دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲ ۱۱:۱۳
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

گفتیبخدا

مردمان خرده بگیرند چرا دل به تو دادم
باید اینرا زتو پرسید که چرا..... اینجوری پست میذاری، چرا دائم مچ ما را میگیری و مشت نفس را وا می کنی نمیذاری یه کم به حال خودمون باشیم و یه خورده حال کنیم، تا میایم یه کم قیافه بگیریم صاف میزنی تو برجکمون؛ این هم خط و نشون:
اگر روزی رسد پایم به سیدنی
مرا خشم و غضب آنگه ببینی
خودت دانی چه آرم بر سر تو
همان آرم که بر هر نازنینی

همین!!!
سان شان
دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲ ۱۲:۷
سلام

آنطور که تجربه کرده ام زمانی آدم می تواند از کسی و یا از خودش تعریف کند که ارتباطش با خود ویا با یکدیگر ذهنی باشد چون شناخت و تعریف فقط از ذهن برمی آید وگرنه بنظرم آدمها به تعریف در نمی آیند اگر آدم آگاه باشد حتی در مورد خودش هم نمی تواند بگوید کیست و چیست ،چه اعتقادی ، نظری ، فلسفه ای در ذهن دارد که بگوید من آن هستم و این نیستم بنابراین وقتی من از موضع ذهن و هویت فکری از کسی تعریف می کنم حتما خودم هم بدنبال گرفتن تایید و یا منافع مادی ، شخصیتی ویا عاطفی از وی هستم  چون ندیده ام آدمهای واقعا صمیمی از هم دیگر تعریف کنند بلکه سلام و علیکشان هم با شوخی و حرف های بی ربط گفتن به یکدیگر است چون ارتباطشان نه ذهنی که قلبی است و از یکدیگر (بنظرمن البته) هویت نمی خواهند اما یک کیفیت وحالت دیگر هم هست که از پایگاه "من" نیست (انشاءاله که اینطور باشد) اما هست و واقعیت دارد، که وقتی بر زبان آورده شود به ظاهر صورت تعریف و تمجید از دیگری را بخود می گیرد در حالیکه آن صرفا بیان حالت درون خود است نه تعریف ویا طمع از دیگری که واقعا امیدوارم بیغرض باشد چون مکرهای نفس را که به این سادگی نمی شود شناخت ، اما شاید صلاح این باشد که همین هم نباید آشکار شود ودر این مواقع باید از خود پرسید چرا ، منظورت چه بود؟
امین
دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲ ۱۲:۱۴
لطف و سالوس جهان خوش لقمه‌ایست
کمترش خور کان پر آتش لقمه‌ایست
آتشش پنهان و ذوقش آشکار
دود او ظاهر شود پایان کار

عطا
سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲ ۱۳:۴۴
عزیز دلم    سلام  امیدوارم در غربت بهت خوش بگذره..ما مردم خودمان چیزی نمیدانیم در این وادی اگر یک پدر بیامرز خواست ما را از کوری نجات بخشدآنوقت از روی حسادت هزار حرف ونقل دچارش می کنیم.. ولی حضرتعالی بعشقت برس وما شیفتگان وغلامان را دستگیر باش ..وبقولی بمصداق "وفا کنیم و ملامت کشیم وخوش باشیم" با احترام  دکتر صادقی
حدیث
سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲ ۱۶:۵۳
چون نماندت نیک و بد عاشق شوی!
دهقان
چهارشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۲ ۲۰:۳۵
گفتی میان میگن جون من نظر بده لایک بزن و .. یاد کار خودم افتادم ، بعضی سایتهایی که کار میکنم هرچه آماربازدید کننده هاش بیشتر بشه اسپانسر و سفارش برای تبلیغات بیشتری خواهد داشت و کسب و کاسبی ما هم رونق میگیره..
یه چیزهایی هست که حقیقته و یه چیزهایی واقعیت
مولانا حقیقت ها را میگه و واقعیتش را واسمون روشن میکنه
مشکل من اینه که وقتی توی حقیقت ها هستم نمیتونم واقعیاتی که مولانا برام روشن کرده را توی رفتار و گفتارم داشته باشم هرچند توی عمق پندارم از آن خبر دارم ولی برخلاف میلم بهش میپردازم برای مثال؛
حقیقت اینه که مدرک برای من سودهای زیادی به همراه خواهد داشت و واقعیت اینه که من از پاس کردن درس های مزخرف زجر میبینم احساس اسیری میکنم نمیتونم باهاشون کنار بیام و ارامش و اسایش در حال بودنم را از دست میدم ،
به خودم میگم باشه یه مدت تحت فشار باشم میگذره و میدونم که نه این داستان ادامه داره مثالی که توی یکی از جلسات میگفتی بچه اییم میگیم مشق تموم بشه راحت بشم بعد میگیم دیپلمه را بگیرم راحت بشم بعد لیسانسه را بگیرم راحت بشم بعد دکتر بشم راحت بشم زن بگیرم راحت بشم بچه ام را داماد کنم راحت بشم اخر سر توی بستر میگم بمیرم راحت بشم بازهم سرپل صراط میگیم این پُله را عبور کنم راحت بشم...
اینها را گفتم ولی زیاد هم حالم بد نیست بلکه خرابه چراکه گاهی وسط همه این چیزها میزنم به رقص ، دادوبیداد،اهنگی با صدای بلند که ذهنم را خالی کنه ،دیدن طبیعت،شنیدنش و..
خوشحالم که بازهم پیدات کردم و امیدوارم راه خودم را هم با چراغت پیداکنم و نزنم به جاده خاکی البته الان کمی از جاده بیرونم و دنده عقب بزنم برگردم خیلی جالب نیست اگر هم ادامه بدم ممکنه برسم جایی که دره هست و اونوقت بخواهم برگردم دیگه زمان ندارم! بنابراین تصمیم دارم نیم دایره اش کنم این بیراهه رفتن را!
جمله ایی میگفت در راهی میرفتم پیری گفت نرو بن بست است ، گوش ندادم و رفتم اخرش که رسیدم دیدم بن بست است برگشتم دیگر پیر شده بودم..
صالح
پنجشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۲ ۳:۲۸
سلام عظا. حال خوبه؟ اتفاقا تو غربت بیشتر به انسان خوش میگذره! و دیگر اینکه اگر انسان با معشوقش همراه باشد حتی اگر تو پاریس هم باشد همانجا برایش بهترین جاست
شاهرخ
جمعه ۱۵ بهمن ۱۴۰۰ ۱۷:۳۴
تجربه شخصی ام اینه :

وقتی حرکتی میزنی و منتظر تاییدی ، ولی تایید نمیشی به اندازه زیادی فرصت و فضای مشاهده پوچی این دست وپا زدن برایت مهیا میشه!

اگه حواست جمع این حالت باشه و باصطلاح حاضر باشی ، حضور داشته باشی، به شکل موثری میتونی پوچی  این طلبکاری رو ببینی و دیگه کار افزا نباشی
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد