یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۲ ۲۲:۲۲
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
هیچ دانی تو چه ای یا کیستی؟
از عدم سوی عدم در زیستی
پس عدم شو ای عدم اندر عدم
آینۀ هستی چه باشد؟ نیستی
همین!!!
مرتضی میگه:
هیچ دانی تو چه ای یا کیستی؟
از عدم سوی عدم در زیستی
پس عدم شو ای عدم اندر عدم
آینۀ هستی چه باشد؟ نیستی
همین!!!

پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۲ ۹:۵۷
آن روز که عشق با دلم بستیزد
جان پای برهنه از میان بگریزد
دیوانه کسی که عاقلم پندارد
عاقل مردی که او ز من پرهیزد
جان پای برهنه از میان بگریزد
دیوانه کسی که عاقلم پندارد
عاقل مردی که او ز من پرهیزد
دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۲ ۸:۳۶
عدم آیینهٔ هستی است مطلق * کز او پیداست عکس تابش حق
عدم چون گشت هستی را مقابل * در او عکسی شد اندر حال حاصل
شد آن وحدت از این کثرت پدیدار * یکی را چون شمردی گشت بسیار
عدد گرچه یکی دارد بدایت * ولیکن نبودش هرگز نهایت
عدم در ذات خود چون بود صافی * از او با ظاهر آمد گنج مخفی
حدیث «کنت کنزا» را فرو خوان * که تا پیدا ببینی گنج پنهان
عدم آیینه عالم عکس و انسان * چو چشم عکس در وی شخص پنهان
تو چشم عکسی و او نور دیده است * به دیده دیده را هرگز که دیده است
'گلشن راز"
عدم چون گشت هستی را مقابل * در او عکسی شد اندر حال حاصل
شد آن وحدت از این کثرت پدیدار * یکی را چون شمردی گشت بسیار
عدد گرچه یکی دارد بدایت * ولیکن نبودش هرگز نهایت
عدم در ذات خود چون بود صافی * از او با ظاهر آمد گنج مخفی
حدیث «کنت کنزا» را فرو خوان * که تا پیدا ببینی گنج پنهان
عدم آیینه عالم عکس و انسان * چو چشم عکس در وی شخص پنهان
تو چشم عکسی و او نور دیده است * به دیده دیده را هرگز که دیده است
'گلشن راز"
یکشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۲ ۹:۲۲
بابت این خلاصه نویسی ها واقعا از دوستان ممنونم.خواندن این خلاصه ها برای من از شنیدن فایلها بسیار موثرتره. 

سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۲ ۹:۴۳
چون زمین بر پشت گاو استاد راست*گاو بر ماهی و ماهی در هواست
پس همه بر چیست بر هیچ است و بس*هیچ هیچست این همه هیچست و بس
فکر کن در صنعت آن پادشاه*کین همه بر هیچ میدارد نگاه
چون همه بر هیچ باشد از یکی*این همه پس هیچ باشد بیشکی
"منطق الطیر - عطار"
پس همه بر چیست بر هیچ است و بس*هیچ هیچست این همه هیچست و بس
فکر کن در صنعت آن پادشاه*کین همه بر هیچ میدارد نگاه
چون همه بر هیچ باشد از یکی*این همه پس هیچ باشد بیشکی
"منطق الطیر - عطار"
سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۲ ۱۰:۵۷
صوفیی میرفت در بغداد زود*در میان راه آوازی شنود
کان یکی گفت انگبین دارم بسی*میفروشم سخت ارزان، کو کسی
شیخ صوفی گفت ای مرد صبود*میدهی هیچی به هیچی، گفت دور
تو مگر دیوانهای ای بوالهوس*کس به هیچی کی دهد چیزی به کس
هاتفی گفتش کهای صوفی درآی*یک دکان زینجا که هستی برترآی
تا به هیچی ما همه چیزت دهیم*ور دگر خواهی بسی نیزت دهیم
"منطق الطیر - عطار"
کان یکی گفت انگبین دارم بسی*میفروشم سخت ارزان، کو کسی
شیخ صوفی گفت ای مرد صبود*میدهی هیچی به هیچی، گفت دور
تو مگر دیوانهای ای بوالهوس*کس به هیچی کی دهد چیزی به کس
هاتفی گفتش کهای صوفی درآی*یک دکان زینجا که هستی برترآی
تا به هیچی ما همه چیزت دهیم*ور دگر خواهی بسی نیزت دهیم
"منطق الطیر - عطار"
نظر شما