحه زیر http://www.panevis.net/molana/masnawi.htm
قرار دارند خیلی کمک می کنند
2- کتاب های آقای محمد جعفر مصفا را بخوان
3-در جلسات خمر کهن شرکت کن
سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۲ ۱۸:۲۹
سلام به یک خسته عزیز،
با نظر لیلی عزیز موافقم.
در مورد آن قضیه، اگر در مراحل بعدی زندگی، دوباره با چنین وضعی مواجه شدید، پیشنهاد میکنم با آن دختر صحبت کنید، و مشکلاتی را که هست با او هم در میان بگذارید. ممکن است او هم به نوبهٔ خودش راه حل و پیشنهادات سازندهای داشته باشد در جهت رفع مشکلات موجود. تنهایی تصمیم نگیرید راجع به ادامه یا قطع آن احساس زیبای بوجود آمده. احساسی که اگر صادقانه و دوطرفه باشد، مانند آبیست بر روی آتش خیلی از مشکلاتِ به ظاهر پیچیده. احساسی که تجربه آن در زندگی مکرّر نخواهد بود.
با نظر لیلی عزیز موافقم.
در مورد آن قضیه، اگر در مراحل بعدی زندگی، دوباره با چنین وضعی مواجه شدید، پیشنهاد میکنم با آن دختر صحبت کنید، و مشکلاتی را که هست با او هم در میان بگذارید. ممکن است او هم به نوبهٔ خودش راه حل و پیشنهادات سازندهای داشته باشد در جهت رفع مشکلات موجود. تنهایی تصمیم نگیرید راجع به ادامه یا قطع آن احساس زیبای بوجود آمده. احساسی که اگر صادقانه و دوطرفه باشد، مانند آبیست بر روی آتش خیلی از مشکلاتِ به ظاهر پیچیده. احساسی که تجربه آن در زندگی مکرّر نخواهد بود.
سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۲ ۲۲:۳۳
خیلی ممنونم خانم لیلی.
می خواستم به عنوان یک خانم پاسخ بدهید:
اگر دختری، پسری را دوست داشته باشد و آن پسر همیشه سرش را پایین بندازد و در عین احترام گذاشتن، سنگین و جدی باشد و آن دختر متوجه عذر موجه آن پسر بشود؛ بعد از ازدواج آیا به کلی او را فراموش خواهد کرد یا یاد و خاطره ی خوبی از او در دل دارد؟
(راستش من هیچ انتظاری از ایشان ندارم ولی نمی خواهم کاملا خود را فراموش شده بدانم (شاید منظورم آنچه باشد که عشق افلاطونی نامیده می شود) - برای همین این سوال را پرسیدم)
[جناب پانویس عذر خواهی می کنم به خاطر بی ربط بودن این حرف ها با پست تان.]
می خواستم به عنوان یک خانم پاسخ بدهید:
اگر دختری، پسری را دوست داشته باشد و آن پسر همیشه سرش را پایین بندازد و در عین احترام گذاشتن، سنگین و جدی باشد و آن دختر متوجه عذر موجه آن پسر بشود؛ بعد از ازدواج آیا به کلی او را فراموش خواهد کرد یا یاد و خاطره ی خوبی از او در دل دارد؟
(راستش من هیچ انتظاری از ایشان ندارم ولی نمی خواهم کاملا خود را فراموش شده بدانم (شاید منظورم آنچه باشد که عشق افلاطونی نامیده می شود) - برای همین این سوال را پرسیدم)
[جناب پانویس عذر خواهی می کنم به خاطر بی ربط بودن این حرف ها با پست تان.]
چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۲ ۱۴:۴
ممنون از توصیه ی تان جناب ... عزیز.
ولی راستش در این مورد (تفاوت مذهبی و قومی) ، حداقل در مورد خانواده ی خودم مطمئن هستم که این کار را چیزی در حد مرگ من می دانستند!! و من نمی خواستم همچین کاری (که آنرا بزرگترین ظلم می دانند) در حق خانواده ام کرده باشم.
ولی راستش در این مورد (تفاوت مذهبی و قومی) ، حداقل در مورد خانواده ی خودم مطمئن هستم که این کار را چیزی در حد مرگ من می دانستند!! و من نمی خواستم همچین کاری (که آنرا بزرگترین ظلم می دانند) در حق خانواده ام کرده باشم.
چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۲ ۱۹:۵۴
سوالت از روی هویت فکری که داری هست نه از روی انسان بودن به معنا کلمه منظورم هست هویت فکری از خودت دور کن میبینی همه این فکر ها و توهماتی پیش نیست اقای خسته یکم شکیباتر باش برو جلسه های شرح مثنوی با صدای دل نشین اقای پانویس گوش بده خوب میشی
موفق باشی
موفق باشی
نظر شما