سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۲ ۱۹:۳۷
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
گفتش آن عاشق: بگو کآن اصلْ چیست؟
گفت: اصلش مُردنست و نیستی ست
البته جناب مولوی بنده جسارتاً اینگونه می گویم:
گفتش آن عاشق: بگو کآن اصلْ چیست؟
گفت اصلش نزد یارت مردنیست
نزد هرکس خوش نیاید مرگ تو
جز به پیش آن گل و گلبرگ تو
همین!!!
مرتضی میگه:
گفتش آن عاشق: بگو کآن اصلْ چیست؟
گفت: اصلش مُردنست و نیستی ست
البته جناب مولوی بنده جسارتاً اینگونه می گویم:
گفتش آن عاشق: بگو کآن اصلْ چیست؟
گفت اصلش نزد یارت مردنیست
نزد هرکس خوش نیاید مرگ تو
جز به پیش آن گل و گلبرگ تو
همین!!!

سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۲ ۱۹:۴۱
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
و ایضاً له:
حکایت عاشق شدن مفلس از پادشاه (از منطق الطیر عطار)
بود اندر مصر شاهی نامدار
مفلسی بر شاه عاشق گشت زار
چون خبر آمد ز عشقش شاه را
خواند حالی عاشقِ گمراه را
گفت " چون عاشق شدی بر شهریار
از دو کار اکنون یکی کن اختیار
یا به ترک شهر وین کشور بگوی
یا نه ، در عشقم ، به ترک سر بگوی
با تو گفتم کارِ تو یکبارگی
سر بُردین خواهی یا آوارگی؟ "
چون نبود آن مردِ عاشق مردِ کار
کرد او از شهر رفتن اختیار
چون برفت آن مفلسِ بی خویشتن
شاه گفتا " سر ببّریدش ز تن"
حاجبی گفتا که " هست او بی گناه
از چه سر برّیدنش فرمود شاه؟"
شاه گفتا "زان که او عاشق نبود
در طریقِ عشقِ من صادق نبود
گر چنان بودی که بودی مردِ کار
سر بُریدن کردی اینجا اختیار
هر که سر بر وی به از جانان بود
عشق ورزیدن برو تاوان بود
گر زمن او سر بردین خواستی
شهریار از مملکت برخاستی
بر میان بسته کمر در پیش او
خسرو عالم شدی درویش او
لیک چون در عشق دعوی دار بود
سر بریدن سازدش نهمار زود
هر که در هجرم سرِ سر دارد او
مدّعی ست و دامن تر دارد او
این بدان گفتم که تا هر بی فروغ
کم زند در عشق ما لافِ دروغ ."
گر به دعوی عزمِ این میدان کنی
سر دهی بر باد و ترک جان کنی
سر به دعوی بیش ازین مفراز تو
تا به رسوایی نمانی باز تو
همین!!!
مرتضی میگه:
و ایضاً له:
حکایت عاشق شدن مفلس از پادشاه (از منطق الطیر عطار)
بود اندر مصر شاهی نامدار
مفلسی بر شاه عاشق گشت زار
چون خبر آمد ز عشقش شاه را
خواند حالی عاشقِ گمراه را
گفت " چون عاشق شدی بر شهریار
از دو کار اکنون یکی کن اختیار
یا به ترک شهر وین کشور بگوی
یا نه ، در عشقم ، به ترک سر بگوی
با تو گفتم کارِ تو یکبارگی
سر بُردین خواهی یا آوارگی؟ "
چون نبود آن مردِ عاشق مردِ کار
کرد او از شهر رفتن اختیار
چون برفت آن مفلسِ بی خویشتن
شاه گفتا " سر ببّریدش ز تن"
حاجبی گفتا که " هست او بی گناه
از چه سر برّیدنش فرمود شاه؟"
شاه گفتا "زان که او عاشق نبود
در طریقِ عشقِ من صادق نبود
گر چنان بودی که بودی مردِ کار
سر بُریدن کردی اینجا اختیار
هر که سر بر وی به از جانان بود
عشق ورزیدن برو تاوان بود
گر زمن او سر بردین خواستی
شهریار از مملکت برخاستی
بر میان بسته کمر در پیش او
خسرو عالم شدی درویش او
لیک چون در عشق دعوی دار بود
سر بریدن سازدش نهمار زود
هر که در هجرم سرِ سر دارد او
مدّعی ست و دامن تر دارد او
این بدان گفتم که تا هر بی فروغ
کم زند در عشق ما لافِ دروغ ."
گر به دعوی عزمِ این میدان کنی
سر دهی بر باد و ترک جان کنی
سر به دعوی بیش ازین مفراز تو
تا به رسوایی نمانی باز تو
همین!!!

چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۲ ۱۷:۲۵
این عالم محسوس، عکس یا سایه ی، عالم حقیقی و درون است:
هر آن چیزی که در عالم عیان است*چو عکسی ز آفتاب آن جهان است
...
که محسوسات از آن عالم چو سایه است*که این چون طفل و آن مانند دایه است
"گلشن راز"
هر آن چیزی که در عالم عیان است*چو عکسی ز آفتاب آن جهان است
...
که محسوسات از آن عالم چو سایه است*که این چون طفل و آن مانند دایه است
"گلشن راز"
جمعه ۸ آذر ۱۳۹۲ ۱۸:۱۴
به خودم می بالم که عموم هستی.
و تولدت مبارک عمو جون
و تولدت مبارک عمو جون
نظر شما