کیانا
شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۲ ۱۶:۴
درود
دست آقا داود درد نکنه بابت زحمتی که کشیدند
سپاس
امین
شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۲ ۲۳:۱۱
سلام
داودجان از زحمات شما سپاس گذاریم!

می فرماید:
دانشت در راه معنوی تا دروازه ی حق مفید است بعد از آن نه.

گاری دین جناب فیلسوف
می کشد دنبال خود مشت حروف

عقل دو عقلست اول مکسبی
که در آموزی چو در مکتب صبی
از کتاب و اوستاد و فکر و ذکر
از معانی وز علوم خوب و بکر
عقل تو افزون شود بر دیگران
لیک تو باشی ز حفظ آن گران
لوح حافظ باشی اندر دور و کشت
لوح محفوظ اوست کو زین در گذشت
عقل دیگر بخشش یزدان بود
چشمهء آن در میان جان بود
چون ز سینه آب دانش جوش کرد
نه شود گنده نه دیرینه نه زرد
ور ره نبعش بود بسته چه غم
کو همی جو شد ز خانه دم به دم
عقل تحصیلی مثال جوی ها
کان رود در خانه از کوی ها
راه آبش بسته شد شد بی نوا
از درون خویشتن جو چشمه را


سان شان
یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۲ ۱۰:۴
سلام

واقعا هم یکی ازدلایل ترس از مراقبه که فکر می کنم ترسناک ترینشان می باشد ( خودم را می گویم) ترسِ از دست دادنِ نزدیکان و عزیزان در بیرون است و یکی از دلایل ملامتِ ذهن هم همین است و آدم را به کاری و رفتاری از نظر خودش بد در ارتباط با آنها متهم می کند که واقعا چنین کاری از آدم سر نزده اما وادار می کند که بپذیرد و فورا در جهت رفع وضعیت پیش آمده اقدامی بکند در حالیکه روح هیچکدام از این موضوع خبردارهم نشده و اینطوری ست که رفتار آدمها با یکدیگر بی معنی و عجیب و غریب می شود ذهن ترسو و اسیر تصاویر نگران از دست رفتن این تصاویر است در نتیجه آدم را از واقعیتهای بیرونی می ترساند
حمید حمیدی
یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۲ ۲۲:۲۲
سلام آقای پانویس

در اینکه برای درک هستی و تجربه نیستی لازمست بر هر گونه دانستگی (دانش‌های مکسبی و تجربیات و خاطرات) مُرد، شکی نیست.
اما می‌توان از طریق همان دانش‌های بیهوده و مُضر برای آگاه کردن افرادی که شخص با آنها در ارتباط مستقیم است بهره برد. چرا که متاسفانه جوامع بخاطر حجم عظیم مهملات که از طریق همین دانشهای بیهوده و مضر (علم فلسفه، عرفان، شعر و ادبیات، هنر، تاریخ، روانشناسی، و غیره...) بر ذهن فرد فرد ما آدمیان تحمیل کردند؛ چاره‌ای دیگری به غیر از فراگیری مبانی همان دانش‌ها
بنظر نمی‌رسد.
زمانی که مشاهده می‌کنی شخص از کلمه عربی مثل «سلام» بیزار هست و جبهه می‌گیرد و ذهن خود را با هزار چرندیات فلسفه پر کرده و در زندگی خود دچار تضاد و رنج می‌باشد ولی از ذات پاکی برخوردار هست و فقط تفکر زائد دارد، چگونه می‌شود ارجاعش داد به مولانا یا کتب دیگر با تِم اسلامی!   پس می‌زند.
یا زمانی که مشاهده می‌کنی پدر و مادری فرزندان خُردسال خود را بخاطر حرکات و رفتار فطری‌شان مورد سرزنش شدیدی قرار می‌دهند و حاضر نیستند کمی از وقت خود را که در شبکه‌های اجتماعی سیر می‌کنند،بزنند و کمی شرح مثنوی شاه شاهان، استاد استادان، پانویس پانویسان گوش کنند     مجبور میشی کمی با لطافت امر به معروف کنی تا شاید کمی آگاه شوند و آن طفلهای معصوم کمی سالم‌تر زندگی کنند.
متاسفانه لازمست کمی دانش و مثال‌ها را فرا گرفت.

(البته منظورم دانشهای علمی نیست)
جابر
دوشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۲ ۱۲:۲۶
سلام

خیلی جالبه چون امروز رسیده بودم به جلسه هفدهم. خیلی طولانی بود گفتم یه سری بزنم پانویس دات کام و بعد!

راستشو بخواین یکی از بهترین نکاتی که تا به حال از زبان آقای پانویس شنیدم، گوش دادن بدون تاویل هست. یعنی اول "گوش بده طرف چی میگه حالا تفسیر بعداً".

عادت داشتم همینکه کسی سخنی می گفت، سریعاً نظر اصلاحی یا تکمیلی خودم رو بهش اضافه کنم. کم کم از خودم پرسیدم راستی ما آدم ها اگه بخوایم حرف هایی که باید بزنیم رو از اونهایی که گفتن یا نگفتنش هیچ فرقی نداره جدا کنیم، خیلی ساکت تر می شیم. البته سکوت درونی مقوله ی جدایی است ولی احتمالاً بین سکوت بیرونی و فکر نکردن و سکوت درونی رابطه هست.

شاید این شامل حال آقای پانویس نشه چون ایشون از حقیقت برا طالبش صحبت می کنه. به هر حال که باید خیلی نفس رو در مهار داشته باشی تا دچار خطر نمایش دادن نشی حتی وقتی داری مثله آقای پانویس از عرفان و حقیقت سخن می گی یا حتی وقتی مثله من داری این سطور رو می نویسی. ای کاش دوستان از تجربه شخصیشون بیشتر می گفتن.
وحید بدیعی
جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۹۲ ۱۴:۲
سلام - در مورد این پاراگراف :
" از همین رو، ذهن انسان هر چه خالی­تر و بدون دانش­تر باشد، با واقعیاتِ هر چیز بهتر ارتباط برقرار می‌کند، این موضوع، یکی از آموزه‌های اصلی عرفان است. . . . آن موقع است که فکر در "حال" حضور خواهد داشت و با واقعیات در ارتباط خواهد بود، نه با افکار و توهمات. "
یک - چگونه می توانیم ادعا کنیم آنچه که ذهن خالی می بیند "واقعیت" است ؟! به نظرم نمی توانیم
دو - اینکه همه ی ما محدود به ذهن هستیم و خواه ناخواه از درون ذهن ، چیزها را می بینیم ، "حتی اگر گمان کنیم که ذهنمان خالی شده و در حال هستیم " خودش یک "واقعیت" نیست ؟ به نظرم هست
سه - آیا واقعا ارتباط داشتن با انسان ها باید بدون پیش داوری باشد ؟ و آیا امکان پذیر هست ؟! به نظرم نیست
اما باید بدانیم که به هرحال ، ما دارای پیش داوری هستیم
چهار - تمام آنچه گفتم نقطه نظرات ذهنم بود
:-)
ارادت و تشکر
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد