چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۲ ۷:۱۹
سلام
أين مطلب بي شبا هت به داستان غلام دندان سياه نمى باشد ،در آن داستان غلام سياه ضمن صحبت هاي خود باطن وجود عزيز خود را بمعرض پادشاه اراأه كرد وهرچه در باطنش بود رو كرد،شايد بخاطر فشارهائ كه در دوران بردگى تحمل كرده بود،تا نگريد طفلك حلوا فروش. ديگ بحشائش نمى آيد بجوش،رياضت هائ كه سالك در طى سلوك متحمل مى شود اوراآماده دريافت اسرار الهي مى نمايد ،وبهتر بباطن وجود خودش آگا هى ميا بد، سر إنجام براى رسيدن به مرحله رضا بايستى مشكلات را پزيراباشد،اميد است جوشش عشق ما رابه مرحله رضارهنمون بأشد،با احترام عطاa
عطا
أين مطلب بي شبا هت به داستان غلام دندان سياه نمى باشد ،در آن داستان غلام سياه ضمن صحبت هاي خود باطن وجود عزيز خود را بمعرض پادشاه اراأه كرد وهرچه در باطنش بود رو كرد،شايد بخاطر فشارهائ كه در دوران بردگى تحمل كرده بود،تا نگريد طفلك حلوا فروش. ديگ بحشائش نمى آيد بجوش،رياضت هائ كه سالك در طى سلوك متحمل مى شود اوراآماده دريافت اسرار الهي مى نمايد ،وبهتر بباطن وجود خودش آگا هى ميا بد، سر إنجام براى رسيدن به مرحله رضا بايستى مشكلات را پزيراباشد،اميد است جوشش عشق ما رابه مرحله رضارهنمون بأشد،با احترام عطاa
عطا
چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۲ ۱۱:۳۸
با سلام...
البته چنین کشف و پیدایشی در نهایت باید به درد خود من که در خفا گرفتار ِ نفس هستم بخورد و چشم مرا به حقیقت ِ وضعیت خود باز کند.....و باید مراقب بود که در چنین روبرو شدنهایی که مشت مرا باز میکند کار را به توجیه نکشانم و با یکتنه به قاضی رفتن، جلوه ی حقیقت را لوث نکنم.....
البته چنین کشف و پیدایشی در نهایت باید به درد خود من که در خفا گرفتار ِ نفس هستم بخورد و چشم مرا به حقیقت ِ وضعیت خود باز کند.....و باید مراقب بود که در چنین روبرو شدنهایی که مشت مرا باز میکند کار را به توجیه نکشانم و با یکتنه به قاضی رفتن، جلوه ی حقیقت را لوث نکنم.....
پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۲ ۱۰:۳۹
سلام
برای دیدن ته نشین " خود" تجربه ای که دارم:
سکوت، ناگهان همه چیز بالا می آمد
هر چندنمی دانستم دقیقا چیست و چه خصوصیاتی از من
اما احساس بسیار جانفرسا و حتی ترسناکی بود اما دوست داشتنی
نهایت خود انسان بسیار زیباست
البته این یک تجربه شخصی است و همیشه هم نیست
خودش می امد و میرفت
یا در نگاه کسی خیره شدن، زل زدن به مدتی نامعلوم...
برای دیدن ته نشین " خود" تجربه ای که دارم:
سکوت، ناگهان همه چیز بالا می آمد
هر چندنمی دانستم دقیقا چیست و چه خصوصیاتی از من
اما احساس بسیار جانفرسا و حتی ترسناکی بود اما دوست داشتنی
نهایت خود انسان بسیار زیباست
البته این یک تجربه شخصی است و همیشه هم نیست
خودش می امد و میرفت
یا در نگاه کسی خیره شدن، زل زدن به مدتی نامعلوم...
پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۲ ۲۱:۲۶
دقیقاً نفهمیدم چی شد؟ یعنی اگه از ویژگی های نفسانی خودت صحبت کنی و اونا رو رو کنی، از بین می رن؟
سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۲ ۱۴:۲۵
چه نیازی هست که از بین بروند؟!
به قول مشیری
گفته می شد «هر که با ما نیست با مادشمن است»
گفتم آری این سخن فرموده اهریمن است
اهل معنا اهل دل با دشمنان هم دوستند
ای شما با خلق دشمن؟ قلبهاتان از آهن است؟!
...
به قول مشیری
گفته می شد «هر که با ما نیست با مادشمن است»
گفتم آری این سخن فرموده اهریمن است
اهل معنا اهل دل با دشمنان هم دوستند
ای شما با خلق دشمن؟ قلبهاتان از آهن است؟!
...
شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۲ ۱۲:۷
سلام
اکهارت تله هم در کتابش(نیروی حال) همین مطلب رو عنوان میکنه :زمانی که شرایط سختی پیش میاد حضور داشتن و بودن هنره!پس سعی کنید خودتونو توی اون شرایط محک بزنید.
در اینجور موقع مراقبه و خودشناسی پاک فراموشمون میشه و نفسمون حسابی رو میاد
اکهارت تله هم در کتابش(نیروی حال) همین مطلب رو عنوان میکنه :زمانی که شرایط سختی پیش میاد حضور داشتن و بودن هنره!پس سعی کنید خودتونو توی اون شرایط محک بزنید.
در اینجور موقع مراقبه و خودشناسی پاک فراموشمون میشه و نفسمون حسابی رو میاد
نظر شما