جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲ ۳:۲۴
تشکر می کنم . بسیار با شما موافقم :) 

جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲ ۱۱:۴۳
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
شوریدۀ شیرازی مفرماید:
طعنه ی خلق و جفای فلک و جور رقیب
همه هیچند،اگـــــر یـــار مـــــوافق باشد
ولی بنده عرض میکنم:
طعــنه ی خــلق و جفای فلـک و جور رقیب
همه هیچند،ولی وای اگر یار منافق باشد!
می گفت:
«اگر تو نباشی میمیرم»
ولی وقتی رفتم یَــک نفس راحتی کشید...
همین!!!
مرتضی میگه:
شوریدۀ شیرازی مفرماید:
طعنه ی خلق و جفای فلک و جور رقیب
همه هیچند،اگـــــر یـــار مـــــوافق باشد
ولی بنده عرض میکنم:
طعــنه ی خــلق و جفای فلـک و جور رقیب
همه هیچند،ولی وای اگر یار منافق باشد!
می گفت:
«اگر تو نباشی میمیرم»
ولی وقتی رفتم یَــک نفس راحتی کشید...
همین!!!

جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲ ۱۴:۴۶
سلام
آنچه که از خودشناسی آموخته ام و یک تجربه نیز داشتم این است که زندگی بیرونی ادامه ویا انعکاس حیات درونی انسان است، این عشق درونی است که می خواهد در بیرون ، در روابط انسانها نیزمتجلی شود شاید حتی وقتی انسان اسیر هویت فکریست و با همین اسارت ذهنی اش از عشق و دوست داشتن می گوید و دل می بندد به قول مولانا اگر سکه تقلبی دیدی بدان که اصلی هم وجود دارد همین عشق ورزی های ذهنی و دروغین نیز نشاندهنده وجود عشق واقعی و عمیق و اصیل در درون انسان باشد بنابراین در احساسات و تمایلات اصیل انسان شکی نیست اما آنچه این استعدادهای اصیل را کج و معوج کرده هویت فکریست که آن را تبدیل به نیازهای حقیرانه ذهن کرده که چشم گدایش را به دهان این و آن دوخته بلکه تاییدی و دوستت دارمی از آنها بگیرد آنکه درونش در عشق است سخاوتمندانه مهر می ورزد و اگر پاسخی به نیازهای اصیلش پیدا نکند غمی بر وی نیست ، رابطه انسان باخودش هر طور که باشد با کسانش نیز به همان کیفیت است اگر با خودش صادق، روراست، وفادار وبرسر مهر و محبت باشد ویا برعکس خود را نپذیرد، نسبت به خود خشمگین و بی مهر باشد با خویشان و عزیزانش اش نیز همانگونه است بخصوص این رابطه بیمارگونه با کسی که ابراز عشق به او می کند غلیظ تر است چون هویت فکری به دوست داشته شدن و مورد محبت قرار گرفتن نیازمندتر است درجوانی یک رابطه دوستی پیش آمد که بمرور متوجه شدم که حس حسادت را تحریک می کند پس از یقین کردن، در قطع کردن این رابطه لحظه ای درنگ نکردم ،تحریک کردن حسادت دیگری نه تنها از گدائی و نیازمندی ناسالم ذهن به دوست داشته شدن و مورد توجه قرار گرفتن برمی خیزد که نشانگر خشم آدم و محروم کردن طرف مقابل از صلح و آرامش درون و ایجاد ترس و بدبینی و نیاز در اوست ممکن است طرف مقابل ،درونی غنی و بی نیاز داشته باشد واین رفتار هیچ تاثیر بدی روی او نگذارد اما آنکه دست به این کارویا سایر ترفندهای حقیر ذهنی میزند و آن را بد نمی داند درون ناسالم دارد و بنابراین چه نیازی به تداوم دوستی ویا زندگی با چنین کسی هست ، و این گونه رابطه بیمارگونه نه تنها بین دوستان بلکه بین والدین و فرزندان هم وجود دارد که متاسفانه نمی دانند که اینکار چقدر مخرب بوده و آن را نشانه دوست داشتن و دوست داشته شدن میدانند
آنچه که از خودشناسی آموخته ام و یک تجربه نیز داشتم این است که زندگی بیرونی ادامه ویا انعکاس حیات درونی انسان است، این عشق درونی است که می خواهد در بیرون ، در روابط انسانها نیزمتجلی شود شاید حتی وقتی انسان اسیر هویت فکریست و با همین اسارت ذهنی اش از عشق و دوست داشتن می گوید و دل می بندد به قول مولانا اگر سکه تقلبی دیدی بدان که اصلی هم وجود دارد همین عشق ورزی های ذهنی و دروغین نیز نشاندهنده وجود عشق واقعی و عمیق و اصیل در درون انسان باشد بنابراین در احساسات و تمایلات اصیل انسان شکی نیست اما آنچه این استعدادهای اصیل را کج و معوج کرده هویت فکریست که آن را تبدیل به نیازهای حقیرانه ذهن کرده که چشم گدایش را به دهان این و آن دوخته بلکه تاییدی و دوستت دارمی از آنها بگیرد آنکه درونش در عشق است سخاوتمندانه مهر می ورزد و اگر پاسخی به نیازهای اصیلش پیدا نکند غمی بر وی نیست ، رابطه انسان باخودش هر طور که باشد با کسانش نیز به همان کیفیت است اگر با خودش صادق، روراست، وفادار وبرسر مهر و محبت باشد ویا برعکس خود را نپذیرد، نسبت به خود خشمگین و بی مهر باشد با خویشان و عزیزانش اش نیز همانگونه است بخصوص این رابطه بیمارگونه با کسی که ابراز عشق به او می کند غلیظ تر است چون هویت فکری به دوست داشته شدن و مورد محبت قرار گرفتن نیازمندتر است درجوانی یک رابطه دوستی پیش آمد که بمرور متوجه شدم که حس حسادت را تحریک می کند پس از یقین کردن، در قطع کردن این رابطه لحظه ای درنگ نکردم ،تحریک کردن حسادت دیگری نه تنها از گدائی و نیازمندی ناسالم ذهن به دوست داشته شدن و مورد توجه قرار گرفتن برمی خیزد که نشانگر خشم آدم و محروم کردن طرف مقابل از صلح و آرامش درون و ایجاد ترس و بدبینی و نیاز در اوست ممکن است طرف مقابل ،درونی غنی و بی نیاز داشته باشد واین رفتار هیچ تاثیر بدی روی او نگذارد اما آنکه دست به این کارویا سایر ترفندهای حقیر ذهنی میزند و آن را بد نمی داند درون ناسالم دارد و بنابراین چه نیازی به تداوم دوستی ویا زندگی با چنین کسی هست ، و این گونه رابطه بیمارگونه نه تنها بین دوستان بلکه بین والدین و فرزندان هم وجود دارد که متاسفانه نمی دانند که اینکار چقدر مخرب بوده و آن را نشانه دوست داشتن و دوست داشته شدن میدانند
جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲ ۱۵:۳۵
با سلام
اکثر فرمایشات شما، از جمله "عاری از نیاز بودن" ، "عشق عاری از نیاز" ، "اگاهی از مرگ" و "زندگی بخش بودن مرگ پیش از مرگ" در روانشناسی با گرایش اگزیستانسیالیست مطرح است؛ از جمله کتاب "روان درمانی اگزیستانسیال" از اروین یالوم.
ولی به نظر من یک تفاوتی که با مباحث عرفانی دارد این است که به صورت طبقه بندی شده و شاید اصولی تر مباحث را آموزش می دهد.
می خواستم بدانم آیا به نظر شما فقط از طریق عرفان و "سوخته شدن جان و روان" می توان به رهایی رسید یا مثلا گرایشی که عرض کردم هم می تواند انسان را به رهایی برساند؟ (لطفا از نا به جا بودن کلمه ی "رسیدن" در اینجا صرف نظر کنید!)
اکثر فرمایشات شما، از جمله "عاری از نیاز بودن" ، "عشق عاری از نیاز" ، "اگاهی از مرگ" و "زندگی بخش بودن مرگ پیش از مرگ" در روانشناسی با گرایش اگزیستانسیالیست مطرح است؛ از جمله کتاب "روان درمانی اگزیستانسیال" از اروین یالوم.
ولی به نظر من یک تفاوتی که با مباحث عرفانی دارد این است که به صورت طبقه بندی شده و شاید اصولی تر مباحث را آموزش می دهد.
می خواستم بدانم آیا به نظر شما فقط از طریق عرفان و "سوخته شدن جان و روان" می توان به رهایی رسید یا مثلا گرایشی که عرض کردم هم می تواند انسان را به رهایی برساند؟ (لطفا از نا به جا بودن کلمه ی "رسیدن" در اینجا صرف نظر کنید!)
جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲ ۱۹:۲۰
تقریبا درتمام کره زمین بچه آدمیزاد با تحقیروتوهین وترس بزرگ میشود این رفتاربا کودکان را تقریبا همه ما مشاهده کرده ایم.ترس شدید موجب نابودی انرژی حیاتی انسان شده و وی را تقریبا تبدیل به برده می نماید واین مسئله باعث قطع رابطه فرد با انرژی درونی وی می شود.پس از قطع این ارتباط فرد دررابطه لفظی پدیده ها قرارمیگیرد وتمام مسائل ومشکلات ازاین قطع ارتباط حاصل میشود.تمام سیستم های اجتماعی جوامع فعلی مثل آموزش وپرورش ، کاروخلاقیت و....دراین راستایعنی نابودی انرژی های حیاتی فرد عمل می نمایند. نگارنده هرروزشاهد فحش های رکیک وترسناک خانم همسایه به کودکان خویش است تا آنها را وادارنماید چرندیات تحیصلات ابتدایی را حفظ نمایند وبدا به حال من وان کودکان!!!
جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲ ۲۱:۳۸
سلام.
زیباست.اما سخته.
وقتی این مطالب رو میخونم خوشم میاد.لبخند میزنم.تایید میکنم.خوشحالم که فهمیدم چطور باید بود.چیو باید رها کرد.اما وقتی پای عمل میاد کلا آلزایمر...
زیباست.اما سخته.
وقتی این مطالب رو میخونم خوشم میاد.لبخند میزنم.تایید میکنم.خوشحالم که فهمیدم چطور باید بود.چیو باید رها کرد.اما وقتی پای عمل میاد کلا آلزایمر...
شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۲ ۰:۴۶
بله. ابراز عشق زیباست. ولی زمانیکه پر باشیم و گدا نباشیم. و این جوشش حق است که آن فرد را دوست دارد.
شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۲ ۱۰:۲
چی شده پانویس از این حرفا نمیزدی ، غلط نکتم استرالیا خبرهائی شده!
شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۲ ۱۰:۴۸
سلام
اما این دو جمله نازنین:
"در عین حال، اظهار دوستداشتن بسیار هم زیباست. حتی یک طرفهاش. یعنی هر یک از دو طرف مثل آفتاب تابنده باشند، نه اینکه مثل گداها مفلوک عاطفی یکدیگر". و یا
"در صورتیکه در ابراز عشق و دوست داشتن، نیاز مطرح نباشد یعنی فرد ابرازکننده، دروناً احساس نیاز نکند، مثلاً «اگر تو نباشی میمیرم» و اینگونه افکار،.نشاندادن مهر و محبت یکی از جلوههای خودبخودی، طبیعی و بسیار زیبای زندگیست"
از این جنبه نیز بنظرم بسیار مفید و بجا جهت زدودن آثار و رسوبات دهشتناک و پرملامت فرهنگ غلط جامعه است که به خورد ذهن داده شده تا از ابراز مهرو دوستی بخاطر ترس از قضاوت شدن خود را محروم ویا سرزنش کند.
اما این دو جمله نازنین:
"در عین حال، اظهار دوستداشتن بسیار هم زیباست. حتی یک طرفهاش. یعنی هر یک از دو طرف مثل آفتاب تابنده باشند، نه اینکه مثل گداها مفلوک عاطفی یکدیگر". و یا
"در صورتیکه در ابراز عشق و دوست داشتن، نیاز مطرح نباشد یعنی فرد ابرازکننده، دروناً احساس نیاز نکند، مثلاً «اگر تو نباشی میمیرم» و اینگونه افکار،.نشاندادن مهر و محبت یکی از جلوههای خودبخودی، طبیعی و بسیار زیبای زندگیست"
از این جنبه نیز بنظرم بسیار مفید و بجا جهت زدودن آثار و رسوبات دهشتناک و پرملامت فرهنگ غلط جامعه است که به خورد ذهن داده شده تا از ابراز مهرو دوستی بخاطر ترس از قضاوت شدن خود را محروم ویا سرزنش کند.
شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۲ ۱۳:۴۱
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان..
شاید عشق و عاشقی، همان دوست داشتن ِ معمولی و ساده باشد که با حرارتی که در جوانی و به ندرت در پیری، وجود دارد، تبدیل به عشق و عاشقی میشود......مثل رودخانهای که ابتدا در کوهستان جریان دارد و در ادامه پس از عبور از سراشیبی تند ِ قله و دامنه، کمکم به دشت میرسد و از جوش و خروش آن کم میشود و البته عمق و وسعت پیدا میکند......
دوست داشتن ِ حقیقی هیچ ارتباطی با محدود کردن و مالکبودن و حسادت و طلبکاری و هیچگونه حالات افراطگونه و انحرافی دیگر ندارد....دوستی میگفت اگر همسر من به کسی دیگر علاقمند شود و بخواهد از من جدا شود و به او بپیوندد، بیدرنگ او را طلاق میدهم تا به خواسته خود برسد و مجبور نباشد به اجبار در کنار من زندگی کند....البته اول باید از میزان عشق او به همسرش مطمئن شد و بعد قضاوت کرد!!
با تشکر
شاید عشق و عاشقی، همان دوست داشتن ِ معمولی و ساده باشد که با حرارتی که در جوانی و به ندرت در پیری، وجود دارد، تبدیل به عشق و عاشقی میشود......مثل رودخانهای که ابتدا در کوهستان جریان دارد و در ادامه پس از عبور از سراشیبی تند ِ قله و دامنه، کمکم به دشت میرسد و از جوش و خروش آن کم میشود و البته عمق و وسعت پیدا میکند......
دوست داشتن ِ حقیقی هیچ ارتباطی با محدود کردن و مالکبودن و حسادت و طلبکاری و هیچگونه حالات افراطگونه و انحرافی دیگر ندارد....دوستی میگفت اگر همسر من به کسی دیگر علاقمند شود و بخواهد از من جدا شود و به او بپیوندد، بیدرنگ او را طلاق میدهم تا به خواسته خود برسد و مجبور نباشد به اجبار در کنار من زندگی کند....البته اول باید از میزان عشق او به همسرش مطمئن شد و بعد قضاوت کرد!!

با تشکر
شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۲ ۱۳:۵۴
سلام
من می فهمم، این پانویس همیشه با چشمهایش سر و کار دارد!


من می فهمم، این پانویس همیشه با چشمهایش سر و کار دارد!


شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۲ ۱۸:۳۹
جناب پانویس حدودا دو سال پیش که تازه با مباحث خودشناسی آشنا شده بودم، خیلی بیشتر احساس رها شدن از «اسارت هویت فکری» و «هر لحظه خود را قضاوت و مقایسه کردن» داشتم.
ولی دوباره باز گشتم و مدام دارم خودم را قضاوت می کنم..کارهای مسخره و ظواهر و رفتارهایم را.
ممکنه یه توصیه ی کوتاه برای بهبود وضعیت روانی من داشته باشید؟ چه کار کنم؟
ممنون.
---
به سطحی و چرند بودن این افکار توجه کنید. عمیقاً.
ولی دوباره باز گشتم و مدام دارم خودم را قضاوت می کنم..کارهای مسخره و ظواهر و رفتارهایم را.
ممکنه یه توصیه ی کوتاه برای بهبود وضعیت روانی من داشته باشید؟ چه کار کنم؟
ممنون.
---
به سطحی و چرند بودن این افکار توجه کنید. عمیقاً.
سه شنبه ۳ دی ۱۳۹۲ ۱۰:۳۶
جناب پانویس ، دستم به دامنتان!!
بعد از یک عمر ، بلآخره عاشق یه نفر شده بودیم ولی از شانس ما، طرف پیش پا مون ازدواج کرد!
حالا ما موندیم و یادآوری چهره ی دلنشین او و حسرت خوردن... یه چند ماهی هست که شب و روز نداریم!!
بی زحمت ما رو راهنمایی کنید....
---
سلام. اگر صبوری کنید، در حال تهیهٔ مطلبی در زمینهٔ عاشقی هستم که بصورت یادداشت یا پادکست آن را عرض خواهم کرد. خیلی جمع و جور.
بعد از یک عمر ، بلآخره عاشق یه نفر شده بودیم ولی از شانس ما، طرف پیش پا مون ازدواج کرد!
حالا ما موندیم و یادآوری چهره ی دلنشین او و حسرت خوردن... یه چند ماهی هست که شب و روز نداریم!!
بی زحمت ما رو راهنمایی کنید....
---
سلام. اگر صبوری کنید، در حال تهیهٔ مطلبی در زمینهٔ عاشقی هستم که بصورت یادداشت یا پادکست آن را عرض خواهم کرد. خیلی جمع و جور.
سه شنبه ۳ دی ۱۳۹۲ ۱۶:۴۰
بی صبرانه منتظر هستم...
ممنون.
ممنون.
چهارشنبه ۴ دی ۱۳۹۲ ۳:۵۶
به نظر میرسد خرپوش سمت راستی نر باشد و سمتی چپی ماده! دقیق نگاه کنید!! (راستی عاشق چپی معشوق)
چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۲ ۱۱:۲۶
با سلام...
فرموده اید:
"اگر رابطهای به سمتی برود که احساس نیاز عاطفی در آن مطرح شود، فرد نیازکننده(نیازمند) بلحاظ درونی مشکلی دارد. و این مشکل درون اوست که بعد از وصل، یعنی ازدواج یا حتی در همان رابطهشان، نیز بطور جدی مسئلهساز خواهد بود، هم برای او و هم برای بقای رابطهشان."
و من یک سوال برایم پیش آمد؛ به نظرتان همین نیاز نیست که باعث برقرار بودن ازدواج می شود؟ پس این نیاز چگونه مسئله ساز خواهد بود؟
فرموده اید:
"اگر رابطهای به سمتی برود که احساس نیاز عاطفی در آن مطرح شود، فرد نیازکننده(نیازمند) بلحاظ درونی مشکلی دارد. و این مشکل درون اوست که بعد از وصل، یعنی ازدواج یا حتی در همان رابطهشان، نیز بطور جدی مسئلهساز خواهد بود، هم برای او و هم برای بقای رابطهشان."
و من یک سوال برایم پیش آمد؛ به نظرتان همین نیاز نیست که باعث برقرار بودن ازدواج می شود؟ پس این نیاز چگونه مسئله ساز خواهد بود؟
نظر شما