اسماعیل
سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۲ ۱۴:۳۷
آب پاک ( مذهب، اعتقاد، عقیده، باور...البته در معنا نه فقط نام) رو پای یه گل (انسان دل پاک) هم بریزی رشد میکنه، پای یه علف هرز ( انسان دل ناپاک)  هم بریزی رشد میکنه.... ولی حاصلشون زمین تا آسمون فرق داره!!!!

البته شاید گفته بشه که خب مگه همین " عقیده و باور و اعتقاد" نیست که باعث بوجود آمدن تقسیم بندی انسان "دل پاک" و انسان "دل ناپاک " میشه؟
و جوابی که میشه داد اینکه ! نه اینطور نیست!!! این "خود انسان" هستش که باعث این تقسیم بندی میشه، انسان هست که "عقیده و باور واعتقاد " به دستش میرسه  و  با تقابل بین " نفس" و "عقل سلیم"  خودش!!!منجر به این تقسیم بندی میشه...

اختلاف خلق از نام اوفتاد/ چون به معنا رفت آرام اوفتاد
"نفس" به نام قانع است و منجر به اختلاف....
"عقل سلیم " به دنبال معناست و منجر به آرامش ....
morteza.deyanatdar
سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۲ ۱۶:۵۴
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

چاره آن باشد که دیوار بلند
را به زیر آریم باز ضرب کلند
یا کلند آگهی بر دست گیر
یا برو یک گوشه ای تنها بمیر
یا نما جانت به آگه متصل
آنزمان بنگر چه آمد ما حصل
ما ازین رو بر در این خانه ایم
عقل خود پی کرده و دیوانه ایم
این زمان ذالنون مصری گشته ام
زین سبب مجنونم و سرگشته ام
ای خوش آنروزی که زین زندان تنگ
رخت خود بر بندمی بی نام و ننگ
نام و ننگ دین و بی دینی چه سود
آنزمان که رسم انسانی نبود
گر تو انسانیتت ثابت شود
نام و ننگ دین و بی دینی رود
ور نه بی دین و مسلمان و جهود
جمله گرگ یکدگر حق را عنود

همین!!!
ناشناس
سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۲ ۱۹:۴۰
پانویس خیلی احمق تشریف داری که در دنیای پیشرفته قرن بیست ویکم و فلسفه های نوین تو از دین و قرآن و اسلام حرف می زنی و طرفداریشون رو می کنی
ساناز م.
چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۲ ۲:۱
اختلاف خلق از نام اوفتاد
چون به معنا رفت آرام اوفتاد...

ممنون از شما
titi
چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۲ ۱۰:۳۴
سلام
انگشت شمار بودن تعداد آدمهایی که از دین(هر دین و یا هیچ دینی!) به حقیقت رسیده اند نشان میدهد که فکر و هویت پنداری چقدر چسبناک وسمج است که می آییم مثلا به رهایی و حقیقت برسیم اما تا بجنبیم ، خودمان را با دین و مرام ومسلکمان همگون کرده ایم و داریم ازین دارایی (دینمان)  دفاع میکنیم و از اصل مسیر دور افتاده ایم..
هر آنچه مال من است موظفم به دفاع از آن.
  یک   ناشناسی  هم خودش را با مدرنیته و دنیای پیشرفته همگون کرده و خود را موظف می داند از آن و در واقع از خودش دفاع کند
. . قیمت آن هرچه باشد . .
سان شان
چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۲ ۱۱:۱۴
سلام
در صورتی انسان دارای قلب سلیم و روان سالم است که در آن غرض و خواستن و آیدنتیفای شدن با عقاید و باورها و اشخاص و سایر امور بیرونی نباشد و گرنه هر چقدر هم عالم باشد و دانش ذهنی داشته باشد نمی تواند امور و واقعیت ها را آنطور که هست بدون غرض و تعبیر و تفسیر، واضح و آشکار ببیند خواستن و غرض ورزی چشم حقیقت بین انسان را می بنددو چشم گرگی و سگی اش را می گشایدکه در این شرایط آدم به بچه خودش هم رحم نمی کند چه برسد به کودکان و متولیان سایر ادیان و مکاتب. شاید وجود ادیان مختلف و متنوع برای این است که انسان ببیند چقدر خودش را با دین و باورهای خودش هم هویت کرده ، آیا می تواند فراتر از این فرم ها و شکل های ظاهری مختلف ، محتوی یکسان آنها را ببیند و یکتائی و وحدت را در معانی آنها مشاهده کند که نشان از وحدت انسانها در ذات و حقیقت شان است، گاهی اوقات از اینکه حرف آدم بد تعبیر می شود و یا بد تعبیر می کنم در حالیکه واقعیت آن نیست دلم می گیرد می گویم اینها دلیلش ذهن است ارتباط ما آدم ها ذهنی ست اگر در حقیقت و ذاتمان بودیم ، اگر غرض و حساسیت و خواستن در درون نبود واقعیت را می دیدیم وبیهوده شک و گمان جهت دارنسبت به حرف های هم به دل آدم راه پیدا نمی کرد.
tabkom
چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۲ ۱۱:۵۹
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان....

و تشکر از ویدیو....و پیاده‌روهای  تمیز و بدون آشغال!.....
در سالهای دهه 50 که دبیرستان می‌رفتیم اتوبوس‌های دوطبقه شرکت واحد در تهران زیاد بود....ساخت کارخانه لیلاند موتورز...فکر می‌کنم اصل‌اش مال انگلستان بود چرا که اتوبوس‌های دو طبقه ابتدایی، همان رنگ قرمز خوش‌رنگ مورد علاقه انگلیسی‌ها را داشت.....که البته بعدها سبز سیر شد و بعد از آن آبی....یا شاید هم برعکس...تعداد این اتوبوس‌ها به نسبت جمعیت مسافر، کم بود...و در ساعات پر رفت و آمد اگر از سر ِ خط سوار نمی‌شدی باید پیه یک زور ورزی و فشار را به تن خود می‌مالیدی....و همینطور آویزان شدن از در و پیکر اتوبوس را چرا که صندلی‌ها و راهروی وسط،  در ایستگاه‌های بین راه پر میشد و راننده اگر مسافر برای پیاده کردن در ایستگاه نداشت برای فرار از مسافر اضافه، پا را روی گاز فشار می‌داد و فرار می‌کرد و یا با سرعت می‌گذشت و پنجاه متر پایین‌تر، مسافرین آن ایستگاه را پیاده می‌کرد و در این بین مسافرینی که منتظر مانده بودند اتوبوس را با نگاه تعقیب می‌کردند و هنگام توقف به نسبت قدرت و توان، به سمت آن شروع به دویدن می‌کردند و در آخرین لحظات ِ حرکت، به در و پیکر آن آویزان می شدند و شاهد مقصود را در آغوش می‌گرفتند....یک شاگرد شوفر یا به اصطلاح خودشان "پارکابی " هم همیشه بود که بلیط ها را می‌گرفت و پاره می‌کرد و تا سالها من می‌دیدم که بلیط‌های دو ریالی را که در هر ایستگاه می‌گرفت و پاره می‌کرد خیلی روند و راحت، می‌پاشید وسط خیابان روی آسفالت و با حرکت دوباره‌ی اتوبوس و کشش و بادی که ایجاد می‌کرد، یک صحنه زیبا از رقص کاغذ‌های پاره، چهره یکنواخت شهر را آرایش می‌داد!....و البته ناگفته نماند این شاگرد راننده، هنگام شلوغی های اینچنینی غرق در سیل جمعیت می شد و ماهیت و مورد مصرف خود را به طور کل از دست می‌داد!....

ادامه دارد...
tabkom
چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۲ ۱۱:۵۹
ادامه.....

سال آخر بودیم و آموزش و پرورش به علت کمبود معلم در دبیرستان‌ها، از یکسری از دانشجو‌های سال آخری دانشگاه‌ها برای آموزش بعضی دروس و کمک به معلمین کمک می‌گرفت...درس‌هایی مثل فیزیک و شیمی و فیزیولوژی جانوری....زمانی بود که عقاید چپ و جذابیت‌های آن، که با فرضیه‌های علمی آن دوران حسابی تغذیه می شد فراوان رواج داشت....یک قشری از نسل جوان که مذهب را فقط ریشه‌ای می‌دانست بدون گل و میوه و علم را فواره‌ای رو به سوی کهکشان، و سرشوق آمده از این کشف خود اعلام می‌کرد که : ببینید اگر من این قرآن را بسوزانم فکر می‌کنید چه خواهد شد؟! مطمئن باشید که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد!.....و البته مواجه شد با عکس‌العمل یک دسته از همکلاسی‌های تند مذهبی که چقلی او را پیش یکی از دبیرهای آراسته به ظاهر مذهبی کردند و از آن طریق هم به مدیر و ناظم انتقال داده شد و بعد از آن دیگراو را ندیدیم که ندیدیم....فکر می‌کنم مسئله و مشکل در این بود که معلم جوان ما نمی‌دانست این دین یا این عقیده مخالف با دین می‌خواهد چه به او بدهد یا برای او چکار کند....هر دو طرف ماجرا، مطلبی را می‌گیرند و از آن برای رنگ زدن یا تابلوی نمایش یکسری از خواسته‌های درونی و بیرونی خود استفاده می‌کنند....البته جستجو و تعیین میزان ِ صداقت و یا حماقت یا شرارت در این بین باز هم دردی را دوا نمی‌کند....اما به روشن شدن مطلب شاید کمک کند.....

ممنون
مریم و مهشید
چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۲ ۲۱:۴۸


عالی بود....
مرسی...
غریبه
پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۲ ۵:۲۷
آقای پانویس شما که خدا رو قبول نداری پس دین هم قبول نداری پیغمبر هم قبول نداری دین رو برچسب هویتی میدانی...
چرا این روزها بی دینی مد شده؟؟
غلام
پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۲ ۱۴:۱۸
سلام وعرض ادب:
خداوند در قران سوره طه  ایه (1) می فرماید ما قران را نفرستادیم که باعث رنجت شود ودر ایه (2) همان سوره  می فرماید جز برای انان که می ترسند پندی باشد ویااینکه در همانجا  حضرت  موسی از خدای بزرگ طلب شرح صدر می نماید. دینها در اصل همه یکی است و هدف انها واحد است این اختلافات از نام افتاد عامل برخوردهای مذهبی وجدال های عقیدتی مربوط به سوئ تفاهم های دین داران وسوئ استفاده کنندگان دینی است والا دین انسان را به فطرت خودش نزدیک می کند هم اکنون ببیند ابراز عقیده شده است از هر طرف تیغ ها اخته شده  است  به قول ناشناس در این عصر جدید وتکنولوژی ببینید مدعی با چه ادبیاتی  صحبت میکند.وما تحمل وشرح صدر نداریم از هر طرف که باشد چه بیدین با دین.
ایی
سان شان
پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۲ ۱۶:۱۳
سلام

کاش واقعا اینطور بود و بی خدائی واقعی مد می شد آنوقت دنیا ازوجود دینداران واقعی گلستان می شد اما اینطور نیست بلکه پز و هویت بی خدائی پا به پای  تعصب و جهل دینداری پیش می رود وباهم در رقابتند، هر دو فرقه سر و ته یک کرباسند، دینداران ذهنی و قشری هم به اندازه بی دینان ذهنی که فقط تصاویر ذهنی شان رنگ عوض کرده و عاری از عقل و خرد حقیقی است  پوک و تو خالی و از معنویت و زیبائی اصالت درون بی بهره اند چرا که  کسی حقیقتا با خداست که ذهن اش را ازتمامی تصاویر از جمله  تصویری که از خدا و دین دارد پاک کرده اما یک تصویرو توهم سنتی جایش را به یک تصویر و توهم مدرن داده است
ن
جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۲ ۱:۱۹
http://youtu.be/lvazikVE5Q0
ديدار
جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۲ ۳:۹
غريبه، اسم مناسبي داري چون معلوم است كلا غريبي
مخصوصا با بحث ها ي پانويس!
چه جالب بريدي و دوختي غريبه!
ساناز
جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۲ ۱۱:۵۷
چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست ...
از مولانا
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد