پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲ ۱۷:۲۵
خیلی خوب بود جناب پانویس. ممنون.
منتظر ادامه اش هستم...
منتظر ادامه اش هستم...
پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲ ۲۰:۴۳
آی گفتید جناب پانویس..."ارتباط عاشقی با ازدواج"
آقای پانویس به نظرتون چرا توی کله ی من احمق نمیره که با ازدواج قرار نیست اتفاق خاصی بیفته؟! چرا پس از اون به اصطلاح شکست عشقی، فکر می کنم که اگه بهش می رسیدم و باهاش ازدواج می کردم دیگه دنیا بهشت بود؟
آقای پانویس به نظرتون چرا توی کله ی من احمق نمیره که با ازدواج قرار نیست اتفاق خاصی بیفته؟! چرا پس از اون به اصطلاح شکست عشقی، فکر می کنم که اگه بهش می رسیدم و باهاش ازدواج می کردم دیگه دنیا بهشت بود؟
پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲ ۲۱:۱
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
عشق آموخت مرا شکل دگر گرییدن
دیده ام هر چه توان دید به هستی لیکن
عشق آموخت مرا شکل دگر هم دیدن
گر چه گوشم شده پر از همۀ قال و مقال
عشق آموخت مرا شکل دگر بشنیدن
نیست دشمن تر از این خود به خودم در همه عمر
عشق آموخت مرا سفرۀ "خود"برچیدن
یوسف فطرت من گرچه به بازار برفت
عشق آموخت مرا باز ورا بخریدن
مدح و قدح دگران گر چه روان گشت به من
عشق آموخت به من اینهمه را نشنیدن
مرتضی گرچه که مشهور به خاموشی شد
عشق آموخت ورا این خمشی بگزیدن
همین!!!
مرتضی میگه:
عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
عشق آموخت مرا شکل دگر گرییدن
دیده ام هر چه توان دید به هستی لیکن
عشق آموخت مرا شکل دگر هم دیدن
گر چه گوشم شده پر از همۀ قال و مقال
عشق آموخت مرا شکل دگر بشنیدن
نیست دشمن تر از این خود به خودم در همه عمر
عشق آموخت مرا سفرۀ "خود"برچیدن
یوسف فطرت من گرچه به بازار برفت
عشق آموخت مرا باز ورا بخریدن
مدح و قدح دگران گر چه روان گشت به من
عشق آموخت به من اینهمه را نشنیدن
مرتضی گرچه که مشهور به خاموشی شد
عشق آموخت ورا این خمشی بگزیدن
همین!!!

جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲ ۱۰:۱۵
سلام
وقتی سکوت ذهن به دلیل هر فکر و خیالی که خیال و فکرِ معشوق بیرونی هم یکی از این دلایل است مختل می شود موجب بیقراری درون شده و آدم را به دوستان همدل ویا معشوق بیرونی که در واقع ذات و فطرت خود را در آنها می بیند نیازمندتر می کند و فکرش لحظه ای آدم را راحت نمی گذارد که تنها با نگاه به این افکار ، با دعا وبا صبر کردن بر تلخی این نگاه و صبر، سکوت در درون برقرار می شود واز نیاز به وجود چنین افکار و تصاویرذهنی خلاص می شود که کاریست بسیار سخت اما وقتی سکوت ایجاد می شود در این کیفیت و حالت دیگر خودش را از عزیزترین کس اش جدا و یا دور نمی داند و یا او را تصویر ذهنی نمی داند که با خیال ذهنی به او مشغول شود ،اصلا وقتی انسان در سکوت و کیفیت ذاتی خود نباشد عشق و عاشقی های بیرونی نمی تواند آن دغدغه درون را آرام کند
وقتی سکوت ذهن به دلیل هر فکر و خیالی که خیال و فکرِ معشوق بیرونی هم یکی از این دلایل است مختل می شود موجب بیقراری درون شده و آدم را به دوستان همدل ویا معشوق بیرونی که در واقع ذات و فطرت خود را در آنها می بیند نیازمندتر می کند و فکرش لحظه ای آدم را راحت نمی گذارد که تنها با نگاه به این افکار ، با دعا وبا صبر کردن بر تلخی این نگاه و صبر، سکوت در درون برقرار می شود واز نیاز به وجود چنین افکار و تصاویرذهنی خلاص می شود که کاریست بسیار سخت اما وقتی سکوت ایجاد می شود در این کیفیت و حالت دیگر خودش را از عزیزترین کس اش جدا و یا دور نمی داند و یا او را تصویر ذهنی نمی داند که با خیال ذهنی به او مشغول شود ،اصلا وقتی انسان در سکوت و کیفیت ذاتی خود نباشد عشق و عاشقی های بیرونی نمی تواند آن دغدغه درون را آرام کند
جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲ ۱۲:۲۵
اگه که یاد بگیریم با چشم بینا معشوق را ببینم قطعا کار و کاسبی دفاتر ثبت ازدواج و طلاق بسیار کساد خواهد شد...
جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲ ۱۳:۵۸
اگر دلبستگیهای معمول زندگی به گزیدهشدن توسط پشه تعبیر شود که البته خارش و گرفتاری مختصری دارد.....عشقهایی از این دست (بسته به خصوصیات فرد گرفتار) میتواند از زنبورزدگی تا مارزدگی! مراتب داشته باشد....
اولین تجربه من در این زمینه به موقعی برمیگردد که حدودا شانزده سال داشتم، زمان شاه بود و خانم گوگوش در اوج تلالو و معروفیت بود.... (به قول آقا مرتضی دیانتدار ما علاوه بر سه زمان "گذشته و حال و آینده"، یک زمان هم به اسم "زمان شاه" داریم!).... زمستانی سرد و یخبندان بود و من در یک مهمانی در بالاهای تهران (تا جایی که به یاد دارم محلهی سلطنت آباد) به عنوان یکی از اعضای تیم سرویسدهنده، وظیفهای به عهده داشتم....در آنجا برای اولین بار "مربای خیار" را دیدم و خانم گوگوش را!.....فکرش را هم نمیکردم که از خیار بشود مربا درست کرد!....محل برگزاری مهمانی، خانهای چنان بزرگ بود که در سالن پذیرایی آن یک سنمخصوص برای اجرا و نمایش قرار داشت! جایی که در اواخر شب خانم گوگوش همراه با ارکستر همراه خود، برنامهای حدودا یکساعته اجرا کرد و همانجا هم دل مرا برد!....جالب این بود که وقتی خانم گوگوش و ارکسترهمراه، به باغی که محوطهی این نیمچه کاخ بود وارد میشدند، یکی از نوازندگان ارکستر به داخل استخر بزرگ و یخزدهی باغ میافتد و بعد از شکسته شدن یخهای استخر، به زیر آب میرود!...وقتی او را با عجله در حالیکه به شدت میلرزید به داخل سالن آوردند به تجویزیکی از مهمانان، یک گیلاس پر کنیاک به او دادم و بعد از چند دقیقه انگار که آب روی آتش بریزید،.... نه آتش روی آب بریزید! لرزش بدن و حالت سرمازدهی او بر طرف شد و توانست به موقع برای همراهی با دیگر نوازندگان آماده شود....
استقبالی که از خانم گوگوش شد و سر و دستی که مخصوصا خانمهای جوان برای او میشکستند، تماشایی بود...اغلب مهمانان حتی آن گروه از مهمانان که در اتاقکی دنج و نیمه تاریک در گوشهای از سالن، در آغوش هم میلولیدند و گیلاسهای مشروبات مختلف اطراف آنها پراکنده بود، به حلقهی طرفداران گوگوش پیوسته بودند و سعی میکردند با او گفتگویی داشته باشند....در نهایت با خواهش میزبان، مهمانان دور او را خالی کردند و فرصت دادند که به روی سن برود و با شروع اولین ترانه مشغول همراهی و رقصیدن شدند....
ادامه دارد....
اولین تجربه من در این زمینه به موقعی برمیگردد که حدودا شانزده سال داشتم، زمان شاه بود و خانم گوگوش در اوج تلالو و معروفیت بود.... (به قول آقا مرتضی دیانتدار ما علاوه بر سه زمان "گذشته و حال و آینده"، یک زمان هم به اسم "زمان شاه" داریم!).... زمستانی سرد و یخبندان بود و من در یک مهمانی در بالاهای تهران (تا جایی که به یاد دارم محلهی سلطنت آباد) به عنوان یکی از اعضای تیم سرویسدهنده، وظیفهای به عهده داشتم....در آنجا برای اولین بار "مربای خیار" را دیدم و خانم گوگوش را!.....فکرش را هم نمیکردم که از خیار بشود مربا درست کرد!....محل برگزاری مهمانی، خانهای چنان بزرگ بود که در سالن پذیرایی آن یک سنمخصوص برای اجرا و نمایش قرار داشت! جایی که در اواخر شب خانم گوگوش همراه با ارکستر همراه خود، برنامهای حدودا یکساعته اجرا کرد و همانجا هم دل مرا برد!....جالب این بود که وقتی خانم گوگوش و ارکسترهمراه، به باغی که محوطهی این نیمچه کاخ بود وارد میشدند، یکی از نوازندگان ارکستر به داخل استخر بزرگ و یخزدهی باغ میافتد و بعد از شکسته شدن یخهای استخر، به زیر آب میرود!...وقتی او را با عجله در حالیکه به شدت میلرزید به داخل سالن آوردند به تجویزیکی از مهمانان، یک گیلاس پر کنیاک به او دادم و بعد از چند دقیقه انگار که آب روی آتش بریزید،.... نه آتش روی آب بریزید! لرزش بدن و حالت سرمازدهی او بر طرف شد و توانست به موقع برای همراهی با دیگر نوازندگان آماده شود....
استقبالی که از خانم گوگوش شد و سر و دستی که مخصوصا خانمهای جوان برای او میشکستند، تماشایی بود...اغلب مهمانان حتی آن گروه از مهمانان که در اتاقکی دنج و نیمه تاریک در گوشهای از سالن، در آغوش هم میلولیدند و گیلاسهای مشروبات مختلف اطراف آنها پراکنده بود، به حلقهی طرفداران گوگوش پیوسته بودند و سعی میکردند با او گفتگویی داشته باشند....در نهایت با خواهش میزبان، مهمانان دور او را خالی کردند و فرصت دادند که به روی سن برود و با شروع اولین ترانه مشغول همراهی و رقصیدن شدند....
ادامه دارد....
جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲ ۱۳:۵۹
ادامه....
قسمت مخصوص بار نزدیک همان سن اجرای برنامه بود و گوگوش بعد از اجرای ترانه اول آمد و کنار پیشخوان ایستاد و از من یک نوشیدنی ملایم خواست....من هم عین برقگرفتهها با چنان حالی که محو محبوبیت او بودم یک مارتینی به او دادم و در حین کار با دستپاچگی سعی میکردم با او چشم در چشم نشوم....او هم متوجه شد و با شیطنت گفت بهبه چه پاپیون قشنگی داری؟!...ببینم درس هم میخونی؟...و من همین الان هم یادم نمیآید چه جوابی به او دادهام....خلاصه تا پایان اجرای برنامه بعد از هر اجرا میآمد آنجا و سر به سر من میگذاشت، شاید هم میخواست با این روش به ترتیبی خودش را از مزاحمت مهمانانی که اغلب نیمه مست بودند خلاص کند....
خلاصه مهمانی تمام شد و من هم به دنیای خودم برگشتم و فردا صبح که از خواب بیدار شدم دیدم ای دل غافل.....انگار یک کسی رو کم دارم؟!!.....باز هم دوست داشتم من باشم و گوگوش و آن چهرهی زیبا و معصومانهای که داشت(البته این را هم بگم که قدش خیلی بلند نیست....یعنی تقریبا کوتاهه)....و اینکه با من صحبت کند و سر به سر من بگذارد...اما کو؟!!...خلاصه رو آوردم به گوش کردن ترانههای او و در خیال خودم رو مخاطب شعرهایی که میخوند میدیدم.....حتی یادمه مثل اینکه نامهای هم برای او به دفتر هنرمندان فرستادم....اما نمیدونم به دستش رسید یا نه؟!.....
خلاصه گوگوش عزیز...تو اولین کسی بودی که مرا با این حس و کشش غریب که چنان سیرت میکنه که احتیاج به هیچ خوراک مادی و معنوی نداری آشنا کردی....و باید عرض کنم اگر کسی در زندگی با چنین حسی آشنا نشده باشه شاید بی درد عمرش تموم بشه، اما فیلم زندگی رو با سانسور دیده....و این خیلی لطفی نداره...خوبه آدم فیلم رو کامل ببینه....
عاشق شو ارنه روزی، کار جهان سرآید،
ناخوانده نقش مقصود،
از کارگاه گیتی......
ادامه دارد....
قسمت مخصوص بار نزدیک همان سن اجرای برنامه بود و گوگوش بعد از اجرای ترانه اول آمد و کنار پیشخوان ایستاد و از من یک نوشیدنی ملایم خواست....من هم عین برقگرفتهها با چنان حالی که محو محبوبیت او بودم یک مارتینی به او دادم و در حین کار با دستپاچگی سعی میکردم با او چشم در چشم نشوم....او هم متوجه شد و با شیطنت گفت بهبه چه پاپیون قشنگی داری؟!...ببینم درس هم میخونی؟...و من همین الان هم یادم نمیآید چه جوابی به او دادهام....خلاصه تا پایان اجرای برنامه بعد از هر اجرا میآمد آنجا و سر به سر من میگذاشت، شاید هم میخواست با این روش به ترتیبی خودش را از مزاحمت مهمانانی که اغلب نیمه مست بودند خلاص کند....
خلاصه مهمانی تمام شد و من هم به دنیای خودم برگشتم و فردا صبح که از خواب بیدار شدم دیدم ای دل غافل.....انگار یک کسی رو کم دارم؟!!.....باز هم دوست داشتم من باشم و گوگوش و آن چهرهی زیبا و معصومانهای که داشت(البته این را هم بگم که قدش خیلی بلند نیست....یعنی تقریبا کوتاهه)....و اینکه با من صحبت کند و سر به سر من بگذارد...اما کو؟!!...خلاصه رو آوردم به گوش کردن ترانههای او و در خیال خودم رو مخاطب شعرهایی که میخوند میدیدم.....حتی یادمه مثل اینکه نامهای هم برای او به دفتر هنرمندان فرستادم....اما نمیدونم به دستش رسید یا نه؟!.....
خلاصه گوگوش عزیز...تو اولین کسی بودی که مرا با این حس و کشش غریب که چنان سیرت میکنه که احتیاج به هیچ خوراک مادی و معنوی نداری آشنا کردی....و باید عرض کنم اگر کسی در زندگی با چنین حسی آشنا نشده باشه شاید بی درد عمرش تموم بشه، اما فیلم زندگی رو با سانسور دیده....و این خیلی لطفی نداره...خوبه آدم فیلم رو کامل ببینه....
عاشق شو ارنه روزی، کار جهان سرآید،
ناخوانده نقش مقصود،
از کارگاه گیتی......
ادامه دارد....
جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲ ۱۴:۰
ادامه....
معمولا هم چنین عشقهایی اگر به کام و وصل نرسد خیلی بهتر است و سوزندهتر....چرا که در وصل، نیازمندیهای آب و آش دنیا پیش میآید و بالا و پایین روزگار و خلاصه از آن حالت لطیف و روحانی که دارد خارج میشود.....بیخود نیست میگویند ازدواجهای با عشقی سوزان معمولا به بنبست و جدایی منجر میشود....مزه اینگونه عشقها به همان جدایی است و آه کشیدن از فراق معشوق.....
شاید هم در رسیدن و وصل، نتیجهی مورد نظر حاصل می شود و در کسب ِ نتیجه، ایستایی و سکون پیدا میشود و عشق با توقف و عدم جنبش و حرکت، ناسازگار است........
معمولا هم چنین عشقهایی اگر به کام و وصل نرسد خیلی بهتر است و سوزندهتر....چرا که در وصل، نیازمندیهای آب و آش دنیا پیش میآید و بالا و پایین روزگار و خلاصه از آن حالت لطیف و روحانی که دارد خارج میشود.....بیخود نیست میگویند ازدواجهای با عشقی سوزان معمولا به بنبست و جدایی منجر میشود....مزه اینگونه عشقها به همان جدایی است و آه کشیدن از فراق معشوق.....
شاید هم در رسیدن و وصل، نتیجهی مورد نظر حاصل می شود و در کسب ِ نتیجه، ایستایی و سکون پیدا میشود و عشق با توقف و عدم جنبش و حرکت، ناسازگار است........
جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲ ۱۸:۳۷
با عرض معذرت
آقای پانویس اگه ممکنه نظرتون رو در مورد سوالی که در نظر دوم این پست پرسیدم، بگید. هرچند کوتاه.
لطفا بقیه ی دوستان هم اگه چیزی به ذهنشون می رسه، دریغ نکنند.
ممنون.
آقای پانویس اگه ممکنه نظرتون رو در مورد سوالی که در نظر دوم این پست پرسیدم، بگید. هرچند کوتاه.
لطفا بقیه ی دوستان هم اگه چیزی به ذهنشون می رسه، دریغ نکنند.
ممنون.
جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲ ۱۹:۳۳
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
تا به عشق آلوده شد آب و گلم
مینوسم بس غزل بهر دلم
عشق را من تا ابد بر دوش خود
می کشم این سو و آن سو حاملم
بر براق عشق تا هستم سوار
می برد خوش خوش به سوی منزلم
بهر آنکه مشق عشق از بر کنم
هر چه معشوقم بگوید عاملم
غیراز آن زنجیر عشق ای مردمان
جمله زنجیر دگر را بگسلم
عشق من بذر است و دنیا مزرعه
غیر از آن هم نیست دیگر حاصلم
مرتضی گفتا عزیزان میروم
در خموشی تا شود حل مشکلم
همین!!!
مرتضی میگه:
تا به عشق آلوده شد آب و گلم
مینوسم بس غزل بهر دلم
عشق را من تا ابد بر دوش خود
می کشم این سو و آن سو حاملم
بر براق عشق تا هستم سوار
می برد خوش خوش به سوی منزلم
بهر آنکه مشق عشق از بر کنم
هر چه معشوقم بگوید عاملم
غیراز آن زنجیر عشق ای مردمان
جمله زنجیر دگر را بگسلم
عشق من بذر است و دنیا مزرعه
غیر از آن هم نیست دیگر حاصلم
مرتضی گفتا عزیزان میروم
در خموشی تا شود حل مشکلم
همین!!!

جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲ ۲۲:۵۸
سلام تبکم عزیز خیلی رندی سرشوخی را باز کردی حالا من هم از عاشقی خود می نویسم... حدود بیست سال قبل به زیارت آقای عزیزی نائل گرذیدم ایشان حدود هفتاد سال داشتند.حالتی بس روحانی ونورانی داشتند. احساس میکردم سالهای سال ایشان رادیده ودر ذهنم موج میزد حالت قریبی داشتم.( البته هیپنو تیزم نشده بودم)دلبستگی من به ایشان بقدری بود که هر هفته و روزهای تعطیل از اصفهان به تهران محل سکونت ایشان می رفتم ودیگر دوستان هم از نقاط دور ونزدیک می آمدند..این دلبسنگی مرا از خود بیخود کرده بود.بقولی خیر سرم مجذوب شده بودم.اما از بد بختی من ایشان بعد ازیکی دو سال رحلت فرمودند.ومن در فراق ایشان سر درگم ودل مشغول با خیالش روز گار میگذرانم..چه گذراندنی...وقتی حرف عشق به میان میاید دیوانه وار بر خود میپیچم.ارزویم اینست که دراین عشق حداقل مرگ روحانی را تجربه کنم..تجر به های اموزنده شما را گوش میکنم تا برایم راه گشا باشد...
چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۲ ۱۴:۳۳
عشق و خلاء نمیتوانند با هم باشند؛ هنگامی که احساس تنهائی هست عشق نیست. شما ممکن اشت خلاء را زیر پوشش کلمه (عشق) پنهان سازید؛ ولی به محض اینکه موضوع عشق از بین برود یا آن موضوع دیگر پاسخگوی نیازهای شما نباشد نسبت به خلاء آگاهی و اشعار پیدا می کنید و نتیجتاً دچار احساس سرخوردگی، یاس و حرمان می گردید. ما کلمه (عشق) را به عنوان وسیله فرار از خود و نقص ها و کمبود های آن به کار می بریم؛ و بدانجهت به کار می بریم که خود برای خود کافی نیستیم. ما به شخصی که عاشق او هستیم می چسبیم، در رابطه با او دچار حسادت میشویم، در غیبت او احساس ملالت و دلتنگی می کنیم؛ و وقتی می میرد در احساس فنا گم گشتگی مطلق فرو می رویم؛ در انصورت به جستجوی وسیله تسلی دیگری می افتیم؛ می کوشیم تا چیزی را جایگزین آنچه از دست داده ایم نمائیم. آیا شما این جریانات را عشق می نامید؟ عشق یک ایده نیست؛ حاصل آمیزش و پیوستگی نیست. عشق چیزی نست که بتوان آنرا وسیله فرار از رنجها و بدیختی ها قرار داد؛ و هنگامی که چنین می کنیم مسایلی به بار می آوریم کاملاً لاینحل. عشق یک پدیده انتزاعی نیست؛ واقعیت و حقیقت آن زمانی می تواند تجربه گردد که ایده و حرکات ذهن فاعل مایشاء در هستی نباشد.
از کتاب درحضور هستی کریشنا مورتی

از کتاب درحضور هستی کریشنا مورتی

چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۲ ۱۹:۵۶
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم برهمه عالم که همه عالم از اوست
عاشقم برهمه عالم که همه عالم از اوست
نظر شما