جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۲ ۱۱:۲
محسن
جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۲ ۱۱:۲۰
سپاسگزارم ازت
برنامه هایی که گفتی را باتوجه خوب گوش میکنم
به قول مولانا مستمع چون تشنه و جوینده شد،واعظ ار مرده بود گوینده شد،مستمع چون تازه آمد بی‌ملال،صدزبان گردد به گفتن گنگ و لال
اگر مرده هم بودم با پاسخت درونم به جوش وخروش افتاد.
سپاسگزارم
جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۲ ۱۴:۵۱
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

دوستی عزیز تر از جان(خدا میداند راست می گویم، ایضاً حضرت عباس!)لطیفۀ پیامکی داده بود به این مضمون:

روزی نابینایی در آشپز خانه دستش به رنده می خورد و می گوید: این کُ... (نه!نه!) این دری وری ها چیه اینجا نوشتن؟!

حالا اشخاصی که کور باطنی هستند در هر کجا ورق پاره ای بدست می آورند فکر می کنند که نوشته ای است و تازه قیافۀ فیلسوفانه ای هم میگیرند و میگویند این خزعبلات چیست که نوشته اند غافل از اینکه از اصل چیزی ننوشه اند تا ایشان بخوانند و نظر بدهند.

همین!!!
Ata
جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۲ ۱۷:۱۴
سلام آقای پانویس,امیدوارم که شاد و خوش و سرحال باشید
من پسری 20 ساله در ایران هستم و در خانواده متوسطی زندگی میکنم(از لحاظ مالی)
میدانم که اگر کاری هم در آینده پیدا نکنم میتوانم نانی برای خوردن داشته باشم
همین باعث شده تا حدودی دست از تلاش برای معیشت بردارم.بیشتر وقت هایم را به بطالت هدر میدهم و احساس میکنم که در زندگی کاری نیست که انجام دهم.
دوست دارم به جا های مختلف دنیا سفر کنم ولی با توجه به شرایط خانواده آنها به من اجازه بیرون رفتن از خانه و زندگی برای خودم و مسافرت را نمیدهند هر چند دل خودم هم به حال پدر و ماردم میسوزد اگر که من کنارشان نباشم احساس دلتنگی و ناراحتی زیاد خواهند کرد.
چه بکنم؟
سان شان
شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۲ ۱۱:۱۴
سلام

چیست دنیا از خدا غافل بدن
نه قماش و نقره و میزان و زن

آب در کشتی هلاک کشتی است
آب اندر زیر کشتی پشتی است
مولوی
رها
شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۲ ۱۲:۲۶
سلام به همه دوستان ...آشنایی من با تفسیرهای پانویس و مصفا باعث شد که به آرامش درونی برسم ....و بدون در نظر گرفتن قضاوتهای دیگران و جامعه به دنبال آن کاری بروم که واقعا دوست داشتم و همین باعث شده از نظر اقتصادی هم وضعیت کارم بهتر بشه ....سالها به خاطر ترس از قضاوتهای جامعه و اعتقادات اشتباه در کار و درس بلوک شده بودم ...حتی کارهای خیری هم که به اصطلاح انجام میدادم چون با قصد دریافت پاداش از خدا و یا شخص بود خودش باری شده بود در درونم ...
.
یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۲ ۲۱:۱۳
با درود

جناب پانویس آیا طبیعی است که من به صورت دوره ای کیفیت عشق (شاید هم عشق نباشد و من فکر می کنم!!) را دارم؟
و مثلا وقتی از خواب پا می شم اعصابم به هم ریخته و بعد باید با خود فکر کنم و صحبتهای شما و کتاب های آقای مصفا را به یاد آورم تا حالم خوب شود..

آیا شما هم در اوایل اینگونه بودید؟

---

معمولاً این وضعیت، دورهٔ گذار است.

اگر آگاهی شما به اینکه چرا  بقول خودتان «اعصابتان بهم ریخته» وجود داشته باشد(حال چه با یادآوری صحبتها و مطالب خودشناسی و چه با توجه خودتان به پوچ بودن آن افکار)، این حالت آگاهی(به درون، به آنچه دارد در ذهن می‌گذرد، به یاوه بودن آن افکار) بتدریج ملکهٔ وجودتان می‌شود.
علی
پنجشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۲ ۳:۳۷
اتفاقا من هم پسری 20 ساله هستم.! خدمت دوست هم سن خودم عرض کنم که اگر میخواهی آزاد باشی و سفر کنی لاجرم باید کار داشته باشی! اگر کار نداشته باشی باید هرچی گفتند بگویی چشم!. ثانیا به سفر آخرت که نمیروی! خوب هر از چند گاهی برگرد و یک سری به والدینت هم بزن و تازه برایشان از سفرهایت هدیه هم بیاور
Ata
شنبه ۷ دی ۱۳۹۲ ۰:۲۷
راست میگی علی جان,من بعضی چیز ها را زیادی برای خودم سخت کردم.
مرسی
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد